انریکه با پشت سر گذاشتن روزهای سخت، حالا در آستانه جاودانگی قرار گرفته است
به یاد ژانا
نازنین دشتی
سوت پایان بازی که در فضای ملتهب و پر از استرس ورزشگاه طنینانداز شد، تنها پایان یک مسابقه فوتبال نبود؛ این سوت، ناقوس بیداری تیمی بود که سالها در رویای رسیدن به چنین لحظهای، کابوسهای بیپایانی را تجربه کرده بود. پاریسنژرمن با عبور از سد بتنی، بیرحم و تسخیرناپذیر بایرنمونیخ، نهتنها بلیت حضور در فینال لیگ قهرمانان اروپا را برای دومین سال متوالی رزرو کرد، بلکه ثابت کرد که قهرمانی سال گذشتهاش یک اتفاق یا معجزه زودگذر نبوده است. حالا پاریس، در آستانه دفاع از عنوان قهرمانی خود قرار گرفته است؛ قلهای بسیار مرتفع و ترسناک که در تاریخ مدرن این رقابتها، پیش از این تنها توسط رئالمادرید، پادشاه بلامنازع و ابدی این بازیها، فتح شده بود. اما در میان تمام هیاهوها، پرچمهای برافراشته، اشکهای شوق هواداران فرانسوی و تیترهای درشت روزنامهها، چهره ویژه، آرام و البته طوفانی این اتفاق بزرگ، کسی نیست جز لوئیز انریکه. مردی که حالا با دو قهرمانی در اروپا، با چشمانی پر از امید و قلبی مملو از خاطرات، به دنبال سومین تاجگذاری خود در قاره سبز است.
برای درک عظمت کاری که لوئیز انریکه در پاریس انجام داده، باید از زرق و برقهای همیشگی این شهر فاصله بگیریم و به تاریکترین و عمیقترین لایههای روح این مرد و باشگاهی که هدایتش را بر عهده گرفت، نفوذ کنیم. این پاریسنژرمن، دیگر آن تیم هالیوودی و پر از ادا و اصول سالهای گذشته نیست. انریکه در شرایطی تیمش را به بام اروپا رساند و حالا در آستانه یک دبل تاریخی و تکرارنشدنی قرار داده است که خلع سلاحترین نسخه پاریس در یک دهه اخیر را در اختیار دارد. در ترکیب تیم او دیگر خبری از نبوغ فرازمینی لیونل مسی نیست، دیگر سایه سنگین و حرکات نمایشی نیمار در زمین دیده نمیشود و مهمتر از همه، او این مسیر صعبالعبور را بدون کیلیان امباپه، پسر طلایی فرانسه و ماشین گلزنی سالهای اخیر باشگاه، طی کرده است.
سالها بود که مالکان قطری پاریسنژرمن با این توهم زندگی میکردند که میتوانند قهرمانی اروپا را با چکهای سفیدامضا و خریدن گرانترین ستارههای کهکشان فوتبال تضمین کنند. آنها یک رختکن پر از منیت، غرور و ستارههای فردی ساخته بودند که در لحظات بحرانی، به جای تکیه بر یکدیگر، به دنبال ناجی میگشتند. اما انریکه وقتی پا به پاریس گذاشت، با یک تبر به جان این تفکر مسموم افتاد. او به وضوح نشان داد که در فلسفه فکریاش، هیچ نامی بزرگتر از نام باشگاه و هیچ ستارهای درخشانتر از کلمه مقدس تیم نیست.
پاریسی که با انریکه قهرمان شد و حالا باواریاییهای مغرور را به زانو درآورده، مجموعهای از سربازان فداکار است. بازیکنانی که شاید در مراسم توپ طلا رتبههای اول را به خود اختصاص ندهند، اما در زمین مسابقه، برای هر وجب از چمن میجنگند، تکل میزنند، عرق میریزند و برای همتیمی خود جان میدهند. انریکه از خاکستر آن تیم پر زرق و برق اما شکننده، یک دژ مستحکم ساخت. او به جهان فوتبال ثابت کرد که فوتبال همچنان یک ورزش گروهی است و ۱۱ قلب همتپش، همیشه بر چند نام پرآوازه غلبه خواهند کرد. تاکتیکهای او، دوندگیهای بیامان هافبکهایش، انسجام دفاعی و شجاعت در حمله، همگی بازتابی از شخصیت خود اوست؛ شخصیتی تسلیمناپذیر، جنگنده و به شدت واقعبین.
