درباره نمایش «تن منهای من» به نویسندگی و کارگردانی پیام قربانی
مناسک باشکوه تناول یک جسد زیبا!
محمدحسن خدایی
وقتی به سالن شماره چهار مجموعه تئاتر لبخند قدم میگذاری و به تماشای اجرای متفاوتی چون «تن منهای من» مینشینی، پرسشهایی در ذهن پدیدار میشود که پاسخی درخور برای آنان نمییابی. اینکه شکل اجرایی این پرفورمنس چه نسبتی با اینجا و اکنون ما ایرانیان دارد یکی از همان پرسشهای بدون پاسخی است که ناگزیر ذهن را درگیر و دایره جدال را بسی گشوده میکند.
اجرایی که در این زمانه پر از حادثه، بر قلمرویی بیخطر سکنی گزیده و تمنای ستیهندگی با نیروهای مهاجم اجتماعی را ندارد. چراکه کارگردان این اجرا این روزها را فارغ از تنش و تلاطم یافته و در پی ساختن یک جهان فراتاریخی است. اما وقتی اندکی از اجرا فاصله میگیری و به این محصول پرطمطراق از نو میاندیشی، میشود گفت که اتصالاتی با انسان معاصر برقرار کرده و حدس و گمانهایی را برمیانگیزد که لابد چیزهایی در میان است که از نظرها پنهان مانده است.
به هر حال با اجرایی مبتنی بر یک وضعیت حاد بشری روبرو هستیم که در جهان فانتزی میتواند اتفاق بیافتد و انسان فانی معاصر را به اضطراب هستیشناختی دچار کند. یکی از همان دقایق مواجهه یک فرد با بدن خویش و هراس از نیستی و فراموشی که جهان سرمایهداری زمینهاش را چیده و جسد آدمی را بدل به مادهای از برای مصرف کرده است. اما چیزی که انکارناپذیر به نظر میآید مربوط میشود به فرآیند بازگشت به طبیعت و یکی شدن با عناصر تشکیل دهنده سیاره زمین به هنگام تناول شدن به دست کرمها و حشرات.
نمایش «تن منهای من» با عنایت به امکانهای جهان فانتزی، به انگلی که شبیه کرم است و لاشهخواری میکند این فرصت را میدهد که با زبان آدمی سخن بگوید و تنهایی یک انسان مرده را به تالار گفتگو بدل کند. امر شگرف از دل همین مکالمات رفت و برگشتی بیرون میزند و ساحت تجربهنشدهای از زندگی معلق پس از مرگ نمودار میشود. تن وقتی منهای من میشود، هویت خویش را از دست داده و تکهای از طبیعت جهان میشود بیآنکه پاسخ دهد در کدام تاریخ و کدام اجتماع.
این نمایش را میتوان یکی از همان روایتهایی دانست که چندان بر مدار امر اجتماعی نمیچرخد و ملاقات یک انسان را با موجودی شبیه یک کرم خاکی به نمایش میگذارد که دیرزمانی است مشغول تناول یک جسد بوده و در این مسیر، همچون فیلسوفی نظرورز، گاهی حکمت مردان نامی را بر زبان آورده و گاهی دچار عشق و دلبستگی به غذای خویش میشود.
نتیجه این مواجهه عجیب و غریب با «دیگری» بیشک برساختن یک موقعیت دراماتیک است که در آن انسان و حشره میتوانند از جایگاهی متفاوت، وضعیت موجود را خطاب کرده و عاملیت خویش را به اجرا درآورند. اما کیست که نداند فرجام این داستان تخیلی، کمابیش روشن است و منتهی به ناپیدایی تدریجی انسان. زبانی که به کار گرفته شده، ترکیب جالبی از زبان روزمره و زبان آرکائیک است: اتصال امر مبتذل با امر والا.
شاید برای مخاطب طبقه متوسطی حاضر در سالن، این دوگانگی زبانی بتواند تاحدودی جالب باشد و لحن اجرا را فراز و فرودی شنیدنی بخشد. اما به نظر میرسد این دوکانگی در زبان، بیشتر به کار بازیگوشی در بیانگری میآید و همزمان کردن ناهمزمانیها. یعنی ساختن یک جهان التقاطی پسامدرن از طریق اتصال امور ناهمگن.
