مدیرکل آژانس با تناقضگویی در پرونده هستهای ایران، بر آتش فراگیر منطقه میدمد؛
سیاسیبازی تکنیکال گروسی در میانة جنگ
نهال فرخی
روزهای اخیر و زمانی که سایه جنگ به نزدیکی یکی از حساسترین نقاط کشور یعنی نیروگاه اتمی بوشهررسیده، نهادی که باید نخستین سد در برابر چنین مخاطراتی باشد، بیشتر از آن که قاطع باشد، محتاط و دوپهلو سخن میگوید. آژانس بینالمللی انرژی اتمی هشدار میدهد، اما محکوم نمیکند؛ نگران است، اما اقدام نمیکند و درست در همین فاصله میان «هشدار» و «سکوت»، پرسشی بزرگ شکل گرفته که آیا آژانس همچنان یک نهاد فنی بیطرف است یا به بازیگری سیاسی در میانه یک جنگ تبدیل شده؟
در هفتههای اخیر، مواضع مدیرکل آژانس بیش از هر زمان دیگری زیر ذرهبین است. رافائل گروسی در تازهترین اظهارات خود نسبت به حملات در نزدیکی نیروگاه بوشهر هشدار داده و از احتمال وقوع یک «حادثه شدید رادیولوژیکی» سخن گفته؛ هشداری که اگرچه از نظر فنی بسیار مهم و حتی نگرانکننده است، اما در سطح سیاسی و حقوقی، یک خلأ بزرگ دارد و آن نیز عدم محکومیت صریح حمله است.
این دوگانه دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود که چگونه ممکن است نهادی که خطر فاجعهای با پیامدهای «فراتر از مرزهای ایران» را تأیید میکند، در برابر عامل ایجاد این خطر سکوت کند؟ چگونه میتوان هم از «تهدید جدی علیه ایمنی هستهای» سخن گفت و هم از بهکار بردن واژهای مانند «نقض» یا «تجاوز» پرهیز کرد؟
این پرسش، تنها یک نقد سیاسی نیست؛ بلکه به قلب اعتبار نظام عدم اشاعه بازمیگردد. اگر حمله به تأسیسات تحت پادمان نتواند با واکنش صریح آژانس مواجه شود، پس مرزهای این نظام کجاست؟
آژانس؛ ناظر بیطرف
یا بازیگر محتاط؟
آژانس بینالمللی انرژی اتمی بر اساس اساسنامه خود، نهادی فنی است که وظیفه نظارت، تضمین ایمنی و جلوگیری از انحراف فعالیتهای هستهای به سمت اهداف نظامی را بر عهده دارد. اما در شرایط جنگی، این نقش بهطور طبیعی ابعاد سیاسی پیدا میکند.
در چنین شرایطی، انتظار از آژانس تنها ثبت دادهها یا انتشار گزارشهای فنی نیست. انتظار این است که بهعنوان یک مرجع بینالمللی، مرزهای حقوقی را نیز یادآوری کند. حمله به تأسیسات هستهای و بهویژه تأسیساتی که تحت نظارت این نهاد قرار دارند، در ادبیات حقوق بینالملل، موضوعی بسیار حساس و حتی ممنوع تلقی میشود. با این حال، در مواضع اخیر، آن چه دیده میشود نوعی «احتیاط سیاسی» است که بهزعم منتقدان، به مرز «بیعملی» نزدیک شده است.
گروسی بارها از لزوم «خویشتنداری نظامی» سخن گفته، اما این توصیه را بهصورت متقارن مطرح کرده؛ گویی میان طرف مهاجم و طرف مورد حمله تفاوتی وجود ندارد.
این نوع بیان، بهویژه در فضای جنگی، به سرعت معنای سیاسی پیدا میکند. وقتی از کشوری که مورد حمله قرار گرفته نیز خواسته میشود «خویشتنداری» نشان دهد، این پرسش پیش میآید که آیا آژانس توانسته میان «عامل خطر» و «قربانی خطر» تمایز قائل شود یا نه.
