بر باد رفته

نازنین دشتی 

بیست‌و‌چهار سال زمان کمی نیست؛ برای یک انسان، معادل گذر از خامی کودکی به پختگی جوانی است و برای یک ملت عاشق فوتبال، ۲۴ سال یعنی یک عمر انتظار، یک عمر خیره شدن به صفحه تلویزیون و حسرت خوردن برای جای خالی پرچمی که سرخی‌اش با هلال و ستاره‌ای مغرور، قلب‌ها را به تسخیر خود درمی‌آورد. از آن روزهای درخشان و حماسی در اوایل هزاره جدید که فوتبال ترکیه بر بام جهان بوسه می‌زد، تا به امروز، نسل‌های زیادی آمدند و رفتند. کودکان آن روزها، حالا پدرانی شده بودند که دست فرزندان‌شان را می‌گرفتند تا با هم شاهد بازگشت شکوهمندانه تیم ملی کشورشان به بزرگ‌ترین فستیوال فوتبال جهان باشند. وقتی وینچنزو مونتلا، با آن آرامش و کاریزمای خاص خودش، سکان هدایت این کشتی طوفان‌زده را به دست گرفت، بذر امید در دل کوچه‌پس‌کوچه‌های استانبول، از تکسیم تا کادیکوی و در تمام قهوه‌خانه‌های آنکارا و ازمیر جوانه زد. این ترکیه با تمام تیم‌های سالیان اخیر تفاوت داشت. این‌بار، آنها توریست نبودند؛ آنها مجموعه‌ای از الماس‌های تراش‌خورده و استعدادهای نابی بودند که آمده بودند تا تاریخ را از نو بنویسند. اما افسوس که مستطیل سبز، گاهی بی‌رحم‌ترین بوم نقاشی برای رویاهای یک ملت است. 

جام‌جهانی، تورنمنت بی‌رحمی است. جایی نیست که بتوانی در آن اشتباه کنی و به امید فردا بنشینی. جام‌جهانی، ضیافت ثانیه‌هاست. تیمی که با آن همه شور و حرارت، با چمدان‌هایی پر از امید و دعای میلیون‌ها عاشق راهی مسابقات شده بود، در همان گام‌های نخست دچار یک فلج تاکتیکی و روحی عمیق شد. تقابل با استرالیا و پاراگوئه، روی کاغذ تنها دو مسابقه فوتبال بود، اما در عمل به سیاه‌چاله‌ای تبدیل شد که تمام انرژی، خلاقیت و جسارت شاگردان مونتلا را در خود بلعید. در آن دقایق نفس‌گیر و عذاب‌آور، گویی زمان برای بازیکنان ترکیه متوقف شده بود. پاهایی که باید زمین را می‌شکافتند، با وزنه‌ای از استرس و ناباوری قفل شده بودند. تیمی که به فوتبال هجومی، روان و پرشور خود می‌بالید، در پیله‌ای از سردرگمی گرفتار شد. حسرت بزرگ این نبود که آنها حریفان قدرتمندی داشتند؛ حسرت ویرانگر این بود که ترکیه، در برابر این رقبا، حتی سایه‌ای از آن تیم مخوف و جذاب همیشگی نبود. تماشاگرانی که با صورت‌های رنگ‌آمیزی شده و گلوهایی پاره از فریاد، سکوها را به تسخیر خود درآورده بودند، با چشمانی ناباور به ساق‌های خسته بازیکنان‌شان خیره ماندند. آنها می‌دیدند که رویای ۲۴ ساله‌شان، نه با یک مبارزه جانانه، بلکه در سکوتی مرگبار و با دستانی بسته در حال فروپاشی است. هیچ چیز دردناک‌تر از آن نیست که بدانی چقدر قدرتمندی، اما نتوانی حتی قطره‌ای از آن قدرت را به نمایش بگذاری.

