مورینیو به تیم سابقش رحم نکرد
نبرد اشک و آتش
هنوز جوهر گزارشهای ورزشی از حماسهی چهار بر دو لیسبون خشک نشده و هنوز طنین فریادهای هواداران بنفیکا در فضای شهر به گوش میرسد که دست تقدیر، یک بار دیگر این دو رقیب را در مسیری آشتیناپذیر قرار داد. گویی خدایان فوتبال از درام آن شب جنونآمیز سیر نشده بودند و برای تکمیل این تراژدی، قرعهای را رقم زدند که بیشتر به یک شوخی بیرحمانه شبیه است؛ رئال مادرید و بنفیکا، دوباره برابر هم؛ این بار در پلیآف مرگ و زندگی! طبق قرعهکشی که ۳۰ ژانویه ۲۰۲۶ انجام شد، رئال مادرید زخمخورده که با سقوط به رتبه نهم در یک قدمی صعود مستقیم متوقف شد، باید به مصاف بنفیکایی برود که با گل معجزهآسای دروازهبانش در رتبه بیستوچهارم ایستاد و آخرین مسافر این مرحله شد. این یعنی تاریخ، بدون هیچ وقفهای، تکرار میشود. برای رئالمادرید و آلوارو آربلوآ، این قرعه چیزی فراتر از یک مسابقه است؛ این یک خونخواهی تمامعیار است. آنها باید به همان زمینی بازگردند که در آن تحقیر شدند؛ جایی که ۹نفره شدند و جایی که یک دروازهبان رویاهایشان را به آتش کشید. در مقابل، ژوزه مورینیو با آن لبخند کنایهآمیز همیشگیاش، حالا میداند که لیسبون برای مادریدیها دیگر نه یک شهر زیبا، بلکه یک مقتل روانی است. دنیا حالا منتظر است؛ آیا تیبو کورتوا میتواند انتقام آن گل تحقیرآمیز را از آناتولی تروبین بگیرد؟ آیا امباپه میتواند لرزه بر اندام عقابها بیندازد، یا اینکه مورینیو بار دیگر ثابت میکند که درِ قلعه او برای پادشاهان مادرید تا ابد بسته خواهد ماند؟ این ۱۸۰دقیقه، دیگر فقط فوتبال نیست؛ یک جنگ حیثیتی است که در آن، یکی برای اعاده حیثیت میجنگد و دیگری برای تثبیت یک افسانه. یک فاکتور مجهول در این معادله وجود داشت؛ ژوزه مورینیو. بازگشت او به بنفیکا و تقابلش با تیمی که روزگاری با آن تمام قلهها را فتح کرده بود، بازی را به یک دوئل شخصی تبدیل کرده بود. مورینیو در کنفرانس خبری پیش از بازی، با آن لبخند کنایهآمیز همیشگیاش گفته بود: «رئال مادرید پادشاه اروپاست، اما هر پادشاهی یک بار در زمینِ من زانو خواهد زد.» در پایان بازی، وقتی کنفرانس خبری جنجالیاش تمام شد، جایی که او با طعنه گفت:«رئال بدون من هم بزرگ است، اما با من شکستناپذیر بود»، ژوزه به تنهایی در راهروی ورزشگاه قدم زد. او میدانست که این پیروزی، شاید آخرین رقص بزرگ او در صحنه اول اروپا باشد.
آریا طاری
هوا در لیسبون سنگین بود. بوی اقیانوس اطلس با اضطراب هزاران هوادار بنفیکا در هم آمیخته بود. برای عقابها، این بازی فراتر از صعود بود؛ مساله بقا بود، مساله اثبات اصالت در برابر غول برنابئو. در سوی دیگر، رئال مادرید آلوارو آربلوآ، با غروری که از میراثی ۱۴ستاره میآمد، پا به میدان گذاشت. آنها به دنبال تثبیت جایگاه در جمع هشت تیم برتر بودند، اما نمیدانستند که سرنوشت، نقشه دیگری برایشان کشیده است. ژوزه مورینیو، با آن کاپشن بلند و نگاهی که گویی از پشت پرده زمان به همه چیز مینگرد، روی نیمکت بنفیکا نشسته بود. او میدانست که برای شکست دادن رئال، نباید فقط با آنها جنگید، بلکه باید آنها را به دنیای جنون کشاند.
بازی که شروع شد، مادرید مثل یک ماشین بینقص کار میکرد. در دقیقه۳۰، کیلیان امباپه، مردی که گویی سرعت را از صاعقه وام گرفته است، سکوت ورزشگاه را شکست. یک فرار عمقی، یک ضربه تمامکننده و تمام! مادرید یک بر صفر جلو افتاد. در آن لحظه، ورزشگاه لوز شبیه به کلیسایی شده بود که در میانه مراسم، سقفش فرو ریخته باشد. هواداران بنفیکا به هم نگاه میکردند؛ آیا قرار بود یک تحقیر خانگی دیگر رقم بخورد؟ اما در فوتبال، «امید» خطرناکترین سلاح است.
