ناامیدی و خشم، بچه‌ها را به خیابان کشاند

بازداشت دانش‌آموزان، آن هم در سنی که قانون هنوز آن‌ها را «کودک» می‌شناسد، حالا دیگر یک خبر حاشیه‌ای یا استثنا نیست؛ به بخشی نگران‌کننده از واقعیت روزمره اعتراضات اخیر تبدیل شده است. خبرها ضدونقیض‌اند، آمار رسمی وجود ندارد و روایت‌ها بیشتر از دل خانواده‌ها، وکلا و شبکه‌های غیررسمی بیرون می‌آیند. همین ابهام و فقدان شفافیت، اضطراب را دوچندان کرده؛ نه فقط برای خانواده‌ها، که برای کل جامعه‌ای که حالا با این پرسش جدی روبه‌روست: چه شد که اعتراض، به مدرسه رسید؟ حضور پررنگ دانش‌آموزان در اعتراضات، صرفاً یک واکنش هیجانی یا تقلید کور از فضای مجازی است یا نشانه‌ای از انباشت فشارهایی که سال‌ها در خانواده، مدرسه و جامعه روی هم تلنبار شده‌اند؟ در غیاب آمار شفاف از تعداد بازداشتی‌ها، وضعیت حقوقی آن‌ها و محل نگهداری‌شان، خانواده‌ها میان ترس، بی‌خبری و پیگیری‌های بی‌نتیجه سرگردان‌اند. هم‌زمان، برچسب‌زنی‌های امنیتی و ادبیات رسمی که مرز میان «دانش‌آموز معترض» و «مجرم» را مخدوش می‌کند، امکان هرگونه گفت‌وگوی اجتماعی را محدودتر کرده است. پرسش اصلی اما همچنان باقی است: وقتی اعتراض به پایین‌ترین لایه‌های سنی جامعه می‌رسد و پاسخ آن بازداشت و حذف است، نظام آموزشی و سیاست‌گذاری عمومی در کجای این شکست ایستاده‌اند؟ در گفت‌وگو با «محمدرضا نیک‌نژاد»، کارشناس آموزشی و فعال صنفی معلمان، تلاش می‌کنیم به ریشه‌های این وضعیت و تبعات آن برای آینده مدرسه و جامعه پاسخ دهیم.

سعیده علیپور

    

یکی از اتفاقات مهم اعتراضات اخیر، حضور بسیار پررنگ دانش‌آموزان است؛ حضوری که هزینه هم داشته، از جان‌باختن تا بازداشت. معمولاً انتظار نداریم بچه‌ها در این سن وارد چنین موقعیت‌هایی شوند. از نظر شما دلیل این حضور گسترده چیست؟ آیا با نوعی انباشت طبقاتی و مطالبه‌ مشخص مواجهیم که حتی گروه‌های سنی پایینتر را به خیابان کشانده؟

به نظر من این اتفاق اصلاً تک‌علتی نیست و مجموعه‌ای از عوامل دست به دست هم داده است. بخشی از ماجرا به همین چیزی برمی‌گردد که به آن می‌گویند نسل اینترنت؛ نسلی که حجم زیادی از اطلاعات، داده و تصویر مدام به ذهنش سرازیر می‌شود. این بچه‌ها دائماً زندگی خودشان را با نوجوان‌ها و جوان‌های کشورهای دیگر مقایسه می‌کنند و این مقایسه، خواه‌ناخواه نارضایتی تولید می‌کند.

از طرف دیگر، فشارهای اقتصادی هم هست؛ فشارهایی که شاید همیشه مستقیم به خود دانش‌آموز وارد نشود، اما به‌شدت از مسیر خانواده منتقل می‌شود. پدر و مادرها نزدیک‌ترین آدم‌ها به این بچه‌ها هستند و طبیعی است که گرفتاری‌ها، گلایه‌ها و خستگی‌هایشان سرریز شود روی بچه‌ها. خانواده‌هایی که دهه‌هاست درگیر مسائل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی‌اند و راه‌های مختلفی را رفته‌اند به امید اینکه شرایط بهتر شود، اما اغلب با تجربه‌هایی نسبتاً ناموفق روبه‌رو شده‌اند. این تجربه‌ها، این ناامیدی‌ها، ناخواسته به نسل بعد منتقل می‌شود.

