ترامپ در پی سقوط مادورو، سلطه آمریکا بر نیمکره غربی را غیرقابل مذاکره میداند!
واشنگتن؛ و القای هراس مهندسی شده در آمریکای لاتین
رامین پرتو
ربایش نیکولاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا، توسط ارتش ایالات متحده و انتقال او به نیویورک به دستور مستقیم دونالد ترامپ، نهتنها یک رویداد امنیتی کمسابقه بلکه نقطه عطفی در تاریخ مداخلات خارجی آمریکا در آمریکای لاتین محسوب میشود. این اقدام که با حملات هوایی، اختلال در زیرساختهای دفاعی و عملیات زمینی سریع همراه بود، عملاً به بازتعریف قواعد بازی در نیمکره غربی انجامیده و پرسشهای عمیقی درباره آینده حاکمیت، امنیت و نظم منطقهای ایجاد کرده است. سه روز پس از این عملیات، اظهارات دونالد ترامپ نشان داد که این اقدام نه یک عملیات موردی، بلکه بخشی از یک راهبرد کلان برای اعمال سلطه مستقیم بر آمریکای لاتین است. ترامپ با تهدید دلسی رودریگز، رئیسجمهور موقت ونزوئلا، و اشاره آشکار به «دسترسی کامل به نفت و منابع» این کشور، بهروشنی هدف اقتصادی مداخله را بر زبان آورد؛ صراحتی که حتی در دورههای پیشین مداخلهجویی آمریکا نیز کمتر دیده شده بود.
او ونزوئلا را «کشوری مرده» خواند و مدعی شد که ایالات متحده اکنون اداره این کشور را در دست دارد؛ ادعایی که عملاً مفهوم حاکمیت ملی را به چالش میکشد. همزمان، تهدیدهای تلویحی و صریح علیه کوبا، کلمبیا و حتی مکزیک، نشان داد که واشنگتن در پی ایجاد یک موج «ترس استراتژیک» در سراسر منطقه است؛ ترسی که قرار است جایگزین دیپلماسی و چندجانبهگرایی شود.
بازگشت بیپرده سلطهجویی آمریکا
آنچه عملیات ونزوئلا را از بسیاری از مداخلات پیشین آمریکا متمایز میکند، صراحت ایدئولوژیک و فقدان هرگونه پوشش اخلاقی یا دموکراتیک است. ترامپ آشکارا اعلام کرد که دیگر حتی دکترین مونرو نیز برای توجیه اقدامات آمریکا کافی نیست و از مفهومی تازه با عنوان «دکترین دونرو» سخن گفت؛ دکترینی که سلطه آمریکا بر نیمکره غربی را غیرقابل مذاکره میداند! در این میان تحلیل جک نیکاس، نویسنده نیویورک تایمز، نشان میدهد که این عملیات بازگشت آشکار به سیاستهای مداخلهجویانه قرن نوزدهمی است؛ سیاستی که هدف آن تضمین منافع اقتصادی و ژئوپلیتیک واشنگتن «به هر قیمت» است. تمرکز مکرر ترامپ بر نفت ونزوئلا (بیش از ۲۰ بار تنها در چند ساعت پس از عملیات) این برداشت را تقویت کرد که انگیزه اصلی، نه «نجات دموکراسی»، بلکه تصاحب منابع راهبردی است.
در چنین فضایی، دولتهای آمریکای لاتین ناگزیر به بازتعریف محاسبات امنیتی خود خواهند شد. کشورهایی که تاکنون بر اصل «عدم مداخله» و حلوفصل دیپلماتیک اختلافات تأکید داشتند، اکنون با واقعیتی مواجهاند که در آن حاکمیت ملی میتواند بهطور ناگهانی و با توجیه منافع اقتصادی یک قدرت خارجی نقض شود
واکنش کشورهای آمریکای لاتین به این رویداد به شدت دو قطبی بود. دولتهای چپگرا در برزیل، مکزیک، شیلی، کلمبیا و اروگوئه، این اقدام را تأیید دوبارهای بر ماهیت امپریالیستی آمریکا دانستند و نسبت به ایجاد یک «سابقه فوقالعاده خطرناک» هشدار دادند. در مقابل، رهبران راستگرا مانند خاویر میلی در آرژانتین و دانیل نوبوا در اکوادور، عملیات را «مقابله با شرارت» توصیف کردند؛ شکافی که امکان شکلگیری پاسخ واحد منطقهای را از بین برده است.
