ترک خوردن سقف تولید در تریکوبافیهای پایتخت
آگهی میدهیم، ولی کارگر نمیآید
رضا اسدآبادی
تولیدکنندگان خرد و کارگران آنها از اولین گروههایی هستند که بر اثر شوکهای اقتصادی به ویژه در حوزه نرخ ارز آسیب میبینند. در این میان صنایع کوچک تولید پوشاک و پارچه، از مهمترین آسیبدیدگان محسوب میشوند؛ تولیدکنندگان و کارگرانی که عمدتاً در خیابانهای مرکزی پایتخت ازجمله خیابان جمهوری و بازار بزرگ تهران، روزگاری حضور گستردهای داشتند اما با افزایش فشارها یا مجبور به تعدیل گسترده نیرو و کاهش تولید شدند یا بساط فعالیت خود را برای همیشه جمع کردند.
صنایع کوچک پارچهدوزی، گلدوزی و لباسدوزی در کنار تریکوبافیهای متعدد در این منطقه، بخشی از هویت اقتصاد شهری مناطق مرکزی و جنوب تهران را تشکیل میدادند اما از دهه 80 با گسترش واردات و اولین شوکهای قیمتی به نرخ ارز، به مرور یکی پس از دیگری تعطیل شدند. اوضاع به سمتی حرکت کرد که پس از کرونا و شوک هفت برابر شدن قیمت ارز در دولت اعتدال، بخش عمدهای از کارگاههای کوچک حوزه پوشاک و پارچه مرکز تهران و خیابان جمهوری از بازار خارج شده و کارگران آنها در تاکسیهای اینترنتی مشغول به کار شدند!
وضعیت این تولیدکنندگان و کارگران آنها، بهانهای شد تا به صورت میدانی، سراغ تعدادی از این واحدهای کوچک بروم. هرچند در این میان، بسیاری از این تولیدکنندگان در چنان شرایط بدی از نظر روحی قرار داشتند که برای پاسخ به سوالات، حتی درب کارگاههای خود را باز نکردند.
گلدوزیهایی که دیگر
گلی به سر تولید نمیزنند!
در راهروهای پاساژهای قدیمی، البته پر بود از اتاقها و آپارتمانهای بستهای که روزگاری در آنها کارگاه فعال تولیدی وجود داشته اما امروز یا انبار است یا خالی از سکنه!
«عباس» تولیدکننده و کارفرمای یک کارگاه کوچک گلدوزی در مرکز خیابان جمهوری، پس از ۲۵ سال تولید و فعالیت در بازار پوشاک، اکنون دل پری از وضعیت حاکم دارد و داستان پرغصهای از کارگران خود روایت میکند.
او با اشاره به مشکلات اقتصادی اخیر میگوید: واقعیت این است که طی پنج سال مواد اولیه ما رشد قیمت سه برابری داشت اما طی شش ماه اخیر، با این تغییرات نرخ ارز و وضعیت بازار، این افزایش به ۱۰ برابر در برخی اقلام رسید. کار به جایی رسیده که نیروهای من از ۱۲ نفر به ۴ نفر رسیده است. از کارگرانی که به خاطر نبود سفارش کار و کمبود مزد اینجا را ترک کردند، خبری ندارم ولی میدانم برخی در تاکسیهای اینترنتی کار میکنند.
عباس ادامه داد: تا سال گذشته ۱۲ نفر نیرو داشتیم. بارها آگهی استخدام منتشر کردم ولی برای این کار حتی با حقوق ۲۵ میلیون تومانی هم متقاضی وجود ندارد. از این بیشتر هم توان مالی پرداخت حقوق ندارم چون فروش ما هم به کمتر از نصف شش ماه قبل رسیده است. وقتی قیمت نخ و پارچه و سوزن ۴ تا ۷ برابر شده، ادامه کار خیلی سخت است. ما به خاطر افزایش ناگهانی قیمت دلار له شدیم. خیلی از همکاران ما زودتر کار و فعالیت را جمع کردند و رفتند! اما من عمر خود را در این کار گذاشتهام و نمیدانم بعد از ۲۵ سال باید کجا بروم؟
او با چهرهای در هم کشیده در آخر صحبتهایش گفت: برخی دستگاهها ماههاست خالی است و نیرویی روی آن کار نمیکند. شاید بعد از عید بساط کار را جمع کنم چون حتی پرداخت اجاره هم در این شرایط ضرر است. تا فروردین امسال انبار ما پر بود اما الان میبینید که انبار خالی است. وقتی آگهی استخدام میدهم و حتی یک نفر هم زنگ نمیزند، چه کار میتوانم بکنم؟ این روزها به این فکر میکنم که از جیب مقدار بیشتری حقوق بدهم تا کارگر بیاید اما نگرانم که نیرو بیاید اما دیگر سفارشی برای گلدوزی نباشد!
