وفاداری به رمان یا محدودیت سریال؟ چالش بزرگ «بامداد خمار»

محمد تقی‌زاده

سریال «بامداد خمار» از همان ابتدا با یک امتیاز مهم وارد میدان شد؛ اقتباس از یکی از شناخته‌شده‌ترین رمان‌های معاصر فارسی و داستانی که از قبل مخاطب خود را داشت. ترکیب عشق، اختلاف طبقاتی، خانواده، سنت و انتخاب فردی، به‌خودی‌خود ظرفیت ساخت یک ملودرام پرکشش را دارد. حضور نرگس آبیار در مقام کارگردان نیز انتظارها را بالاتر برد؛ به‌ویژه بعد از تجربه‌های قبلی او در اقتباس ادبی و ساخت آثار تاریخی.

با این حال، آنچه در نهایت روی پرده دیده می‌شود، فاصله قابل‌توجهی با ظرفیت بالقوه داستان دارد. «بامداد خمار» در بسیاری از لحظات از نظر ظاهر، طراحی صحنه و بازسازی دوره تاریخی چشم‌گیر است، اما هرچه جلوتر می‌رود، ضعف‌های روایی بیشتر خود را نشان می‌دهند. مشکل اصلی سریال نه در ایده، بلکه در نحوه تبدیل این ایده به یک روایت سریالی است؛ روایتی که در بخش‌هایی بیش از اندازه کش پیدا می‌کند، در شخصیت‌پردازی عمق لازم را پیدا نمی‌کند و در مقاطعی به جای ایجاد تعلیق، صرفاً اطلاعات را به تأخیر می‌اندازد.

بزرگ‌ترین مسئله؛ ریتمی که بار داستان را به دوش نمی‌کشد

شاید بتوان مهم‌ترین ضعف «بامداد خمار» را در ریتم آن خلاصه کرد. سریال برای رسیدن به نقاط مهم داستان، زمان زیادی صرف می‌کند و در مقابل، زمانی که سرانجام به نقطه‌های عطف می‌رسد، گاهی با سرعت از آنها عبور می‌کند. این ناهماهنگی باعث می‌شود وزن قسمت‌های مختلف یکسان نباشد. کندی در یک سریال لزوماً ضعف نیست. یک اثر می‌تواند آرام پیش برود و همچنان مخاطب را درگیر نگه دارد، به شرط آنکه هر صحنه اطلاعات تازه‌ای درباره شخصیت، رابطه یا تعارض اصلی ارائه کند. مشکل «بامداد خمار» این است که بخشی از این زمان طولانی صرف موقعیت‌هایی می‌شود که تغییر محسوسی در وضعیت داستان ایجاد نمی‌کنند.

در نتیجه، مخاطب گاهی احساس می‌کند به جای آنکه داستان در حال پیشروی باشد، صرفاً در حال آماده‌شدن برای پیشروی است. این مسئله در فصل اول بیشتر به چشم می‌آید و در آغاز فصل دوم نیز به‌طور کامل برطرف نشده است. فصل دوم از جایی آغاز می‌شود که فصل نخست به پایان رسیده، اما در شروع آن هنوز همان مسئله قدیمی وجود دارد: فاصله میان ظرفیت اتفاقات داستان و سرعت روایت.

داستانی که ظرفیت یک سریال فشرده‌تر را داشت

رمان «بامداد خمار» داستانی نسبتاً متمرکز دارد و نیروی اصلی آن از رابطه محبوبه و رحیم و تضاد میان انتخاب عاطفی فرد و ساختار خانواده و طبقه اجتماعی ناشی می‌شود. بنابراین برای تبدیل آن به یک سریال چندفصلی، لازم بود جهان داستان گسترش پیدا کند، اما این گسترش باید با خلق موقعیت‌های دراماتیک تازه همراه می‌شد. در «بامداد خمار» گاهی چنین به نظر می‌رسد که برای سریالی‌شدن داستان، زمان روایت افزایش یافته اما حجم درام متناسب با آن رشد نکرده است. نتیجه، صحنه‌هایی است که می‌توانستند کوتاه‌تر باشند، بدون آنکه چیزی از داستان از دست برود.

این مشکل در اقتباس ادبی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. مخاطبی که رمان را می‌شناسد، منتظر رسیدن به نقاط مهم داستان است و مخاطبی که رمان را نخوانده نیز نیاز دارد اتفاقات تازه‌ای برای ادامه تماشا داشته باشد. وقتی روایت برای مدت طولانی در یک وضعیت ثابت باقی می‌ماند، هر دو گروه ممکن است احساس کنند سریال بیش از اندازه در حال مکث است.

