نگار رشیدی

در قاب تاریخ فوتبال، همیشه لحظاتی وجود دارند که فراتر از یک بازی ساده، به یک تابلوی نقاشی بی‌نظیر از تراژدی و حماسه تبدیل می‌شوند. امروز، مستطیل سبز به یک صفحه نمایش دوتکه بدل شده است؛ صفحه‌ای که در یک سوی آن، خورشید آرژانتین با شکوه و آرامش در حال غروب است و در سوی دیگر، آسمان پرتغال را ابرهای تیره و تار خشم، لجاجت و یک پایان تلخ فرا گرفته است. در یک سو، لیونل مسی را می‌بینیم که پس از فتح تمام قله‌های ممکن، با چشمانی اشک‌بار اما قلبی سرشار از آرامش، پیراهن آبی و سفید کشورش را می‌بوسد و با بدرقه‌ عاشقانه‌ میلیون‌ها نفر، تاج پادشاهی‌اش را با وقار بر زمین می‌گذارد. اما در سوی دیگر، کریستیانو رونالدو ایستاده است؛ مردی که روزگاری نماد تسلیم‌ناپذیری و قدرت مطلق بود، اما حالا، در تاریک‌ترین روزهای ورزشی‌اش، در حال رقم زدن پایانی است که هیچ‌کس، حتی سرسخت‌ترین منتقدانش هم آرزوی دیدن آن را نداشتند.

تصویر ترک اردوی تیم ملی پرتغال در فیفادی اخیر، تصویری نیست که به این سادگی‌ها از حافظه‌ فوتبال پاک شود. وقتی خبر درگیری لفظی کریستیانو با ژرژ ژسوس، سرمربی تیم ملی و به دنبال آن خروج قهرآمیز او از کمپ تمرینی مخابره شد، گویی بخشی از ابهت یک اسطوره فرو ریخت. مردی که خط‌کش افتخار و غیرت در لباس ملی بود، حالا درگیر یک جنگ فرسایشی و کودکانه شده است و با لحنی آمیخته به غروری جریحه‌دار شده، شرط می‌گذارد که تا ژسوس روی نیمکت باشد، من برنمی‌گردم. این جملات، از دهان کسی بیرون می‌آید که برای پرتغالی‌ها، معنای دقیق کلمه‌ امید بود. رونالدو برای مردم کشورش، دست‌کمی از مسی برای آرژانتینی‌ها یا مارادونا برای ناپلی‌ها نداشت. او همان ناخدای جسوری بود که کشتی طوفان‌زده‌ پرتغال را در یورو ۲۰۱۶ به ساحل قهرمانی رساند و نام کشورش را بر بام اروپا حک کرد. اما حالا، همان ناخدا، در حال سوراخ کردن عرشه‌ کشتی خاطرات خودش است.

تراژدی کریستیانو رونالدو، تراژدی مردی است که نمی‌تواند نقطه‌ پایان را بپذیرد. بزرگ‌ترین نقطه‌ قوت او در تمام این سال‌ها، یعنی همان عطش سیری‌ناپذیر، همان جاه‌طلبی دیوانه‌وار و همان کمال‌گرایی بی‌رحمانه‌اش که او را به پنج توپ طلا و رکوردهای دست‌نیافتنی رساند، حالا به پاشنه‌ آشیل او تبدیل شده است. رونالدو در تمام زندگی‌اش آموخته بود که با هر سدی بجنگد و آن را بشکند؛ او فقر را شکست داد، استعداد ذاتی رقبا را با تمرین طاقت‌فرسا جبران کرد و حتی جاذبه‌ زمین را با پرش‌های بلندش به سخره گرفت. اما او یک چیز را فراموش کرد؛ هیچ‌کس نمی‌تواند زمان را دریبل بزند. زمان، بی‌رحم‌ترین مدافعی است که در نهایت، توپ را از پای هر جادوگری می‌رباید.

ای کاش کریستیانو پس از سوت پایان جام‌جهانی قطر، زمانی که با چشمانی خیس و قلبی شکسته تونل ورزشگاه را ترک می‌کرد، متوجه می‌شد که آن اشک‌ها، زیباترین و انسانی‌ترین پایان برای حماسه‌ او بود. ای کاش می‌دانست که پذیرش پایان، نشانه‌ ضعف نیست، بلکه اوج بلوغ یک قهرمان است. مسی این بلوغ را درک کرد. او فهمید که بعد از بالای سر بردن جام طلایی در لوسیل و تکرار قهرمانی‌های قاره‌ای، دیگر هیچ چیزی برای اثبات کردن باقی نمانده است. مسی رفت تا تصویرش در ذهن‌ها، همان تصویر لبخند فاتحانه‌ای باشد که جام را در آغوش کشیده است. او با احترام و در اوج کنار رفت تا به شخصیت و جایگاهش توهین نشود. اما رونالدو، با ماندنش، با اصرارش بر حضور همیشگی و با نپذیرفتن تغییر نقش خود در تیم، خودش را در موقعیتی قرار داد که حالا باید با یک مربی بر سر اثبات جایگاهش بجنگد؛ جایگاهی که پیش از این، نیاز به هیچ اثباتی نداشت.

