مصائب ساختن یک جغرافیای جعلی

محمدحسن خدایی

به واقع که نمایش «موش‌های بلفاست» ربط چندانی به مردمان ایرلند ندارد و در یک فضای بیش از اندازه دور از جغرافیای آن منطقه عمل می‌کند و ناموفق به کار خویش پایان می‌دهد. 

این‌که چند نفر را کنار هم بگذاریم و برای آن‌ها نامی غربی انتخاب کنیم، کافی نیست که یک وضعیت سیاسی ساخته شود و جهانی بسنده و خودآیین را برای مخاطبان برسازد. چراکه به تجربه ثابت شده این قبیل سرهم‌بندی‌های ساختاری در نهایت به خلق یک فضای نامتعین منتهی می‌شود که معلوم نیست حرف حسابش چیست و قرار است در این وانفسای بحران معنا و روایت، با ما چه کند. 

آیا می‌خواهد فی‌المثل حرف تازه‌ای در رابطه با سرزمینی دور چون ایرلند بگوید که قبل از این کسی بر زبان نیاورده یا آن‌که به واسطه این انتخاب، دوست دارد ژست انتقادی بگیرد و اینجا و اکنون ما ایرانیان را به میانجی یک وضعیت مکانی متفاوت چون ایرلند که شبیه ما به نظر می‌آید، طوری خطاب کند که توگویی نقدی بر حال و هوای سیاسی این روزهای خود ما باشد. 

شوربختانه، نمایش موش‌های بلفاست را می‌توان اجرایی ناکام دانست که استراتژی درستی در قبال تاریخ و سیاست مردمان ایرلند اتخاذ نمی‌کند و در دام آن چیزی می‌افتد که از ابتدا فکر می‌کرده کنار گذاشته: یعنی خلق یک جهان انتزاعی و غیرتاریخی. 

این‌که یک اجرا مدعی باشد بازتابی است از یک دوره ملتهب سیاسی، دلیلی نمی‌شود که این ادعا را پذیرا باشیم و به وقت تماشا منفعل عمل کنیم. اجرایی که فریور خراباتی تدارک دیده نشان می‌دهد که در طرح مسئله‌ای که در پیش گرفته چه میزان ناکام است. وقتی هیچ کدام از چهار شخصیت این نمایش، رفتاری شبیه مردمان ایرلند را به نمایش نمی‌گذارند چرا باید این تلقی در اذهان تماشاگران ایجاد شود که این اجرا بازتابی است از مناسبات یک دوره پر تنش سیاسی. 

به دیگر سخن و با توجه به رخدادهایی که بر صحنه می‌رود این پرسش همچنان مفتوح است که چرا باید در مقام یک تماشاگر معمولی تئاتر، تسلیم چشم‌اندازی شویم که گروه اجرایی مقابل چشمان ما ترسیم کرده و از فرط بی‌ربطی با تاریخ ایرلند به موردی حاد و مثال‌زدنی در این رابطه بدل شده است. بنابراین می‌توان اغماض را کنار گذاشت و این شیوه مواجهه با تاریخ یک مملکت را به باد انتقاد گرفت. 

موش‌های بلفاست می‌خواهد در فضای بین‌الادهانی ما، یک کمدی سیاسی به نظر آید اما نکته اینجاست که این شکل از مواجهه با تاریخ سیاسی یک ملت، شانه خالی کردن از بار مسوولیتی است که یک نمایشنامه‌نویس می‌بایست بر دوش کشیده باشد تا اثرش حداقلی از حقیقت تاریخی را بازتاب دهد. موش‌های بلفاست تن دادن به مسیری است سهول‌الوصول که همه چیز را از طریق تقلیل‌گرایی و تاریخ‌زدایی به پیش می‌برد و در نهایت امر به هیچ دستاوردی نمی‌رسد. بی‌آن‌که در این به اصطلاح نمایش که چند بار هم تمدید شده، مازادی تولید شود و ارزش افزوده‌ای به ارمغان آید.

   در مورد بازی‌ها با توجه به توضیحاتی که رفت، می‌شود از بازی کاریکاتوریستی و اغلب اغراق‌شده وحید منتظری، مسعود میرطاهری، محمد صدیقی مهر و بی‌تا عزیز مثال آورد. چهار بازیگر حرفه‌ای که با تمامی تلاش‌های خویش نمی‌توانند گره‌ای از کار سردرگم این اجرا باز کنند و یادآور بازی‌های خوب خود در پیش از این باشند. 

آنان در تله کارگردان گرفتار آمده و هر چه دست و پا می‌زنند بیشتر در این مرداب مرگبار فرو می‌روند. همان شوخی‌های دم دستی، ژست‌های بازنمایانه که قرار است زندگی مردمان ایرلند را یادآوری کند اما چیزی نیست به غیر از تقلیدهای ناشیانه. 