وفاداری به رمان؛  امتیاز یا محدودیت؟

وفاداری به منبع ادبی در «بامداد خمار» همزمان یک نقطه قوت و یک محدودیت است. از یک سو، حفظ فضای کلی داستان، روابط و حال‌وهوای اثر اصلی به سریال هویت می‌دهد؛ از سوی دیگر، تلویزیونی یا سریالی‌کردن یک رمان نیازمند بازنویسی و بازطراحی است.

مشکل زمانی ایجاد می‌شود که دیالوگ یا موقعیتی که در متن ادبی کارکرد دارد، بدون تغییر اساسی به تصویر منتقل شود. رمان می‌تواند از توضیح، توصیف و روایت ذهنی برای ساختن شخصیت استفاده کند، اما سریال باید بخش زیادی از همین اطلاعات را از طریق کنش، میزانسن، سکوت و رفتار شخصیت‌ها منتقل کند.

در «بامداد خمار» گاهی دیالوگ‌ها بیش از آنکه نتیجه یک موقعیت باشند، وظیفه توضیح دادن موقعیت را بر عهده می‌گیرند. شخصیت‌ها بعضی اوقات چیزی را به زبان می‌آورند که مخاطب می‌توانست آن را از رفتارشان بفهمد. این مسئله از ظرافت روایت کم می‌کند و باعث می‌شود برخی صحنه‌ها مستقیم‌تر و شعاری‌تر از حد لازم به نظر برسند.

شخصیت‌هایی که می‌توانستند عمیق‌تر باشند

محبوبه و رحیم، به‌عنوان دو شخصیت مرکزی، ظرفیت بالایی برای تبدیل شدن به شخصیت‌هایی چندلایه دارند. جذابیت داستان نیز تا حد زیادی از همین تضاد میان آنها شکل می‌گیرد؛ یکی نماینده جهانی است که در آن بزرگ شده و دیگری متعلق به جهانی متفاوت که ورودش زندگی او را دگرگون می‌کند.

اما مشکل اینجاست که در برخی مقاطع، به جای آنکه شخصیت‌ها را از طریق رفتار و انتخاب‌هایشان بشناسیم، اطلاعات زیادی درباره آنها از طریق دیالوگ و روایت دریافت می‌کنیم. این موضوع باعث می‌شود تحول شخصیت‌ها در بعضی لحظات به اندازه‌ای که باید تدریجی و طبیعی احساس نشود. به‌خصوص درباره رابطه محبوبه و رحیم، لازم بود شکل‌گیری این علاقه از نظر احساسی و روانی با جزئیات بیشتری ساخته شود. صرف دیدن چند موقعیت عاشقانه یا گفت‌وگوی عاطفی برای متقاعد کردن مخاطب کافی نیست. مخاطب باید بفهمد چرا این دو نفر، با وجود تمام موانع، یکدیگر را انتخاب می‌کنند.

مشکل دیگر؛ ناهماهنگی در بازی‌ها

«بامداد خمار» از نظر بازیگری یکدست نیست. در کنار چند اجرای قابل قبول و بعضاً جذاب، برخی بازی‌ها بیش از اندازه بیرونی و اغراق‌شده‌اند و با فضای واقع‌گرایانه داستان هماهنگی کامل ندارند.

این مسئله در اثری که بر روابط خانوادگی و عاطفی بنا شده اهمیت زیادی دارد. کوچک‌ترین اغراق در لحن یا واکنش می‌تواند یک موقعیت جدی را به صحنه‌ای نمایشی و غیرطبیعی تبدیل کند.

در برخی نقش‌ها نیز انتخاب بازیگر و ویژگی‌های شخصیتی او کاملاً بر هم منطبق نشده‌اند. این موضوع به‌خصوص زمانی خود را نشان می‌دهد که شخصیت باید اقتدار، خشم یا فشار اجتماعی زیادی را منتقل کند اما بازی به اندازه کافی قدرت لازم را ندارد.

البته نمی‌توان از کنار بازی برخی بازیگران باتجربه به سادگی گذشت. حضور چهره‌های شناخته‌شده به سریال وزن بیشتری داده و در بعضی صحنه‌ها بازی‌ها توانسته‌اند ضعف‌های متن را تا حدی پوشش دهند.

