سوار بر اسب شاخ‌دار خیال به قصد پاکسازی جهان

محمدحسن خدایی

اگر این نکته را پذیرا باشیم که یکی از امکان‌های هنر نمایش، «بیان امر بیان‌ناپذیر» است آن‌گاه می‌توان به هنگام تماشای نمایش «اسب ‌نورد» هستی حسینی، این پرسش را مطرح کرد که مکانیسم روایی و سیاست بازنمایی این اجرا چگونه تلاش دارد امر بیان‌ناپذیر را برای تماشاگران آشکار کند و از پس ناتوانی خویش در رابطه با حس‌پذیر کردن رنج شخصیت‌های نمایش برآید. مهدی کوشکی در مقام نویسنده نمایشنامه، روایتی چند پاره از گذشته‌ای ساخته که بی‌وقفه از زبان شخصیت‌های نمایش به بیرون پرتاب می‌شود و آغشته به ستمی است که به یکی از اعضا خانواده روا داشته شده. آن هم به پسری که گویا گرفتار آشفتگی جنسیتی است و گزینه‌ای مناسب برای آلوده‌انگاری توسط پدر مستبد و لاجرم حذف از کلیت خانواده. یادآور مناسک طرد که ژولیا کریستوا تحت عنوان «ابجکشن» صورتبندی‌اش کرده و بر این واقعیت تلخ اشاره دارد که انسان امروزی نمی‌تواند از زیر بار دیگری‌سازی غیراخلاقی هم‌نوع خویش شانه خالی کند و ساکت بماند. آلوده‌انگاری یا همان فرآیند هولناکی که در گوشه و کنار جهان و در درازنای تاریخ بشر به طور مکرر قابل مشاهده بوده است و مقدمه حذف و طرد بسیاری از افرادی که متفاوت انگاشته می‌شدند. به هر حال طرد «دیگری» و سپس حذفش از عرصه نمادین، ابتدا احتیاج به آلوده‌انگاری دارد و در ادامه توجیهی برای مناسک طرد. نمایش «اسب ‌نورد» هم روایتی است از همین آلوده‌ انگاشتن بدن پسر خانواده و برساختن هویتی مطرود از او که بهتر است کنار گذاشته شده و به هر نحو ممکن و برای حفظ آبروی خانواده ناپدید شود. این‌که در یک خانواده فرودست، یکی از فرزندان، متفاوت باشد و نمایشی از تفاوت جنسیتی‌اش را بروز دهد می‌تواند سرآغاز فاجعه‌ای باشد در راستای فروپاشی مفهوم خانه و کیان خانواده. پس بهتر است خود خانواده دست به اقدام زند و کار را یکسره کند. 

  اما در این مسیر دشوار خلق یک جهان پر از تضادهای حل‌ناشدنی، سیاست نوشتاری مهدی کوشکی در رابطه با احضار گذشته‌ای این‌چنین تروماتیک چگونه است و به چه شکل عمل می‌کند و جهان مالوف خویش را می‌سازد. مهدی کوشکی ترجیح داده ساختار روایی نمایشنامه را ترکیبی از تک‌گویی‌های کوتاه و بلند و گاهی گفت‌وشنودهای رفت و برگشتی قرار دهد. در این بین، یک خواهر و بردار مقابل تماشاگران ایستاده و از ماجراهایی سخن می‌گویند که به نظر می‌آید ارزش شنیدن داشته باشد. در طول اجرا و با استناد به جملاتی که هر دو شخصیت نمایش خطاب به مخاطبان عرضه می‌کنند این نکته عیان می‌شود که «گذشته» همچون تکه‌های یک کلیت نامنسجم پدیدار شده و اینجا و اکنون ما را تحت شعاع قرار می‌دهد. به دیگر سخن، گذشته به عنوان امر سپری نشده در بیان مخدوش و پر از لکنت خواهر و بردار، به تمامی احضار نشده و به مثابه یک نقصان عمل می‌کند. پس جای تعجب نخواهد بود که رخدادهای گوناگون و گاه متضاد روایت، حتی به میانجی گفتارهایی که توهمی از یکپارچگی را به ذهن متبادر می‌کند بازتابی از استیصال شخصیت‌ها و سیالیتی از یادآوری خاطراتی پراکنده باشد. اما مسئله اینجاست که به نظر می‌آید این آشفتگی روایی، گاهی نه از ذهنیت غیرقابل قبول شخصیت‌ها که از پرگویی بیش از اندازه‌ نویسنده نشات گرفته است. 

