آخرین تانگوی پادشاه

 آریا طاری

سوت پایان که به صدا درآمد، زمان برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد. ورزشگاه، با آن عظمت و آن همه هیاهوی کرکننده‌اش، ناگهان در سکوتی وهم‌آلود فرو رفت؛ سکوتی که تنها چند ثانیه طول کشید تا بغض هزاران عاشق فوتبال در گلوی تاریخ بشکند و به فریادی به وسعت یک نام تبدیل شود؛ مسی... مسی.... او آنجا ایستاده بود، در میانه مستطیل سبز، با پیراهن راه راه آبی و سفیدی که حالا دیگر بخشی از پوست و گوشت او شده است. سرش را پایین انداخته بود و دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشته بود؛ نه از روی خستگی، که از سنگینی لحظه‌ای که سرانجام فرا رسیده بود. لحظه وداع. لحظه‌ای که پسر خجالتی روساریو، پس از سال‌ها جنگیدن، دویدن، افتادن و برخاستن، تصمیم گرفت برای همیشه پیراهن تیم ملی آرژانتین را از تن بیرون بیاورد.

تصاویری که از مراسم خداحافظی او در سراسر جهان مخابره می‌شود، نیازی به هیچ ترجمه و تفسیری ندارد. اشک‌هایی که بی‌محابا بر گونه‌های مردان و زنان، پیر و جوان می‌غلتد، پرچم‌هایی که با احترام و اندوه به اهتزاز درآمده‌اند و نگاه‌های خیره‌ای که گویی نمی‌خواهند رفتن او را باور کنند، همگی راوی یک حقیقت بزرگ هستند؛ فوتبال در حال از دست دادن بخشی از روح خود است. در چهره هر تماشاگری که در ورزشگاه حاضر است، می‌توان تاریخچه‌ای از رنج‌ها و شادی‌های یک ملت را خواند. ملتی که سال‌ها با ساق‌های او نفس کشیدند، با گل‌هایش به آسمان رفتند و با اشک‌هایش گریستند. شکوه مراسم خداحافظی او، قاب‌های بسته‌ای از هم‌تیمی‌هایش که مانند برادرانی داغدار او را در آغوش می‌کشند و نورافکن‌هایی که تنها او را در مرکز میدان روشن کرده‌اند، نشان از پایان یک امپراتوری دارد. امپراتوری بی‌بدیل لیونل آندرس مسی.

برای درک عظمت این لحظه، باید به عقب برگشت؛ به روزهایی که او تازه پیراهن تیم ملی را به تن کرده بود. سال‌های متمادی، مسی در سایه سنگین و اسطوره‌ای مردی قدم برمی‌داشت که برای آرژانتینی‌ها چیزی فراتر از یک فوتبالیست، بلکه یک خدایگان بود؛ دیگو آرماندو مارادونا. دیگو با آن روحیه عصیانگر، با آن فتح تاریخی در مکزیک ۱۹۸۶ذو با آن شمایل یک قهرمان مردمی که یک‌تنه جور یک ملت را می‌کشید، استانداردی را تعریف کرده بود که دست‌یافتن به آن برای هر انسانی غیرممکن به نظر می‌رسید. مسی اما با آن جثه کوچک و آن شخصیت درون‌گرا و آرام، باید این بار سنگین را بر دوش می‌کشید. هر بار که پا به توپ می‌شد، هر بار که گلی می‌زد و هر بار که در تورنمنتی ناکام می‌ماند، شبح دیگو بر سرش سایه می‌انداخت. رسانه‌ها، هواداران و حتی گاهی خودش، او را با ترازوی بی‌رحم مارادونا می‌سنجیدند. می‌گفتند او در بارسلونا پادشاه است، اما در آرژانتین نمی‌تواند رهبر باشد. می‌گفتند او سرود ملی را نمی‌خواند، می‌گفتند او به اندازه کافی عرق نمی‌ریزد، می‌گفتند او دیگو نیست.

و چقدر این سال‌ها برای او تلخ و طاقت‌فرسا بود. خاطره فینال‌های از دست رفته، چون خنجری در قلب او و هوادارانش فرو می‌رفت. جام جهانی ۲۰۱۴ برزیل، جایی که جام طلایی تنها چند سانتی‌متر با چشمان حسرت‌بار او فاصله داشت. کوپا آمریکای ۲۰۱۵ و ۲۰۱۶، ضربات پنالتی لعنتی و آن لحظه ویرانگر در نیوجرسی که او، با چشمانی سرخ و صدایی لرزان در مقابل دوربین‌ها ایستاد و گفت:«تیم ملی برای من تمام شد. من تمام تلاشم را کردم، اما این برای من ساخته نشده است.» آن شب، گویی قلب آرژانتین از تپش ایستاد. او زیر بار سنگین انتظارات، زیر سایه خردکننده مقایسه‌ها شکسته بود. اما قهرمانان واقعی در نقطه پایان، تازه آغاز می‌شوند.

