از تکذیب تا دستبوسی رزمنده سرنگونکننده بالگرد؛ چه مرجعی مسئول سخن گفتن به نام جمهوری اسلامی است؟
دیپلماسی در میدان مسابقه انقلابیگری
نهال فرخی
هنوز چند ساعت از انتشار خبر سقوط یک بالگرد آمریکایی در نزدیکی تنگه هرمز نگذشته بود که روایتهای متناقض از راه رسیدند. دستگاه دیپلماسی ایران هرگونه نقش مستقیم در حادثه را رد کرد، رسانههای نزدیک به نهادهای نظامی از نبود عملیات هجومی سخن گفتند و برخی مقامهای رسمی بر ضرورت ادامه مسیر دیپلماسی تأکید کردند.
اما در همان زمان، یک مقام پارلمانی بر دست آن رزمندهای که در تنگه هرمز «هلیکوپتر آمریکایی را سرنگون کرده» بوسه زد! و وعده تجلیل از او را داد. همین چند جمله کافی بود تا بار دیگر پرسشی قدیمی در فضای سیاسی ایران زنده شود؛ چرا در حساسترین پروندههای امنیتی و سیاست خارجی، صدای واحدی از درون حاکمیت شنیده نمیشود؟
حادثهای که فراتر از یک رخداد نظامی شد
در نگاه نخست، ماجرای بالگرد آمریکایی صرفاً یک رخداد نظامی به نظر میرسید. رسانههای آمریکایی از سقوط یک بالگرد آپاچی در نزدیکی تنگه هرمز خبر دادند. ساعاتی بعد مقامهای نظامی آمریکا اعلام کردند که به دستور دونالد ترامپ، عملیات پاسخ محدود علیه اهدافی در ایران آغاز شده است. واشنگتن مدعی بود این عملیات واکنشی به اقدام ایران علیه بالگرد آمریکایی است.
در سوی دیگر، تهران مسیر متفاوتی را در پیش گرفت و معاون وزیر امور خارجه در گفتوگو با الجزیره تأکید کرد که ایران پشت این حمله نبوده و هیچ هدفگیری عمدی علیه بالگرد آمریکایی صورت نگرفته است.
تقریباً همزمان، تسنیم نیز به نقل از یک منبع نظامی اعلام کرد که طی ۲۴ ساعت گذشته هیچ عملیات هجومی هوایی در تنگه هرمز انجام نشده است.
از منظر دیپلماتیک، این مواضع کاملاً قابل فهم بود. پذیرش رسمی مسئولیت حمله به یک بالگرد آمریکایی، آن هم در شرایطی که آتشبس منطقهای همچنان شکننده است، میتوانست مسیر حوادث را به سمت یک رویارویی گستردهتر سوق دهد و به همین دلیل، دستگاه دیپلماسی و بخش مهمی از ساختار رسمی کشور تلاش کردند روایت حادثه را در چارچوب کنترل تنش مدیریت کنند، اما ماجرا به همین جا ختم نشد.
یک توئیت و آغاز یک جنجال
اما در حالی که روایت رسمی بر رد نقش مستقیم ایران استوار شده بود، ناگهان ابراهیم رضایی، سخنگوی کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس، در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «دست آن رزمندهای که در تنگه هرمز هلیکوپتر آمریکایی را سرنگون کرد میبوسم.»
این جمله کوتاه تقریباً تمام تلاشهای صورتگرفته برای ایجاد یک روایت واحد را تحت تأثیر قرار داد. اگر ایران نقشی در حادثه نداشته است، این تمجید بر چه اساسی صورت گرفته و اگر چنین اقدامی انجام شده، چرا دستگاه دیپلماسی روایت متفاوتی ارائه میکند؟
پرسشها تنها به افکار عمومی داخلی محدود نماند. برای ناظران خارجی نیز این تناقض معنای خاص خود را داشت. در سیاست بینالملل، گاهی خود حادثه کمتر از پیامهایی که پس از آن مخابره میشود اهمیت دارد. آنچه طرف مقابل از مجموعه اظهارات برداشت میکند، میتواند بر محاسبات امنیتی و سیاسی او تأثیر بگذارد.برخی مدافعان این سخنان نماینده مجلس اما معتقد هستند سخنان یک نماینده یا یک مقام پارلمانی را نباید معادل موضع رسمی کشور دانست. البته که این گزاره از نظر حقوقی درست است. سخنگوی کمیسیون امنیت ملی نه فرمانده نظامی است و نه مسئول سیاست خارجی کشور؛ اما مسئله اصلی جای دیگری قرار دارد.
