مرور تأثیر شگرف ۱۰ ماه حبس بر شاعر «ای ایران»، در گفتوگوی «توسعه ایرانی» با «مسعود بهنود»
روایتی از انزوای «سایه» شعر ایران
ورود به ساحت فرهنگ، ادبیات و هنر برای من نه یک تغییر مسیر، بلکه ادای دینی است به دو نام ماندگار: هوشنگ ابتهاج (سایه) و استاد بزرگوارم مسعود بهنود. منش رفتاری و قلم شاعرانه استاد بهنود، مشوق اصلی من برای قدم گذاشتن در دنیای شعر، موسیقی و حافظه تاریخی معاصر بوده و حتی خیلی وقتها مشوقم برای ادامه راه در مسیر سنگلاخ روزنامهنگاری در ایران. هرچند که: میان ماه من تا ماه گردون/ تفاوت از زمین تا آسمان است. و برخلاف وقار استاد در برابر مشکلات و بیانصافی منتقدان، بنده خیلی صبور نیستم. با این حال، پرداختن به این ساحات روحنواز از سبک شاعرانه روزنامهنگاری، هرگز به معنای کنارهگیریام از دغدغه همیشگیام در حوزه دیپلماسی، سیاست خارجی و تحولات بینالمللی نیست؛ چرا که باور دارم فرهنگ و دیپلماسی دو بال جدانشدنی از یک پیکرند و شناخت عقبه فرهنگی، فهم روابط بینالملل را عمیقتر میسازد. گفتوگوی پیشرو، حاصل صبوری و کلنجاری دو ساله میان شاگرد و استاد است؛ گفتوگویی که پس از سالها دوری، به بازخوانی زوایای ناگفته و کمتر شنیدهشده از زندگی «هوشنگ ابتهاج» میپردازد. از نخستین دیدار بهنود با سایه شعر ایران که در دفتر خیابان کوشک در سال ۱۳۴۴ صورت گرفت تا ماجرای آشنایی با همسرش. مسعود بهنود در این گفتوگو با صراحت از شبی تلخ در منزل کیانوری، آخرین دیدارها پس از آزادی سایه از ۱۰ ماه حبس در دهه ۶۰ و آثار شگرفی که زندان بر روحیه شاعر «ای ایران» گذاشت سخن میگوید؛ روایتی از انزوا، مهاجرت و جایگاه شعر سایه در رقابتهای فرهنگی پس از انقلاب که اینک به مناسبت سالگرد درگذشت ابتهاج پیشروی مخاطبان «توسعه ایرانی» قرار میگیرد. خانمها و آقایان، به گفتوگوی ویژه «توسعه ایرانی» به مناسبت چهارمین سالگرد درگذشت ابتهاج، خوش آمدید.
حمیدرضا مهدیزاده
استاد مسعود بهنود عزیز، ضمن سپاس بیکران از شما بابت این گفت و گوی ویژه درباره ابتهاج. ابتدا باید بابت حمایت همیشگیتان، و دلداریهای مستمر از حقیر در سالهای اخیر که مایه امیدم برای ادامه کار روزنامهنگاری در وانفسای تهران شده، بینهایت سپاسگزار باشم. حالا پس از این همه سال، نوبت به گفتوگوی خودمان دو نفر رسیده است. گفتوگوی شاگرد و استاد. انگار سرنوشت من هم گره خورده به سرنوشت معشوقی چون «هوشنگ ابتهاج» از روزی که در همان دیدار اول، شما را دعوت کرد به منزلش در خیابان کوشک تهران برای «صرف ناهار» تا روزی که مقابلش نشستید در شهر کلن آلمان جهت انجام مصاحبه، بیش از 40 سال «زمان؛ صرف شد!» البته انگار من خوش شانستر از سایه هستم چون کلنجار ما برای این مصاحبه، پس از حدود 2سال بهپایان رسید. برای اولین سوال؛ موافقید با گفتوگو بر سر چگونگی آشنایی با «ارغوان شعر ایران» شروع کنیم؟
ممنون عزیزم. البته دوست میداشتم زمانی که این گفتوگو میان ما صورت میگیرد، در تهران باشم و سالهای غم دوری از خانه، به پایان رسیده باشد. به هرحال تقدیر این است. در مورد آغاز آشنایی و سپس رفاقت من و سایه، حرفهایی را از قبل گفتهام و حرفهایی را هم الان به شما میگویم که برای اولین مرتبه است.
من قصد شرکت در مراسم ختم مرحوم بنان را داشتم که از افتخارات موسیقی ایران هستند و اگر اشتباه نکنم در بالکن منزل مرحوم انجوی بودم و داشتیم آماده میشدیم که راهی مراسم شویم. از دور دیدیم آقای ابتهاج هم در حال حرکت است. با مرحوم انجوی به خیابان رفتیم، دید و بازدیدی داشتیم و راهی مراسم ختم مرحوم بنان شدیم
سال ۱۳۴۴ که هنوز دبیرستانی بودم، تازه وارد همکاری با مجلهها و روزنامهها شده بودم. ابتدا کارم را از روزنامه اطلاعات شروع کردم. آقای «پرویز نقیبی» سردبیر ما که بسیار هم انسان خوشذوقی بود، یکبار به من گفت: از شاعرها کسی را میشناسی؟ همه آنها در سکوت رفتند و این مسئله بسیار بد است، به همین جهت فکر میکنم باید بروی سراغ آنها و از آنها بپرسی که چرا سکوت کردید و چیزی نمیگویید، و این در حالی بود که 12 سال از ۲۸ مرداد گذشته بود.
