آمیزش غریب شعار علیه دشمن خارجی با مرگ بر هموطن منتقد در تجمعات شبانه؛
«تکصدایی» وفاق نیست!
سعیده علیپور
ایران در اردیبهشت ۱۴۰۵، در میانه غباری از تردید و التهاب، فضایی را نفس میکشد که بیش از هر زمان دیگری در تاریخ معاصر، بوی تند تکصدایی میدهد.
چگونه است که وقتی یک نماینده مجلس، از تریبون رسمی رسانه ملی، میلیونها شهروند نگران برای آینده میهن را «ترسو» خطاب میکند، هیچ یک از تندروها نگران توهین به ملت نمیشود؟
پس از آغاز تهاجم نظامی به کشور، که با شوک تغییرات بنیادین در هرم قدرت و جابهجاییهای بیسابقه در ساختار حاکمیت همراه شد، انتظار میرفت که «وفاق ملی» و همبستگی اجتماعی، به عنوان مستحکمترین سنگر در برابر آنچه که بیگانان خوانده میشود، قد علم کند. اما آنچه امروز در کف خیابانهای تهران و کلانشهرها زیر نور لرزان چراغهای شبانه دیده میشود، شباهتی به وفاق ندارد؛ بلکه تولد «هژمونی فریاد» است.
این هژمونی، محصول حضور خیابانی جریانی است که با انحصارطلبی مطلق، خود را تنها وارث خونهای ریختهشده، تنها مالک میهن و یگانه سخنگوی غیرت ملی میپندارد. حضوری که دیگر تنها یک ابراز ساده نمایش وفاداری نیست؛ بلکه تجمعات پرهیاهو و ابزاری برای ترور شخصیت و خفه کردن هرگونه صدای برخاسته از تسامح، عاقبتاندیشی و میانهروی است.
در اتمسفری که صلحطلبی مترادف با خیانت و دیپلماسی همردیف با بزدلی تعریف میشود، میدانداری این اقلیت پرصدا، سکوت سنگین و معنادار اکثریتی را در پی داشته که صدایشان در میان شعارهای تندروانه، به عمد نشنیده گرفته میشود.
تجلی عریان این انحصار خیابانی را میتوان در آمیزش غریب شعارهای سنتی علیه قدرتهای جهانی با فریادهای کینهتوزانه «علیه خودیهای منتقد» جستجو کرد؛ آنجا که در میانه طنین «مرگ بر این و آن کشور»، ناگهان نام تحلیلگری شنیده میشود که تمام سلاحش، ستونی باریک در رسانههایی محدود، نیمهجان و فیلترشده است. طنین شعار «مرگ بر عباس عبدی» در کنار سیاهه دشمنان خارجی هرچند جدید نیست و مرگ حواله اسامی مشابه دیگری نیز در این تجمعات شده اما این روزها منطق شرایط جنگی اینطور حکم میکند که به وفاق بیشتر بیندیشیم تا مرگ هموطنان خود.
اما به نظر میرسد که در منطق هژمونی فریاد، مرز میان منتقد داخلی و متخاصم خارجی فرو ریخته است.
چگونه تهدیدهای عریان به مرگ علیه رئیسجمهور و وزیر امور خارجه سابق در قلبِ میدانهای شهر، هیچیک از کسانی که امروز نگران توهین به ملت هستند را از جای تکان نمیدهد؟ گویی در این جغرافیا، حاشیه امنی برای فحاشی و تهدید به قتل ایجاد شده است؛ به شرط آنکه تیغِ این هتاکیها به سمت «دیپلماسی» و «عقلانیت» نشانه رفته باشد
مهندسی فریاد در تجمعات شبانه
تجمعات شبانه، فراتر از یک حضور و ابراز احساسات ساده است. این تجمعات، پیامی روشن به بدنه جامعه و حتی بخشهای میانهروی حاکمیت دارد: «دوران دیپلماسی به پایان رسیده و هر کسی که از صلح یا تنشزدایی حرف بزند، خائن است».