شاید اگر اقتصاد کلمه مورد توجه نمایشنامه‌نویس واقع می‌شد و تعداد کلمات کمتری مورد استفاده قرار می‌گرفت، این پراکندگی روایی، سویه رادیکالی به خود می‌گرفت و بازتابی پیشرو و صد البته ذهنیت‌گرا به فروپاشی اجتماعی خانواده محسوب می‌شد. اما شوربختانه گاهی روایت در دام تکرار افتاده و یک رویداد از منظرهای مختلف یادآوری می‌شود بی‌آن‌که ضرورت چندانی برای تکرار مکرارت داشته باشد. اگر رویکرد اقتصادی به استفاده از کلمات، مد نظر نویسنده بود یحتمل اجرا از «روایتگری» فاصله می‌گرفت و به «بیان‌گری» نزدیک می‌شد. یعنی بجای این‌که حوادث را تعریف کند، از طریق ساختن موقعیت‌های دراماتیک آن‌ها رابه نمایش می‌گذاشت. اما نباید این نکته را هم فراموش کرد که عزیمت به سوی روایتگری گاهی می‌تواند ریتم یک اجرای صحنه‌ای را شتاب بخشیده و تکثری از حوادث گذشته را از طریق گفتار شخصیت‌ها بر صحنه رویت‌پذیر کند که در بیان‌گری کمتر امکانش مهیا است.      مسئله دیگری که می‌بایست به آن اشاره کرد مواجهه شاعرانه روایت با تروما است. این قضیه در انتهای نمایش وقتی شخصیت‌ها از ساحت انسانی خویش خارج شده و احساس همذات‌پنداری با اسب شاخ‌دار می‌کنند نمود عینی به خود می‌گیرد. به عبارت دیگر، خاطرات زندگی روزمره تاب مواجهه با زخم‌های گذشته را ندارد و تهی از واقعیت موجود شده و رنگ و بوی استعاری به خود می‌گیرد. مکانیسمی دفاعی برای روبرو شدن با گذشته‌ای این چنین سنگین و محنت‌افزا از طریق مکانیسم جابجایی و استفاده از شاعرانگی زبان و واقعیت استعاری‌شده. پس یکی از راه‌های گریز از مهلکه زندگی، پناه بردن به فانتزی است و اتصال با امر شگرف همچون اسب شاخ‌داری که در انتها مشاهده می‌شود.

   از نکات قابل توجه اجرا آن‌که هر دو بازیگر این نمایش نسبت خانوادگی با یکدیگر داشته و این شانس را دارند که با فهم پیشینی از همدیگر، هماهنگی بیشتری را از خود به نمایش گذارند. مهدی کوشکی و عاطفه کوشکی، چه در زندگی واقعی و چه هنگام بازنمایی شخصیت‌های نمایش، می‌توانند مدعی شوند که خواهر و برادرند. فرصتی مناسب برای برقراری تناسب مابین واقعیت جاری زندگی با واقعیت تخیل‌آمیز صحنه‌ای. از این جهت کار آن دو نفر سهل و ممتنع است چراکه خواهر و برداری که از دل واقعیت زندگی روزمره فاصله گرفته و به واقعیت صحنه قدم می‌گذارند بار دیگر می‌بایست نقش خواهر و برادری را بازی کنند که فرسنگ‌ها از زندگی‌‌ روزمره‌شان دور است. این از بخت‌یاری خانواده کوشکی است که توانسته‌اند با تاسیس تئاتر مستقل، قدمی به سوی تولید حرفه‌ای تئاتر برداشته و اجراهایی بر صحنه آورند که به دلیل مشارکت اعضای خانواده در ساختن یک تئاتر، از هزینه‌ها کاسته شده و تولید سرعت می‌گیرد. همچنان‌که تهیه‌کنندگی مصطفا کوشکی و تولیدکنندگی تئاتر مستقل، در همین راستا معنا دارد و به خوبی  عمل می‌کند.

   طراحی صحنه مینیمالیستی مصطفا کوشکی، که بر پایه جداسازی جلوی صحنه از انتها سامان یافته، این ذهنیت را تداعی می‌کند که آن چیزی که گفته می‌شود چندان واقعی و شفاف نیست. پس پشت صحنه که از طریق لایه‌های بزرگ مشمع جدا شده، تاریک و مبهم و هراس‌افکن به نظر می‌آید تا وجه پر ابهام روایت گذشته نمود یابد. نورپردازی در خدمت این صحنه‌‌آرایی است و گاهی با رنگ قرمز و گاهی با رنگ زرد، تلاطمی سیال از عادی بودن و یا احتمال وقوع فاجعه را نوید می‌دهد. اجرا بر این دوگانگی تاکید دارد و ترجیح می‌دهد نه به طور کامل در دام خاطره‌گویی بیفتد و نه مقهور ذهنیت‌باوری لجام گسیخته شود. در پایان نمایش وقتی شخصیت‌ها از یکی شدن با اسب‌ شاخ‌دار می‌گویند و در فضایی نیمه‌تاریک، رسالت زندگی‌شان را پاکسازی جهان از آلودگی‌ها معروفی می‌کنند و آن را خطاب به تماشاگران حاضر در سالن قشقایی تئاتر شهر اعلام می‌کنند می‌توان به این نتیجه رسید که ایدئولوژی نمایش «اسب نورد» بر همان منطق آلوده‌انگاری و سپس پاکسازی مابعدش استوار است. این‌که جهان ما به آلودگی آغشته شده و نهادهای رسمی دیگر توان برقرار عدالت را ندارند و هر کس به فراخور درک و توان خویش می‌بایست دست به انتخاب بزند و جهان را از لوث گناه پاک کند، مانیفستی است که این اجرا نویدش را می‌دهد. 

    در نهایت می‌توان گفت با اجرایی کلام‌محور روبرو هستیم که با مهارت مهدی و عاطفه کوشکی، تلاش شده اجراپذیرتر به نظر آید و تکثری از درهم‌تنیدگی وضعیت‌های مختلف حیات تروماتیک یک خانواده باشد. اما غلبه کلام به فضاسازی لطمه زده و نمایش را در دقایقی از اجرا، بدل به تورمی از مصرف کلمات کرده است. به هر حال تئاتر بیش از کلام به امر تماشایی گشوده است. بدن‌هایی که در یک موقعیت دراماتیک تضادهای زندگی را به نمایش می‌گذارند.