به سراغ سیاوش کسرایی که در وزارت راه و شهرسازی فعالیت داشت، رفتم و آنجا موضوع را با او مطرح کردم، کسرایی گفت: تو به این موضوع توجه داری که ما شعر میگوییم؛ اما تنها کسی که سفت ایستاده و از این حالت بداخمی بیرون نمیآید، سایه است، بنابراین هر طور که میتوانی با او صحبت کن و او را راضی کن. شماره تلفن سایه را گرفتم و فردا صبح رفتم به دفتر ایشان در خیابان کوشک. به ایشان گفتم که مقصودم چیست، گفت فکر خوبی است برویم ناهار بخوریم، گفتم مزاحم نمیشوم، گفت خانه من همینجاست و خانه ایشان دقیقاً کنار ساختمان سیمان تهران بود، خانه را مطلوب و برابر خواست خودش ساخته بود. شبیه خانههای قدیمی رشت بود.
خلاصه در خانه ایشان نشستیم و ناهار خوردیم و من کماکان پیگیر مصاحبه بودم، حق دارید به آن چیزی که میگویم شک داشته باشید، اما از من بپذیرید این چیزی که میگویم ذرهای با واقعیت فاصله ندارد، این مصاحبه به سرانجام نرسید و بگویم که من با سایه گفتوگو نکردیم، آن مصاحبه انجام نشد تا چهل سال بعد. چهل سال بعد بچههای بیبیسی میخواستند با او مصاحبه کنند و او موافقت نمیکرد، به من گفتند سایه گفته با بهنود بیایید، من رفتم آنجا و گفتم شما به من یک بدهی دارید، اول باید آن را بدهید و بعد خانم مریم عرفان با شما گفتوگو کنند، خندیدیم و گفت باشد و من متوجه شدم یک انسان تا چه اندازه میتواند تغییر کند، ایشان چهل سال مقاومت کرد، هر جا رفت با او رفتم، سفر رفت کنارش بودم، به زندان که رفت به هر دری که میتوانستم زدم و دو بار رفتم تبریز پیش شهریار تا همواره کنارش باشم.»
برخی از این پاراگرافها که فرمودید، به گوشم آشناست. انگار که قبلا کم و بیش ازشما شنیدهام. از اولینها بگویید که قرار است در «توسعه ایرانی» منتشر کنیم.
انگار خیلی رندانه واژگان را در کنار هم قرار میدهی! «کم کَمَک» داری روزنامهنگار خوبی میشوی.
کم کَمَک؟
بله. اما آنچه تاکنون نگفتهام! همان لحظه که آقای ابتهاج گفت: برویم منزل برای صرف ناهار، منشی را صدا زد که بگوید قرار ملاقاتهایش را کنسل کند. منشی که وارد شد یکدل نه صددل عاشقش شدم. و حالا قریب به شصت سال است که سرکار خانم «مینا حاتمی» همسر مسعود بهنود و مادر نیما و بامداد بهنود هستند.
«واو!» البته این «واو!» برای این نبود که نمیدانستم. برای این بود که باور نداشتم قصد مطرح کردنش را در «توسعه ایرانی» داشته باشید. بنده همواره میناخانم را «ماهمنیر» صدا میزنم. ماه در فارسی بهمعنای مظهر درخشندگی و منیر در عربی، اوج زیبایی است. راستی حالا که به اینجا رسیدیم نمیخواهید درباره آن جمله تاریخی «آلما خانم» مطلبی بگویید؟
ببین آرام، آرام مرا به کجا میبری؟ آلما خانم پس از فوت آقای ابتهاج گفت: سایه تصور میکرد که دخترمان یلدا را خواستگاری میکنید.
خیلیخب. برسیم به رفاقت شما و سایه!
بههر حال من و آقای ابتهاج سالها کنار هم بودیم تا اینکه بنده به دعوت آقای قطبی راهی تلویزیون شدم. برای بخش موسیقی رادیو، آقای قطبی قصد ایجاد تغییراتی داشت. یک روز من و استاد ارجمندم مرحوم آقای ابوالقاسم انجوی شیرازی کنار آقای قطبی بودیم. آقای انجوی رو کرد به آقای قطبی، گفت درباره انتخاب مدیر موسیقی رادیو یک مورد مناسب هست که بهنود خدمتتان میگوید. آقای قطبی از من نام ایشان را پرسید و من هم گفتم: آقای هوشنگ ابتهاج. البته نه اینکه آقای قطبی، ابتهاج را نمیشناخت! که حتی نسبت فامیلی دوری هم داشتند ولی به هر حال همانجا پذیرفت و سایه به رادیو رفت و برای حدود 5 سال جاودانهترین برنامههای گلهای فصل جدید را خلق کرد. تا اینکه رسیدیم به سال 57. آقای قطبی استعفا داد که همه ماجرایش را میدانید. من هم بلافاصله از تلویزیون استعفا دادم و سایه هم از رادیو بیرون آمد. تقریبا دیگر همدیگر را ندیدیم تا پس از پیروزی انقلاب.
