«هزار و یک شب» مصطفی کیایی؛ فرصت سوزی یک بیگ پروداکشن در شبکه خانگی
انبوهی از خردهداستانهای بیربط
محمد تقی زاده
سریال «هزار و یک شب» به کارگردانی مصطفی کیایی، از همان روزهای نخست معرفی، به عنوان یکی از بلندپروازانهترین پروژههای شبکه نمایش خانگی ایران معرفی شد. همکاری مشترک ایران و ترکیه، ترکیبی از مشهورترین بازیگران سینمای ایران، نام اسطورهای «هزار و یک شب» و حضور مصطفی کیایی به عنوان کارگردانی که سابقه درخشان در جذب مخاطب عام داشت، همه دست به دست هم دادند تا انتظارها را به سطحی بیسابقه برسانند. اما آنچه روی خروجی پلتفرم فیلیمو قرار گرفت، فاصلهای معنادار با این تصویر ذهنی داشت. «هزار و یک شب» نه تنها به اثری جریانساز تبدیل نشد، بلکه به یکی از مهمترین ناکامیهای چند سال اخیر شبکه خانگی بدل شد.
ویترینی پرزرق و برق با محتوای کمجان
نخستین چیزی که در مواجهه با «هزار و یک شب» جلب توجه میکند، کیفیت بصری درخشان آن است. فیلمبرداری، لوکیشنها، قاببندی حرفهای، طراحی صحنه و لباس در این سریال در سطحی قرار دارد که میتوان آن را از اتفاقات مثبت شبکه نمایش خانگی دانست. نقدهای مثبت منتشرشده نیز عمدتاً بر همین محور متمرکز هستند: زبان بصری خلاق، موسیقی تأثیرگذار و تلاش برای خلق فضایی وهمآلود و سینمایی.
اما مشکل از جایی آغاز میشود که این فرم درخشان، نه در خدمت روایت، بلکه جایگزین آن میشود. بسیاری از منتقدان معتقدند جلوههای بصری اغراقآمیز، نورپردازی تیره و قابهای بسته، بیش از آنکه در خدمت پیشبرد داستان باشند، برای پوشاندن خلأ خط روایی طراحی شدهاند. به عبارت دقیقتر، «هزار و یک شب» آنقدر درگیر فرم و فضاسازی شده که از محتوا غافل مانده است.
فیلمنامه؛ حلقه مفقوده اصلی
ضعف بنیادین سریال، بیتردید فیلمنامه آن است. با وجود سابقه مصطفی کیایی در مخاطبشناسی و حضور نغمه ثمینی به عنوان نویسندهای پژوهشگر (با پایاننامه آکادمیک بر روی هزار و یک شب)، خروجی کار شباهتی به یک اقتباس تمیز از یک متن شرقی کهن ندارد. سریال تا حوالی قسمت پانزدهم، عملاً چیزی فراتر از یک ملودرام آبکی و نوجوانپسند ارائه نمیدهد.
نکته تأسفبارتر آنکه عنوان «هزار و یک شب» در این سریال به یک برند تبلیغاتی صرف تقلیل یافته است. نه نشانی از روح ادبیات حاکم بر قصههای شهرزاد وجود دارد، نه آن صلابت روایت، نه گیرایی افسانهپردازانه و نه کیفیت مسحورکننده قصهگویی. سریال صرفاً ارجاعاتی پراکنده و وامگیری اسمی از این گنجینه ادبی دارد و هرگز موفق نمیشود ادبیات را وارد فیلمنامه کند.
هزار و یک داستان بیربط: فروپاشی در انبوهی از شخصیتها
یکی از آزاردهندهترین ویژگیهای «هزار و یک شب»، شلوغی و پراکندگی روایت آن است. تعدد شخصیتها، خردهداستانهای عاطفی بیشمار (که تقریباً همه شخصیتها دچار یک نارسایی عشقی هستند)، ورود و خروج نامنسجم پرسوناژها، و حجم بالای اطلاعات گیجکننده، سریال را به کلاف سردرگمی تبدیل کرده است.
