چمدان‌های سرگردان جوهر جشن و پایکوبی آقایان برای فتح سهمیه «۳+۱» هنوز روی کاغذ خشک نشده بود که یک سیلی آبدار از واقعیت، هوش از سر فوتبال ایران پراند. ماجرا دیگر فقط حسرت میزبانی در آزادی یا شرمساری از چمن‌های وصله‌پینه‌دار نیست؛ فاجعه به سطحی ارتقا یافته که تیم‌های ایرانی حتی برای بازی در زمین حریف هم باید کفش آهنی بپوشند و تحقیر شوند! خبر لغو بازی گل‌گهر در بحرین و تبعید اجباری‌اش به عمان، طشت رسوایی جدیدی بود که از بام دیپلماسی ورزشی ما افتاد. تصور کنید؛ تیمی که قرار است سفیر فوتبال یک کشور باشد، برای یک پرواز کوتاه به بغل‌گوش خود در خلیج فارس، چنان در باتلاق ویزا و خطوط پروازی دست‌وپازد که کنفدراسیون آسیا از سر کلافگی بازی را به زمین بی‌طرف کشاند. اما اوج این استندآپ‌کمدی تلخ کجاست؟ آنجا که شاگردان مهدی رحمتی برای رسیدن به همین مسقط عمان، به دلیل بسته بودن آسمان‌ها مجبورند یک تور دور خاورمیانه بگذارند؛ ابتدا به ترکیه بپرند و بعد از ساعت‌ها چرت زدن روی صندلی‌ فرودگاه‌های ترانزیت، خودشان را به مستطیل سبز برسانند! یک ماراتن فرساینده‌ هوایی، فقط برای گرفتن مجوز ۹۰‌دقیقه دویدن دنبال توپ. حالا آقایان کت‌وشلواری فدراسیون باید به یک سوال ساده پاسخ دهند؛ دقیقا کجای این تراژدی جای لبخند و افتخار دارد؟ اینکه سهمیه‌ها زیاد شده تا به جای سه تیم، چهار تیم آواره و سرگردان در فرودگاه‌های کشورهای همسایه داشته باشیم؟ وقتی الفبای احترام بین‌المللی، یک پرواز چارتر ساده و یک ویزای بی‌دردسر را نداریم، سهمیه بیشتر یعنی چهار برابر شدن این آبروریزی‌های سریالی. فوتبال ما دیگر فقط بی‌خانه نیست؛ حالا مسافر طردشده‌ای است که حتی حق نشستن روی صندلی مهمان را هم از او گرفته‌اند. پس لطفا بوق‌های پیروزی را خاموش کنید؛ صدای کشیده شدن چرخ چمدان‌های سرگردان بازیکنان‌مان در فرودگاه‌های ترانزیت، مدت‌هاست که گوش آسیا را کر کرده است!

نازنین دشتی

خبر کوتاه بود و ظاهرا مسرت‌بخش؛ با اعلام مهدی تاج، فوتبال ایران در فصل ۲۰۲۷-۲۰۲۸ صاحب سهمیه ۱+۳ در رقابت‌های باشگاهی آسیا شد. بلافاصله بوق و کرناها به صدا درآمدند و عده‌ای این اتفاق را یک دستاورد بزرگ قلمداد کردند. اما بیایید برای چند دقیقه عینک خوش‌بینی مطلق را از چشم برداریم، اسیر بازی با اعداد نشویم و به واقعیت‌های عریان و تلخ فوتبال‌مان نگاه کنیم. سوال اساسی و دردناک اینجاست؛ آیا واقعا باید از این اتفاق خوشحال باشیم؟ وقتی الفبای حرفه‌ای بودن را نداریم، اضافه شدن یک صندلی دیگر در قطار سریع‌السیر آسیا، جای جشن و پایکوبی دارد یا ماتم و تاسف؟

اولین و بزرگ‌ترین طنز ماجرا، مساله میزبانی است. فوتبال باشگاهی ایران در حال‌حاضر شبیه به یک آواره‌ بی‌خانمان است که باید برای برگزاری مسابقات خانگی‌اش، در کشورهای همسایه به دنبال اجاره‌ زمین و التماس برای یک تکه چمن باشد. شرایط کشور و تصمیمات بین‌المللی باعث شده تا حق بدیهی میزبانی از نمایندگان ما سلب شود. حالا فرض کنید به جای دو یا سه تیم، چهار تیم در آسیا داشته باشیم؛ آیا این چیزی جز اضافه شدن به تعداد تیم‌های آواره‌ ما در دوبی، دوحه و مسقط است؟ چه افتخاری در سهمیه‌ای نهفته است که هوادار ایرانی نتواند روی سکوهای ورزشگاه شهر خودش بنشیند، پرچم تیمش را به اهتزاز درآورد و از امتیاز وحشتناک جهنم‌های خانگی برای رقبا استفاده کند؟ افزایش سهمیه برای لیگی که تیم‌هایش در غربت و در استادیوم‌های خالی نقش میزبان را بازی می‌کنند، بیشتر شبیه به یک شوخی تلخ و گزنده است تا یک موفقیت دیپلماتیک.