وقتی یک کشور درگیر بحرانی امنیتی است، مخاطبان خارجی لزوماً میان همه سطوح قدرت تفکیک قائل نمیشوند. آن ها مجموعه پیامهای صادرشده از تهران را کنار هم قرار میدهند و بر اساس آن قضاوت میکنند. در چنین شرایطی، هر اظهارنظر تحریکآمیز میتواند به بخشی از تصویر کلی تبدیل شود؛ تصویری که گاه اثر آن از بیانیههای رسمی نیز بیشتر است.
سیاست داخلی در سایه سیاست خارجی
ماجرای اخیر را نمیتوان بدون توجه به فضای سیاست داخلی ایران تحلیل کرد. در سالهای اخیر، هرگاه موضوع مذاکره، تنشزدایی یا توافق در میان بوده، بخشی از جریانهای سیاسی تلاش کردهاند خود را در جایگاه مدافع «مقاومت حداکثری» تعریف کنند.
در این چارچوب، گاهی نوعی رقابت سیاسی شکل میگیرد؛ رقابتی که در آن بازیگران مختلف میکوشند رادیکالتر، انقلابیتر و تندتر از دیگران به نظر برسند .در چنین فضایی، موفقیت دیپلماسی الزاماً برای همه نیروهای سیاسی خبر خوبی تلقی نمیشود، چرا که بخشی از سرمایه سیاسی برخی جریانها دقیقاً بر مبنای مخالفت با سازوکارهای دیپلماتیک و نمایش رویکرد تهاجمیتر شکل گرفته است. به همین دلیل است که هر بحران خارجی، علاوه بر ابعاد امنیتی، به میدان رقابتهای داخلی نیز تبدیل میشود؛ رقابتی که گاه قواعد آن با الزامات سیاست خارجی همخوانی ندارد.
از پرونده هستهای تا امروز
این پدیده البته که جدید نیست. در سالهای مذاکرات هستهای نیز بارها شاهد دوگانگی مشابه بودیم و در حالی که تیم مذاکرهکننده در حال گفتوگو با قدرتهای جهانی بود، برخی چهرههای سیاسی در داخل کشور با ادبیاتی متفاوت سخن میگفتند. همچنین در بسیاری از موارد، هدف اصلی این موضعگیریها نه مخاطب خارجی، بلکه افکار عمومی داخلی بود. هر جریان تلاش میکرد خود را صاحب اصلی گفتمان انقلاب معرفی کند و رقیب را به سازشکاری متهم سازد. نتیجه اما اغلب یکسان بود؛ شکلگیری این تصور که در ایران بیش از یک سیاست خارجی وجود دارد و میان نهادهای مختلف درباره مسیر حرکت کشور اجماع کامل دیده نمیشود.
وقتی رجزخوانی به سرمایه سیاسی تبدیل میشود
از سوی دیگر در علوم سیاسی مفهومی وجود دارد که میتوان آن را «سیاست نمادین» نامید؛ سیاستی که در آن، اثر عملی یک موضعگیری کمتر از بار نمادین آن اهمیت دارد.
در چنین وضعیتی، هدف اصلی حل مساله نیست؛ بلکه ارسال یک پیام سیاسی به پایگاه اجتماعی خودی است. در چنین وضعیتی بسیاری از اظهارنظرهای تند در سالهای اخیر را میتوان در همین چارچوب تحلیل کرد. مخاطب اصلی آنها نه واشنگتن است، نه بروکسل و نه حتی کشورهای منطقه؛ بلکه بخشی از افکار عمومی داخلی است که از سیاستمداران انتظار دارد، تصویری رادیکال، قاطع و انقلابی از خود ارائه دهند.
از این منظر، تمجید از «سرنگونی یک بالگرد آمریکایی» حتی اگر با روایت رسمی کشور در تضاد باشد، میتواند برای برخی بازیگران سیاسی یک سرمایه نمادین ایجاد کند؛ سرمایهای که در رقابتهای درونجناحی و کسب اعتبار سیاسی به کار میآید. مشکل اما آن است که هزینه چنین مواضعی را معمولاً گویندگان آن پرداخت نمیکنند. هزینه اصلی بر دوش دستگاه دیپلماسی، نهادهای امنیتی و در نهایت کل کشور قرار میگیرد؛ نهادهایی که باید تبعات بینالمللی هر جمله و هر پیام را مدیریت کنند.