منتقدان به صراحت اذعان دارند که «هزار و یک شب» نتوانسته است میان دو جهان معاصر و افسانهای تعادل برقرار کند. به ویژه فضای فانتزی و «گیمآفترونزی» سریال، با فضای معاصر عجین و آمیخته نشده و همچون وصلهای ناجور در کنار روایت اصلی قرار گرفته است. حاصل کار، مجموعهای از خردهداستانهای بیاثر و بعضاً کودکانه است که حتی اگر در قالب یک سریال آنتولوژیک تلویزیونی هم پخش میشدند، بعید بود بتوانند مخاطب را همراه کنند.
فروپاشی درام عاطفی؛ عشق در جایی که کار نمیکند
سریال «هزار و یک شب» با تم عشق ساخته شده است. تقریباً در هر قسمت و برای هر شخصیتی، داستانی عاشقانه تعریف میشود. اما هیچکدام از این روابط عاطفی از نظر پرداخت و اثرگذاری موفق عمل نکردهاند. شخصیتها به جای کنشگری و تصمیمگیری دراماتیک، اسیر کلیشههای تکراری عاشقشدنهای بیمقدمه و دلدادگیهای سطحی شدهاند. نتیجه آنکه پیوند عاطفی میان مخاطب و شخصیتها شکل نمیگیرد و سریال در عمیقترین لایه روایی خود، یعنی ایجاد همذاتپنداری، ناکام میماند.
لشکر ستارهها با خشاب خالی
«هزار و یک شب» یکی از پرستارهترین ترکیبهای بازیگری سالهای اخیر را در اختیار دارد. پرویز پرستویی، هدیه تهرانی، بهرام رادان، سحر دولتشاهی، پانتهآ پناهیها و... همگی در این پروژه حضور دارند. اما به استثنای پرویز پرستویی که با اتکا به تجربهی کمنظیرش تلاش میکند وزن دراماتیک را حفظ کند، دیگر بازیگران عمدتاً کارکردی تزئینی دارند.
هدیه تهرانی در نقشی ظاهر میشود که به شدت یادآور تیپ آشنای «زن سرد و رازدار» است، اما اجرایی تخت و کمرنگ ارائه میدهد که در سکانسهای آخر، رنگ و بوی آماتور به خود میگیرد. سحر دولتشاهی در نقش آشیان، بیشتر اوقات در وضعیت کما و خواب طولانی به سر میبرد و نقشی خنثی و بدون کنش دارد؛ حضوری که بیشتر یک انتخاب تبلیغاتی و ویترینی به نظر میرسد تا یک انتخاب دراماتیک. بهرام رادان نیز به عنوان شخصیت محوری، چنان مبهم و نامشخص نوشته شده که هیچ گونه همذاتپنداری یا تنشی با مخاطب ایجاد نمیکند.
مینو آذرمگین در نقش نیلوفر، اگرچه پختهتر از دیگر نابازیگران عمل میکند، اما استعداد ویژهای در بالفعل کردن ظرفیتهای نقش از خود بروز نمیدهد. حاصل کار، تأسفبار است: لشکری از ستارهها در اختیار کارگردانی قرار گرفته که نتوانسته از ظرفیت آنها بهرهبرداری کند. این سریال بار دیگر ثابت کرد که بازیگران بزرگ به تنهایی نمیتوانند ضعف فیلمنامه را جبران کنند.
بیانسجامی؛ پاشنه آشیل سریال
شاید مهمترین و فراگیرترین نقدی که بر «هزار و یک شب» وارد است، عدم انسجام روایی آن باشد. هر فردی با هر ماجرایی، بیبهانه یا با انگیزههای سطحی، وارد داستان میشود و خارج میگردد. هیچ اتصال و حلقه وصلی میان این خردهروایتها وجود ندارد. نه منطق علت و معلولی در سریال رعایت شده و نه شخصیتها بر اساس انگیزههای درونی خود کنش میکنند.