کسرایی گفت: تو به این موضوع توجه داری که ما شعر میگوییم؛ اما تنها کسی که سفت ایستاده و از این حالت بداخمی بیرون نمیآید، سایه است، بنابراین هر طور که میتوانی با او صحبت کن و او را راضی کن. شماره تلفن سایه را گرفتم و فردا صبح رفتم به دفتر ایشان در خیابان کوشک. گفت برویم ناهار بخوریم، گفتم مزاحم نمیشوم، گفت خانه من همینجاست و خانه ایشان دقیقاً کنار ساختمان سیمان تهران بود، خانه را مطلوب و برابر خواست خودش ساخته بود. شبیه خانههای قدیمی رشت بود
دیدار در منزل کیانوری! و آن ناراحتی تلخ سایه از شما که منجر به قهر شد؟
بله. البته نمیخواهم وارد مباحث مربوط به خاطرات مجله «تهران مصور» سلسله یادداشتهایی که در مورد حزب توده نوشته شد، شوم که همگان میدانند. ولی درست میگویی. در منزل کیانوری همدیگر را دیدم و تا فکر میکنم تا دم صبح نه فقط بهعنوان سردبیر تهران مصور که دو دوست، درباره آن یادداشتها گفت و گو کردیم اما متاسفانه آقای ابتهاج قانع نشد.
پس آخرین دیدار شما با سایه! به ماجرای مصاحبه با او در بیبیسی بازمیگردد؟
خیر. قبلش همدیگر را در مراسم ختم آقای بنان دیده بودیم.
بگویید لطفا!
خب من قصد شرکت در مراسم ختم مرحوم بنان را داشتم که از افتخارات موسیقی ایران هستند و اگر اشتباه نکنم در بالکن منزل مرحوم انجوی بودم و داشتیم آماده میشدیم که راهی مراسم شویم. از دور دیدیم آقای ابتهاج هم در حال حرکت است. با مرحوم انجوی به خیابان رفتیم، دید و بازدیدی داشتیم و راهی مراسم ختم مرحوم بنان شدیم.
بعد از ماجرای زندان سایه؟
بله. تازه از زندان آزاد شده بود. اصولا زندان تغییرات شگرفی در مرحوم ابتهاج ایجاد کرد. هرگز باورش نمیشد که بهعنوان شاعر «ای ایران» راهی زندان در جمهوری اسلامی شود. گوشهگیر شد و خیلی دیگر ارتباط چندانی با بقیه نداشت. و شاید همان 10 ماه زندان، باعث شد که به مهاجرت از ایران تن دهد. وگرنه او هرگز تحمل دوری از ایران را نداشت وبا وجود مهاجرت هم به کشور «آمدوشد» میکرد.
جایگاه «شعرسایه» را در ایران چگونه ارزیابی میکنید؟
جایگاه «شعرسایه» از زمانی معلوم شد که با گروه دوم درگیر شد.
منظورتان در کانون نویسندگان و ماجرای اشغال سفارت آمریکا است؟
بله. به هرحال اخراج سایه از کانون نویسندگان، نهتنها جایگاه شعرسایه که جایگاه «شعرشاملو» را هم مشخص کرد.
میخواهید بگویید که بین این دو وزنه محکم شعر ایران، رقابتی مانند تاج و پرسپولیس که پس از انقلاب شد استقلال و پیروزی، شکل گرفت؟
تاحدودی. به هرحال سایه خودش هم به شدت عاشق فوتبال بود و ما بارها با هم به امجدیه رفته بودیم.
مطلبی مانده است؟
ساعت از 12 شب گذشته است. مردحسابی من معمولا ساعت 10 شب خواب هستم.
امیدوارم بهزودی راهی ایران شوید و آنگاه خواهید دید که تا اذان صبح از شما سوال خواهم پرسید!
من هم امیدوارم و این اجازه را به شما خواهم داد.
من و آقای ابتهاج سالها کنار هم بودیم تا اینکه بنده به دعوت آقای قطبی راهی تلویزیون شدم. برای بخش موسیقی رادیو، آقای قطبی قصد ایجاد تغییراتی داشت. یک روز من و استاد ارجمندم مرحوم آقای ابوالقاسم انجوی شیرازی کنارآقای قطبی بودیم. آقای انجوی روکرد به آقای قطبی، گفت درباره انتخاب مدیر موسیقی رادیو یک مورد مناسب هست که بهنود خدمتتان میگوید. آقای قطبی از من نام ایشان را پرسید و من هم گفتم: آقای هوشنگ ابتهاج
مسعود بهنود عزیز، ممنون ازشما.
دیدگاه تان را بنویسید