هنوز تلخی گل امباپه در دهان لیسبونیها بود که آندریاس شیلدروپ، ستاره جوان و نروژی بنفیکا، ورق را برگرداند. در دقیقه۳۶، او با حرکتی که بیشتر شبیه رقص بود تا فوتبال، خط دفاعی مادرید را به هم ریخت و توپ را به گوشه دروازه کورتوا دوخت. ورزشگاه منفجر شد. این فقط یک گل نبود، یک «فریاد» بود.
قبل از اینکه مادریدیها به خود بیایند، فاجعه در وقتهای تلف شده نیمه اول تکمیل شد. خطای ناشیانه در محوطه جریمه و پنالتی! ونجلیس پاولیدیس پشت توپ ایستاد. چشمان او سرد بود، مثل یخهای شمال. ضربه زده شد و بنفیکا دو بر یک پیش افتاد. مورینیو لبخندی نزد، فقط یقه کاپشن را بالاتر کشید. او میدانست جنگ اصلی در نیمه دوم است.
نیمه دوم با گل دوم شیلدروپ شروع شد؛ سه بر یک! رئال مادرید در شوک فرو رفته بود. اما رئال هرگز نمیمیرد، فقط برای مدتی کوتاه نفس نمیکشد. امباپه در دقیقه۵۸ دوباره جادو کرد و فاصله را به حداقل رساند؛ سه بر دو. بازی به اوج تزلزل رسیده بود. هر لحظه بوی گل میآمد و بوی حادثه.
ساعت به دقیقه۸۰ رسید. خستگی در ساقها دیده میشد و اعصابها مثل سیم گیتار، کشیده و لرزان بود. آربلوآ در کنار زمین فریاد میکشید، اما شاگردانش در تله روانی مورینیو گیر کرده بودند. تنش بالا گرفت. رائول آسنسیو در دقیقه۹۲ با کارتی قرمز، اولین قربانی این ضیافت تلخ شد. رئال ۱۰نفره شد، اما باز هم حمله میکرد. آنها برای صعود مستقیم به یک مساوی نیاز داشتند.
دقیقه۹۷، رودریگو که تاب فشار روانی بازی را نداشت، با داور وارد درگیری لفظی شد. قرمز دوم! رئال ۹نفره شد. ورزشگاه در مرز جنون بود. همه منتظر سوت پایان بودند تا بنفیکا این پیروزی سه بر دو را جشن بگیرد. اما سرنوشت، یک شعبدهبازی نهایی در آستین داشت.
دقیقه ۸+۹۰ بود. آخرین ضربه آزاد برای بنفیکا. همه انتظار داشتند بنفیکا توپ را نگه دارد تا وقت بگذرد. اما ناگهان، یک قامت بلند از انتهای زمین شروع به دویدن کرد. آناتولی تروبین، دروازهبان اوکراینی بنفیکا، دستکشهایش را محکم کرد و به محوطه جریمه رئال رفت. کورتوا، صخره بلژیکی مادرید، مبهوت به همتای خود نگاه میکرد. ارسال بلند انجام شد. توپ در میان نور پروژکتورها چرخ خورد و چرخ خورد. در شلوغی محوطه، یک نفر بالاتر از همه پرید. نه مهاجم بود، نه مدافع؛ او مردی بود که تمام عمرش را برای جلوگیری از گل زدن گذرانده بود، اما اینبار، مامور مرگ آرزوهای مادرید شده بود.
سر تروبین به توپ خورد. زمان ایستاد. صدای برخورد توپ با تور دروازه، بلندترین صدایی بود که لیسبون تا به آن روز شنیده بود. چهار بر دو! دروازهبان گل زده بود! او به سمت پرچم کرنر دوید و پشت سرش، تیمی قرار داشت که حالا دیگر فقط یک تیم فوتبال نبود، یک ارتش پیروز بود.
وقتی سوت پایان به صدا درآمد، بازیکنان رئالمادرید روی چمن افتادند. رتبه نهم؛ تلخترین جایگاه ممکن. سقوط به پلیآف. و در سوی دیگر، بنفیکا با گل دروازهبانش، به رده ۲۴ لغزید و در آخرین ثانیه، بلیت ماندن در اروپا را رزرو کرد.
مورینیو به سمت آربلوآ رفت، دستش را روی شانه شاگرد قدیمیاش گذاشت و چیزی در گوشش زمزمه کرد. شاید به او گفت:«به دنیای واقعی خوش آمدی.»
آن شب در لیسبون، فوتبال ثابت کرد که هنوز هم میتواند ما را غافلگیر کند. ثابت کرد که حتی وقتی حریفت بزرگترین تیم دنیاست و حتی وقتی یک دروازهبان هستی، میتوانی قهرمان داستانی باشی که هزار سال بعد، پدربزرگها برای نوههایشان تعریف میکنند.
صبح فردای این بازی، وقتی خورشید بر فراز رودخانه تاقوس طلوع کرد، لیسبون هنوز بیدار بود. آنها هنوز بوی آن گل دقیقه ۹۸ را حس میکردند؛ بوی معجزه.
دیدگاه تان را بنویسید