سایه سنگین یک اسطوره

 آریا طاری

حالا که هیاهوی فیفادی به پایان رسیده و گرد و خاک رقابت‌های ملی فرو نشسته است، شاید بهترین زمان باشد تا به سراغ مهم‌ترین، جنجالی‌ترین و البته جذاب‌ترین چهره این روزهای فوتبال جهان برویم؛ کریستیانو رونالدو و داستان بی‌پایانش با تیم ملی پرتغال و سرمربیان بزرگ. بازیکنی که نامش با افتخار، گلزنی و رکوردهای دست‌نیافتنی گره خورده، اما در پس این درخشش خیره‌کننده، سایه‌ای از غرور و جاه‌طلبی‌های مهارنشدنی وجود دارد که گاهی بزرگ‌ترین تئوریسین‌های فوتبال را هم مستاصل کرده است. حواشی اخیر خروج کریستیانو از اردوی تیم ملی پرتغال و چالش‌هایش با ژسوس، سرمربی تازه‌وارد سلسائو، بار دیگر زنگ خطر را برای کادر فنی به صدا درآورد و افکار عمومی را به دو دسته تقسیم کرد؛ عده‌ای او را مقصر شماره یک این تنش‌ها می‌دانند و معتقدند که دوران بازیکن‌سالاری به پایان رسیده است و عده‌ای دیگر، رفتار سرمربی با یک اسطوره پرافتخار را عامل اصلی این بحران معرفی می‌کنند. اما برای درک بهتر این کلاف سردرگم، باید به گذشته سفر کنیم؛ به روزهایی که بذر این غرور در تئاتر رویاها کاشته شد. 

رونالدو در لباس تیم ملی پرتغال و در تقابل با سرمربی جدیدی چون ژسوس، دوباره در مرکز حواشی قرار گرفته است. داستانی که از روزهای جوانی با فرگوسن آغاز شد، از مورینیو و بنیتس گذشت، تن‌هاخ را به چالش کشید و اکنون به نیمکت تیم ملی رسیده است

فصل اول؛ تولد یک پادشاه مغرور در تئاتر رویاها

برای واکاوی ریشه‌های این عصیانگری، باید به فصل رویایی ۲۰۰۷-۲۰۰۸ بازگردیم. کریستیانو رونالدو در آن فصل با پیراهن منچستریونایتد، نه‌تنها لیگ برتر را فتح کرد، بلکه در شب بارانی مسکو، جام قهرمانی لیگ قهرمانان اروپا را هم بالای سر برد. او در ۲۳‌سالگی، به قله فوتبال جهان رسید و اولین توپ طلای خود را دشت کرد. اما این افتخار بزرگ، به جای آنکه او را فروتن‌تر کند، کالبد جدیدی از او ساخت. رونالدو سخت‌کوش و فرمان‌پذیر، حالا خود را در جایگاهی می‌دید که فراتر از چارچوب‌های تاکتیکی و تیمی بود. او دیگر آن پسرک لاغراندام مادیرا نبود که برای اثبات خودش بجنگد؛ او حالا بهترین بازیکن جهان بود و این عنوان، به او جسارتی داد تا حتی برابر تصمیمات مردی چون سر الکس فرگوسن، معمار نوین منچستریونایتد، نرمشی نشان ندهد. آن ستاره بلندپرواز، آرام‌آرام به این باور رسید که نامش، اگر از نام باشگاه بزرگ‌تر نباشد، قطعا هم‌تراز با آن است. 

فصل دوم؛ سورپرایزهای تلخ و عبور از خط قرمزها

فصل ۲۰۰۸-۲۰۰۹ فرا رسید. منچستریونایتد بار دیگر در مسیر قهرمانی لیگ برتر قرار داشت و تا فینال لیگ قهرمانان نیز پیش رفت. در یکی از حساس‌ترین مقاطع فصل و در مصاف با تیم سرسخت ساندرلند، اتفاقی افتاد که زنگ خطر را برای رختکن شیاطین سرخ به صدا درآورد. رونالدو در جریان بازی با یک مصدومیت خفیف مواجه شد. در دنیای حرفه‌ای فوتبال، بازیکن مصدوم روی زمین می‌نشیند تا کادر پزشکی وارد عمل شود و کادر فنی تعویض را انجام دهد. اما رونالدو که بی‌تاب و کلافه بود، منتظر تابلوی تعویض نماند و در حالی که بازی در جریان بود، خودسرانه زمین را ترک کرد! این اقدام عجیب باعث شد منچستریونایتد به مدت ۱۰‌دقیقه، با یک یار کمتر به بازی ادامه دهد. هرچند فرگوسن بزرگ با آن سیاست و هوش رسانه‌ای همیشگی‌اش، پس از بازی از فوق‌ستاره خود حمایت کرد و گفت که کریستیانو برای جلوگیری از تشدید مصدومیت فورا به رختکن رفته است، اما در پس این حمایت رسانه‌ای، مشخص بود که اقتدار سرمربی توسط یک بازیکن به چالش کشیده شده است. یونایتد آن بازی را با گل دیرهنگام نمانیا ویدیچ برد، اما شکاف میان رونالدو و کادر فنی نمایان‌تر از همیشه شده بود. 