این در حالیست که در اجلاس فوقالعاده جامعه کشورهای آمریکای لاتین و کارائیب (CELAC)، وزیران خارجه ونزوئلا، کوبا و نیکاراگوئه با لحنی تند، این اقدام را نقض آشکار منشور سازمان ملل و اصول بنیادین حقوق بینالملل دانستند. ایوان خیل تأکید کرد که مادورو، علیرغم بازداشت غیرقانونی، همچنان رئیسجمهور قانونی ونزوئلا است؛ موضعی که نشاندهنده چالش جدی مشروعیت برای دولت تحمیلی مورد نظر واشنگتن است.
ترس استراتژیک:
چرا واشنگتن همسایگان را تهدید میکند؟
پس از ربایش مادورو، دولت دوم ترامپ بلافاصله دامنه تهدیدهای خود را گسترش داد. اظهارات رئیسجمهور آمریکا درباره «آماده سقوط بودن کوبا»، امکان عملیات علیه رئیسجمهور کلمبیا و حتی اشاره به کارتلهای مکزیکی، همگی در چارچوب راهبردی قابل تحلیل هستند که هدف آن ایجاد بازدارندگی روانی و سیاسی در منطقه است.
این راهبرد بر پایه «ترس استراتژیک» بنا شده است؛ به این معنا که واشنگتن میکوشد با نمایش قدرت عریان، هزینه مخالفت با سیاستهای خود را آنچنان بالا ببرد که دولتهای منطقه پیشاپیش به سازش تن دهند. در این الگو، نیازی به مداخله نظامی در همه کشورها نیست و کافی است نمونهای خشن مانند ونزوئلا ساخته شود تا دیگران پیام را دریافت کنند. ترامپ با تهدید دلسی رودریگز به اینکه «سرنوشتی بدتر از مادورو» را خواهد داشت، عملاً پیام روشنی به همه رهبران منطقه داد و گفت که یا همکاری کامل یا حذف را انتخاب کنند. این پیام، بهویژه برای کشورهایی که در سالهای اخیر سیاست خارجی مستقلتری در پیش گرفتهاند، زنگ خطر جدی محسوب میشود.
تحلیلگران معتقدند این رویکرد، واکنشی به کاهش نفوذ سنتی آمریکا در آمریکای لاتین و افزایش حضور چین و روسیه است. برزیل، بهعنوان بزرگترین اقتصاد منطقه، اکنون شریک تجاری اول چین است و همین موضوع به لولا داسیلوا اجازه داده موضعی تندتر علیه واشنگتن اتخاذ کند.
واشنگتن میکوشد با نمایش قدرت عریان، هزینه مخالفت با سیاستهای خود را آنچنان بالا ببرد که دولتهای منطقه پیشاپیش به سازش تن دهند و در این الگو، نیازی به مداخله نظامی در همه کشورها نیست و کافی است نمونهای خشن مانند ونزوئلا ساخته شود تا دیگران پیام را دریافت کنند
پس از ونزوئلا نوبت همسایگان است؟
پرسش کلیدی این است که آیا دولت دوم ترامپ واقعاً توان و عزم حمله به کشورهای دیگری مانند کوبا، مکزیک یا کلمبیا را دارد؟ از منظر نظامی، ایالات متحده همچنان قدرتمندترین ارتش جهان است، اما مداخله همزمان در چند جبهه در آمریکای لاتین، هزینههای اقتصادی، سیاسی و انسانی سنگینی خواهد داشت.
