فرسایش زندگی در برزخ خبرهای بی‌اعتبار

سعیده علیپور

 

این روزها حس می‌کنم که من؛ به عنوان یکی از اعضای جامعه ایرانی به مسافر قطاری ترمز بریده می‌مانم، در مسیری مه‌آلود. نه راننده با ما حرف می‌زند و نه پنجره‌ای به بیرون باز است. از یک سو سایه سنگین جنگ و از سوی دیگر وضعیت گنگ معیشت، «آینده» را مبهم‌تر از همیشه کرده است. در این میان، آنچه در حال فروپاشی است، نه فقط زیرساخت‌ها، که «روان جمعی» مردمی هم هست که میان دو لبه قیچی گیر افتاده‌اند: داخلی‌هایی که آن‌ها را نادیده می‌گیرند و خارج‌نشین‌هایی که بر زخمشان نمک می‌پاشند.

این وضعیت چنان پیچیده است که حتی چهره‌هایی نظیر عزت‌الله ضرغامی نیز از سرعت افت‌ و خیز مذاکرات و طبقه‌بندی‌های شدید خبری سر در نمی‌آورند. وقتی افرادی پرنفوذ هم از این حجم از اخبار ضدونقیض ابراز شگفتی می‌کنند، تکلیف شهروند عادی روشن است. گویی مردم نه صاحبان اصلی این سرزمین، که غریبه‌هایی هستند که نباید از خبرهای پشت‌پرده بویی ببرند. 

اما این بی‌خبری، برخلاف تصور تصمیم‌گیران، آرامش نمی‌آورد؛ بلکه هیولای اضطراب را هر روز بزرگتر از قبل می‌کند.

در میانه‌ تنش‌های فزاینده و چشم‌اندازی که هر روز مبهم‌تر از قبل ترسیم می‌شود، جامعه‌ای شکل گرفته که نه در وضعیت جنگی تعریف‌پذیر است و نه در صلحی قابل اتکا. این تعلیقِ مزمن، بیش از هر چیز روان و معیشت مردم را هدف گرفته؛ مردمی که در غیاب اطلاع‌رسانی شفاف، میان روایت‌های متناقض داخلی و خارجی سرگردان مانده‌اند و نشانه‌های فرسودگی جمعی در رفتار و گفتارشان به‌وضوح 

دیده می‌شود.

 جامعه‌ و انتظاری بی‌پایان

زندگی روزمره برای بخش بزرگی از مردم، به نوعی «انتظار بی‌پایان» تبدیل شده؛ انتظاری که نه پایان بحران را نوید می‌دهد و نه حتی تصویری روشن از فردا ارائه می‌کند. در چنین وضعیتی، برنامه‌ریزی برای آینده، از خرید یک کالای ضروری تا تصمیم برای مهاجرت یا ماندن، به امری پرریسک بدل شده است. بازارها در حالت نیمه‌تعطیل و نیمه‌فعال‌اند؛ نه رونقی دارند و نه رکودی که بتوان آن را به‌عنوان یک وضعیت تثبیت‌شده تحلیل کرد. 

بگذریم از اینکه در یک سو، رسانه‌های رسمی داخلی با لبخندی تصنعی از «عادی بودن همه‌چیز» می‌گویند، در حالی که سفره مردم هر روز کوچک‌تر می‌شود. رسانه‌های آنسو نیز از دور با روایت‌های هیجانی، ماجرا را جوری دیگر بازگو می‌کنند. نتیجه این تضاد، سردرگمی مطلق شده و بسیاری را به مرز فروپاشی روانی رسانده است.

 فروپاشی اخلاقی جامعه

در این میان به نظر می‌رسد مردم و بازار بیش از آنکه از «جنگ» بترسند، از آینده نامعلوم می‌هراسند. از منظر بسیاری فراتر از تورم، «انسداد اجتماعی» منجر به سقوط اخلاقی در جامعه است.

محمد فاضلی، جامعه‌شناس، بارها درباره «غیبت آینده» و «انسداد اجتماعی» صحبت کرده است. فاضلی معتقد است وقتی جامعه‌ای نتواند تصویری از آینده داشته باشد، دچار «کوری زمانی» می‌شود و به سمت رفتارهای کوتاه‌مدت و غارتگرانه برای بقا می‌رود.

به گفته او «وقتی افق زمانی جامعه کوتاه می‌شود، اخلاق می‌میرد؛ چون اخلاق متعلق به کسانی است که به «فردا»  امید دارند. در غیبتِ آینده، هر تلاشی تنها برای بقای فردی است».

حسین راغفر، اقتصاددان و پژوهشگر حوزه فقر نیز صریح‌ترین هشدارها را درباره «سقوط اخلاقی» ناشی از فشار اقتصادی داده است. راغفر معتقد است که تورم و کسادی فقط جیب مردم را نمی‌زند، بلکه ریشه‌های اخلاقی جامعه را می‌سوزاند.