از بحران میزبانی که بگذریم، به فاجعه‌ زیرساخت‌ها می‌رسیم. بیایید فرض محال کنیم که همین فردا سایه‌ ممنوعیت میزبانی از سر فوتبال ایران برداشته شود؛ دقیقا قرار است در کدام استادیوم از غول‌های آسیا پذیرایی کنیم؟ ورزشگاه آزادی که روزگاری نماد ابهت و فخر فوتبال ما بود، حالا به یک کارگاه ساختمانی بی‌انتها و مخروبه‌ای غم‌انگیز تبدیل شده است. چمن‌های سایر ورزشگاه‌های‌مان در شهرستان‌ها نیز بیشتر به زمین‌های خاکی و ناهموار شبیه است تا استانداردهای اولیه لیگ نخبگان. ما در تامین یک سیستم VAR (کمک‌داور ویدیویی) ساده برای لیگ داخلی خودمان ماه‌هاست که درگیر وعده و وعیدهای بی‌‌سرانجام و تجهیزات عاریه‌ای هستیم. وقتی امکانات اولیه برای برگزاری یک مسابقه استاندارد داخلی را نداریم و تیم‌های‌مان دربه‌در پیدا کردن یک زمین صاف هستند، سهمیه ۳+۱ چه دردی را دوا می‌کند؟ جز اینکه فقر و آبروریزی‌های زیرساختی ما را در ابعادی وسیع‌تر و با حضور چهار نماینده به رخ قاره کهن بکشد؟

اما از بعد فنی چطور؟ آیا در سال‌های گذشته چنان اقتداری در آسیا داشته‌ایم که حالا از افزایش لشکرمان در این رقابت‌ها غرق در غرور شویم؟ پاسخ، یک «نه» یاس‌آور است. باشگاه‌های ما غرق در بدهی‌های انباشته، پرونده‌های قطور در فیفا و پنجره‌های نقل‌وانتقالاتی همیشه بسته‌اند. در حالی که رقبای عربستانی و قطری، ستارگانی چون کریستیانو رونالدو و نیمار را به آسیا می‌آورند و سخت‌افزارهای فضایی می‌سازند، مدیران ما درگیر پرداخت قسط قراردادهای چند هزار دلاری بازیکنان خارجی درجه سه هستند. ما سال‌هاست که در حسرت لمس جام قهرمانی آسیا می‌سوزیم و در تقابل با تیم‌های تا دندان مسلح عربی، معمولا به دنبال معجزه، غیرت و اتفاقات فوتبالی بوده‌ایم. نتایج سال‌های اخیر نشان می‌دهد که فوتبال باشگاهی ما از نظر کیفی، تاکتیکی و برنامه‌ریزی، فاصله‌ معناداری با سطح اول آسیا پیدا کرده است. در چنین شرایطی، فرستادن چهار تیم به مسلخ نخبگان آسیا، صرفا به معنای بالا بردن شانس حذف شدن و تحمل شکست‌های بیشتر است. کمیت، هرگز جای کیفیت از دست رفته را نمی‌گیرد. 

حقیقت این است که سهمیه ۱+۳، شبیه به خریدن یک لوستر لوکس و گران‌قیمت برای خانه‌ای است که سقف آن در حال فروریختن است. مدیران فوتبال می‌توانند این سهمیه را به عنوان یک دستاورد روی کاغذ در بوق و کرنا کنند، اما تا زمانی که تیم‌های ما حق میزبانی ندارند، تا زمانی که استادیوم‌های‌مان بوی کهنگی و ویرانی می‌دهند و تا زمانی که از نظر مالی و فنی توان رقابت با دلارهای نفتی همسایگان را نداریم، این سهمیه نه یک پاس گل طلایی، بلکه یک بمب ساعتی است. بمبی که با انفجارش، تنها ویترین خالی و پوشالی فوتبال بیمار ما را بیشتر از قبل به جهانیان نشان خواهد داد. خوشحالی پیشکش؛ شاید باید به حال این فوتبال بی‌خانه و این سهمیه‌های نمایشی خون گریست.