نامهای که پاسخی نگرفت
در مقابل این رویکرد، واکنش مقامات ایرانی نیز بهتدریج تندتر شده و محمد اسلامی، رئیس سازمان انرژی اتمی، در نامهای رسمی به مدیرکل آژانس، صراحتاً از این رویکرد انتقاد کرده و خواستار موضعگیری قاطع شده است.
در این نامه، حمله به نیروگاه بوشهر نهتنها یک اقدام نظامی، بلکه نقض آشکار اصول بنیادین حقوق بینالملل توصیف شد که از کنوانسیونهای ژنو گرفته تا معاهده منع گسترش سلاحهای هستهای (معاهده عدم اشاعه سلاحهای هستهای) و حتی خود اساسنامه آژانس را نقض میکند.
اسلامی بهصراحت هشدار داده که ادامه این وضعیت میتواند به یک فاجعه انسانی و زیستمحیطی منجر شود؛ فاجعهای که نهتنها ایران، بلکه کل منطقه را درگیر خواهد کرد. اما مهمتر از آن، انتقاد او از «بیعملی» آژانس است؛ بیعملیای که به گفته او، میتواند به جسورتر شدن مهاجمان منجر شود.
این بخش از ماجرا، نقطه عطف مهمی است. زیرا نشان میدهد شکاف میان ایران و آژانس دیگر صرفاً فنی یا نظارتی نیست، بلکه به سطح اعتماد سیاسی رسیده است.
تناقض در روایتها
از بوشهر تا اورانیوم غنیشده
دوگانهسازی گروسی تنها به موضوع حملات محدود نمیشود. همزمان با هشدار درباره خطرات رادیولوژیک، او در اظهارات دیگری مدعی شده که ایران به سطحی از ذخایر اورانیوم غنیشده نزدیک است که «از نظر فنی میتواند برای ساخت چند کلاهک کافی باشد».
این همزمانی، برای بسیاری از ناظران، معنادار است. از یک سو تأکید بر خطر حمله به تأسیسات؛ از سوی دیگر، برجستهسازی نگرانیهای مرتبط با برنامه هستهای ایران؛ و این دو روایت، در کنار هم، تصویری پیچیده و بعضاً متناقض ایجاد میکنند.
اگر تأسیسات هستهای ایران تا این حد حساس و خطرناک هستند، آیا حمله به آنها نباید با شدیدترین واکنشها مواجه شود و اگر برنامه هستهای ایران تحت نظارت آژانس است، چرا همچنان ادبیات «نزدیک به سطح نظامی» در مواضع رسمی تکرار میشود؟
این تناقض، نهتنها در سطح رسانهای، بلکه در سطح دیپلماتیک نیز اثرگذار است. زیرا میتواند به این برداشت دامن بزند که آژانس، بهجای ایفای نقش داور، در حال بازتولید برخی روایتهای سیاسی است.
هزینههای یک بیاعتمادی فزاینده
پیامد این وضعیت نیز بهسرعت در روابط ایران و آژانس نمایان شد. کاهش سطح همکاری، افزایش بدبینی نسبت به بازرسیها و حتی طرح موضوع درز اطلاعات محرمانه، همگی نشانههایی از یک روند نگرانکننده هستند. در چنین فضایی، هر اظهار نظر جدید از سوی مدیرکل آژانس، نهتنها بهعنوان یک موضع فنی، بلکه بهعنوان یک سیگنال سیاسی تفسیر میشود. و این دقیقاً همان نقطهای است که میتواند کل ساختار نظارت بینالمللی را با چالش مواجه کند. زیرا نظام عدم اشاعه، بیش از هر چیز، بر پایه اعتماد شکل گرفته است. اگر این اعتماد از بین برود، حتی دقیقترین سازوکارهای نظارتی نیز کارایی خود را از دست خواهند داد.