دردناک‌ترین پرده از این نمایش تلخ، نگاه کردن به چهره تک‌تک بازیکنانی است که هر کدام برای خود یک ارتش تک‌نفره بودند. این تیم، مجموعه‌ای از بازیکنان معمولی نبود؛ این یک نسل طلایی بود که قرار بود نامش در تاریخ جاودانه شود. اما سرنوشت، بازی تلخی برای ستارگان ترک تدارک دیده بود. آردا گولر، پسر طلایی برنابئو؛ او قرار بود راوی قصه‌های شیرین این جام باشد. پسری با استعدادهای ماورایی که هر لمس توپش بوی جادو می‌داد. تماشای چهره مستاصل او در میان مدافعان حریف، شبیه به تماشای پرنده‌ای بود که در قفسی از تاکتیک‌های اشتباه و فشارهای روانی گرفتار شده است. جام‌جهانی برای آردا می‌توانست سکوی پرتابی به سوی بی‌نهایت باشد، اما به کلاس درسی بی‌رحمانه و پر از بغض تبدیل شد. آلپر ییلماز، موتور خاموش‌نشدنی؛ بازیکنی که با استارت‌های انفجاری و تعصب مثال‌زدنی‌اش می‌توانست هر خط دفاعی را به زانو درآورد. در آن روزهای شوم، دویدن‌های بی‌امان آلپر بیش از آنکه شبیه به حملاتی زهرآگین باشد، شبیه به دست و پا زدن در باتلاقی بود که هرچه بیشتر در آن تلاش می‌کردی، بیشتر فرو می‌رفتی. کان آیهان، صخره‌ای در میان طوفان؛ بازیکنان باتجربه‌ای مثل او، ستون فقرات تیم بودند. نگاه‌های حسرت‌بار کان به تابلو نتایج، آینه‌ای تمام‌نما از درد یک ملت بود. او با تمام وجود جنگید تا شیرازه تیم از هم نپاشد، اما گاهی تلاش یک نفر برای جلوگیری از فروریختن یک آوار عظیم، کافی نیست. این ستاره‌های جذاب، شایسته آن بودند که تا هفته‌های پایانی جام در صفحه تلویزیون‌ها بدرخشند. آنها باید در مراحل حذفی دلبری می‌کردند، اما خیلی زودتر از آنچه هر بدبینی تصور می‌کرد، مجبور شدند بلیت بازگشت به خانه را رزرو کنند.

داستان حذف ترکیه، دراماتیک‌ترین پایان‌بندی ممکن را داشت. وقتی به ایستگاه آخر و نبرد با ایالات متحده آمریکا رسیدند، دیگر نه امیدی برای صعود باقی مانده بود و نه معجزه‌ای در کار بود. همه چیز تمام شده بود؛ سند حذف این تیم پیش از به صدا درآمدن سوت آغاز بازی آخر، امضا شده بود. اما فوتبال، زبانی عجیب برای بیان احساسات دارد. در همان مسابقه‌ای که دیگر هیچ ارزش جدولی نداشت، ناگهان طلسم شکست. بغض فروخورده تیم ملی ترکیه در مستطیل سبز ترکید. آنها به یاد آوردند که چه تیمی هستند. ستاره‌هایی که در دو نبرد قبلی در خوابی عمیق فرو رفته بودند، ناگهان بیدار شدند و همان فوتبال مسحورکننده‌ای را به نمایش گذاشتند که تمام دنیا انتظارش را می‌کشید. آنها جنگیدند، خلق کردند و نشان دادند که چه پتانسیل عظیمی در دل این تیم نهفته است. اما این بیداری، نوشدارویی بود پس از مرگ سهراب. هر حرکت زیبا، هر پاس دقیق و هر فریاد شادی پس از موفقیت در این بازی، مانند خنجری بود که بیشتر در قلب هواداران فرو می‌رفت. پیروزی در بازی آخر، مرهم نبود؛ نمکی بود روی زخمی باز. این برد به همه نشان داد که ترکیه چه تیم قدرتمندی بود و چقدر مفت و ارزان، رویای خودش را در بازی‌های گذشته به حراج گذاشت.

سوت پایان آخرین بازی که به صدا درآمد، هیچ‌کس نمی‌دانست باید بخندد یا گریه کند. بازیکنان روی چمن افتاده بودند. آنها پیروز شده بودند، اما احساس می‌کردند بزرگ‌ترین بازنده‌های جهان‌اند. در چشمان آردا، در نگاه خسته کان آیهان و در سکوت سنگین مونتلا، یک جمله مشترک موج می‌زد؛ ما می‌توانستیم، ما باید بیشتر می‌ماندیم. تماشاگران ترکیه‌ای حاضر در ورزشگاه، با چشمانی اشک‌بار ایستادند و تیم‌شان را تشویق کردند. آنها به تیمی ادای احترام کردند که قربانی بی‌تجربگی و فشار روانی خودش شد. تیمی که وقتی فهمید چگونه باید پرواز کند که دیگر بال‌هایش را چیده بودند. حذف ترکیه از این جام‌جهانی، یک شکست ساده ورزشی نیست؛ یک تراژدی تمام‌عیار در تاریخ فوتبال این کشور است. آنها ۲۴ سال صبر کردند تا این ستاره‌های درخشان را در بزرگ‌ترین آوردگاه جهان ببینند، اما این ضیافت خیلی زود به پایان رسید. ترکیه به خانه برگشت، در حالی که می‌دانست یکی از جذاب‌ترین تیم‌های جام بود. حالا، کوچه‌های استانبول دوباره به سکوت فرو رفته‌اند. پیراهن‌های سرخ و سفید به کمدها بازگشته‌اند و میلیون‌ها هوادار، با قلبی شکسته و ذهنی پر از «ای کاش‌ها»، باید دوباره روزها را بشمارند. آیا این نسل طلایی می‌تواند از خاکستر این اندوه دوباره برخیزد؟ زمان، این قاضی بی‌رحم، پاسخ را خواهد داد.