فصل سوم؛ وقتی سرمربی حق تعویض ندارد! 

چند هفته بعد، دربی حساس منچستر مقابل سیتی فرا رسید. یونایتد در کورس نفس‌گیر قهرمانی با لیورپول رقابت می‌کرد. رونالدو مثل همیشه ناجی تیم شد و گل اول بازی را به ثمر رساند. حدود دقیقه‌۶۰، فرگوسن تصمیم گرفت برای محافظت از ستاره‌اش در برابر مصدومیت‌های احتمالی پیش از فینال لیگ قهرمانان، او را تعویض کرده و پل اسکولز باتجربه را وارد زمین کند. رونالدو تنها پنج روز قبل از آن، در نیمه‌نهایی مقابل آرسنال نمایشی خیره‌کننده داشت و گلی استثنایی زده بود. منطق فوتبالی حکم می‌کرد که او استراحت کند. اما واکنش رونالدو به این تعویض، یک شوک تمام‌عیار بود. او با چهره‌ای درهم‌رفته و ناراضی زمین را ترک کرد، سرش را به نشانه تاسف تکان داد و به‌وضوح خشم خود را به نمایش گذاشت. او تاب نشستن روی نیمکت را نداشت، حتی اگر این تصمیم برای سلامتی خودش گرفته شده باشد. کمتر کسی در آن لحظه باور می‌کرد که گل او به سیتی، آخرین تجربه گلزنی او با پیراهن یونایتد در آن مقطع باشد. 

فصل چهارم؛ سایه مادرید و ستاره‌ای که همه‌چیزدان بود

سر الکس فرگوسن پیش از این نشان داده بود که هیچ بازیکنی برایش بزرگ‌تر از تیم نیست؛ او سابقه کنار گذاشتن دیوید بکام، بزرگ‌ترین سوپراستار وقت جهان را در کارنامه داشت. اما در مورد رونالدو، داستان متفاوت بود. فرگوسن وعده داده بود که در صورت حفظ فرم فوق‌العاده رونالدو، به او اجازه خروج به مقصد مادرید را خواهد داد. رونالدو حتی پیش از رسمی شدن انتقال، در تلویزیون پرتغال از رویای بازی برای کهکشانی‌ها سخن می‌گفت؛ رفتاری که نشان از استقلال کامل او از سیاست‌های باشگاه داشت. با ورود به رئال‌مادرید، این غرور وارد مرحله جدیدی شد. او در رختکنی پر از ستاره، باز هم محور همه‌چیز بود. چالش‌های او با ژوزه مورینیو، سرمربی هم‌وطنش، در فصل آخر حضور آقای خاص در مادرید به اوج خود رسید. مورینیو که خود استاد جنگ‌های روانی بود، پس از ترک برنابئو، در توصیفی دقیق و نیش‌دار درباره رونالدو گفت:«او گمان می‌کند همه‌‌چیزدان است!» این جمله، چکیده‌ای از رویکرد رونالدو به تاکتیک‌ها و دستورات مربیان بود؛ او معتقد بود درک فوتبالی‌اش نیازی به اصلاح یا راهنمایی ندارد. 

دوران کارلو آنچلوتی در مادرید برای رونالدو شیرین بود؛ کارلتو می‌دانست چگونه با ستارگان بزرگ رفتار کند و آزادی عمل لازم را به کریستیانو داد که حاصل آن، کسب دسیما بود. اما پس از رفتن آنچلوتی و آمدن رافائل بنیتس، بحران دوباره سر برآورد. رونالدو با رفتار خود نشان می‌داد که مدیریت باشگاه باید برای انتخاب سرمربی، نظر مستقیم او را جویا شود

فصل پنجم؛ انتخاب سرمربی با نظر جناب فوق‌ستاره! 