اما داستان لوئیز انریکه، تنها داستان تاکتیکها، تعویضهای طلایی یا عبور از سد بایرنمونیخ نیست. داستان او، مرثیهای است برای اندوه و حماسهای است برای بقا. برای فهمیدن اینکه این مرد چگونه میتواند در برابر کوهی از فشارها، رسانههای بیرحم پاریسی و انتظارات خردکننده دوام بیاورد، باید به چند سال قبل بازگردیم. به آن روزهای تاریک و جانکاهی که جهان برای لوئیز انریکه
از حرکت ایستاد.
در سال ۲۰۱۹، خبری فوتبال جهان را در بهت و ماتم فرو برد. ژانا، دختر کوچک و ۹ساله انریکه، پس از پنج ماه مبارزه دردناک با سرطان استخوان، درگذشت. هیچ کلمهای در هیچ زبان و فرهنگی نمیتواند عمق فاجعهای را که بر یک پدر در لحظه از دست دادن فرزندش آوار میشود، توصیف کند. انریکه، مردی که در کنار زمین با شور و حرارت فریاد میزد، ناگهان در سکوتی مرگبار فرو رفت. او از هدایت تیم ملی اسپانیا کنارهگیری کرد و به خلوت تاریک سوگواری پناه برد. بسیاری در آن روزها گمان میکردند که فوتبال دیگر انریکه را نخواهد دید؛ چراکه وقتی تکهای از قلب یک انسان در خاک دفن میشود، برخاستن و ادامه دادن به زندگی روزمره، شبیه به یک غیرممکن به نظر میرسد، چه رسد به بازگشت به دنیای پر از استرس و بیرحم فوتبال در بالاترین سطح ممکن.
او حسابی تحت فشار بود؛ نه فشار رسانهها یا منتقدان ورزشی، بلکه تحت فشار سنگینترین و کشندهترین وزنه هستی؛ غم از دست دادن جگرگوشه. روزها و شبهایی بر او گذشت که هیچ دوربین و خبرنگاری آن را ثبت نکرد. شبهایی که فقط او بود و جای خالی ژانا. اما لوئیز انریکه، به جای آنکه در این تاریکی مطلق حل شود، تصمیم گرفت از آن نوری برای ادامه مسیر بسازد. او بازگشت، نه برای فراموش کردن، بلکه برای زندگی کردن با یاد دختری که عاشق لبخندهای پدرش بود.
بازگشت انریکه به فوتبال، دیگر بازگشت یک مربی معمولی نبود. او حالا مردی بود که بزرگترین ترس ممکن در جهان هستی را لمس کرده بود. کسی که مرگ فرزند را دیده باشد، دیگر از فریادهای هواداران رقیب، از انتقادهای تند روزنامهنگاران، یا از نام بزرگ تیمهایی مانند بایرنمونیخ ترسی به دل راه نمیدهد. او فوتبال را در جایگاه واقعیاش قرار داد؛ یک بازی زیبا، یک هنر گروهی، اما نه مهمتر از خود زندگی.
همین نگاه فلسفی و عمیق بود که به او اجازه داد در پاریسنژرمن معجزه کند. وقتی او هدایت تیمی را بر عهده گرفت که پر از حاشیه، توقعات بیجا و فشارهای خردکننده بود، با آرامشی که ریشه در همان دردهای عمیق داشت، تیم را مدیریت کرد. او به بازیکنانش یاد داد که به جای ترسیدن از شکست، از لحظه لحظه حضور در زمین لذت ببرند. او به آنها فهماند که اتحاد و همبستگی، تنها راه نجات در برابر طوفانهای بزرگ است.
زمانی که رسانهها او را برای خط زدن ستارهها یا تغییر سیستم بازی تحت فشار قرار میدادند، انریکه با لبخندی تلخ و نگاهی نافذ به آنها پاسخ میداد. در پس آن نگاه، مردی پنهان بود که میدانست فشارهای واقعی زندگی چیست. او به بازیکنان جوانش اعتماد کرد، به آنها جسارت بخشید و تیمی ساخت که نماد کامل کلمه مقاومت است.