عامل مهم دیگر، نقش رسانه است. رسانه‌های داخلی عملاً کارکردشان را از دست داده‌اند؛ نه فقط برای دانش‌آموزان، بلکه برای بخش بزرگی از شهروندان. در مقابل، رسانه‌های مجازی و رسانه‌های خارج از کشور، به‌ویژه به دلیل علاقه و مصرف رسانه‌ای پدر و مادرها، برای این بچه‌ها در دسترس‌تر و اثرگذارتر شده‌اند. 

اما شاید مهم‌ترین عامل، ناامیدی باشد؛ ناامیدی از وضع موجود، ناامیدی از بهتر شدن شرایط و ناامیدی از آینده. خیلی از این بچه‌ها صریح می‌پرسند: «چه فایده درس بخوانیم؟ چه فایده کار کنیم؟ پول دربیاوریم که چی بشه؟» وقتی نوجوانی می‌گوید حتی اگر ۲۰۰ سال هم کار کنم نمی‌توانم خانه بخرم، این فقط یک اغراق نوجوانانه نیست؛ بازتاب یک احساس عمومیِ بی‌افقی است. این حس بی‌فایدگی تلاش، به‌نظر من نقش بسیار پررنگی در خشم و واکنش این نسل دارد.

شاید مهم‌ترین عامل در حضور بسیار پررنگ دانش‌آموزان در اعتراضات، ناامیدی باشد؛ ناامیدی از وضع موجود، ناامیدی از بهتر شدن شرایط و ناامیدی از آینده. خیلی از این بچه‌ها صریح می‌پرسند: «چه فایده درس بخوانیم؟ چه فایده کار کنیم؟ پول دربیاوریم که چی بشه؟» این حس بی‌فایدگی تلاش، به‌نظر من نقش بسیار پررنگی در خشم و واکنش این نسل دارد

من این را قبلاً هم گفته‌ام: این بچه‌ها، بچه‌های یک نسل شورشی‌اند. نسلی که در خانواده نسبتاً آزاد بزرگ شده، مورد احترام بوده، حریم خصوصی داشته؛ اتاق جدا داشته، پدر و مادر برای ورود به اتاقش در می‌زدند. برخلاف نسل ما که اغلب در فضای مشترک بزرگ شدیم و عملاً حریم خصوصی چندانی نداشتیم.

اما همین بچه‌ها وقتی وارد جامعه می‌شوند، می‌بینند این حریم خصوصی به رسمیت شناخته نمی‌شود. هنوز عده‌ای هستند که اساساً مفهوم حریم خصوصی را نه فقط برای این بچه‌ها، بلکه برای هیچ‌کس قبول ندارند. هر جا دلشان می‌خواهد وارد می‌شوند. الان هم بعد از همه این اتفاقات، می‌بینیم نوجوان‌ها را در خیابان نگه می‌دارند، صدایشان می‌کنند، کیفشان را می‌گردند. انگار با موجوداتی مواجه‌اند که هیچ حق و اعتباری ندارند.

طبیعی است که یک نوجوان که تجربه‌ی خشونت‌های انباشته‌ی سال‌های قبل را ندارد، خیلی سریع‌تر درگیر می‌شود. 

نباید فراموش کنیم که بچه‌ها و جوان‌های زیر ۳۰ یا ۳۵ سال، هیچ تجربه‌ای از دوران انقلاب و سال‌های ابتدایی بعد از آن ندارند. هرچه دیده‌اند، همین بوده: فشار اقتصادی، بن‌بست اجتماعی، بحران سیاسی. این وضعیت، این قشر را به‌شدت عصبانی و خشمگین کرده. در چنین شرایطی، یک جرقه، چه از داخل و چه از خارج، کافی است که احساسات فوران کند و بچه‌ها به خیابان بریزند. به‌ویژه زیر ۱۸ سال‌ها که متأسفانه هم تعداد جان‌باختگان در این گروه سنی زیاد بوده و هم بازداشت‌شدگان.

با این شرایط، نقش مدرسه را چطور می‌بینید؟ مدرسه‌ای که همچنان این بچه‌ها هر روز به آن می‌روند. آیا مدرسه می‌تواند نقشی در گفت‌وگو، تخلیه فشار و آرام‌سازی داشته باشد یا عملاً چنین ظرفیتی را از دست داده؟

اگر بخواهیم آرمانی نگاه کنیم، بله، مدرسه باید یک نهاد مهم باشد؛ جایی برای گفت‌وگو، برای شنیده شدن، برای تخلیه روانی. اما واقعیت این است که مدرسه در این سال‌ها هیچ‌وقت چنین نقشی نداشته است.