مسی برگشت، چون نمی‌توانست عشق به وطنش را در سینه خفه کند. او برگشت تا نشان دهد که افسانه‌ها با یک شکست تمام نمی‌شوند. و از اینجا به بعد بود که فصلی جدید در تاریخ فوتبال نوشته شد؛ فصلی که او را نه‌تنها از سایه مارادونا بیرون کشید، بلکه او را در جایگاهی قرار داد که شاید در میزان محبوبیت و قداست، اگر از دیگو پیشی نگرفته باشد، قطعا دوشادوش او در معبد خدایان فوتبال ایستاده است. نقطه عطف، شب جادویی ماراکانا بود. کوپا آمریکا ۲۰۲۱. پس از ۲۸ سال خشکسالی، آرژانتین جام را بالای سر برد. لحظه‌ای که سوت پایان آن بازی به صدا درآمد و مسی به زانو افتاد و هم‌تیمی‌هایش مانند پروانه‌هایی که به گرد شمع می‌چرخند، روی سرش ریختند، لحظه تولد دوباره او بود. او دیگر آن پسر تنهای زیر فشار نبود؛ او حالا رهبر بلامنازع لشکری بود که حاضر بودند برایش جان بدهند.

اما جهان هنوز منتظر شاهکار نهایی بود. جام‌جهانی ۲۰۲۲ قطر، حماسه‌ای بود که هومر (شاعر و داستانسرای یونانی) فوتبال آن را سرود. هر بازی، یک نبرد گلادیاتوری بود و مسی، با ریش‌های جوگندمی و نگاهی که حالا پختگی و اقتدار یک پادشاه خردمند را در خود داشت، تیمش را رهبری می‌کرد. او دیگر فقط با پاهایش بازی نمی‌کرد؛ او با قلبش، با روحش و با تمام وجودش در زمین حضور داشت.

فینال لوسیل برابر فرانسه، زیباترین، دیوانه‌وارترین و دراماتیک‌ترین فینال تاریخ فوتبال بود. وقتی گونزالو مونتیل آخرین پنالتی را به تور دروازه چسباند، مسی به زانو افتاد، دست‌هایش را رو به آسمان گرفت و لبخندی زد که تمام دردهای سالیان گذشته در آن رنگ باخت. وقتی او جام‌جهانی را در آغوش گرفت و مانند کودکی که عزیزترین اسباب‌بازی‌اش را پیدا کرده، آن را بوسید، سایه دیگو برای همیشه از روی شانه‌هایش برداشته شد. دیگو از آسمان لبخند می‌زد و مسی در زمین، تاج‌گذاری می‌کرد. او قاره و جهان را فتح کرد و در این مسیر، قلب‌هایی را تسخیر کرد که حتی مارادونا هم به آنها راه نیافته بود. نسل جدیدی از آرژانتینی‌ها که دیگو را ندیده بودند، حالا خدای خود را پیدا کرده بودند.

حالا، با تماشای تصاویر مراسم خداحافظی او، تمام این خاطرات مانند یک فیلم سینمایی از جلوی چشمان‌مان عبور می‌کند. او ایستاده است و برای آخرین‌بار به هوادارانی که نامش را فریاد می‌زنند، دست تکان می‌دهد. اشک‌های او در این مراسم، از جنس اشک‌های نیوجرسی در سال ۲۰۱۶ نیست. این‌ها اشک‌های حسرت و شکست نیستند؛ اشک‌های مردی هستند که رسالتش را به کمال رسانده است. مردی که هرچه در توان داشت، تا آخرین قطره عرق و خون، به پیراهن کشورش تقدیم کرد. اما در دل این زیبایی و این شکوه، غمی عمیق و جانکاه نهفته است. خداحافظی او از تیم ملی، زنگ خطری است که در گوش تمام عاشقان فوتبال به صدا درآمده است. این پایان در عرصه ملی، پیش‌درآمدی است بر پایان مطلق او در مستطیل سبز.

