سیگنال از درون قدرت یا تحلیل شخصی؟

یوسف پزشکیان با یک «دلنوشته» دوباره خبرساز شد؛ متنی که در ظاهر توصیه‌ای برای مواجهه با نااطمینانی است، اما در عمل از سوی افکار عمومی به‌عنوان سیگنالی نگران‌کننده از درون حاکمیت تعبیر می‌شود.

لیلا فرهادی در رویداد۲۴ نوشت: یوسف پزشکیان بار دیگر حماسه آفریده. پسر رئیس جمهور یک کانال شخصی در تلگرام دارد که از آن به مثابه دفتر خاطرات استفاده می‌کند، غافل از اینکه چهره‌ای با دسترسی و سطح اطلاعاتی او باید برای دفتر خاطراتش قفل داشته باشد. او چندی پیش از محتوای یک جلسه هیات وزیران یک روز قبل از تهدید آمریکا به حمله تمدنی پرده برداشته بود و گفته بود اعضا حتی احتمال استفاده ترامپ از بمب اتم را هم در نظر گرفته‌اند. اظهاراتی که تشویش قابل توجهی در جامعه ایجاد کرد. حالا بار دیگر یوسف دست به تحلیل «سرنوشت جنگ» زده و شهر را بهم ریخته است.

یوسف پزشکیان در آخرین «دلنوشته» خود در کانال تلگرامی ناپیدا به چند سوال از جمله «جنگ تا کی ادامه خواهد داشت؟ چه اتفاقاتی در طول جنگ رخ خواهد داد؟ چگونه پایان خواهد یافت؟» پاسخ داده است.

او در پاسخ به غلط خود را یک «شهروند معمولی» خوانده که سعی دارد با این سوالات مواجه شود، هرچند اذعان کرده که این مواجهه متناسب با «جهان بینی» افراد است. در اینجا مخاطب بی اختیار جهان بینی «پسر رئیس جمهور» را مترادف با جهان بینی هیات دولت و منبعث از اطلاعات دقیق و موثق عالی رتبه‌ترین مقامات سیاسی کشور درباره سرنوشت جنگ تلقی می‌کند.

حالا ببینید این سرنوشت به زعم آقا یوسف چیست؟ پسر رئیس جمهور ایران، مواجهه مطلوب با آنچه در پیش است را «آمادگی برای بدترین سناریوها» می‌داند. این مواجهه هرچند در ادبیات مدیریت بحران چیز عجیبی نیست، اما مشکل از جایی شروع می‌شود که: بدترین سناریو تعریف نمی‌شود، حد و مرز آن مشخص نیست و از همه مهمتر، مخاطب عمومی است، نه متخصص. در نتیجه، هرکس «بدترین سناریو» را به بدترین تصویر ذهنی خودش ترجمه می‌کند؛ و این دقیقاً همان نقطه خطرناک است.

وقتی گوینده این جمله، فرزند رئیس‌جمهور و فردی با دسترسی به اطلاعات حساس است، این عبارت دیگر یک توصیه ساده نیست؛ تبدیل می‌شود به سیگنال. سیگنالی که اگر رمزگشایی شود، تصویری به‌شدت نگران‌کننده از آینده پیش‌روی اقتصاد و جامعه ایران ترسیم می‌کند.

بدترین سناریو در ادبیات عمومی یعنی چه؟ یعنی فروپاشی اقتصادی. یعنی از کار افتادن چرخه تولید. یعنی قحطی و کمبود کالا. یعنی صف‌های طولانی برای سوخت. یعنی جهش افسارگسیخته قیمت ارز؛ دلاری که می‌تواند به سطوحی مثل ۳۰۰ یا حتی ۳۵۰ هزار تومان برسد. یعنی بی‌ثباتی اجتماعی، هرج‌ومرج، و از دست رفتن توان مدیریت کشور.

نه چون حتماً اینها رخ می‌دهد، بلکه، چون مغز انسان در وضعیت عدم ثبات، بدترین حالت را می‌سازد.

اینها دیگر تحلیل رسانه‌ای نیست؛ برداشت مستقیم جامعه از یک جمله مبهم است. مسئله دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شود. وقتی به مردم گفته می‌شود «برای بدترین سناریو آماده شوید»، اما توضیح داده نمی‌شود این سناریو چیست، هر فرد بر اساس ترس‌های خودش آن را بازسازی می‌کند. نتیجه؟ فعال شدن غریزه بقا در سطح جمعی.

در چنین شرایطی، رفتار‌ها به سرعت تغییر می‌کند؛ تبدیل ریال به طلا و ارز، خرید هیجانی، احتکار کالا، و حتی آماده شدن برای دفاع شخصی. این همان نقطه‌ای است که یک جمله از زبان یک فرد نزدیک به عالی‌ترین سطوح سیاسی کشور، از سطح توصیه فردی عبور می‌کند و وارد فاز ایجاد رفتار‌های بحران‌زا در مقیاس اجتماعی می‌شود.

نکته مهم در این جا، جایگاه گوینده است. اگر یک تحلیلگر عادی چنین حرفی بزند، می‌توان آن را در چارچوب یک نظر شخصی دید. اما وقتی این پیام از سوی کسی مطرح می‌شود که هم «نسبت سیاسی» دارد و هم «نقش رسمی»، ماجرا فرق می‌کند. اینجا دیگر افکار عمومی نمی‌گوید «یک تحلیل شخصی»، بلکه می‌پرسد: آیا این حرف بر اساس اطلاعاتی است که ما از آن بی‌خبریم؟

و همین سوال، به‌تنهایی برای ایجاد بی‌ثباتی کافی است.

تناقض اصلی هم همین‌جاست؛ اگر قرار است مردم برای بدترین سناریو آماده شوند، پس مدیریت آن سناریو با چه کسی است؟ اگر بدترین حالت، فروپاشی اقتصادی و بحران معیشت و کمبود کالا باشد، آیا دولت و ساختار حاکمیتی قرار است فقط نظاره‌گر باشند و مردم را به «آماده شدن» دعوت کنند؟ این نوع ادبیات، به‌طور ناخواسته یک پیام پنهان هم دارد: «خودتان مراقب خودتان باشید.»

و این دقیقاً نقطه‌ای است که اعتماد عمومی ترک می‌خورد.

در شرایطی که جامعه زیر فشار تورم، بی ثباتی و سایه جنگ قرار دارد، هر پیام عمومی باید دقیق، محدود، و مسئولانه باشد. اما استفاده از مفاهیمی مانند «بدترین سناریو» بدون تعریف، آن هم از سوی چهره‌ای نزدیک به قدرت، نه‌تنها کمکی به مدیریت بحران نمی‌کند، بلکه می‌تواند خود به محرک بحران تبدیل شود.

آنچه در ظاهر یک توصیه به «فعال بودن» است، در عمل می‌تواند به ترس سازمان‌یافته در جامعه دامن بزند؛ ترسی که نه‌تنها اقتصاد را بی‌ثبات می‌کند، بلکه می‌تواند جامعه را به سمت همان سناریویی هل دهد که قرار بود از آن پیشگیری شود.