مدرسه عملاً به یک نهاد کنترل‌گر تبدیل شده؛ جایی که بیشتر از هر چیز، انضباط سخت‌گیرانه و سازوکارهای تنبیهی در آن پررنگ بوده. از این جهت هم بچه‌ها در مضیقه‌اند.

وقتی به تجربه کشورهای دیگر نگاه می‌کنیم، مثلاً بعد از دوران کرونا، می‌بینیم برای دانش‌آموزانی که آسیب دیده‌اند، چه از نظر آموزشی و چه روانی، برنامه‌های مشخص می‌گذارند. دوره‌های جبرانی طراحی می‌کنند، حمایت روانی می‌دهند، تلاش می‌کنند بچه‌ها را آرام‌تر کنند، به آن‌ها احساس همدلی بدهند و به موقعیت قبلی برگردانند. این‌ها یک طرف ماجراست.

 تنها راه این است که حاکمیت به بخشی از خواسته‌های معترضان تن بدهد؛ یا فراتر از آن، یک تغییر و تحول بنیادی در ساختار حکمرانی اتفاق بیافتد. تغییری که به مردم، از جمله دانش‌آموزان، نشانه‌هایی هرچند کوچک از بهبود نشان بدهد تا احساس کنند می‌توانند بخشی از تغییر باشند. اما امروز چنین چیزی وجود ندارد

در اینجا اما نه‌تنها چنین حمایت‌هایی وجود ندارد، بلکه مدرسه خود به بخشی از فشار تبدیل شده. همین باعث می‌شود دانش‌آموز مدرسه را نه پناه بداند و نه جایی برای گفت‌وگو؛ و این، بحران را عمیق‌تر می‌کند.

هر بار کسی آمده یک شعار داده، یک وعده داده و بعد همه‌چیز تمام شده. من واقعاً نمی‌دانم در این کشور دقیقاً چه می‌گذرد، اما اگر خاطرتان باشد، آقای روحانی پیش از انتخابات گفت کلاس‌های گفت‌وگو راه می‌اندازیم، کلاس کتاب‌خوانی، زنگ گفت‌وگو. اما بعد از اینکه به قدرت رسید، همه‌چیز رفت زیر عنوان «اقتصاد».

گفتند اقتصاد را درست می‌کنیم و وقتی اقتصاد درست شد، بقیه چیزها هم درست می‌شود. نه‌تنها درست نشد، بلکه بدتر هم شد. در هر صورت، اگر مدرسه‌ای وجود دارد، باید بتواند بچه‌ها را توجیه کند، با آن‌ها حرف بزند، فضا بدهد. اما واقعیت این است که چنین کارکردی را نمی‌بینیم.

جایگاه معلم در این میان چیست؟ آیا معلمان می‌توانند نقش آرام‌کننده و میانجی را ایفا کنند؟

ما یک زمانی در مدرسه، اگر حرف سیاسی می‌زدیم، شاید یک یا دو معلم جرأت می‌کردند وارد بحث شوند. بعضی‌ها همراه نبودند، بعضی حتی مخالف حرف می‌زدند. اما امروز مدارس موج می‌زند از اعتراض، انتقاد، دلخوری و خشم. مسئله این است که معلمی که قرار است دانش‌آموز را آرام کند، خودش از همه عصبانی‌تر است.

معلم امروز را واقعاً نمی‌شود گفت شغل دومش معلمی است؛ گاهی شغل چهارمش است. این‌طور نیست که بگویم هیچ‌کس به فکر نیست، نه؛ هنوز بخش بزرگی از معلمان، که اصلاً اقلیت هم نیستند، چون این بچه‌ها را بچه‌های مردم می‌دانند و بی‌گناه، حداقل تلاش‌شان را در کلاس می‌کنند. اما خود معلم هم گرفتار است، خودش نقد دارد، ناراحت است، مشکلات اقتصادی و خانوادگی دارد. کسی که خودش نیاز به آرام شدن دارد، چطور می‌تواند دانش‌آموز را آرام کند؟

خانواده‌ها هم وضع‌شان از این بدتر است. از قبل ده‌ها گرفتاری داشته‌اند و حالا این بحران هم به آن اضافه شده. واقعاً شرایط پیچیده‌ای است.