تأکید همزمان بر «خطر حمله» و «نگرانی از برنامه هستهای ایران» میتواند تلاشی برای حفظ تعادل میان بازیگران مختلف تعبیر شود اما این تعادل، اگر به قیمت نادیده گرفتن یک اصل بنیادین،یعنی ممنوعیت حمله به تأسیسات هستهای تمام شود، خود به یک بحران تبدیل خواهد شد و گروسی در حال حرکت روی یک خط باریک است
وقتی بیطرفی زیر سؤال میرود
چنان که در میانه یک جنگ واقعی، جایی که هر موشک میتواند مرزهای یک بحران را جابهجا کند، «بیطرفی» دیگر یک مفهوم صرفاً نظری نیست؛ بلکه یک ابزار عملی برای جلوگیری از فاجعه است. اما آن چه در رفتار و مواضع اخیر رافائل گروسی دیده میشود، بهزعم بسیاری از تحلیلگران، نوعی بیطرفی منفعل است که عملاً به سود تثبیت وضعیت موجود و یعنی ادامه خطر
تمام میشود.
بیطرفی، زمانی معنا دارد که بتواند میان «قانون» و «نقض قانون» تمایز قائل شود. اما وقتی حمله به تأسیسات هستهای و آن هم تأسیساتی که تحت نظارت مستقیم آژانس بینالمللی انرژی اتمی قرار دارند، صرفاً با ابراز نگرانی پاسخ داده میشود، این پرسش جدی مطرح میشود که آیا این نهاد همچنان توانایی اعمال استانداردهای خود را دارد یا نه. در واقع، آنچه بیش از همه زیر سؤال رفته، نه فقط عملکرد، بلکه «اقتدار» آژانس است؛ اقتداری که قرار بود ضامن امنیت هستهای در جهان باشد.
خطری فراتر از مرزها؛
وقتی بوشهر فقط بوشهر نیست
چنان که هشدار درباره یک «حادثه شدید رادیولوژیکی» صرفاً یک جمله فنی نیست؛ بلکه اشاره به سناریویی است که میتواند از مرزهای ایران عبور کند و کل منطقه را درگیر کند. نیروگاه بوشهر، بهعنوان یک راکتور فعال، در صورت آسیب جدی، میتواند به بحرانی شبیه یا حتی پیچیدهتر از برخی فجایع هستهای تاریخ تبدیل شود. در چنین شرایطی، سکوت یا احتیاط بیش از حد، خود به یک ریسک تبدیل میشود. زیرا پیام ضمنی آن برای بازیگران نظامی این است که هزینه سیاسی چنین حملاتی چندان بالا نیست. این همان نقطهای است که منتقدان از آن بهعنوان «اثر جسارتبخش بیعملی» یاد میکنند.
در نامه محمد اسلامی نیز دقیقاً به همین موضوع اشاره شده؛ این که عدم محکومیت صریح، میتواند مهاجمان را به تکرار چنین اقداماتی ترغیب کند و این هشدار، تنها یک موضع سیاسی نیست، بلکه یک تحلیل از رفتار در شرایط بحران است.
از شکاف فنی تا بحران سیاسی
روابط ایران و آژانس بینالمللی انرژی اتمی همواره ترکیبی از همکاری و تنش بوده، اما آن چه در هفتههای اخیر رخ داده، نشاندهنده عبور این رابطه از یک مرز مهم است یعنی عبور از اختلافات فنی به سمت بیاعتمادی سیاسی.
وقتی مقامات ایرانی بهصراحت از «جانبداری رسانهای» مدیرکل سخن میگویند و حتی احتمال «همدستی غیرمستقیم» را مطرح میکنند، این دیگر یک اختلاف معمول در چارچوب دیپلماسی هستهای نیست. این نشانه یک شکاف عمیقتر است که میتواند بر آینده همکاریها تأثیر بگذارد. در چنین فضایی، حتی گزارشهای فنی آژانس نیز ممکن است با تردید مواجه شوند. این دقیقاً همان نقطهای است که میتواند کل سازوکار نظارتی را تضعیف کند.
