زشتی بی‌دلیل صحنه

محمدحسن خدایی

ماه اردیبهشت است و فصل عاشقی. همان ماهی که می‌گویند کشنده‌ترین ماه‌ها است به لحاظ مسائل عاطفی. در میانه آتش‌بس شکننده، بعضی گروه‌های اجرایی به صحنه بازگشته و با همان تدارک قبل جنگ، پذیرای مخاطبان کم شمار تئاتر شده‌ و شوربختانه دستاورد چندانی هم نصیب نبرده‌اند. اغلب این اجراها چه به لحاظ مضمون، چه از منظر فرم، نسبت چندانی با فضای پساجنگی نداشته و بر مدار همان زیباشناسی طبقه متوسطی این سال‌ها می‌گردند که به وفور مشاهده شده و کسالت و ملالت آفریده است. با آن‌که این اجراها خود را به عنوان یک کلیت هنری مستقل و خودآیین، به تماشاگران عرضه می‌کنند اما نکته اینجاست که توش و توان اندکی را به لحاظ ارزش‌های هنری دارا بوده و کمابیش خنثی، سترون و بی‌جهت‌ هستند. وقتی بدن و بیان بازیگر، حس‌ها و عواطف شخصیت‌ها، همچنین ذهنیت جمعی یک اجرا، منسوخ و دمده می‌نماید چگونه می‌توان از ضرورت بر صحنه آمدنش گفت آن هم در زمانه‌ای که سایه جنگ بر همه چیز مستولی است و هر گونه تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری امری دشوار.  

اما با تمامی این حرف و حدیث‌ها، زندگی روزمره در جریان است و میل به زندگی در آحاد مردم به تدریج در حال نمایان شدن. از این جهت و به منظور تمدد اعصاب و فاصله‌گیری از هول و هراس شروع دوباره جنگ، به تماشا نشستن بعضی اجراها می‌تواند تا حدودی مفید فایده باشد و مقدمه‌ای برای تاب‌آوری بیشتر در رابطه با وضعیت عمومی. هر چه باشد انسان مدرن از طریق رسانه‌ها مدام در معرض اخبار ناگوار جهان است و لاجرم می‌بایست به هنگام مواجهه با وقوع جنگ و بلایای طبیعی، تا حدودی با تخیل‌ورزی و توان فاصله‌گیری از حادثه، سختی‌ها را تحمل کرده و زندگی را ادامه دهد. بنابراین هر تئاتر در اجرا شدن‌هایش، این روزها گرفتار موقعیت متناقض‌نمایی است مابین استقلال یا وابستگی نسبت به حوادث اجتماعی و سیاسی. پس یک اجرا بیش‌وکم دچار گیجی است و وجدان معذب به هنگام روبرو شدن با مخاطبان خویش. صد البته باید در نظر داشت که واکنش آثار هنری به مسائل متنابه جامعه نمی‌تواند سریع باشد و بدون میانجی‌های لازم. اما وقتی یک اجرا بعد از وقفه‌ای کوتاه به سبب واقعه‌ای چون جنگ، تصمیم می‌گیرد بار دیگر بر صحنه باز گردد و با مخاطبان ملاقات کند به واقع که نیاز دارد ضرورت حضور دوباره‌اش را توضیح دهد و مولفه‌هایش را تغییر داده و حس و حال تازه‌ای را انتقال دهد. به دیگر سخن بازیگر این اجرای دوباره نمی‌تواند تجربه جنگ را از سر گذرانده باشد و به همان طریق قبل از جنگ بر صحنه حاضر شده و عواطف انسانی‌اش تغییر نکند. همان‌طور که در هفته‌های پیش توضیح داده شد، جنس این حضور می‌بایست شکل‌های تجربه نشده‌ای را بروز دهد و لمحه‌ای از آثار جنگ را رویت‌پذیر کند. یک بدن زخم‌خورده که اعتمادش را به آرامش جهان از کف داده و آینده را چندان که باید مطمئن نمی‌یابد. اینجاست که مسئله فرم زیباشناختی مهم می‌شود. فی‌المثل می‌توان به اکسپرسیونیسم آلمانی ابتدای قرن بیستم اشاره داشت که بعد از جنگ اول جهانی معنا یافت و تاریخ هنر را برای همیشه وارد ساحت تازه‌ای کرد. ژست‌های بدنی بازیگران آلمانی در آن زمان، نشانه‌ای بود از تنهایی هراسناک بشریت در مواجهه با دهشت جنگ و زوال اخلاق همگانی به واسطه تورم افسار گریخته. پس این روزها می‌توان به وقت تماشای اجراها در پی بروز گریزناپذیر تروماهای جنگ بود و همچون ناظری سوم شخص، این فرصت را به چنگ آورد که از منظری تازه به وضعیت اینجا و اکنون نظر کرد و 

درس‌ها آموخت.   