 زمانی در مدرسه، اگر حرف سیاسی می‌زدیم، شاید یک یا دو معلم جرأت می‌کردند وارد بحث شوند. بعضی‌ها همراه نبودند، بعضی حتی مخالف حرف می‌زدند. اما امروز مدارس موج می‌زند از اعتراض، انتقاد، دلخوری و خشم. مسئله این است که معلمی که قرار است دانش‌آموز را آرام کند، خودش از همه عصبانی‌تر است

به وضعیت معلمان اشاره کردید. واقعیت این است که ما حتی آمار دقیقی نداریم؛ نمی‌دانیم چند معلم بازداشت شده‌اند، چند نفر آسیب دیده‌اند، چه بر سر خودشان یا فرزندانشان آمده. تا همین یکی دو سال پیش، جنبش صنفی معلمان فعال بود و شما هم تجربه‌اش را دارید. اما آن مطالبات، در نهایت به سرانجام نرسید. به نظر من، بخشی از همان مطالبات بی‌سرانجام، به شکلی به دانش‌آموزان منتقل شده. نقطه تلاقی معلمان و دانش‌آموزان هم دقیقاً همان سرکوبی است که سیستم اعمال می‌کند. این سؤال جدی است که آیا اگر مطالبات صنفی معلمان به رسمیت شناخته می‌شد، اگر امکان طرح آن‌ها وجود داشت، می‌توانست از این برآشفتگی گسترده در نظام آموزشی جلوگیری کند؟ از خشم معلمان، دانش‌آموزان و در نهایت جامعه؟

قطعاً می‌توانست. ببینید، کسانی که به نهادسازی در جامعه باور دارند، جامعه را مثل یک جورچین می‌بینند. هر بخش، حقوق خاص خودش را دارد؛ حقوق کلی‌ست، اما حقوق صنفی، حقوق فردی و حقوق اجتماعی هم هست که برای لایه‌های مختلف جامعه متفاوت است. نهادهای صنفی قرار است نماینده این حقوق باشند. نهاد صنفی معلمان یکی از نهادهایی بود که در سال‌های اخیر، با وجود فشارها، نسبتاً موفق بود؛ همین که دوام آورد، خودش یک دستاورد است. فعالیت‌های صنفی معلمان نتایجی هم داشت، اما این‌ها کلی و ساختاری نبود. مثلاً یکی از مطالبات مهم معلمان در یک دهه اخیر، عدالت آموزشی بوده. عدالت آموزشی اما زیر سایه اقتصاد له شده. وقتی شما مدام فریاد می‌زنید که محروم کردن بخش بزرگی از جامعه از آموزش باکیفیت، یک بی‌عدالتی جدی است، اما هیچ تغییری ایجاد نمی‌شود، طبیعی است که این خشم و سرخوردگی، به لایه‌های پایین‌تر، از جمله دانش‌آموزان، 

منتقل شود.

به عدالت آموزشی اشاره کردید. اما در عمل، به نظر می‌رسد سیاست‌ها دقیقاً در جهت معکوس حرکت کرده‌اند. ارزیابی‌تان از وضعیت آموزش رایگان و نقش دولت در این میان 

چیست؟

بله سیاست‌ها به سمتی رفته که اقتصاد آموزش را عملاً برون‌سپاری کرده‌اند؛ به خانواده‌ها، به جامعه، به خصوصی‌سازی. امروز اگر صادقانه نگاه کنیم، در ایران عملاً آموزش رایگان وجود ندارد. حتی در دورافتاده‌ترین روستاها، حتی در محروم‌ترین مناطق، از خانواده‌ها پول می‌گیرند تا مدرسه بچرخد. اگر این پول‌ها نباشد، مدرسه نمی‌چرخد.

تنها کاری که دولت در آموزش‌وپرورش می‌کند، پرداخت حقوق معلمان است؛ آن هم حقوقی که در شرایط امروز، اگر با یک کارمند معمولی در یک وزارتخانه یا نهاد دیگر مقایسه کنید، دست‌کم نصف آن‌ها هم نیست. می‌خواهم بگویم اگر قرار است از دستاورد حرف بزنیم، تقریباً هیچ بخشی دستاورد قابل‌دفاعی نداشته؛ معلمان که نداشته‌اند، نهادهای مدنی هم نداشته‌اند.