دوران کارلو آنچلوتی در مادرید برای رونالدو شیرین بود؛ کارلتو می‌دانست چگونه با ستارگان بزرگ رفتار کند و آزادی عمل لازم را به کریستیانو داد که حاصل آن، کسب دسیما بود. اما پس از رفتن آنچلوتی و آمدن رافائل بنیتس، بحران دوباره سر برآورد. بنیتس مربی‌ای تاکتیک‌محور بود که می‌‌خواست رونالدو را در قالب‌های مشخصی قرار دهد. واکنش رونالدو؟ نافرمانی و نارضایتی علنی! او در تمرینات و مسابقات، به‌وضوح از دستورات بنیتس سرپیچی می‌کرد و در مصاحبه‌هایش، با سیاستی زیرکانه، مدام از دلتنگی برای آنچلوتی سخن می‌گفت تا فشار را روی بنیتس چند برابر کند. او با رفتار خود نشان می‌داد که مدیریت باشگاه باید برای انتخاب سرمربی، نظر مستقیم او را جویا شود. 

فصل ششم؛ بازگشت به خانه  و پایان تلخ یک رویا

سال‌ها گذشت و کــریـستیـانـو، پس از تجربه‌ای در یوونتوس، در انتقالی احساسی به منچستریونایتد بازگشت. همه منتظر یک پایان هالیوودی بودند، اما اریک تن‌هاخ، سرمربی هلندی جدید، فلسفه‌ای متفاوت داشت. تن‌هاخ تیمی می‌خواست که از جلو پرس کند و همه مهاجمان در بازپس‌گیری توپ مشارکت داشته باشند. برای رونالدویی که در سال‌های پایانی فوتبالش به سر می‌برد و انرژی‌اش را تنها برای زدن ضربات آخر ذخیره می‌کرد، این تاکتیک یک شکنجه بود. رونالدو به‌وضوح از انجام این دستورات طفره می‌رفت و تنش‌ها به بالاترین حد خود رسید. تن‌هاخ او را روی نیمکت نشاند، اتفاقی که برای پادشاهی چون کریستیانو غیرقابل تحمل بود. نقطه جوش این درگیری‌ها در دیدار مقابل تاتنهام رقم خورد؛ جایی که رونالدو از ورود به زمین به عنوان بازیکن تعویضی در دقایق پایانی خودداری کرد و پیش از سوت پایان بازی، تونل ورزشگاه را به سمت رختکن در پیش گرفت. آن قدم‌های سنگین و خشمگین در تونل اولدترافورد، آخرین تصویر از اسطوره‌ای بود که غرورش، اجازه نداد پایان زیبایی در خانه داشته باشد. مصاحبه طوفانی او با پیرس مورگان، تیر خلاصی بود بر پیکره رابطه او و یونایتد. 

سخن پایانی؛ آیا غرور، بهای عظمت است؟

حالا، پس از گذر از تمام این طوفان‌ها، رونالدو در لباس تیم ملی پرتغال و در تقابل با سرمربی جدیدی چون ژسوس، دوباره در مرکز حواشی قرار گرفته است. داستانی که از روزهای جوانی با فرگوسن آغاز شد، از مورینیو و بنیتس گذشت، تن‌هاخ را به چالش کشید و اکنون به نیمکت تیم ملی رسیده است. شاید این غرور، همان موتور محرکه‌ای باشد که او را به جایگاهی دست‌نیافتنی در تاریخ فوتبال رسانده است. بازیکنی که به کمتر از بهترین بودن راضی نیست، طبیعتا با هر تصمیمی که جایگاه او را متزلزل کند، می‌جنگد. اما سوال اینجاست؛ آیا در فوتبال مدرن، تیمی وجود دارد که بتواند وزن این غرور را تحمل کند؟ آیا مربی‌ای پیدا می‌شود که فرمول مهار این عطش سیری‌ناپذیر را بداند؟ کریستیانو رونالدو، چه بخواهیم و چه نخواهیم، یک پدیده بی‌نظیر است؛ پدیده‌ای که داستان‌هایش با مربیان، درست به اندازه گل‌های زیبایش، در حافظه تاریخ فوتبال ثبت خواهد شد. داستان مردی که همه‌‌چیز را فتح کرد، جز غرور خودش را!