تجربههای عراق، افغانستان و لیبی نشان دادهاند که حذف یک رهبر لزوماً به ثبات و دموکراسی منجر نمیشود و حتی آسیای تایمز در تحلیل خود هشدار میدهد که ونزوئلا کشوری با ۳۰ میلیون جمعیت، جغرافیای پیچیده و شبکههای عمیق سیاسی است و اشغال یا کنترل آن مستلزم سالها تعهد و صدها میلیارد دلار هزینه خواهد بود؛ موضوعی که افکار عمومی آمریکا، خسته از جنگهای بیپایان، احتمالاً از آن حمایت نخواهد کرد.
از سوی دیگر، واکنش چین و روسیه به راهبرد جدید ترامپ تعیینکننده است. هرچند ترامپ مدعی است روابط وی با شی جینپینگ آسیب نخواهد دید، اما پکن آشکارا تحرکات واشنگتن علیه کاراکاس را محکوم کرده است. برای چین، آمریکای لاتین نهتنها منبع مواد خام، بلکه عرصهای برای توازنسازی در برابر نفوذ آمریکا است. روسیه نیز، با سابقه حضور نظامی و سیاسی در ونزوئلا و کوبا، این تحولات را تهدیدی مستقیم علیه نظم چندقطبی میداند.
در نهایت، تمرکز و اصرار دولت دوم ترامپ بر تسلط بر آمریکای لاتین، پیامدهایی فراتر از این قاره خواهد داشت که شامل تضعیف حقوق بینالملل، تشدید رقابت قدرتهای بزرگ و افزایش بیثباتی منطقهای خواهد بود. اگرچه واشنگتن ممکن است در کوتاهمدت با نمایش قدرت به اهداف تاکتیکی دست یابد، اما در بلندمدت، این راهبرد میتواند به انزوای بیشتر آمریکا و تقویت بلوکهای رقیب بینجامد. آنچه مسلم است، ربایش نیکولاس مادورو صرفاً یک عملیات نظامی نبود؛ بلکه اعلام آغاز فصلی تازه از سیاست خارجی آمریکا بود؛ فصلی که در آن زور، جایگزین دیپلماسی شده و آمریکای لاتین بار دیگر به صحنه اصلی تقابل قدرتها تبدیل شده است.
افزون بر پیامدهای فوری امنیتی و سیاسی، راهبرد دولت دوم ترامپ در آمریکای لاتین واجد آثار بلندمدت ساختاری است که میتواند چهره این قاره را برای سالها دگرگون کند. یکی از مهمترین تبعات، تضعیف نهادهای منطقهای و چندجانبه است. سازمانهایی مانند CELAC، مرکوسور و حتی سازمان کشورهای آمریکایی (OAS) که پیشتر نیز با اختلافات داخلی دستبهگریبان بودند، اکنون در برابر آزمونی دشوار قرار گرفتهاند. ناتوانی این نهادها در ارائه واکنشی واحد به ربایش رئیسجمهور یک کشور عضو، این پیام را مخابره میکند که نظم منطقهای بیش از هر زمان دیگری شکننده است.
در چنین فضایی، دولتهای آمریکای لاتین ناگزیر به بازتعریف محاسبات امنیتی خود خواهند شد. کشورهایی که تاکنون بر اصل «عدم مداخله» و حلوفصل دیپلماتیک اختلافات تأکید داشتند، اکنون با واقعیتی مواجهاند که در آن حاکمیت ملی میتواند بهطور ناگهانی و با توجیه منافع اقتصادی یک قدرت خارجی نقض شود. این وضعیت، احتمال گرایش برخی دولتها به افزایش بودجههای نظامی، تقویت همکاریهای امنیتی دوجانبه یا حتی جستوجوی چتر حمایتی قدرتهای فرامنطقهای را
افزایش میدهد.
دیدگاه تان را بنویسید