به اعتقاد او: «استمرار این وضعیت اقتصادی، جامعه را به سمت «تنازع برای بقا» سوق می‌دهد. در این مرحله، هنجارهای اخلاقی فرو می‌ریزند و جای خود را به خشونت و بی‌تفاوتی می‌دهند».

همچنین تقی آزاد ارمکی، جامعه‌شناس معتقد است که وقتی جامعه در انسداد قرار می‌گیرد، به جای سازندگی، به سمت فروپاشی درونی می‌رود.

به گفته او  «جامعه‌ای که در آن امید به آینده از دست برود، به یک جامعه «بقا-محور» تبدیل می‌شود که در آن هیچ‌کس به فکر دیگری نیست و این آغاز فروپاشی تمدنی است».

 جنگ روایت‌ها و فرسایش روانی

در خلأ اطلاع‌رسانی دقیق، میدان برای روایت‌های غیررسمی بازتر شده است. شبکه‌های اجتماعی پر شده از تحلیل‌های بعضا متناقض؛ از پیش‌بینی فروپاشی قریب‌الوقوع تا وعده گشایش‌های ناگهانی. خارج‌نشین‌ها، هر یک با روایت و زاویه‌دید خود، تصویری ارائه می‌کنند که اغلب با تجربه زیسته داخل کشور همخوان نیست. در داخل نیز رسانه‌ها یا با محدودیت مواجه‌اند یا در چارچوب‌های مشخص حرکت می‌کنند. حاصل این دوگانه، نه آگاهی بیشتر، که سردرگمی عمیق‌تر است.

جامعه امروز، بیش از آنکه زیر فشار یک بحران مشخص مثل جنگ خم شده باشد، زیر بار تاریکی آینده فرسوده می‌شود؛ ابهامی که هم در سیاست، هم در اقتصاد و هم در روایت‌ها حضور دارد. تداوم این وضعیت، خطر تشدید آسیب‌های اجتماعی و روانی را به‌همراه دارد؛ خطری که نشانه‌هایش همین حالا هم قابل مشاهده است

این وضعیت، اثر مستقیم بر سلامت روان گذاشته است. روان‌شناسان از افزایش محسوس اختلالات اضطرابی، افسردگی و احساس ناامنی سخن می‌گویند. 

میرحسین جلالی ندوشن، روان‌پزشک و فعال حوزه سلامت اجتماعی حتی پیشتر از این ماجراها هشدار داده بود که وقتی بحران‌ها طولانی می‌شوند، خودکشی دیگر یک امر فردی نیست، بلکه یک «واکنش اعتراضی» یا «فرار جمعی» به بن‌بست‌های اجتماعی است.

در واقع به گفته او زمانی که افق پیش‌رو مسدود است، روانِ جامعه به سمت راه‌حل‌های افراطی می‌رود. ادبیات خودکشی که امروزه در فضای مجازی می‌بینیم، ناله نیست، بلکه آژیر قرمزِ فروپاشی تاب‌آوری روانی است.

دکتر مصطفی معین؛ رئیس شورای عالی نظام پزشکی و فعال حوزه سلامت روان نیز بارها در نشست‌های تخصصی درباره «افزایش میل به خودکشی» به دلیل ناامیدی از آینده و فشارهای معیشتی گفته بود.

به اعتقاد او «ما با یک سونامی آسیب‌های روانی روبرو هستیم. وقتی امنیت روانی و اقتصادی نباشد، میل به زندگی کاهش می‌یابد و این بزرگترین تهدید برای امنیت ملی است».

در واقع در این روزها افزایش بیماری‌های اضطرابی و افسردگی‌های حاد دیگر یک آمار نیست؛ حقیقتی است که در صف‌های نان و واگن‌های مترو دیده می‌شود. کار به جایی رسیده که در شبکه‌های اجتماعی و جمع‌های دوستانه، به جای حرف از رویاها، سخن از «خودکشی‌های دست‌جمعی» و «پایان داوطلبانه» به میان می‌آید. این یعنی جامعه به مرحله «بی‌معنایی» رسیده است؛ مرحله‌ای که در آن مرگ به زندگیِ در برزخ، ترجیح داده می‌شود.

 ایدئولوژی علیه زندگی؛ 

اقلیتی که اکثریت را نمی‌بیند

در این میان بزرگ‌ترین نقد اجتماعی به ساختار تصمیم‌گیری فعلی، «نابینایی سیستماتیک» نسبت به اکثریت جامعه است. گویی فرآیندهای سیاسی در ایران تنها برای ارضای میل و نیاز یک اقلیت خاص طراحی شده‌اند. 

