مسافر لسآنجلس، جامانده در ایستگاه ناگویا!
از عرش به فرش!
نازنین دشتی
فوتبال، بیرحمترین و در عین حال دراماتیکترین صحنه نمایش انسانی است؛ جایی که فاصله عرش تا فرش، گاهی به کوتاهی یک پرواز چند ساعته یا یک تصمیم تاکتیکی روی نیمکت است. در تاریخ فوتبال ایران، کم نبودهاند استعدادهای نابی که چون شهابسنگی درخشان در آسمان تاریک لیگ برتر ظاهر شدند، چشمها را خیره کردند و پیش از آنکه کسی فرصت کند نامشان را به خاطر بسپارد، در غبار فراموشی و تصمیمات عجیب گم شدند. اما داستان امیرحسین محمودی، وینگر ۲۰ساله و پدیده باشگاه پرسپولیس، از جنس دیگری است. قصه او، روایتی است از یک پارادوکس بزرگ؛ روایتی از پسری که راه صد ساله را در یک شب طی کرد، اما حالا در هزارتوی ترافیک ستارگان و منطق بیرحم مربیان، به دنبال راهی برای بازگشت به نقطه شروع میگردد.
تولد یک ستاره در روزهای پیش از طوفان
برای درک بهتر این معمای پیچیده، باید به نیمه دوم فصل گذشته بازگردیم. پرسپولیس اوسمار ویرا، درگیر رقابتی نفسگیر برای فتح جام بود. در آن روزها که استرس و فشار روی سکوها و نیمکت سرخپوشان به اوج خود رسیده بود، یک نام جدید به ترکیب اضافه شد؛ امیرحسین محمودی. بازیکنی که از ابتدای فصل، طعم تلخ نیمکتنشینیهای سریالی را چشیده بود، ناگهان در روزهایی که پیش از وقوع جنگ و اتفاقات غیرمنتظره به حساب میآمد، به میدان فراخوانده شد. اوسمار، مربی برزیلی که ذاتا به تکنیک و سرعت علاقه داشت، چیزی در ساقهای این جوان دید که دیگران ندیده بودند. محمودی تنها پنج بار پیراهن پرسپولیس را در آن مقطع به تن کرد؛ مجموعا کمتر از ۴۰۰دقیقه حضور در مستطیل سبز. اما همین زمان محدود کافی بود تا او با یک گل تماشایی و یک پاسگل حیاتی، خود را به عنوان یک وینگر خوشتکنیک، سریع و ویرانگر معرفی کند. سکوها خیلی زود نام او را زمزمه کردند. او میانبر زده بود؛ بدون آنکه پلههای فرسایشی تیمهای پایه ملی را طی کند، مستقیما به قلب یکی از بزرگترین تیمهای آسیا نفوذ کرده بود.
بلیت طلایی لسآنجلس و معمای قلعهنویی
آنچه در ادامه رخ داد، مرزهای شگفتی را جابهجا کرد. امیر قلعهنویی، سرمربی تیم ملی ایران که همواره به استفاده از بازیکنان باتجربه و میداندیده شهرت داشت، در اقدامی که دهان تمام منتقدان و تحلیلگران ورزشی را باز نگه داشت، پدیده ۴۰۰دقیقهای پرسپولیس را به اردوی تیم ملی بزرگسالان فراخواند. این دعوت، یک شوک بزرگ به اکوسیستم فوتبال ایران بود. محمودی نهتنها دعوت شد، بلکه در سه دیدار تدارکاتی و مهم پیش از جامجهانی ۲۰۲۶ مقابل تیمهای ملی کاستاریکا، گامبیا و مالی به میدان رفت. پوشیدن پیراهن تیم ملی در کنار ستارگانی که سالها در اروپا درخشیده بودند، برای جوانی با این سطح از تجربه باشگاهی، شبیه به یک رویای هالیوودی بود. اما نقطه اوج این درام در زمان اعلام لیست نهایی جامجهانی رقم خورد. با وجود اینکه نام محمودی در لیست نهایی و رسمی بازیکنان اعزامی قرار نگرفت، اما با اصرار و موافقت شخص امیر قلعهنویی، او به عنوان یکی از همراهان ویژه تیم ملی، مسافر ایالات متحده شد. حضور امیرحسین محمودی در لسآنجلس، در قلب بزرگترین تورنمنت ورزشی جهان، موجی از انتقادات سنگین را روانه کادرفنی تیم ملی کرد. رسانهها، کارشناسان و هواداران میپرسیدند:«چگونه بازیکنی که حتی یک فصل کامل در لیگ برتر فیکس نبوده، به جای جوانان آماده و مستعد دیگر تیمها، مسافر جام جهانی شده است؟» این پرسشی بود که بیپاسخ ماند، اما برای محمودی، این سفر به معنای لمس بالاترین سطح فوتبال جهان بود؛ تجربهای که میتوانست او را به یک فوقستاره تبدیل، یا زیر بار انتظارات خرد کند.
