نگار رشیدی

در تاریخ فوتبال، نام رئال‌مادرید همواره با کلماتی چون پادشاه اروپا، بازگشت‌های غیرممکن و فرمانروای مطلق گره خورده بود. سانتیاگو برنابئو نه یک ورزشگاه، که معبدی بود که در آن معجزات رخ می‌دادند. اما این روزها، اگر از پنجره‌ واقعیت به این باشگاه نگاه کنیم، دیگر خبری از آن شکوه خیره‌کننده نیست. تیمی که فصل را بدون حتی یک‌ افتخار کوچک به پایان رسانده، این روزها با رختکنی روبه‌رو است که بیشتر به میدان مبارزه و رینگ بوکس شبیه است، رختکنی که بزرگان تیم به خود اجازه می‌دهند در آن با هم درگیری فیزیکی داشته باشند و یکدیگر را راهی بیمارستان کنند! مادرید امروز، نه شبیه به یک پادشاه، بلکه شبیه به امپراتور سالخورده‌ای است که دیوارهایش ترک خورده و لرزش دستانش را دیگر نمی‌تواند پشت شنل پرزرق‌وبرقش 

پنهان کند.

آنچه امروز در چمن سبز شاهدش هستیم، سقوط یک سبک زندگی است. رئال مادرید همیشه راهی برای پیروزی پیدا می‌کرد؛ حتی وقتی بد بازی می‌کرد و حتی وقتی تحت فشار بود. اما حالا، آن غریزه بقا جای خود را به یک سردرگمی مزمن داده است. تیمی که زمانی با یک نگاه کریستیانو رونالدو یا یک پاس مودریچ، لرزه بر تن غول‌های اروپا می‌انداخت، حالا در برابر تیم‌های درجه دو و سه اروپایی هم آسیب‌پذیر نشان می‌دهد. 

مشکل فقط باختن نیست؛ در فوتبال همه می‌بازند. فاجعه اصلی، فقدان شخصیت است. مادرید دیگر آن ژن برنده‌ای را که دهه‌ها از آن دم می‌زد، در ریه‌هایش حس نمی‌کند. بازیکنانی که باید میراث‌دار بزرگانی چون دی‌استفانو و رائول باشند، حالا در زمین همچون سایه‌هایی سرگردان به نظر می‌رسند که وزن پیراهن سپید برای شانه‌های‌شان بیش از حد سنگین شده است. 

حواشی اخیر پیرامون رختکن و مدیریت باشگاه، تیر خلاصی بود بر پیکر نیمه‌جان این فصل. وقتی تمرکز از مستطیل سبز به تیترهای زرد رسانه‌ها کوچ می‌کند، وقتی بازیکنان بیش از آنکه به فکر انسجام تیمی باشند، درگیر منیت‌های فردی و قراردادهای تبلیغاتی‌شان هستند، نتیجه‌اش می‌شود همین سقوط آزاد. 

رئال مادرید فعلی، فاقد یک رهبر واقعی در زمین است. پس از رفتن بزرگان، خلاء قدرت در رختکن به وضوح حس می‌شود. دیگر کسی نیست که در دقایق ۸۰ به بعد، فریاد بزند و تیم را برای آن ریمونتاداهای معروف به جلو براند. سکوت حاکم بر تیم در لحظات بحرانی، نشانه‌ای است از اینکه پادشاه، دیگر سربازانی فداکار ندارد؛ او تنها کارمندانی گران‌قیمت دارد که با ساعت‌های لوکس به تمرین می‌آیند و با قلبی سرد از زمین خارج می‌شوند. 

انتقاد به کادر فنی و مدیریت ورزشی باشگاه، بخش جدایی‌ناپذیر این مرثیه است. اصرار بر استفاده از مهره‌هایی که دیگر رمقی برای دویدن ندارند و ناتوانی در تزریق خون تازه و تفکر نوین به کالبد تیم، رئال را به یک تیم قابل پیش‌بینی تبدیل کرده است. حریفان دیگر از نام رئال‌مادرید نمی‌ترسند، چون می‌دانند با کمی پرس و دوندگی، می‌توانند این خط دفاعی متزلزل را از هم بپاشند.

اشتباهات پیاپی در نقل‌وانتقالات و پروژه‌هایی که بیشتر جنبه‌ تجاری داشتند تا فنی، باعث شده تا ترکیب تیم نامتوازن شود. ما شاهد تیمی هستیم که در برخی پست‌ها دچار ترافیک ستاره‌های ناسازگار است و در برخی دیگر، با حفره‌هایی عمیق دست‌وپنجه نرم می‌کند. این رئال، دیگر آن ارکستر هماهنگی نیست که زیباترین سمفونی‌های اروپایی را می‌نواخت؛ بلکه مجموعه‌ای است از تکنوازان خودخواه که هر کدام ساز خود 

را می‌زنند.

درخشش جام‌های نقره‌ای در تالار افتخارات باشگاه، حالا بیش از آنکه مایه فخر باشد، یادآور شکوهی است که از دست رفته است. هواداری که سال‌ها به پادشاهی در اروپا عادت کرده بود، حالا با حقیقتی تلخ روبه‌رو است؛ رئال مادرید عادی شده است. البته کاش فقط همین عادی شدن بود، رئال‌مادرید به تیمی تبدیل شده که بازیکنانش در رختکن با هم گلاویز می‌شوند و مشت و لگد از خجالت هم درمی‌آیند!

عادی شدن و از دست دادن شخصیت، بدترین اتفاق برای برندی است که بر پایه خاص بودن بنا شده بود. وقتی تیم‌های رقیب با اعتمادبه‌نفس در برنابئو قدم می‌گذارند و با سه امتیاز خارج می‌شوند، یعنی آن ابهت تاریخی فرو ریخته است. پادشاه اروپا حالا به تماشاگر قدرت‌نمایی دیگران تبدیل شده و این دردناک‌ترین بخش داستان برای مادریدیستاهاست. 

سقوط رئال‌مادرید، تنها یک اتفاق فوتبالی نیست؛ یک درس عبرت تاریخی است. داستانی درباره‌ اینکه چگونه غرور، بی‌برنامگی و غرق شدن در افتخارات گذشته می‌تواند حتی بزرگ‌ترین امپراتوری‌ها را به زانو درآورد. اگر تغییری بنیادین، سفت و سخت و بی‌رحمانه رخ ندهد، پیراهن سپید مادرید برای همیشه به خاطره‌ای در کتاب‌های تاریخ تبدیل خواهد شد. پادشاه باید بیدار شود، اما نه با حرف و بیانیه، بلکه با بازگشت به ریشه‌هایی که در آن پیروزی تنها گزینه‌ موجود بود. در غیر این صورت، باید پذیرفت که دوران فرمانروایی به سر آمده و تاج‌وتخت، به دست وارثانی افتاده که شایستگی حمل این میراث سنگین 

را ندارند.