در این راهپیماییها، تندروترین لایههای سیاسی که پیشتر اینگونه ترکتاز میدان نبودهاند، اکنون به تنها سخنگویان ملت بدل شدهاند. آنها با سوءاستفاده از جراحات ناشی از جنگ، فضایی را ساختهاند که در آن «میهنپرستی» با «مخالفت با مذاکره» مترادف شده است. جالب اینجاست که حتی بخشهایی از هسته مرکزی قدرت که لزوما با تداوم جنگ موافق نیستند، از ترس انگِ «خیانت» یا «ترس»، ترجیح دادهاند تا این روزها نامرئی بمانند.
اندر احوالات عباس عبدی و دیگر کسان در تجمعات شبانه
نقطه ناامیدکننده در فضای رسانهای این روزها، برخورد حذفی با معدود صداهای منتقدی است که هنوز در میانه غبارِ جنگ، از عقلانیت دم میزنند. عباس عبدی، روزنامهنگار و تحلیلگر باسابقه، ۱۶ اردیبهشتماه طی یادداشتی در روزنامه «اعتماد»، با صراحتِ همیشگیاش به نقد تجمعات اخیر و پیامدهای خطرناک حدود ۷۰ روز قطع اینترنت و ممانعت از گردش آزاد اطلاعات در کشور پرداخت. عبدی در بخشی از تحلیل خود، از نوع رفتار و گفتار شماری از نمایندگان مجلس و نیروهای سیاسی انتقاد کرد؛ همانهایی که یک روز بدون ارائه سند و مدرک، از قول رهبری موضعگیری میکنند و روز دیگر، در برنامههای تلویزیونی با ادبیاتی بهشدت تحریکآمیز و موهن علیه کشورهای همسایه سخن میگویند.
عباس عبدی تنها کسی نیست که در اکوسیستم سیاسی این روزها مرگ تهدیدش میکند. ظریف، روحانی و هر سیاست پیشهای که کمی انحراف از تراز هژمونی خیابانی به خود میگیرد، مشمول این نامهربانی میشود
اما آنچه بیش از همه اینها واکنش برانگیز شد این بخش یادداشت بود که در آن نوشت: «بدتر اینکه اکثریت مردم هم با تصمیماتی که یک اقلیت رانتی از کف خیابان تحمیل کنند، همدلی نخواهند داشت؛ مبادا هم چوب خورده شود و هم پیاز!»
استفاده از واژه اقلیت رانتی سبب شد که در شبهای اخیر، ابوالقاسم طالبی، کارگردان، در این تجمعات علیه او از ادبیات تند و تیزی استفاده کند.
این البته تمام ماجرا نیست. پشت بند سخنان او صدای فریاد مرگ بر عباس عبدی هم بلند شد.
تنها عباس عبدی کسی نیست که در اکوسیستم سیاسی این روزها مرگ تهدیدش میکند. ظریف، روحانی و هر سیاست پیشهای که کمی انحراف از تراز هژمونی خیابانی به خود میگیرد مشمول این نامهربانی میشود.
در واقع همزمان، ویدئوهایی از تجمعات شبانه در مشهد فضای مجازی را پر کرد؛ تصاویری که در آن، جریانی موسوم به «خونخواهان» با فحاشیهایی چهرههایی چون ظریف و روحانی را هدف قرار داده بودند. در این ویدئوها، فریادهای خشمگینانه نه علیه متجاوز خارجی، بلکه علیه کسانی بود که روزگاری نماد دیپلماسی این کشور بودند. این دگردیسی خطرناک در مفهوم «دشمن»، نشان داد که در ایران پس از جنگ هیچ حاشیه امنی برای دگراندیشی باقی نمانده است.
