پایان حماسه لئو

 آریا طاری

خبر کوتاه بود، بی‌رحم و قاطع، به برندگی یک تیغ برهنه که روی شاهرگ احساسات میلیون‌ها عاشق فوتبال کشیده شد؛ لیونل آندرس مسی از تیم ملی آرژانتین خداحافظی کرد. شاید همه ما می‌دانستیم که این روز بالاخره فرا می‌رسد. تقویم‌ها هرگز دروغ نمی‌گویند و زمان، این دیکتاتور بی‌رحم هستی، حتی در برابر پاهای جادویی بزرگ‌ترین هنرمند تاریخ هم سر تعظیم فرود نمی‌آورد. اما دانستن یک حقیقت هرگز از زهر و تلخی آن کم نمی‌کند. چند روزی است که فوتبال دیگر آن طراوت همیشگی را ندارد. انگار جهان مستطیل سبز، رنگ باخته است و پیراهن راه‌راه آبی و سفید آلبی‌سلسته، در غم از دست دادن پادشاه خود، به سوگ نشسته است. این یادداشت، مرثیه‌ای است برای پایان یک دوران؛ روایتی حماسی از پسری که با توپ فوتبال جهان را فتح کرد و حالا در آرام‌ترین نقطه از قله افتخار، کفش‌های ملی‌اش را می‌آویزد.

فصل اول؛ 

رویای پسری از دل خاکستر روزاریو

همه چیز از خیابان‌های خاکی روزاریو آغاز شد. از همان روزهایی که پسربچه‌ای ریزنقش با مشکل هورمون رشد، توپی را به پایش می‌چسباند و بزرگ‌ترها را یکی پس از دیگری دریبل می‌زد. برای لئو، فوتبال تنها یک بازی نبود؛ زبان او برای ارتباط با جهانی بود که گاهی بیش از حد برای جثه کوچکش بی‌رحم به نظر می‌رسید. او به بارسلونا رفت، در لاماسیا شکوفا شد و به قله‌های باشگاهی رسید، اما قلبش همیشه در آرژانتین می‌تپید. در حالی که اسپانیایی‌ها التماس می‌کردند پیراهن لاروخا را بر تن کند، او رویای دیگری داشت. او می‌خواست وارث پیراهن شماره دهی باشد که روزگاری دیه‌گو آرماندو مارادونا آن را به مقدس‌ترین لباس کشورش تبدیل کرده بود. لئو می‌خواست ناجی مردمانی باشد که در میان بحران‌های اقتصادی و سیاسی، تنها دلخوشی‌شان ساق‌های بازیکنان فوتبال بود. او با عشق به آرژانتین آمد، غافل از آنکه این عشق، تا پیش از وصال نهایی، قرار است او را از تونل‌های تاریک و وحشتناک رنج و اندوه عبور دهد.

فصل دوم؛  صلیب سنگین انتظارات 

و سایه بی‌پایان دیه‌گو

پوشیدن پیراهن آرژانتین برای مسی، چیزی شبیه به حمل کردن صلیب در مسیر جلجتا (نام تپه‌ای است که رومی‌ها در آن عیسی مسیح را به صلیب کشیدند) بود. هر بار که او به میدان می‌رفت، سایه سنگین مارادونا روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. مردم آرژانتین از او انتظار داشتند همانند دیه‌گو در جام‌جهانی‌۱۹۸۶ مکزیک، یک‌تنه تیم را به دندان بکشد و قهرمانی را برایشان به ارمغان بیاورد. اما فوتبال تغییر کرده بود و مسی، با تمام نبوغ فرازمینی‌اش، اسیر تیمی بود که گاهی در ساده‌ترین کارهای تاکتیکی عاجز می‌ماند. سال‌های تلخ فرا رسیدند. جام‌جهانی۲۰۱۰ با آن شکست تحقیرآمیز مقابل آلمان، فینال کابوس‌وار جام‌جهانی ۲۰۱۴ در ماراکانا که اشک‌های خاموش لئو در کنار کاپ طلایی جهان، قلب هر بیننده‌ای را پاره‌پاره کرد. و پس از آن، دو فینال پیاپی کوپا آمریکا در سال‌های ۲۰۱۵ و ۲۰۱۶ مقابل شیلی. مسی در فینال‌۲۰۱۶ پنالتی‌اش را از دست داد و در پایان بازی، با چشمانی خیس و قلبی شکسته، جمله‌ای را به زبان آورد که جهان فوتبال را در شوک فرو برد؛ تیم ملی برای من تمام شد. من تمام تلاشم را کردم، اما نشد. آن شب، آسمان بوینس‌آیرس سیاه‌تر از همیشه بود. به نظر می‌رسید خدایان فوتبال تصمیم گرفته‌اند تراژیک‌ترین پایان ممکن را برای بزرگ‌ترین اسطوره خود رقم بزنند. قهرمان در هم شکسته بود؛ نه توسط حریفان، بلکه توسط فشار بی‌رحمانه انتظارات مردمی که او بیش از هر چیزی در دنیا دوستشان داشت.