تصویر زیبا، اما گاهی بیش از اندازه خودنمایانه

از نظر طراحی صحنه، لباس و بازسازی فضای تاریخی، «بامداد خمار» یکی از آثار قابل توجه شبکه نمایش خانگی است. جزئیات بصری، رنگ‌بندی، دکور و تلاش برای ساختن فضای اجتماعی دوره مورد نظر، به سریال هویت داده است.

اما همین نقطه قوت در برخی لحظات به نقطه ضعف تبدیل می‌شود. تصویر نباید جای داستان را بگیرد. وقتی مخاطب بیش از آنکه منتظر نتیجه یک گفت‌وگو یا تصمیم شخصیت باشد، متوجه حرکت دوربین، دکور یا طراحی قاب شود، یعنی فرم از محتوا فاصله گرفته است.

حرکات دوربین و برخی انتخاب‌های تصویری نیز همیشه در خدمت روایت نیستند. در یک داستان عاطفی و تاریخی، دوربین باید به شخصیت نزدیک شود و احساس او را منتقل کند؛ نه اینکه صرفاً با حرکت‌های متعدد توجه مخاطب را به خودش جلب کند.

فصل دوم؛ فرصتی که هنوز به‌طور کامل استفاده نشده است

فصل دوم می‌توانست نقطه اصلاح بسیاری از مشکلات فصل اول باشد. پس از معرفی شخصیت‌ها و فضای داستان در فصل نخست، انتظار می‌رفت روایت در فصل دوم سریع‌تر و متمرکزتر شود و پیامد انتخاب‌های محبوبه و رحیم با قدرت بیشتری دنبال شود.

اما در شروع فصل دوم هنوز نشانه‌هایی از همان مشکل وجود دارد. روایت همچنان با احتیاط جلو می‌رود و بخش‌هایی از زمان صرف تثبیت موقعیت‌هایی می‌شود که مخاطب از قبل با آنها آشناست.

البته فصل دوم از این جهت ظرفیت بیشتری دارد که حالا داستان از مرحله معرفی عبور کرده و امکان تمرکز بر پیامدها، تغییر شخصیت‌ها و پیچیده‌تر شدن روابط فراهم شده است. اگر این ظرفیت در ادامه با ریتم مناسب‌تری مورد استفاده قرار گیرد، می‌تواند فاصله میان دو فصل را کاهش دهد.

در نهایت؛ «بامداد خمار» قربانی طولانی‌شدن داستان شده است

«بامداد خمار» را نمی‌توان اثری فاقد جذابیت دانست. داستان شناخته‌شده، فضای تاریخی، طراحی صحنه و لباس، موسیقی و حضور بازیگران شناخته‌شده، مجموعه‌ای از عناصر جذاب را در اختیار سریال قرار داده‌اند. همین عناصر باعث شده‌اند اثر از نظر ظاهری و اولیه برای مخاطب جذاب باشد.

اما مشکل اصلی این است که جذابیت ظاهری به اندازه کافی با قدرت روایی همراه نشده است. سریال در بسیاری از لحظات می‌داند چه تصویری باید بسازد، اما به همان اندازه نمی‌داند چگونه داستان را سریع‌تر و عمیق‌تر پیش ببرد.

اگر بخواهیم مهم‌ترین ضعف‌های «بامداد خمار» را رتبه‌بندی کنیم، نخست باید به ریتم و کش‌دادن روایت اشاره کرد؛ پس از آن فیلمنامه و دیالوگ‌ها، شخصیت‌پردازی، ناهماهنگی بازی‌ها و استفاده نه‌چندان دقیق از زبان تصویری قرار می‌گیرند.در مقابل، فضاسازی تاریخی، طراحی صحنه و لباس، ظرفیت داستان اصلی و جسارت در اقتباس از یک رمان شناخته‌شده مهم‌ترین امتیازهای آن هستند.

در مجموع، «بامداد خمار» نمونه‌ای از اثری است که مواد اولیه مناسبی برای تبدیل شدن به یک سریال ماندگار در اختیار داشته، اما در مرحله اجرا نتوانسته همیشه میان تصویر، داستان و ریتم تعادل ایجاد کند. مهم‌ترین پرسش درباره این مجموعه نیز همین است: آیا می‌توانست با تعداد قسمت کمتر، روایت فشرده‌تر و شخصیت‌پردازی عمیق‌تر، همان داستان را اثرگذارتر روایت کند؟ پاسخ به این پرسش، احتمالاً مهم‌ترین نقدی است که می‌توان به این سریال وارد کرد.