دو منطق متفاوت در اداره بحران
اما در ماجرای اخیر، به نظر میرسد دو منطق متفاوت در کنار یکدیگر فعال بودند.
منطق نخست، منطق مدیریت بحران است. این رویکرد تلاش میکند سطح تنش کنترل شود، کانالهای ارتباطی باز بماند و هیچ حادثهای به نقطه آغاز یک درگیری بزرگتر تبدیل نشود. مواضع وزارت امور خارجه، سخنان عباس عراقچی و حتی برخی روایتهای منتشرشده در رسانههای نزدیک به نهادهای نظامی را میتوان در این چارچوب فهمید. اما در مقابل، منطق دیگری نیز وجود دارد؛ منطقی که بر نمایش قدرت، ادبیات تقابلی و برجستهسازی مؤلفههای بازدارندگی استوار است.
این رویکرد نیز در جای خود بخشی از سیاست امنیتی کشور محسوب میشود، اما زمانی که بدون هماهنگی با راهبرد کلان کشور و در میانه یک بحران فعال بروز پیدا کند، میتواند به تولید پیامهای متناقض منجر شود. موضوع اصلی دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود؛ جایی که دو منطق متفاوت بدون وجود یک اتاق فرمان رسانهای واحد، همزمان در فضای عمومی ظاهر میشوند.
نقش رسانهها در تشدید آشفتگی
در بحران اخیر اما صرفاً اظهارات سیاسی مسالهساز نبود. بخشی از آشفتگی نیز به نحوه پوشش رسانهای بازمیگشت. از زیرنویسهای تلویزیونی گرفته تا روایتهای متفاوت منتشرشده در خبرگزاریها و شبکههای اجتماعی، مجموعهای از پیامهای گاه متناقض در مدت زمانی کوتاه به جامعه مخابره شد. در جهان امروز، بحرانهای امنیتی تنها در میدان نظامی مدیریت نمیشوند. بخش مهمی از آنها در میدان روایتها شکل میگیرند. هرچه روایت رسمی منسجمتر باشد، امکان مدیریت بحران بیشتر خواهد بود. در مقابل، هرچه تعداد روایتهای متناقض افزایش پیدا کند، فضای بیشتری برای گمانهزنی، شایعه و سوءبرداشت ایجاد میشود. به همین دلیل است که بسیاری از کشورها در شرایط بحرانی، سخنگوی واحد، مرکز اطلاعرسانی واحد و خطوط قرمز رسانهای مشخص تعریف میکنند.
هدف از این کار سانسور اطلاعات نیست؛ بلکه جلوگیری از ارسال پیامهای متعارض در لحظات حساس است.
اما چرا این چندصدایی تکرار میشود؟ شاید مهمترین پرسش همین باشد.
چرا با وجود تجربههای متعدد، همچنان در بزنگاههای حساس شاهد روایتهای متناقض هستیم؟ پاسخ را احتمالا باید در ساختار پیچیده قدرت در ایران جستوجو کرد. سیاست خارجی و امنیت ملی در ایران محصول فعالیت یک نهاد واحد نیست. دولت، مجلس، نهادهای نظامی، رسانههای رسمی و مجموعهای از بازیگران سیاسی و رسانهای در شکلگیری فضای عمومی نقش دارند. در چنین ساختاری، اگر سازوکار مؤثری برای هماهنگی وجود نداشته باشد، طبیعی است که صداهای مختلف به گوش برسد. اما نکته مهم آن است که در شرایط عادی، چندصدایی میتواند بخشی از حیات سیاسی باشد؛ در شرایط بحران امنیتی، همین چندصدایی ممکن است به یک نقطه ضعف تبدیل شود؛ زیرا طرف مقابل در حال تحلیل نیتها و تصمیمهای واقعی کشور است و هر پیام متناقض میتواند محاسبات او را تغییر دهد.