در حالی که اسپانیایی‌ها التماس می‌کردند پیراهن لاروخا را بر تن کند، مسی رویای دیگری داشت. او می‌خواست وارث پیراهن شماره دهی باشد که روزگاری دیه‌گو آرماندو مارادونا آن را به مقدس‌ترین لباس کشورش تبدیل کرده بود. لئو می‌خواست ناجی مردمانی باشد که در میان بحران‌های اقتصادی و سیاسی، تنها دلخوشی‌شان ساق‌های بازیکنان فوتبال بود

فصل سوم:  رستاخیز ققنوس؛ از خاکستر تا عرش

اما داستان یک حماسه، هرگز با تسلیم شدن قهرمان به پایان نمی‌رسد. مسی نمی‌توانست بدون ادای دین به وطنش صحنه را ترک کند. او با التماس مردم، هم‌تیمی‌ها و حتی رئیس‌جمهور آرژانتین بازگشت. اما این‌بار چیزی تغییر کرده بود. او دیگر آن پسرک خجالتی و درون‌گرا نبود که بار همه چیز را به تنهایی به دوش بکشد. او تبدیل به یک رهبر واقعی، یک کاپیتان باصلابت و یک مرشد برای نسل جدید بازیکنان آرژانتین شده بود. با روی کار آمدن لیونل اسکالونی، تیمی حول محور مسی ساخته شد که حاضر بودند برای او جان بدهند. بازیکنانی مثل دی‌پل، امیلیانو مارتینز و رومرو، نه تنها هم‌تیمی، بلکه سربازان لشکر او بودند. آن‌ها به میدان می‌رفتند تا برای پادشاهشان بجنگند. سال‌۲۰۲۱ فرا رسید. ماراکانا، ورزشگاهی که روزگاری قتلگاه آرزوهای مسی بود، حالا به صحنه رستگاری او تبدیل شد. فینال کوپا آمریکا مقابل برزیل میزبان. سوت پایان که به صدا درآمد، مسی روی زانوهایش افتاد و دستانش را روی صورتش گذاشت. بغض سال‌ها رنج، تحقیر، انتقاد و ناکامی در همان ثانیه ترکید. او سرانجام با پیراهن بزرگسالان آرژانتین جام برده بود. تصاویر هم‌تیمی‌هایش که او را به هوا می‌انداختند، شبیه به تابلویی از دوران رنسانس بود؛ پیروزی نور بر تاریکی.

فصل چهارم؛ 

تاج‌گذاری پادشاه در صحرای قطر

اما اوج این سمفونی حماسی هنوز باقی مانده بود. جام‌جهانی‌۲۰۲۲ قطر. رقابتی که همه می‌دانستند آخرین فرصت جدی لئو برای فتح مهم‌ترین جام کهکشان است. آرژانتین تورنمنت را با شوک شکست مقابل عربستان آغاز کرد. به نظر می‌رسید دوباره همان کابوس‌های قدیمی در حال تکرارند. اما مسی این‌بار اجازه نداد ترس بر تیمش غلبه کند. او در بازی با مکزیک، با آن شلیک مهلک از پشت محوطه جریمه، قفل دروازه‌ها و قفل ذهن بازیکنانش را باز کرد. مسیر تا فینال، شبیه به یک فیلمنامه هالیوودی بود. پاس جادویی و بدون نگاه مقابل هلند، دریبل‌های ویرانگر مقابل یوسکو گواردیول کروات که جوان‌ترین و بهترین مدافع تورنمنت بود و در نهایت، فینال لوسیل. ۱۸ دسامبر ۲۰۲۲. فینالی که به جرات می‌توان آن را نفس‌گیرترین، زیباترین و دیوانه‌وارترین فینال تاریخ جام‌جهانی نامید. نبرد خدایان میان مسی و امباپه. لئو ۲گل زد، در ضربات پنالتی با خونسردی یک قاتل خونسرد، توپ را به تور چسباند و در نهایت لحظه‌ای فرا رسید که تاریخ برای همیشه در آن متوقف شد. مسی در لباس عربی (بشت)، جام‌جهانی طلایی را در دستانش گرفت، به آن بوسه زد و سپس در میان هم‌تیمی‌هایش آن را به آسمان برد. جمله معروف او پس از قهرمانی، گویای همه چیز بود؛ Ya está (دیگر تمام شد). او به تمام آنچه در فوتبال ممکن بود، رسیده بود. او فوتبال را به اصطلاح تمام کرده بود. هیچ قله‌ای نمانده بود که فتح نکرده باشد، هیچ رکوردی نمانده بود که نشکسته باشد و هیچ منتقدی نمانده بود که او را ستایش نکند.