پس از آغاز تهاجم نظامی به کشور، که با شوک تغییرات بنیادین در هرم قدرت و جابهجاییهای بیسابقه در ساختار حاکمیت همراه شد، انتظار میرفت که «وفاق ملی» و همبستگی اجتماعی، به عنوان مستحکمترین سنگر در برابر بیگانان، قد علم کند. اما آنچه امروز در کف خیابانهای تهران و کلانشهرها زیر نور لرزان چراغهای شبانه دیده میشود، شباهتی به وفاق ندارد؛ بلکه تولد «هژمونی فریاد» است
این در حالی است که برخی در این آشفتهبازار این پرسش را مطرح میکنند: چگونه است که وقتی یک نماینده مجلس، از تریبون رسمی رسانه ملی، میلیونها شهروند نگران برای آینده میهن را «ترسو» خطاب میکند، هیچ یک از تندروها نگران توهین به ملت نمیشود؟ چگونه تهدیدهای عریان به مرگ علیه رئیسجمهور و وزیر امور خارجه سابق در قلبِ میدانهای شهر، که آشکارا مصداقِ تروریسمِ کلامی و نقض صریح امنیت ملی است، هیچیک از کسانی که امروز نگران توهین به ملت هستند را از جای تکان نمیدهد؟ گویی در این جغرافیا، حاشیه امنی برای فحاشی و تهدید به قتل ایجاد شده است؛ به شرط آنکه تیغِ این هتاکیها به سمت «دیپلماسی» و «عقلانیت» نشانه رفته باشد.
استراتژی تکصدایی
ایران امروز با سرعتی باورنکردنی به سمت یک «تکصدایی مطلق» حرکت میکند. جریانی که خیابان را در دست دارد، آگاهانه تفاوت میان «مخالفت با سیاستهای خارجی» و «خیانت به کشور» را از بین برده است. هر کسی که بپرسد: «هزینه این تقابل برای سفره مردم و آینده ایران چیست؟»، بلافاصله به عنوان ستون پنجم دشمن معرفی میشود.
این فضای تکصدایی، حتی دامنگیرِ کسانی شده که در وفاداریشان به نظام شکی وجود ندارد اما معتقد به «واقعگرایی» در سیاست خارجی هستند. آنها دیده نمیشوند، چون تریبونها، صداوسیما و فضای مجازیِ سازماندهی شده، تنها فرکانسِ «جنگ و انتقام» را پخش میکنند.
در این میان روزنامهها که روزگاری ویترین تضارب آرا بودند، اکنون ظاهرا تنها وظیفهشان بازنشر بیانیههای رسمی است. همین فضا باعث شده که خودسانسوری به بالاترین حد خود برسد و ازاینرو گزارشهای مستند از وضعیت معیشتی زیر سایه جنگ، نقدِ هزینههای نظامی یا پیشنهاد راهکارهای دیپلماتیک، عملاً از صفحات آنها حذف شده است.
عاقبت نادیده گرفتن اکثریت
واقعیت تلخ این است که این تجمعات شبانه، بازنمای تمام ملت ایران نیست. اکثریت جامعه ایران، با وجود تمام داغهایی که از جنگ و تهاجم خارجی بر سینه دارد، خواهان زندگی، ثبات و بازگشت به میز مذاکره است. اما این اکثریت، «صدایی» ندارد.
در این میان کارشناسان معتقدند، سیاست خارجی مبتنی بر تهییجِ خیابانی، سمی است که در بلندمدت توان چانهزنی ایران را در عرصههای بینالمللی نابود میکند. ایران برای عبور از این بحران تاریخی، بیش از پرچم و فریاد، به «خرد جمعی» و شنیدن صدای مخالفان نیاز دارد.
اگر این روند «تکصدایی» در خیابان ادامه یابد، ایران نه تنها در میدان جنگ فیزیکی، که در میدان جنگ داخلی برای حفظ هویت ملی و عقلانیت نیز شکست خواهد خورد. گزارشهای میدانی و تحلیلهای منصفانه نشان میدهند که راه نجات، در به رسمیت شناختن کثرتگرایی حتی در بحرانیترین شرایط است. اما آیا در فضایی که شعار «مرگ» بر منتقد، نقل و نبات محافل سیاسی شده، راهی برای بازگشت به عقلانیت باقی مانده است؟
دیدگاه تان را بنویسید