چقدر دردناک است که می‌بینیم شماره‌ هفت افسانه‌ای، کسی که حضورش در زمین لرزه بر اندام هر حریفی می‌انداخت، حالا به تیتر حاشیه‌ای روزنامه‌ها تبدیل شده است. قهر کردن، ترک اردو و خط و نشان کشیدن برای سرمربی، رفتارهایی نیستند که برازنده‌ پادشاه لیسبون باشند. این اتفاقات، تیشه‌ای است که او با دستان خودش بر ریشه‌ مجسمه‌ باشکوهی می‌زند که سال‌ها برای ساختنش عرق ریخته و خون دل خورده بود. برای هواداران فوتبال، تماشای فرو ریختن این بت ذهنی، چیزی شبیه به تماشای ویران شدن یک بنای تاریخی است. ما دوست داشتیم رونالدو را با آن ایستادن‌های مغرورانه پشت ضربات آزاد، با آن فریادهای از ته دل پس از گلزنی و با آن قامت افراشته‌ای که الهام‌بخش یک نسل بود، به یاد بیاوریم، نه با چمدانی در دست و چهره‌ای برافروخته که از در پشتی کمپ تیم ملی خارج می‌شود.

تفاوت امروز مسی و رونالدو، تفاوت در کیفیت فنی آنها نیست؛ تفاوت در هنر خداحافظی است. خداحافظی، شاید سخت‌ترین مهارت در زندگی یک ورزشکار حرفه‌ای باشد. اینکه بدانی کی باید صحنه را ترک کنی تا تماشاگران هنوز تشنه‌ تماشای تو باشند، یک موهبت است. مسی با ظرافتی شاعرانه این کار را انجام داد. او داستانش را در تیم ملی بست و کتاب را با احترام در قفسه‌ تاریخ گذاشت. اما رونالدو، همچون نویسنده‌ای که نمی‌تواند از قهرمان داستانش دل بکند، مدام در حال اضافه کردن فصل‌های اضافی و بی‌کیفیتی است که تنها به شاهکار اولیه‌ او لطمه می‌زند. او فراموش کرده است که جایگاهش در قلب پرتغالی‌ها و در تاریخ فوتبال، چنان مستحکم است که نیازی به حضور فیزیکی در هر فیفادی ندارد. او خودش یک تاریخ مجسم است.

کاش کسی پیدا می‌شد و در آن لحظات خشم و هیاهوی رختکن، دست روی شانه‌ کریستیانو می‌گذاشت و به او می‌گفت:«تو پیش از این همه‌چیز را برده‌ای. تو دین خودت را به این پرچم و این آب و خاک ادا کرده‌ای. نیازی نیست با ژسوس، با رسانه‌ها یا با زمان بجنگی. فقط کافی است بایستی، دستت را برای هوادارانت تکان دهی و اجازه دهی آنها با احترام، با اشک و با افتخار با تو وداع کنند.» کاش رونالدو قدر جایگاه رفیع خودش را می‌دانست و اجازه نمی‌داد که نام بزرگش، بازیچه‌ لجاجت‌های روزمره و اختلافات درون‌تیمی شود. او آن‌قدر برای فوتبال بزرگ است که دیدن تقلیل یافتن او به یک بازیکن شاکی و معترض، قلب هر عاشق فوتبالی را به درد می‌آورد.

در نهایت، تاریخ هر دو را به عنوان خدایگان فوتبال به یاد خواهد آورد. اما وقتی آیندگان به ورق‌های پایانی کتاب این دو اسطوره نگاه کنند، تضادی آشکار را خواهند دید. آنها در صفحات مربوط به مسی، روایتی از یک پایان باشکوه، پر از عشق، موسیقی و قدردانی را می‌خوانند؛ پایانی که گویی از دل یک افسانه‌ شیرین لاتین بیرون آمده است. اما در صفحات رونالدو، با قصه‌ای تلخ و پر از حسرت مواجه می‌شوند؛ داستان عقابی که آن‌قدر در آسمان ماند و به پرواز در برابر طوفان اصرار کرد، که فراموش کرد چگونه باید با شکوه روی زمین بنشیند.

فوتبال، این بی‌رحم‌ترین و زیباترین پدیده‌ قرن، امروز یک درس بزرگ به ما می‌دهد؛ جاودانگی، در همیشه بودن نیست؛ بلکه در به‌موقع رفتن است. ای کاش کریستیانو، این جنگجوی ابدی مستطیل سبز، پیش از آنکه آخرین پل‌های احترام متقابل فرو بریزد، این درس را بیاموزد و با یک تصمیم بزرگ و شجاعانه، پایانی را برای خودش رقم بزند که شایسته‌ نام، عظمت و میراث بی‌بدیل اوست. میراثی که حیف است با غبار حواشی و قهر، کدر شود.