 مسی تجلی هنر در فوتبال بود. او به ما نشان داد که می‌توان با قلبی پاک، با جثه‌ای کوچک، اما با اراده‌ای به بزرگی کوه‌های آند، تمام موانع را از سر راه برداشت. امروز، رختکن آرژانتین خالی از شماره‌۱۰ ابدی خود است. پیراهنی که روزگاری بر تن مارادونا بود و سپس مسی آن را به افسانه‌ای دست‌نیافتنی‌تر تبدیل کرد

فصل پنجم؛ 

پرده آخر؛ وداعی در اوج شکوه

حالا، در شهریور‌۱۴۰۵، چند روزی است که آن پسرک خجالتی روزاریو، که حالا مردی پخته با محاسنی جوگندمی و کوله‌باری از افتخارات است، تصمیم به خداحافظی گرفته است. او بعد از قطر، باز هم برای تیم ملی بازی کرد. او از بازی با پیراهن سه‌ستاره آرژانتین لذت برد. دیگر خبری از آن فشارهای خردکننده نبود. او در زمین قدم می‌زد، لبخند می‌زد و هر بار که توپ به پایش می‌رسید، استادیوم غرق در جادوی ناب می‌شد. اما او می‌دانست که هر داستانی، حتی زیباترین آن‌ها، باید پایانی داشته باشد. او نخواست تا زمانی که پاهایش دیگر یاری نمی‌کنند در زمین بماند. او نخواست به یک سایه از خودش تبدیل شود. او در اوج شکوه، در حالی که هنوز هم بهترین بازیکن زمین بود، تصمیم گرفت بازوبند را به نسل بعدی بسپارد. 

خداحافظی مسی از تیم ملی، پایان یک بازیکن نیست؛ پایان یک مکتب است. پایان دورانی است که در آن، فوتبال فقط با آمار و ارقام و تاکتیک‌های خشک سنجیده نمی‌شد. مسی تجلی هنر در فوتبال بود. او به ما نشان داد که می‌توان با قلبی پاک، با جثه‌ای کوچک، اما با اراده‌ای به بزرگی کوه‌های آند، تمام موانع را از سر راه برداشت. امروز، رختکن آرژانتین خالی از شماره‌۱۰ ابدی خود است. پیراهنی که روزگاری بر تن مارادونا بود و سپس مسی آن را به افسانه‌ای دست‌نیافتنی‌تر تبدیل کرد. از فردا، هر بازیکنی که پیراهن شماره‌۱۰ آرژانتین را بپوشد، نه یک پیراهن، بلکه یک کوه از تاریخ، رنج، عشق و شکوه را بر تن کرده است. ما که در این عصر زندگی کردیم، باید خودمان را خوشبخت‌ترین نسل تاریخ بدانیم. ما شاهد بودیم که خدایان فوتبال چگونه برای تماشای بازی او به روی زمین آمدند. ما اشک‌های او در ۲۰۱۴ و لبخندهای او در ۲۰۲۲ را دیدیم. ما با او بزرگ شدیم، با او گریستیم، با او جنگیدیم و با او به رستگاری رسیدیم. لیونل آندرس مسی، اسطوره بی‌تکرار، شعر مجسم مستطیل سبز؛ بابت تمام لحظاتی که قلب ما را به تپش انداختی، بابت تمام دریبل‌هایی که قوانین فیزیک را به سخره گرفتند و بابت اینکه به ما یاد دادی پس از هر بار زمین خوردن، چگونه دوباره برخیزیم و برای رویاهایمان بجنگیم، از تو سپاسگزاریم. تو از تیم ملی خداحافظی کردی، اما در قلب تاریخ و در روح فوتبال، تا ابد، جاودانه خواهی ماند. افسانه تو تازه از امروز، در قصه‌هایی که پدران برای فرزندانشان تعریف می‌کنند، آغاز می‌شود. آرام باش قهرمان، تو دینت را به فوتبال، به آرژانتین و به بشریت ادا کردی. حالا  وقت استراحت است.