گروسی و بازی چندلایه قدرت
برای فهم بهتر این وضعیت، باید به جایگاه مدیرکل آژانس نیز توجه کرد. رافائل گروسی تنها یک مقام فنی نیست؛ او در نقطهای ایستاده که سیاست، امنیت و دیپلماسی به هم گره میخورند. در چنین موقعیتی، هر جمله، هر تأکید و حتی هر سکوت، معنای خاصی پیدا میکند. تأکید همزمان بر «خطر حمله» و «نگرانی از برنامه هستهای ایران» میتواند بهعنوان تلاشی برای حفظ تعادل میان بازیگران مختلف تعبیر شود. اما این تعادل، اگر به قیمت نادیده گرفتن یک اصل بنیادین،یعنی ممنوعیت حمله به تأسیسات هستهای تمام شود، خود به یک بحران تبدیل خواهد شد.
در واقع، گروسی در حال حرکت بر روی یک خط باریک است؛ خطی که از یک سو به فشارهای سیاسی قدرتهای بزرگ متصل است و از سوی دیگر به انتظارات کشورهایی مانند ایران.
وقتی مقامات ایرانی بهصراحت از «جانبداری رسانهای» مدیرکل آژانس انرژی اتمی سخن میگویند و حتی احتمال «همدستی غیرمستقیم» را مطرح میکنند، این دیگر یک اختلاف معمول در چارچوب دیپلماسی هستهای نیست. این نشانه یک شکاف عمیق است که میتواند بر آینده همکاریها تأثیر بگذارد. در چنین فضایی، حتی گزارشهای فنی آژانس نیز ممکن است با تردید مواجه شوند
آیندهای که به تصمیم امروز
گره خورده است
پس آن چه امروز در حال شکلگیری است، تنها یک اختلاف مقطعی نیست؛ بلکه میتواند بر آینده کل نظام عدم اشاعه تأثیر بگذارد. اگر کشورها به این نتیجه برسند که نهادهای بینالمللی در شرایط بحرانی قادر به دفاع از اصول خود نیستند، انگیزه برای همکاری نیز کاهش خواهد یافت. در چنین سناریویی، نهتنها ایران، بلکه سایر کشورها نیز ممکن است مسیرهای متفاوتی را در پیش بگیرند؛ مسیرهایی که الزاماً به شفافیت و همکاری بیشتر منجر نخواهد شد. از سوی دیگر، ادامه این وضعیت میتواند خطر یک حادثه واقعی را نیز افزایش دهد. زیرا در غیاب یک بازدارندگی مؤثر، احتمال تکرار حملات به تأسیسات حساس بیشتر میشود- و هر بار، فاصله با یک فاجعه احتمالی کمتر.
بازگشت به اصول
یا ادامه مسیر خاکستری
در چنین شرایطی، مهمترین پرسش این است که چه باید کرد؟ پاسخ، شاید در بازگشت به همان اصولی نهفته باشد که آژانس بر اساس آن شکل گرفته، یعنی بیطرفی واقعی، پایبندی به حقوق بینالملل و شفافیت در موضعگیری.
محکومیت صریح حمله به تأسیسات هستهای، میتواند نخستین گام در بازسازی اعتماد باشد. این اقدام، نه بهمعنای جانبداری سیاسی، بلکه بهمعنای دفاع از یک اصل جهانی است.
در کنار آن، شفافسازی درباره نحوه ارزیابی برنامه هستهای ایران و پرهیز از ادبیات مبهم یا دوپهلو، میتواند به کاهش تنشها کمک کند. زیرا در شرایطی که هر واژه میتواند پیامد سیاسی داشته باشد، دقت در بیان، خود یک ابزار دیپلماسی است.
اما در نهایت، آن چه در رفتار و مواضع اخیر رافائل گروسی دیده میشود، بیش از آن که یک تناقض ساده باشد، بازتاب یک بحران عمیقتر است؛ بحرانی در مرز میان سیاست و تکنیک، میان بیطرفی و مصلحت و میان هشدار و اقدام.
اما در جهانی که یک اشتباه میتواند به فاجعهای غیرقابل جبران منجر شود، شاید دیگر جایی برای این دوگانهها باقی نمانده باشد. آژانس، اگر میخواهد همچنان بهعنوان یک مرجع معتبر باقی بماند، ناگزیر است از این منطقه خاکستری خارج شود، پیش از آن که واقعیت، تصمیم را از دست آن بگیرد.
دیدگاه تان را بنویسید