به نام وطن

نگار رشیدی

در دنیای فوتبال، گاهی یک نام فراتر از چند حرف ساده است؛ نام‌ها شناسنامه‌ اصالت، تعلق و گاهی فداکاری‌اند. امروز، نام دنیس درگاهی که پیش‌تر او را با نام دنیس اکرت می‌شناختیم تنها یک ورودی جدید به لیست تیم ملی نیست، بلکه یازدهمین حلقه از زنجیره‌ای است که دانه‌های آن در طول هشت دهه، از ورشو تا برلین و از استکهلم تا مشهد پراکنده شده‌اند. حضور درگاهی، مهاجمی که حالا با شناسنامه ‌ایرانی قرار است لرزه بر اندام حریفان بیندازد، بهانه‌ای شد تا دفتر خاطرات فوتبال ایران را ورق بزنیم؛ دفتری که سطر سطر آن با عرق جبین مردانی پر شده که اگرچه در خاک ایران زاده نشدند، اما قلب‌شان برای این پرچم تپید. 

داستان دوتابعیتی‌ها در ایران، برخلاف تصور عموم، محصول دهه‌ ۸۰ و ۹۰ نیست. این قصه به همان روزهایی بازمی‌گردد که فوتبال ایران هنوز در حال یادگیری راه رفتن بود. اولین قهرمان این داستان، مردی است که از شعله‌های آتش جنگ جهانی دوم گریخت و به ساحل آرامش ایران پناه آورد. پیرکارلو، دروازه‌بان لهستانی، نه با بوی کباب و عطر زعفران که با غرش تانک‌ها به ایران رسید. او که سال‌ها از دروازه ‌باشگاه تاج محافظت کرد، به چنان محبوبیتی رسید که پیراهن تیم ملی را هم بر تن کرد. او دو ‌بار برای ایران به میدان رفت تا ثابت کند فوتبال، زبان مشترک تمام کسانی است که به دنبال صلح و سرفرازی‌اند. 

کمی بعد، نوبت به امیرمسعود برومند رسید. نابغه‌ای که ۳سه گل اول تاریخ تیم ملی ایران به نام او حک شده است. برومند برای ادامه تحصیل راهی لبنان شد و در آنجا چنان درخشید که پیراهن تیم ملی لبنان را هم در بازی‌های دوستانه بر تن کرد. او تنها بازیکن تاریخ ایران است که تجربه ‌بازی برای دو کشور مختلف در سطح بزرگسالان را دارد؛ مردی که وقتی به خانه بازگشت، باز هم با همان شور همیشگی برای ایران درخشید و به یک اسطوره ‌دوتابعیتی تبدیل شد. 

پس از برومند، سکوتی طولانی حاکم شد. بیش از ۵۰‌سال گذشت تا دوباره زمزمه‌های حضور یک فرنگی در تیم ملی شنیده شود. اوایل دهه‌ ۸۰ بود که نام جوانی با موهای لخت و سبک بازی آلمانی بر سر زبان‌ها افتاد؛ فریدون زندی. آن روزها، حضور زندی یک شوک فرهنگی بود. منتقدان سرسخت، با لحنی گزنده می‌گفتند:«پیراهن ملی مقدس است و متعلق به کسانی است که در زمین‌های خاکی ایران عرق ریخته‌اند، نه کسی که حتی فارسی را به سختی صحبت می‌کند.» اما زندی با وقار و سکوتش، همه ‌معادلات را به هم زد. در آن شب تاریخی برابر بحرین در مقدماتی جام‌جهانی ۲۰۰۶، زندی به میدان رفت تا نشان دهد ایرانی بودن به محل تولد نیست، به رگ و ریشه‌ای است که حتی در قلب آلمان هم خشک نمی‌شود. او با ۳۰‌بازی ملی و هفت ‌گل، راه را برای تمام کسانی باز کرد که سال‌ها بعد، ستون‌های تیم ملی شدند. زندی حتی به لیگ ایران آمد تا ثابت کند تعلقش به این خاک، فراتر از یک شعار تبلیغاتی است. 