شکوه مراسم خداحافظی او، قاب‌های بسته‌ای از هم‌تیمی‌هایش که مانند برادرانی داغدار او را در آغوش می‌کشند و نورافکن‌هایی که تنها او را در مرکز میدان روشن کرده‌اند، نشان از پایان یک امپراتوری دارد. امپراتوری بی‌بدیل لیونل آندرس مسی

ما می‌دانیم که زمان، این حریف بی‌رحم و شکست‌ناپذیر، کم‌کم دارد او را آماده خداحافظی از بازیگری می‌کند. ساق‌های جادویی او که روزگاری مدافعان را مانند مجسمه‌هایی چوبی در جای خود میخکوب می‌کرد، آرام‌آرام خسته می‌شوند. این اتفاق خوبی برای فوتبال نیست. فوتبال بدون مسی، مانند آسمان بدون ستاره، مانند شعری بدون قافیه و مانند بوم نقاشی بدون رنگ است. سال‌ها طول خواهد کشید تا کسی بیاید که توپ این‌گونه به پاهایش بچسبد؛ کسی که با یک چرخش ساده، هندسه زمین را تغییر دهد؛ کسی که پاس‌هایش، نه از روی محاسبات فیزیکی، که از دل یک الهام هنری صادر شود. وقتی او برای همیشه کفش‌هایش را بیاویزد، توپ فوتبال یتیم خواهد شد و چمن‌های سبز ورزشگاه‌ها، دلتنگ نوازش‌های قدم‌های او خواهند ماند.

اما در میان این اندوه و نوستالژی زودهنگام، یک حقیقت درخشان وجود دارد که باید به آن چنگ بزنیم. حقیقتی که باعث می‌شود سرمان را بالا بگیریم و با افتخار به گذشته نگاه کنیم؛ خوش به حال ما. خوش به حال نسلی که با مسی بزرگ شد و فوتبال او را از نزدیک دید. ما کسانی هستیم که وقتی در آینده، آیندگان از اسطوره‌های باستانی فوتبال صحبت می‌کنند، نیازی نداریم به کتاب‌های تاریخ یا ویدیوهای آرشیوی و تاریک پناه ببریم. ما در عصر او زندگی کردیم. ما معاصران معجزه بودیم. ما شب‌هایی را به یاد می‌آوریم که بیدار ماندیم تا رقص او را در نیوکمپ، در ماراکانا، در لوسیل و در مونومنتال تماشا کنیم. ما دیدیم که چگونه غیرممکن‌ها را ممکن کرد. ما دیدیم که چگونه در برابر خشن‌ترین تکل‌ها ایستاد و سقوط نکرد. ما داستان او را زندگی کردیم.

ما نسلی هستیم که با دریبل‌های او قد کشیدیم، با گل‌های ضربه آزادش که گویی قوانین فیزیک را به سخره می‌گرفتند، شگفت‌زده شدیم و با پاس‌های عمقی‌اش که خطوط زمان و مکان را می‌شکافتند، زیبایی‌شناسی فوتبال را از نو آموختیم. وقتی در آینده از ما بپرسند که فوتبال در اوایل قرن بیست‌ویکم چگونه بود، ما فقط یک کلمه خواهیم گفت؛ مسی. او فقط یک بازیکن نبود؛ او تجسم ناب‌ترین شکل لذت در یک بازی بود. او به ما یاد داد که می‌توان در اوج قله‌های شهرت و موفقیت ایستاد، اما همچنان همان پسرک متواضع و عاشق توپی بود که در کوچه‌های خاکی روساریو می‌دوید.

مراسم خداحافظی در حال اتمام است. نورافکن‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شوند. مسی از تونل ورزشگاه خارج می‌شود و برای آخرین بار برمی‌گردد تا به چمن سبز نگاه کند. این فقط خداحافظی یک بازیکن با پیراهن ملی‌اش نیست؛ این پایان یک حماسه عاشقانه بین یک مرد، یک ملت و یک توپ است. داستان او در آرژانتین با اشک و حسرت آغاز شد، با مبارزه و ایستادگی ادامه یافت و با شکوهی بی‌نظیر، در اوج آسمان‌ها به پایان رسید. او پیراهن شماره ۱۰ را در حالی تحویل تاریخ می‌دهد که وزن آن با طلای خالص جام‌های جهانی و قاره‌ای برابری می‌کند.

این اتفاق خوبی برای فوتبال نیست. فوتبال بدون مسی، مانند آسمان بدون ستاره، مانند شعری بدون قافیه و مانند بوم نقاشی بدون رنگ است. سال‌ها طول خواهد کشید تا کسی بیاید که توپ این‌گونه به پاهایش بچسبد؛ کسی که با یک چرخش ساده، هندسه زمین را تغییر دهد

لئو رفت، اما جادوی او، نام او و خاطره آن شب‌های بی‌بدیلی که برای‌مان خلق کرد، تا ابد در حافظه جمعی فوتبال و در قلب تک‌تک کسانی که او را دیدند، زنده خواهد ماند. بدرود، پادشاه آرام. بدرود، خالق زیباترین رویاهای مستطیل سبز. تاریخ، تا همیشه به احترام تو خواهد ایستاد.