«سهیل» سرپرست کارگاه گلدوزی در طبقه پایین کارگاه عباس نیز دل پری از زمانه داشت. او در کارگاه را به سختی برایمان باز کرد و گفت: الان ۶ تا چرخ دارم ولی برای آنها فقط ۳ نفر نیرو دارم. نصف دستگاههای من بیکار هستند. میخواهم همه را بفروشم. کار دیگر نمیصرفد! شاید اصلا اشتباه کردم وارد تولید شدم!
امروزه بیشتر کارگران تریکوبافیها و تولیدکنندگان پوشاک «مزدیدوز» شدهاند. مزدیدوزها به ازای کار حقوق میگیرند و برخی در خانه کار میکنند. تا دو سال پیش برای دادن سفارش به یک مزدیدوز، باید از دو ماه قبل با او صحبت میشد، اما امروز بسیاری از مزدیدوزها با زحمت به دنبال سفارش هستند. بعضی واحدها به خاطر همین مزدیدوزها سرپا هستند چون هزینه کارگر نمیدهند
کارگاههایی که با نیروی مزدیدوز
زنده ماندند!
کمی دورتر نزدیک به تقاطع پل حافظ و خیابان جمهوری، وارد یک ساختمان شش طبقه میشویم که یک تریکوبافی شناخته شده و قدیمی در آن قرار دارد.
«بهنام» کارفرمای این کارگاه بزرگ که دو طبقه از این ساختمان را به انبار اختصاص داده، اندکی وضعیت بهتری دارد. او میگوید: قیمت مواد اولیه ما چند برابر شده و هزینه تولید ما چند برابر قیمت فروش سال قبل شده است. کالایی که تابستان امسال ۳۶۰هزار تومان فروخته میشد، امروز برای خود ما ۴۲۰هزار تومان درمیآید!
او تاکید کرد: «توانستم با وجود کاهش فروش، نیروهایم را حفظ کنم ولی وضعیت بسیار بد است طوریکه تنها ما که واحد بزرگی هستیم و بسیاری از تجهیزات ما مکانیزه و کامپیوتری است، زنده ماندیم و تعدیل نیرو نداشتیم. فروش ما نیز مانند بسیاری از همکارانمان در این مدت به یکسوم کاهش پیدا کرده» و با لبخند تلخی اضافه میکند: حال صنعت تریکو در ایران اصلا خوب نیست.
بهنام میگوید: تریکوبافیهایی که کار را جمع نکردند اغلب سفارشی ندارند و بیکار هستند. کارفرما در واقع از جیب میخورد و تولیدی ندارد. برخی کارگران خود را برای گرفتن بیمه بیکاری به خارج از محیط کار فرستادند. برخی که کارگرشان بیمه نبوده، هم عذرشان را خواستند.
او افزود: تولیدیهایی که ۳۰ یا ۴۰ سال سابقه دارند، دلشان نمیآید که از بازار خارج شوند و جمع کنند. قبلا اینطور بود که هر کارگری بعد از ۵ سال کار با پسانداز خودش در یک زیرپله، یک کارگاه کوچک دایر میکرد و با خرید یک چرخ یا ماشین بافت، کار خود را ادامه میداد و کارفرما میشد اما امروز تمامی این کارگاههای بسیار کوچک که روزی شاگردان ما بودند، جمع شدهاند.