اگر زندی راه را باز کرد، کارلوس کی‌روش آن را به یک بزرگراه تبدیل کرد. کی‌روش که تیمش از کمبود لژیونر رنج می‌برد، دنیا را با ذره‌بین جست‌وجو کرد. او به دنبال کسانی بود که در آکادمی‌های مدرن اروپا درس فوتبال خوانده بودند اما در شناسنامه‌شان، نشانی از ایران داشتند. در این دوران، نام‌های زیادی آمدند و رفتند؛ دانیال داوری، دروازه‌بانی که از بوندس‌لیگا آمد اما بخت با او یار نبود، استیون بیت‌آشور، مدافعی از لیگ آمریکا (MLS) که تجربه حضور در جام‌جهانی را کسب کرد و امید نظری و امیر شاپورزاده که اگرچه حضورشان کوتاه‌مدت بود، اما بخشی از پروژه‌ بین‌المللی‌سازی فوتبال ایران شدند. 

اما در میان این اسامی، دو ‌نفر به ستاره‌های بی‌چون‌وچرای آسمان فوتبال ایران تبدیل شدند. دژاگه زمانی به ایران آمد که کاپیتان تیم ملی زیر ۲۱‌سال آلمان بود. حضور او، اعتبار تیم ملی را دوچندان کرد. اشکان با ۵۹‌بازی ملی، نه‌تنها به بازوبند کاپیتانی رسید، بلکه با تعصب مثال‌زدنی‌اش در زمین، دهان تمام منتقدان را بست. او نشان داد که می‌شود در آلمان بزرگ شد اما برای پرچم ایران، با تمام وجود جنگید. و اما گوچی! مردی که نامش با صعودهای دراماتیک گره خورده است. 

رضا قوچان‌نژاد با ۲۷‌گل ملی، بهترین گلزن تاریخ بازیکنان دوتابعیتی ایران است. گل او به کره‌جنوبی در اولسان، هنوز هم یکی از شیرین‌ترین خاطرات جمعی ملت ایران است. او ماشین گلزنی کی‌روش بود؛ کسی که در جام‌جهانی ۲۰۱۴ تنها گل ایران را زد و ثابت کرد که غریزه گلزنی، مرز نمی‌شناسد. 

آخرین یادگار دوران کی‌روش که هنوز هم در قلب تیم ملی می‌تپد، سامان قدوس است. سامان با ۶۸‌بازی ملی، رکورددار بیشترین بازی و با ۹‌پاس گل، رکورددار گل‌سازی در میان دوتابعیتی‌هاست. او که از سوئد به ایران آمد، با تکنیک ناب و دید فوق‌العاده‌اش، به مغز متفکر تیم ملی تبدیل شده است. استمرار او در سطح اول فوتبال اروپا و وفاداری‌اش به پیراهن ایران، او را به الگویی برای نسل جدید تبدیل کرده است.

حالا نوبت به دنیس درگاهی رسیده است. تغییر نام خانوادگی او از «اکرت» به «درگاهی»، پیامی روشن داشت؛ من آماده‌ام تا بخشی از این تاریخ باشم. درگاهی در دوره‌ای به تیم ملی اضافه شده که فوتبال ایران بیش از هر زمان دیگری به خون تازه در خط حمله نیاز دارد. او یازدهمین مسافر این کشتی است. او می‌آید تا در کنار ستاره‌ای چون طارمی، قدرت هجومی ایران را دوچندان کند. حضور او نشان‌دهنده ‌این واقعیت است که تیم ملی فوتبال ایران، خانه ‌تمام ایرانیان است؛ چه آنهایی که در کوچه‌پس‌کوچه‌های نازی‌آباد بزرگ شده‌اند و چه آنهایی که در کمپ‌های مجهز مونیخ و بارسلون قد کشیده‌اند. 

حضور بازیکنان دوتابعیتی در تیم ملی، تنها یک بحث فنی نیست؛ این یک پدیده اجتماعی است. این بازیکنان، سفیران هویت ایرانی در جهان‌اند. آنها با خود نظم، تاکتیک‌پذیری و تجربه‌ بین‌المللی می‌آورند و در مقابل، عشق و شور بی‌نظیر هواداران ایرانی را دریافت می‌کنند. دنیس درگاهی، امروز وارث میراثی است که پیرکارلو شروع کرد، برومند ادامه داد و دژاگه و قدوس به اوج رساندند. او حالا بخشی از باشگاه دوتابعیتی‌هاست؛ باشگاهی که اعضایش شاید در زبان و گویش متفاوت باشند، اما وقتی سرود ملی ایران در ورزشگاه طنین‌انداز می‌شود، همگی با یک قلب و یک هدف، به پرچم خیره می‌شوند. به خانه خوش آمدی دنیس درگاهی! حالا وقت آن است که با گل‌هایت، نام جدیدت را در تالار افتخارات این خاک جاودانه کنی.