برای مثال، خانواده آشیان گم شدن او را به سادگی فراموش میکنند. دختر کوچکتر خانواده بدون هیچ مقاومتی پای سفره عقد مینشیند. سمیر تجنگی (با بازی پرویز پرستویی)، شخصیتی که میتوانست موتور تنش داستان باشد، برای چندین قسمت تقریباً از سریال حذف میشود و صحنه را برای بازیگرانی خالی میکند که بود و نبودشان تفاوت معناداری در کلیت اثر ایجاد نمیکند. این بیانسجامی، مخاطب را نه تنها همراه نمیکند، بلکه او را از دنبال کردن سریال منصرف میسازد.
همکاری ایران و ترکیه؛ ضرورت یا خودنمایی؟
یکی از ابهامات اصلی پروژه، ضرورت همکاری با ترکیه است. تقریباً تمام روایت سریال میتوانست به سادگی در ایران اتفاق بیفتد و هیچ ضرورت دراماتیکی برای انتقال بخش عمدهای از قصه به ترکیه وجود نداشت. مشخص نیست استفاده از بازیگران ترک، جز ایجاد جذابیت ظاهری و نمایش زنان بدون حجاب، چه کارکردی برای اثر داشته است. حتی فضای فانتزی و افسانهای قصه نیز اساساً غیرمکانمند است و نیازی به لوکیشنهای خارجی نداشت. این تصمیم، بیشتر شبیه یک اقدام ویترینی و تبلیغاتی به نظر میرسد تا ضرورتی هنری. با این حال، برخی منتقدان همنشینی فرهنگی و هنری بازیگران دو کشور را یک امتیاز حرفهای برای پروژه ارزیابی کردهاند.
فرصتی که به باد رفت
«هزار و یک شب» مصطفی کیایی، بیش از آنکه یک سریال معمولی باشد، تلاشی جدی برای عبور از مرزهای رایج سریالسازی ایرانی است. سریالی که در فرم، فیلمبرداری، طراحی صحنه و لباس، حرفی برای گفتن دارد و میتواند به عنوان یک بیگ پروداکشن در شبکه خانگی ثبت شود. اما نکته تلخ آن است که یک اثر نمایشی، پیش از هر چیز به روایت و فیلمنامه متقن نیاز دارد و «هزار و یک شب» در این حوزه، دچار فروپاشی کامل شده است.
ابهام روایی، پراکندگی شخصیتها، عدم انسجام، شخصیتپردازی سطحی، ناتوانی در بهرهبرداری از ظرفیت بازیگران بزرگ، و مهمتر از همه، فاصله گرفتن از جوهره ادبیات کهن «هزار و یک شب»، همگی دست به دست هم دادند تا این اثر به یک فرصت از دست رفته تبدیل شود.
شاید تلخترین نقدی که بر این سریال میتوان نوشت، این است که «هزار و یک شب» به جای آنکه مخاطب را با خود همراه کند، او را در انبوهی از قصههای بیربط، شخصیتهای بیعمق و روابط عاطفی پرداختنشده، گم و سرگردان میکند. اثری خوشساخت در ظاهر، اما کمجان در عمق؛ سریالی که بیش از آنکه به یاد بماند، به عنوان یک فرصت سوزی بزرگ در تاریخ شبکه نمایش خانگی ایران مرور خواهد شد.
و درس بزرگ این پروژه برای شبکه نمایش خانگی: صرفِ داشتن عنوان پرطمطراق، بازیگران شناختهشده، تبلیغات گسترده و بودجه سنگین، تضمینی برای موفقیت نیست. آنچه مخاطب را همراه میکند، قصهای قدرتمند، روایتی منسجم و شخصیتهایی است که با آنها همذاتپنداری کند. «هزار و یک شب» نشان داد که در نبود این مؤلفهها، حتی بزرگترین ستارهها هم نمیتوانند اثری را از شکست نجات دهند.
دیدگاه تان را بنویسید