بازگشت به تهران، سقوط به انتهای نیمکت
با پایان جامجهانی و بازگشت کاروان فوتبال ایران، انتظار میرفت امیرحسین محمودی با اعتماد به نفسی مضاعف و تجربهای بینالمللی، به مهرهای کلیدی در پرسپولیس تبدیل شود. اما واقعیت لیگ برتر فوتبال ایران، به مراتب بیرحمتر از رویاهای هالیوودی است. پرسپولیس فصل جدید، با تغییرات کادرفنی و روی کار آمدن مهدی تارتار، آرایش و تفکرات جدیدی به خود گرفته بود. تارتار، مربی عملگرایی که به ساختارهای دفاعی مستحکم و استفاده از مهرههای اثباتشده اعتقاد دارد، با ترافیکی وحشتناک در خط هافبک و وینگرهای تیمش مواجه بود. در تفکرات تارتار، نامهای بزرگی چون اوستون اورونوف ازبکستانی، تیوی بیفومای باتجربه، محمدمهدی محبی و محمد عمری، در اولویت قرار داشتند. در این رقابت گلادیاتوری برای حضور در ترکیب اصلی، مسافر لسآنجلس قافیه را باخت. آمار او در فصل جدید به شکلی تراژدیک افت کرد: تنها دو بازی و مجموعا ۱۰دقیقه حضور در زمین! چهار دقیقه بازی مقابل شمسآذر قزوین و ۶دقیقه در نبرد سنگین برابر تراکتور. بازیکنی که تا چند ماه پیش در اردوهای تیم ملی مقابل تیمهای لاتین و آفریقایی عرضاندام میکرد، حالا حتی نمیتوانست مجموع دقایق بازی خود در پرسپولیس را از مرز ۴۰۰دقیقه عبور دهد. او به یک زندانی در نیمکت تیم باشگاهیاش تبدیل شده بود؛ جوانی پر از استعداد که زیر سایه نامهای بزرگتر و تفکرات محتاطانه، در حال پژمرده شدن بود.
غایب بزرگ ناگویا و منطق سرد
در حالی که محمودی درگیر بحران هویت در رده باشگاهی بود، امیدها به تیم ملی زیر ۲۳سال (تیم امید) دوخته شد. شاگردان حسین عبدی در حال آمادهسازی برای حضور در بازیهای آسیایی ناگویا در ژاپن بودند. پس از لغو اردوی تایلند و تمرکز تمرینات در تهران پس از هفته ششم لیگ، لیست نفرات اعزامی به ژاپن منتشر شد. همه منتظر بودند نام امیرحسین محمودی را به عنوان کاپیتان نانوشته یا ستاره اصلی تیم امید ببینند؛ بازیکنی که تجربه حضور در اردوی جامجهانی را داشت، قطعا باید ستاره تیم المپیک ایران میبود. اما نام او در لیست نبود! غیبت او به بمب خبری تبدیل شد. چگونه بازیکنی که برای تیم ملی بزرگسالان به میدان رفته، برای تیم امید کوچک یا نامرئی به نظر رسیده است؟ پاسخ حسین عبدی، سرمربی تیم امید، آب یخی بود بر پیکره این رویا. عبدی با منطقی سرد، حرفهای و غیرقابل انکار گفت:«من باید بازیکن را در زمین ببینم تا او را دعوت کنم. وقتی بازیکنی در میدان حضور ندارد و بازی نمیکند، چطور میتوانم او را به اردوی ملی فرا بخوانم؟» این استدلال، هرچند تلخ، اما آینهای از واقعیت بود. فوتبال با گذشته کار ندارد، فوتبال در حال زندگی میکند. عبدی به درستی نشان داد که رزومه و سفرهای خارجی، نمیتواند جایگزین آمادگی مسابقه شود. بازیکنی که در طول یک فصل تنها ۱۰دقیقه به توپ ضربه زده، حتی اگر مستعدترین جوان قاره باشد، ریتم مسابقه را از دست داده است. بدین ترتیب، پسری که پرواز فرستکلاس به آمریکا را تجربه کرده بود، از قطار مسافران ناگویا جا ماند.
در جستوجوی زمان از دسترفته
داستان امیرحسین محمودی، یک کیس بینظیر در فوتبال ایران است. این ماجرا نشان میدهد که چگونه پرتاب کردن زودهنگام یک استعداد به بالاترین سطح، بدون آنکه فوندانسیون روانی و باشگاهی او شکل گرفته باشد، میتواند نتیجهای معکوس به همراه داشته باشد. دعوت عجیب قلعهنویی، شاید با نیت پشتوانهسازی صورت گرفت، اما در عمل، سطح توقعات از محمودی را به حدی بالا برد که نیمکتنشینی در پرسپولیس برای او به یک شکست روانی سنگین تبدیل شد. از سوی دیگر، مهدی تارتار نیز با توجه به فشار نتیجهگیری در تیمی مانند پرسپولیس، حق دارد که روی نامهای مطمئنتر قمار کند. حالا محمودی در یک برزخ فوتبالی گرفتار است؛ برزخی میان یک استعداد اثباتنشده و یک ستاره افولکرده. او به وضوح بازیکن خوشتکنیکی است، سرعت ویرانگری دارد و پتانسیل تبدیل شدن به یکی از بهترینهای ایران را داراست، اما استعداد بدون استمرار، در فوتبال حرفهای هیچ ارزشی ندارد. راز سر به مهر این پدیده، اکنون در دستهای خود اوست. آیا او تسلیم این تناقضهای عجیب خواهد شد و نامش در کنار دهها استعداد سوخته دیگر ثبت میگردد؟ یا با جنگندگی در تمرینات، تفکرات مهدی تارتار را تغییر داده و دوباره راهی برای بازگشت به مستطیل سبز پیدا میکند؟ زمان، تنها داور عادلی است که سرنوشت این وینگر جوان را در مستطیل سبز به قضاوت خواهد نشست؛ پسری که حالا باید فراموش کند روزگاری در لسآنجلس قدم زده و با تمام وجود بجنگد تا شاید روزی، در استادیومی دیگر، دوباره نامش را فریاد بزنند.
دیدگاه تان را بنویسید