فشار اقتصادی، بن‌بست اجتماعی و بحران سیاسی قشر دانش‌آموز را به‌شدت عصبانی و خشمگین کرده. در چنین شرایطی، یک جرقه، چه از داخل و چه از خارج، کافی است که احساسات فوران کند و بچه‌ها به خیابان بریزند. به‌ویژه زیر ۱۸ سال‌ها که متأسفانه در اعتراضات اخیر هم تعداد جان‌باختگان در این گروه سنی زیاد بوده و هم تعداد بازداشت‌شدگان

اتفاقاً همین تخریب سیستماتیک نهادهای مدنی، بستن دست و پای احزاب، نهادهای صنفی، نهادهای حقوق بشری و محیط‌زیستی، جامعه را توده‌وار کرده. جامعه‌ای که نهاد ندارد، تبدیل می‌شود به توده‌ای که با یک وعده، یک فراخوان یا حتی فعالیت‌های پوپولیستی، یک‌دفعه به خیابان می‌ریزد. آن‌طرف هم، تنها زبانی که بلد است با این توده حرف بزند، زبان تهدید است.

با فرض تداوم این وضعیت، پرسش اصلی این است: آیا اساساً می‌شود اعتماد دانش‌آموزان را به مدرسه برگرداند؟ الان که مدارس عملاً نیمه‌تعطیل‌اند و بچه‌ها نمی‌روند، بازسازی این اعتماد ممکن است؟

راستش را بخواهید، با ادامه روند فعلی، واقعاً امکان‌پذیر نیست. همین الان هم مدرسه به‌نوعی نیمه‌تعطیل است و دانش‌آموزان رغبتی به حضور ندارند. اعتماد از بین رفته و بازسازی اعتماد، فقط با حرف زدن و توصیه اخلاقی ممکن نیست.

ببینید، دانش‌آموزان اگرچه خودشان در ارتباط مستقیم‌اند، اما تحت تأثیر گروه‌های مرجع هم هستند؛ این گروه‌های مرجع امروز عمدتاً رسانه‌ها هستند. بی‌اعتمادی عمیقی که نسبت به رسانه رسمی وجود دارد، اگر ترمیم نشود، هیچ نهاد دیگری هم نمی‌تواند کار خاصی بکند. اینکه این بی‌اعتمادی چطور قرار است ترمیم شود، واقعاً نمی‌دانم.

به نظر من، تنها راه این است که حاکمیت به بخشی از خواسته‌های معترضان تن بدهد؛ یا فراتر از آن، یک تغییر و تحول بنیادی در ساختار حکمرانی اتفاق بیافتد. تغییری که به مردم، از جمله دانش‌آموزان، نشانه‌هایی هرچند کوچک از بهبود نشان بدهد تا احساس کنند می‌توانند بخشی از تغییر باشند. اما امروز چنین چیزی وجود ندارد.

حتی بعد از همه این اتفاقات، همچنان نگاه رسمی به معترض، نگاهی امنیتی است. یک شب می‌گویند معترض، اما شب دیگر راحت می‌گویند «تروریست». با این برچسب‌زنی، دیگر معترض و غیرمعترض فرقی ندارد؛ هرکس بیرون آمده، مجرم تلقی می‌شود. این فضا، اساساً امکان گفت‌وگو را از بین می‌برد.

با این حساب، آیا می‌توان انتظار داشت مدرسه به‌تنهایی این شکاف را ترمیم کند؟

نه، این فراتر از مسئولیت مدرسه است. مدرسه و معلم، به‌عنوان نهاد، باید ابزارهایی داشته باشند تا بتوانند با این آسیب‌های فراگیر اجتماعی، فردی و سیاسی مواجه شوند؛ بتوانند با بچه‌ها حرف بزنند، امید بسازند، مسیر نشان بدهند. اما این ابزارها الان در اختیارشان نیست.

مدرسه خودش گرفتار است؛ گرفتار صد عامل دیگر. نهادی که نمی‌تواند گلیم خودش را از آب بیرون بکشد، چطور می‌تواند بار یک بحران ملی را به دوش بکشد؟ با این حال، اگر قرار باشد راهی وجود داشته باشد، به نظر من تنها راه، تغییر بنیادی در روش و سبک حکمرانی است.

نمی‌دانم آیا حاکمیت توان چنین تغییری را دارد یا نه. با این فرم فعلی، قطعاً ندارد. باید تغییرات عمده‌ای رخ بدهد. این بیشتر آرزوی شخصی من است؛ اینکه این تغییر از درون اتفاق بیفتد، حتی در یک وضعیت فورس‌ماژور. صادقانه بگویم، امیدم به این مسیر شاید زیر ۱۰ درصد باشد، اما باز هم امیدوارم.

اگر چنین تغییری رخ دهد، آن وقت می‌تواند محرکی باشد برای نهادهایی مثل مدرسه و آموزش‌وپرورش تا دوباره بتوانند حداقلی از کارکردشان را بازیابند و کمی این وضعیت را سر و سامان بدهند.