بازی مقابل بایرنمونیخ، تبلور تمام ایدئولوژیهای انریکه بود. بایرن همیشه نماد قدرت ماشینوار فوتبال آلمان بوده است؛ تیمی که به راحتی رقبا را له میکند و در اروپا کمتر تیمی جرات نگاه کردن در چشمان آنها را دارد. اما پاریس انریکه نهتنها نترسید، بلکه با شجاعتی مثالزدنی، ریتم بازی را به حریف دیکته کرد. بازیکنانی که نامهای پرطمطراقی نداشتند، اما قلبهایی به بزرگی اقیانوس در سینهشان میتپید، تکتک دستورات تاکتیکی مربیشان را در زمین پیاده کردند. این صعود، پاریس را در موقعیتی تاریخی قرار داده است. آنها حالا در فینال هستند تا از قهرمانی فصل گذشته خود دفاع کنند. کاری که در دوران لیگ قهرمانان با فرمت جدید، به جز رئالمادرید مقتدر و جادویی، هیچ تیمی قادر به انجام آن نبوده است. رسیدن به این نقطه، آن هم بدون فوقستارههایی که پیشتر ستونهای اصلی تیم محسوب میشدند، ارزش کار لوئیز انریکه را هزاران بار بیشتر میکند. او ثابت کرد که سیستم، تفکر و اراده، از استعدادهای فردی و خریدهای نجومی قدرتمندتر است.
این دستاورد، سیلی محکمی است بر صورت تمام کسانی که معتقد بودند فوتبال مدرن تنها به پول و ستارگان فردی متکی است. انریکه نشان داد که یک رهبر واقعی میتواند با دستانی خالی از ستارگان کلاسیک، تیمی بسازد که تمام ستارگان جهان در برابر عظمت تیمیاش سر تعظیم فرود بیاورند.
حالا تنها یک قدم، تنها یک مسابقه ۹۰ دقیقهای (و شاید کمی بیشتر) تا جاودانگی مطلق فاصله است. لوئیز انریکه که با کسب دو قهرمانی پیشین در اروپا جایگاه خود را به عنوان یکی از نوابغ مربیگری تثبیت کرده بود، حالا برای کسب سومین جام خود دورخیز کرده است. جامی که بدون شک، شخصیترین، احساسیترین و باشکوهترین دستاورد تمام زندگی او خواهد بود.
وقتی سوت پایان فینال به صدا درآید، فارغ از هر نتیجهای که روی تابلو ثبت شود، لوئیز انریکه بزرگترین پیروز میدان زندگی است. او مردی است که از قعر جهنم اندوه برخاست، قطعات شکسته روحش را بند زد و تیمی را رهبری کرد که آینه تمامنمای ایستادگی و امید است.
تصور کنید لحظهای را که پاریس قهرمان شود؛ بازیکنان در حال پایکوبی روی چمن سبز هستند، جام نقرهایرنگ لیگ قهرمانان زیر نور پروژکتورها میدرخشد و صدای تشویقها گوش فلک را کر میکند. در آن هیاهو، اگر به کنار زمین نگاه کنید، مردی را میبینید که با پیراهنی ساده، دستهایش را در جیب برده و در میان شلوغیها گم شده است. او احتمالا برای چند ثانیه چشمانش را میبندد، سرش را به سمت آسمان تاریک اما پرستاره میچرخاند و لبخندی ملایم روی لبانش نقش میبندد. لبخندی که خطاب به هیچکس در ورزشگاه نیست؛ مکالمهای است بیصدا میان یک پدر قهرمان و ستاره کوچکی در آسمان که از آن بالا، به کارهای بزرگ پدرش افتخار میکند.
کار بزرگ انریکه، تنها فتح جامها و عبور از سد غولهایی چون بایرنمونیخ نیست؛ شاهکار او، دمیدن روح زندگی، امید و کار گروهی در کالبد تیمی بود که پیش از او، تنها مجموعهای از نامهای بیروح بود. او به ما یادآوری کرد که حتی پس از تاریکترین شبها و ویرانگرترین طوفانها، هنوز هم میتوان از جای برخاست، تیمی ساخت، جنگید و جهان را به زیباترین شکل ممکن فتح کرد. لوئیز انریکه، فراتر از یک مربی، نماد باشکوه غلبه نور بر تاریکی در مستطیل سبز فوتبال است.
دیدگاه تان را بنویسید