تجربهای که بارها تکرار شده است
ماجرای بالگرد آمریکایی اولین نمونه از این وضعیت نیست. در سالهای گذشته نیز بارها شاهد بودهایم که همزمان با تلاش دولتها برای پیشبرد مذاکرات یا کنترل تنشهای منطقهای، بخشی از فضای سیاسی کشور در جهت دیگری حرکت کرده است. گاه این اختلافها در قالب نقدهای سیاسی مطرح شدهاند و گاه در قالب مواضعی که عملاً پیام متفاوتی به خارج از کشور ارسال کردهاند. در همه این موارد، یک پرسش ثابت باقی مانده است که آیا هدف از این موضعگیریها کمک به افزایش قدرت چانهزنی کشور است یا کسب امتیاز در رقابتهای سیاسی داخلی؟ پاسخ به این پرسش البته ساده نیست، اما تجربه نشان میدهد که مرز میان منافع جناحی و منافع ملی در شرایط بحرانی باید روشنتر از همیشه باشد.
از سوی دیگر اشتباه است اگر تصور شود پیامد چنین تناقضهایی صرفاً متوجه روابط ایران و آمریکا میشود. امروز بازیگران متعددی در حال رصد تحولات منطقه هستند؛ از کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس گرفته تا اروپا، روسیه و چین؛ و همه این بازیگران تلاش میکنند بفهمند تصمیم نهایی در تهران چگونه گرفته میشود و چه کسانی سخنگوی واقعی سیاست رسمی کشور هستند. هرچه این تصویر مبهمتر باشد، پیشبینی رفتار ایران دشوارتر میشود و همین امر میتواند بر روابط دیپلماتیک، اقتصادی و امنیتی کشور تأثیر بگذارد.
حال نیز در شرایطی که ایران همزمان درگیر پروندههای مهمی چون مذاکرات، مدیریت آتشبس شکننده منطقه و چالشهای اقتصادی داخلی است، هرگونه ابهام اضافی میتواند هزینههای غیرضروری تولید کند.
امنیت ملی و ضرورت یک صدای واحد
شاید مهمترین درس ماجرای اخیر همین باشد که موضوع اصلی نه سقوط یک بالگرد آمریکایی است و نه حتی اختلافنظر میان چند مقام سیاسی؛ مساله اصلی آن است که در لحظات حساس امنیتی، کشور نیازمند یک روایت منسجم و یک پیام روشن است.
ممکن است در درون ساختار سیاسی درباره نحوه مواجهه با آمریکا، مذاکره، بازدارندگی یا سیاست منطقهای اختلاف نظر وجود داشته باشد؛ امری که در هر نظام سیاسی طبیعی است اما زمانی که بحران آغاز میشود، آنچه اهمیت پیدا میکند توانایی نظام تصمیمگیری برای ارائه یک موضع واحد است.
حادثه تنگه هرمز بار دیگر نشان داد که خطر همیشه از بیرون مرزها آغاز نمیشود. گاهی بخشی از چالش در درون میدان سیاست شکل میگیرد؛ جایی که رقابت برای انقلابیتر دیده شدن، رادیکالتر سخن گفتن و کسب امتیاز در منازعات داخلی، میتواند بر الزامات مدیریت یک بحران واقعی سایه بیندازد. در نهایت، شاید مهمترین پرسش پس از این ماجرا نه این باشد که چه کسی بالگرد را زد یا نزد؛ بلکه این باشد: در شرایطی که هر کلمه میتواند بر سرنوشت یک بحران اثر بگذارد، چه کسی مسئول حفظ انسجام روایت رسمی کشور است و چرا هنوز پاسخ روشنی برای این پرسش وجود ندارد؟
سوتیتر : در حالی که روایت رسمی بر رد نقش مستقیم ایران در سرنگونی بالگرد آمریکا استوار شده بود، ناگهان ابراهیم رضایی، سخنگوی کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس، در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «دست آن رزمندهای که در تنگه هرمز هلیکوپتر آمریکایی را سرنگون کرد میبوسم» و این جمله کوتاه تقریباً تمام تلاشهای صورتگرفته برای ایجاد یک روایت واحد را تحت تأثیر قرار داد
سوتیتر : ممکن است در درون ساختار سیاسی درباره نحوه مواجهه با آمریکا، مذاکره، بازدارندگی یا سیاست منطقهای اختلافنظر وجود داشته باشد؛ اما زمانی که بحران آغاز میشود، آنچه اهمیت پیدا میکند توانایی تصمیمگیری برای ارائه یک موضع واحد است و حادثه تنگه هرمز بار دیگر نشان داد که خطر همیشه از بیرون مرزها آغاز نمیشود
دیدگاه تان را بنویسید