در این روزها افزایش بیماری‌های اضطرابی و افسردگی‌های حاد دیگر یک آمار نیست؛ حقیقتی است که در صف‌های نان و واگن‌های مترو دیده می‌شود. کار به جایی رسیده که در شبکه‌های اجتماعی و جمع‌های دوستانه، به جای حرف از رویاها، سخن از «خودکشی‌های دست‌جمعی» و «پایان داوطلبانه» به میان می‌آید

از سوی دیگر در سطح معیشت، فشارها به‌طور هم‌زمان از چند جهت وارد می‌شود. کاهش قدرت خرید، نوسان قیمت‌ها، بدبینی نسبت به آینده شغلی و کاهش سرمایه‌گذاری، چرخه‌ای از رکود و اضطراب ایجاد کرده است. 

یکی از انتقادهای جدی، به نحوه دیده‌شدن یا اساسا دیده‌نشدن مردم در فرآیندهای تصمیم‌گیری بازمی‌گردد. به نظر می‌رسد بخشی از سیاست‌گذاری‌ها، بیش از آنکه معطوف به بهبود وضعیت اکثریت باشد، در پی جلب رضایت پایگاه‌های محدودتر است. در این میان، طبقه‌ای وسیع از شهروندان که نه درگیر پروژه‌های ایدئولوژیک‌اند و نه دسترسی به منابع قدرت دارند، عملا به حاشیه رانده شده‌اند.

 اینترنت؛ گروگانِ امنیت و تیر خلاص 

بر پیکر حقوق شهروندی

در این میان در هر بزنگاه تاریخی و هر لرزه سیاسی، اولین سنگری که حاکمیت فتح می‌کند، انسداد فضای مجازی و قطع دسترسی مردم به شبکه جهانی است. این رویکرد، که حالا به یک الگوی تکرارشونده تبدیل شده، بزرگ‌ترین گواه بر نادیده گرفتن حقوق اجتماعی اکثریت است. حاکمیت با قطع اینترنت، در واقع به مردم پیام می‌دهد که «حق ارتباط»، «حق معیشت آنلاین» و «حق دسترسی به حقیقت» در نگاه آن‌ها هیچ اصالتی ندارد و هر زمان که اراده کنند، می‌توانند زیست‌جهانِ میلیون‌ها انسان را با یک کلید به تاریکی مطلق ببرند.

این رفتار، فراتر از آسیب‌های اقتصادی هنگفت به کسب‌وکارهای خرد، یک «تحقیر جمعی» است. وقتی اینترنت قطع می‌شود، نه‌تنها سفره مردم کوچک‌تر می‌شود، بلکه «حسِ زندانی بودن در یک جغرافیای بسته» به اوج می‌رسد. حاکمیت با این کار، در واقع اعتبار خود را در نگاه نسلی که تمام هویت و زندگی‌اش با شبکه گره خورده، برای همیشه از دست می‌دهد. این «سیاستِ خاموشی»، به جای کنترل بحران، تنها به خشم پنهان و اضطراب ناشی از بی‌خبری دامن می‌زند و این پیام را مخابره می‌کند که در محاسباتِ اتاق‌های دربسته، مردم و حقوق اولیه‌شان هیچ جایگاهی ندارند.

 تاب‌آوری؛ از شعار تا واقعیت

کارشناسان حوزه رفاه اجتماعی هشدار می‌دهند که تداوم این وضعیت، به افزایش آسیب‌های اجتماعی منجر خواهد شد؛ از رشد فقر شهری و حاشیه‌نشینی تا افزایش جرایم خرد و فروپاشی شبکه‌های حمایتی خانوادگی. در چنین شرایطی، «تاب‌آوری اجتماعی» نیز کاهش می‌یابد.

در واقع  تاب‌آوری اجتماعی یک منبع تمام‌ناشدنی نیست. جامعه‌ای که نه نان دارد، نه خبر درست، نه آینده روشن و نه حتی گوشی برای شنیدن دردهایش، در آستانه یک انفجار روانی است. حاکمیت باید بداند که پنهان‌کاری و بی‌تفاوتی نسبت به اکثریت، امنیت نمی‌آورد؛ بلکه تنها به سقوطِ نهایی «سرمایه اجتماعی» سرعت می‌بخشد. 

جامعه امروز، بیش از آنکه زیر فشار یک بحران مشخص خم شده باشد، زیر بار تاریکی آینده فرسوده می‌شود؛ ابهامی که هم در سیاست، هم در اقتصاد و هم در روایت‌ها حضور دارد. تداوم این وضعیت، خطر تشدید آسیب‌های اجتماعی و روانی را به‌همراه دارد؛ خطری که نشانه‌هایش همین حالا هم قابل مشاهده است. بازگرداندن حداقلی از قطعیت به زندگی مردم از مسیر شفافیت، پاسخگویی و توجه واقعی به معیشت، شاید تنها راه جلوگیری از تعمیق این فرسایش باشد. در غیر این صورت، جامعه‌ای که امروز در مه حرکت می‌کند، ممکن است فردا حتی توان حرکت را هم از دست بدهد.