حال با توجه به توضیحاتی که رفت می‌توان به یکی از اجراهای این روزهای مجموعه تئاتر شهر پرداخت که به کارگردانی مسعود میرطاهری و نویسندگی علیرضا آرا، پوپک رحیمی و ژان میشل‌ریپ تحت عنوان «کانگوروی ژاپنی» بر صحنه است و یکی از همان اجراهای دوران ماقبل جنگ. اجرا به نوعی به خود تئاتر می‌پردازد و حواشی پیدا و پنهان زندگی آدم‌هایی که به انحای مختلف، مشغول تولید یا تماشای تئاترند را بازنمایی می‌کند. ساختار روایی اجرا با منطق کولاژگونه‌اش، چند داستان موازی را به پیش می‌برد و گاهی بنابر ضرورت، اتصالاتی را مابین این روایت‌های موازی اما مربوط به هنر نمایش برقرار می‌کند. تمامی صحنه‌ها با دو شخصیت اصلی قوام یافته و روایت می‌شود تا از شلوغی صحنه کاسته شده و تمرکز روایت بهم نریزد. در این بین نیم‌نگاهی به اپیزود «تراژدی» از مجموعه نمایشی «تئاتر بی‌حیوان» ژان میشل‌ریپ فرانسوی شده که پیش از این در انتشارات قطره با ترجمه خوب و روان شهلا حائری منتشر شده بود. علاوه بر تکه نمایشی میشل‌ریپ، دو تکه مجزا هم به موازات این قسمت به اجرا درمی‌آید که به پشت صحنه آدم‌های مشغول به تئاتر می‌پردازد و گویا محصول نویسندگان ایرانی این نمایش است. از این منظر، با اجرایی روبرو هستیم که تئاتر را بدل به موضوع خود کرده و در رابطه‌اش داستان‌سرایی می‌کند. ماجرای آدم‌های حاشیه‌ای که دوست دارند به صحنه قدم گذاشته و با هنرنمایی خویش، منزلت اجتماعی‌شان را ارتقا بخشند. اما چرخ روزگار مانع این میل فزاینده است و عامل بسیاری از فراق‌ها و دلخوری‌های فردی از یکدیگر. پس اجرا بیش از موفقیت از شکست‌ها و ناکامی‌ها می‌گوید و این واقعیت تلخ را عیان می‌کند. 

 به لحاظ بصری، صحنه مملو از کیسه‌های زباله است. پرسش از گروه اجرایی در این رابطه این است که ضرورت پر کردن صحنه از این حجم کیسه‌های زباله سیاه و آبی رنگ چیست. مخاطبان بعد از مدتی کوتاه احساس می‌کنند در یک ضیافت نه چندان خوشایند به لحاظ بصری گیر افتاده و راهی برای خلاصی از این زشتی مستدام نمی‌یابند. حتی اگر سیاست اجرا مبتنی بر سویه‌های نمادین در استفاده از این مقدار کیسه زباله باشد بعد از مدتی آن چیزی که نصیب تماشاگران می‌شود خستگی غیرضروری یک چشم‌انداز نازیبا است. با آن‌که در پایان نمایش سعی می‌شود مقداری از این کیسه‌ها جمع شود و صحنه شکلی از خلوتی را تجربه کند اما تاثیر این انتخاب مخاطره‌آمیز تا مدت‌ها باقی مانده و عواطف مخاطبان را دستکاری می‌کند. این شلوغی صحنه گاهی به روایت نمایش نفوذ کرده و این مسئله را بیش از پیش گوشزد می‌کند که از قضا تئاتر مدرن امروز، خلوتی و انتزاع را بیشتر دوست می‌دارد تا تخیل مخاطبان را گسترش دهد و جهان‌های مطلوب را بجای جهان‌های موجود بنشاند. 

بازیگرانی چون حامد اسماعیلی، مائده شهوازیان،  معین پورموسوی، علیرضا رشیدی، پری‌سا فصیح و محمد مازندرانی در این پروژه در کنار مسعود میرطاهری بوده و تا حدودی توانسته‌اند در خدمت سیاست‌های اجرایی نمایش باشند. البته بازی‌ها افت و خیز دارد و به نظر می‌آید زوجی که متن مربوط به نویسنده فرانسوی یا همان تراژدی را اجرا می‌کنند حضور موثرتری در صحنه داشته و دقایق تماشایی‌تری را رقم می‌زنند.

در نهایت می‌توان گفت نمایش کانگوروی ژاپنی، شیوه اجرایی خلاقانه‌ای را پیشنهاد نمی‌دهد و بعضی کاستی‌هایش مربوط است به پیچیدگی نالازم روایت و تکه‌تکه‌شدن‌های هر سه روایت بدون دلیل موجهی. بنابراین این اثر نمایشی را می‌توان ذیل اجراهایی دانست که بعد از تماشا کردن  می‌توان به دست فراموشی سپرد و از این بابت، خسرانی را متحمل نشد. یکی از همان همیشگی‌های ولرم و از یاد رفتنی این روزهای پر حادثه.