حتی طراحی صحنه هم چندان که باید خلاقانه نیست و بیش از اندازه دم‌دستی است. این رویکرد زیباشناسانه در انتخاب اشیا و بکارگیری شیوه بازی، مسبوق به سابقه است. دهه شصت شمسی در بعضی تئاترهای تلویزیونی، به وفور این جنس از تولید را می‌شد به تماشا نشست. 

بازیگرانی که بیش از شخصیت، تیپ‌های اجتماعی رقت‌باری را به نمایش می‌گذاشتند که فقط نام جماعت غربی را یدک می‌کشید و هیچ نسبتی با سبک زندگی یک غربی نداشت. ماحصل این شکل از تولید هنر نمایش، فهم نادرستی بود که از فرهنگ غربی شکل می‌گرفت و همه چیز را بدل به امری ناشیانه و فلاکت‌بار می‌کرد. 

با آن‌که سال‌ها از آن زمان گذشته و دسترسی به آثار مهم سینمای غرب افزایش یافته و لاجرم چهره انسان غربی در اذهان ما به واقعیت نزدیک‌تر شده اما با رجوع به آثاری چون موش‌های بلفاست این خطا رفع نشده که ما همچنان در بازنمایی ساده یک انسان غربی گرفتار کلیشه‌ها هستیم.  اما نکته اینجاست که تئاتر ما در قید این قبیل تولیدات نمانده و توانسته آثار خوبی در این چند دهه تولید کند. بازی‌هایی که بیش از آن‌که تقلید مردمان غرب باشند، تشخص داشته و چهان خودآیین خویش را برمی‌سازند. 

به دیگر سخن مسئله به این بازنمی‌گردد که در صحنه تلاش کنیم غربی به نظر آییم بلکه مهم این است که تلقی خویش را از غربی بودن با توجه به زیست جهان خودمان به نمایش گذاریم. تنها در این رویکرد زیباشناختی است که تماشاگر حضور بازیگر را به رسمیت می‌شناسد و هویت خود را در چهره او باز می‌یابد.

    در نهایت می‌توان گفت اولین تجربه کارگردانی فریور خراباتی در مسیر اشتباهی حرکت می‌کند که تا حدودی از طریق نوع بازی‌ها و قصه‌ای که تعریف می‌کند تلاش دارد مخاطبان را سرگرم ‌کند. 

این‌که چند ایرلندی در شب سال تحویل بنابر ضرورتی ناگزیر کنار هم باشند و فهم تازه‌ای از یکدیگر پیدا کنند، همان چیزی است که موش‌های بلفاست را به پیش می‌برد و روایتی شبه سیاسی از تلاقی نیروهای مختلف اجتماعی آن دیار را به نمایش می‌گذارد. اما اجرا فهم ساده و کژتابانه‌ای از سیاست ارائه می‌کند که یادآور جملات قصاری است چون «سیاست پدر و مادر ندارد» و این قبیل ادعاهای نادرست. 

آگاهی از چرایی مبارزات سیاسی مردمان ایرلند، مقدمه‌ای است لازم برای یک گروه اجرایی که قدم در این وادی گذاشته و می‌خواهد گوشه‌ای از تاریخ آن خطه را به میانجی تلاطمات حاد سیاسی روایت کند. وقتی چیزی در چنته نمایشنامه‌نویس مشاهده نمی‌شود و درک از سیاست به گفتگوهای کوچه و بازار مردمان تقلیل می‌یابد نمی‌توان انتظار داشت که اتفاق خاصی بیفتد و اجرایی ماندگار برای مخاطبان به ارمغان آید. 

بکار بستن کلیشه‌ها و ساختن یک برج شنی در کنار امواج سهمگین دریا، همان چیزی است که نمایش موش‌های بلفاست به نمایش گذاشته. اجرایی که از تاریخ‌زدایی ابایی ندارد و سیاست را یک کلاه‌برداری کثیف می‌داند که فرقی ندارد چه کسی مشغولش باشد. همه در این عرصه دروغگو و شیاد هستند و امیدی به رهایی نیست و نخواهد بود. با آن‌که هدف از این اجرا، تولید یک اثر کمیک بوده که به هر قیمت تماشاگران را بخنداند حتی به قیمت به گریه انداختن کسانی که در میدان نبرد رنج برده و مبارزه کردند اما ماحصل کار ضد این ماجرا عمل کرده و حتی گیشه هم چندان روی خوش به این رویکرد متناقض نشان نمی‌دهد و پول چندانی نصیب کارگردان نمی‌کند.