تریکوبافیهایی که کار را جمع نکردند اغلب سفارشی ندارند و بیکار هستند. کارفرما در واقع از جیب میخورد و تولیدی ندارد. برخی کارگران خود را برای گرفتن بیمه بیکاری به خارج از محیط کار فرستادند. برخی که کارگرشان بیمه نبوده، هم عذرشان را خواستند
وی درباره شرایط نیروی کار گفت: امروزه بیشتر کارگران تریکوبافیها و تولیدکنندگان پوشاک «مزدیدوز» شدهاند. مزدیدوزها به ازای کار حقوق میگیرند و برخی در خانه کار میکنند. با وجود اینکه بسیاری رسمی نیستند و بیمه و مزایا ندارند اما به قدری کار زیاد بود که تا دو سال پیش برای دادن سفارش به یک مزدیدوز، باید از دو ماه قبل خبر میدادیم. امروز بسیاری از مزدیدوزها با زحمت به دنبال سفارش هستند. بعضی واحدها به خاطر همین مزدیدوزها سرپا هستند چون هزینه کارگر نمیدهند.
کار دیگری بلد بودم حتما میرفتم!
با «حسین» کارگر و استادکار همین تریکوبافی همکلام شدم. میگوید: «من خودم مزدیدوز هستم». عینک تهاستکانی و دستان پینهبستهاش معلوم میکند پای چرخ به این حال و روز افتاده است.
حسین میگوید: بعد از ۱۵ سال کار، خودم برای خودم بیمه رد میکنم. ساعت کار ما مشخص نیست. یعنی اگر کار باشد تا ۸ شب میمانیم و گاهی کار نیست و از صبح تا ۲ بعدازظهر هستیم و بیشتر از شش ساعت کار نمیکنیم. حقوقمان هم به نسبت کاری که تحویل میدهیم متفاوت است، گاهی ۱۵ میلیون است و گاهی تا ۲۵ میلیون تومان هم میرسد اما دیگر در این کار استاد شدم و توان رفتن به شغل دیگری ندارم! قبلا در این اتاق دو همکار دیگر داشتم که هر دو رفتند و الان من تنها ماندهام!
کمی بعد با «جعفر» که سرپرستی یک تریکوبافی قدیمی در نزدیکی پاساژ پلاسکو را برعهده دارد، صحبت کردم. اصرار داشت که به تهیه گزارش ادامه ندهم چون حرف و سخن همه فعالان بازار یکی است!
او تاکید میکند: در این یک سال بیش از ۵ نفر نیرو اخراج کردیم. امروز با چهار چرخ تریکودوزی یک نیرو داریم. قیمت مواد اولیه دو برابر شده و تولید به جایی نمیرسد و کار ما هم دیگر فایده ندارد!
متر جیبی خود را از زور خشم و ناامیدی روی زمین پرتاب کرد و گفت: شغل ما طوریست که برای مواد اولیه، کسی با چک کار نمیکند. برای هر خرید و فروشی باید در جا کارت بکشیم. اگر امیدی به اینکه مسئولی بشنود و کاری بکند بود، میماندیم! اما من فقط سرپرست کارگاه هستم. اگر کارگاه برای من بود، ۵ سال قبل جمع میکردم و میرفتم.
کاش میشد فرار کرد
مشغول صحبت با جعفر بودیم که «اکبر» مدیر کارگاه همسایه در همان ساختمان تجاری که یک کاپشندوزی زنانه کوچک دارد، ما را دید و وارد گفتوگو شد. او با عصبانیت و در عین حال بغض تلخی گفت: اگر میتوانستم در 50 سالگی کار دیگری یاد بگیرم، میرفتم اما پدرم ۴۰ سال است که کار پوشاک میکند و ما خانوادگی کارگاه را میگردانیم. هفته قبل کارگر ماهر ما با ۵ سال سابقه گذاشت و رفت. او در واقع به شهرشان فرار کرد! چیزی نگفت اما دلیلش را میدانیم. کاش ما هم میتوانستیم مثل کارگرمان فرار کنیم!
اکبر در پایان گفت: امروز خودم و دو برادر و پدرم در این کارگاه باقی ماندیم و هیچ کارگری نداریم. اگر امروز بخواهم کار را جمع کنم، باید در سن ۴۵ سالگی تازه مکانیکی خودرو یاد بگیرم و شاگردی کنم. دیروز برادرم میگفت که کاش انبار خالیمان را اجاره بدهیم تا بتوانیم کارگاه را سر پا نگه داریم. این برای من و پدرم خیلی دردناک است!
دیدگاه تان را بنویسید