فرشته حسینی در جایگاه یک بازیگر حرفهای، بعد از مدتها دوری از صحنه تئاتر، حضوری موثر بر صحنه دارد و بیوقفه این پرسش را طرح میکند که به راستی به وقت احتضار بدن و بر در کوبیدن مرگ، چگونه میتوان واقعیت حادث بر زندگی فردی را پذیرا شد و اجازه داد این جسم فانی، خوراک مور و موریانه شود. توگویی با نوعی شاعرانگی مواجه هستیم که قرار است کالبد مادی انسان را پیشکش موجودات زیرزمینی کند و مرگآگاهی را به ارمغان آورد.
وقتی پیام قربانی به عنوان نمایشنامهنویس، از واقعیت موجود انسان شهری فاصله میگیرد و هستیشناسی اجتماعی او را با تغافل کنار میگذارد، پذیرش گفتگوهای عاشقانه و فلسفی در باب اخلاقی بودن مصرف یک بدن مازاد، وجهی کمیک و ابزورد مییابد که قرار است در طول اجرا روایت شود. حضور فرشته حسینی با آن ژستهای اغراقآمیز، گروتسکی تماشایی را دامن زده که هولناک و جذاب است.
در این میان و بر صحنه، یک سازه غولپیکر تعبیه شده که به تدریج از همان ابتدای نمایش به حرکت درآمده و تا پایان، مسیر دایرهای شکل را میپیماید. از نکات قابل اعتنا در رابطه با این موجود کرمیشکل، صورتکی است که به یاری تمهیدات الکترونیکی به تناوب چهره عوض میکند و یادآور مردی است میانسال که سخن میگوید و احساسات بشری را بازتاب میدهد. صدایی که از این هیبت عجیب به بیرون پرتاب میشود متعلق به بابک کریمی بوده و به گوش تماشاگران خوش میآید.
به همراه این حضور، دو موجود کوچک که گویا حشراتی هستند که در بدن این کرم بزرگ زندگی میکنند، گاه و بیگاه پیدایشان شده و در پی جدا کردن اندامهای جسد. این موجودات که سخن نمیگویند با ولعی باورنکردنی در پی تصاحب تکههایی از جسد بوده و همچون شیطانکهای بامزه، به وقت ضرورت، عرض و طول صحنه را میپیمایند و بامزگی پیشه میکنند. از دل این مواجهات است که کلیت این جسد از هم فرومیپاشد و تبدیل به غذای لذیذ موجودات پست و بیمقدار میشود.
به لحاظ اجرایی، کف صحنه در بعضی قسمتها، از طریق ویدئومپینگ، تجسمی خلاقانه از فرآیند هضم را عینیت میبخشد و امر بصری را کیفیت تازهای میبخشد. این مسئله از یکنواختی اجرا میکاهد و تماشاگران را به وجد میآورد. این را میتوان استفاده هوشمندانه از تکنولوژی دانست که در خدمت سیاستهای اجرا عمل میکند تا فعل و انفعالات میکروسکوپی گوارش بر صحنه رویتپذیر شود. برای نمونه میتوان به سلولها، همچنین ترکیب و تجزیهای که هنگام بلعرصورت میگیرد اشاره کرد. البته این رویتپذیری در نسبت با حضور یا غیاب بدن فرشته حسینی تنظیم شده و بیمنطق عمل نمیکند.
در نهایت میتوان گفت که با اجرایی متفاوت روبرو هستیم که بیش از امر اجتماعی، به وضعیت هستیشناختی تمایل دارد و از این طریق میخواهد پرسشهایی بنیادین در رابطه با آن دوره از زندگی هر فرد مطرح کند که مرگ بیولوژیک فرا رسیده و انسان را مجبور کرده به هر ریسمانی چنگ بزند و حتی عاشق موجودی شود که به آرامی دارد جسد او را میبلعد.
پیام قربانی در جایگاه کارگردان نشان داده در چه زمینه دغدغهمند است و از این طریق، چگونه جهانی را ساخته است. جهانی که همچون گردش زمین به دور خودش، تکرار شونده و تا حدودی اسطورهای است. در این میان ناگزیر چیزهایی به لحاظ تئاتریکالیته از دست میرود و همانطور که گفته شد، با غیاب امر اجتماعی و نیروهای موثرش بر انسانها مواجه هستیم. تن اجتماعی کنار میرود تا تن طبیعی نمود یابد. در نتیجه هر آن چیزی که بر صحنه مشاهده میشود بر آستانه یک وضعیت طبیعی که مرگ رقم زده عیان شده و جامعه انسانی و متعلقاتش را بیاهمیت جلوه میدهد. یک من که نسبت روشنی با امر اجتماعی ندارد و به تدریج خوراک حشرات و کرمها میشود. عشقی که میآید و بیوصال زوال مییابد.
دیدگاه تان را بنویسید