الیور گلاسنر و پایان باشکوه یک سمفونی اروپایی
در سلهرستپارک پر پرواز
نازنین دشتی
فوتبال در نابترین حالت خود، چیزی فراتر از یک ورزش است؛ یک کارخانه بیوقفه برای تولید رویا، یک تئاتر بینقص از اشکها، لبخندها و حماسههایی که تا نسلها در سینه هواداران حبس میشود. درست در روزگاری که فوتبال مدرن در چنگال بیرحم ابرقدرتهای ثروتمند و مالکان متمول گرفتار شده است، گاهی از گوشهوکنار این مستطیل سبز، قصهای جوانه میزند که بوی اصالت میدهد. هفته گذشته، وقتی سوت پایان فینال لیگ کنفرانس اروپا در آسمان شب طنینانداز شد، یکی از همین قصههای ناب و دستنخورده به نقطه اوج خود رسید. کریستالپالاس، تیمی از محلههای کارگری جنوب لندن، جام قهرمانی اروپا را بالای سر برد. اما قهرمان اصلی این تراژدی شیرین، مردی بود که در کنار خط طولی زمین، با آرامشی عجیب و نگاهی نافذ، به شاهکار خود خیره شده بود؛ الیور گلاسنر. مرد اتریشی، کسی که با یک کارنامه رویایی و پس از فتح قلهای که برای عقابهای لندنی تا پیش از این تنها یک سراب بود، تصمیم گرفت در اوج خداحافظی کند و سلهرستپارک را با کولهباری از خاطرات طلایی ترک گوید. رفتن او نه یک فرار، که یک خروج شاهانه بود؛ پایانی دراماتیک بر یک رنسانس فراموشنشدنی.
برای درک بزرگی کاری که گلاسنر در کریستالپالاس انجام داد، باید به روزهای پیش از او بازگردیم. سلهرستپارک سالها به نماد بقا در لیگ برتر انگلیس تبدیل شده بود. تیمی که هوادارانش در ابتدای هر فصل، نه به رتبههای بالای جدول، که به فاصله تیمشان با منطقه سقوط نگاه میکردند. ساختار تیمی پالاس، بر پایه دفاع صرف و استفاده از تکموقعیتها بنا شده بود. یک روزمرگی خاکستری که سقف آرزوهای هواداران پرشور جنوب لندن را کوتاه و کوتاهتر کرده بود. اما وقتی الیور گلاسنر پا به لندن گذاشت، با خود نسیمی از تغییر آورد. او مربیای نبود که به حداقلها راضی شود. گلاسنر که پیش از این با آینتراخت فرانکفورت طعم شیرین فتح لیگ اروپا را چشیده بود، میدانست که چگونه باید ژن قهرمانی را به کالبد یک تیم متوسط تزریق کند. او در همان روزهای نخست، ذهنیت ترسخورده بازیکنان را هدف قرار داد. پیام او واضح بود؛ ما دیگر برای نباختن بازی نمیکنیم؛ ما به زمین میرویم تا پادشاهی کنیم. تغییر دیانای (DNA) یک باشگاه سنتی انگلیسی، نیازمند زمان، شجاعت و البته یک نبوغ تاکتیکی بینظیر بود؛ چیزی که مرد اتریشی به وفور در چنته داشت. او به جای آنکه بازیکنان را در قفس تاکتیکهای تدافعی حبس کند، به آنها بالهایی برای پرواز داد و عقابهای خفته لندن را بیدار کرد.
از منظر فنی و تاکتیکی، کاری که گلاسنر با پالاس کرد، باید در کلاسهای مربیگری تدریس شود. او سیستم پایه تیم را دگرگون ساخت و با استقرار یک آرایش ۳-۴-۲-۱ مدرن و شناور، کریستالپالاس را به یکی از زهردارترین تیمهای اروپا در فاز انتقال (Transition) تبدیل کرد. گلاسنر به خوبی میدانست که برای رقابت با تیمهایی که مالکیت توپ را در اختیار دارند، باید به سلاح پرسینگ متقابل (Gegenpressing) مجهز شد. زیر نظر او، خط حمله و هافبک پالاس به اولین خط دفاعی تیم تبدیل شدند. بازیکنانی که تا پیش از آن به عقبنشینی عادت داشتند، حالا مانند گرگهایی گرسنه، در یکسوم دفاعی حریف خیمه میزدند و با بازپسگیری سریع توپ، دفاع رقبا را ویران میکردند. احیای ستارههایی چون ژان-فیلیپ ماتتا و ابرچی ازه و شکوفایی استعداد نابی به نام آدام وارتون در میانه میدان، از شاهکارهای گلاسنر بود. ماتتا زیر نظر او به یک مهاجم هدف تمامعیار و بیرحم تبدیل شد که هر توپی را در محوطه جریمه به یک کابوس برای دروازهبانان بدل میکرد. ازه با آزادی عملی که از گلاسنر دریافت کرده بود، به رهبر ارکستر حملات پالاس تبدیل شد؛ بازیکنی که با هر لمس توپ، هارمونی زیبایی از هنر و تکنیک را به نمایش میگذاشت. پالاس دیگر آن تیم قابلپیشبینی نبود. آنها به تیمی تبدیل شده بودند که میتوانستند در کسری از ثانیه، از یک حالت دفاعی منسجم، به یک حمله رعدآسا و مرگبار تغییر شکل دهند.
لیگ کنفرانس اروپا، برای تیمی مثل کریستالپالاس، تنها یک تورنمنت درجهسوم اروپایی نبود؛ بلکه دروازهای بود رو به جاودانگی. گلاسنر از همان روز اول به شاگردانش فهماند که این رقابتها، مسیر میانبر آنها برای ثبتشدن در تاریخ است. سفرهای طولانی به شرق اروپا، بازی در ورزشگاههای ناشناخته و تقابل با تیمهایی که با چنگ و دندان میجنگیدند، هرگز نتوانست تمرکز این ارتش لندنی را برهم بزند. در مسیر رسیدن به فینال، پالاس بارها نشان داد که از نظر ذهنی تا چه حد رشد کرده است. آنها در بازیهایی که عقب میافتادند، تسلیم نمیشدند و تا آخرین ثانیهها برای بازگشت میجنگیدند. هواداران کریستالپالاس که سالها در حسرت یک شب بزرگ اروپایی سوخته بودند، حالا پنجشنبهشبها را به جشنی باشکوه در سلهرستپارک تبدیل میکردند. صدای طبلها و سرودهای آنها، در سراسر اروپا شنیده میشد. اما نقطه عطف این داستان، هفته گذشته رقم خورد. شب فینال، جایی که فشار، استرس و انتظارات به بالاترین حد خود رسیده بود. گلاسنر در کنار خط با همان کت همیشگی و چهرهای که هیچ اثری از اضطراب در آن دیده نمیشد، تیمش را رهبری کرد. او میدانست که شاگردانش از نظر تاکتیکی و روانی آماده این نبرد بزرگ هستند و وقتی سوت پایان به صدا درآمد و پالاس رسما قهرمان لیگ کنفرانس شد، بغض فروخورده چندینساله جنوب لندن ترکید. تصاویری از گریههای شوق هواداران پیر و جوانی که هرگز فکر نمیکردند چنین روزی را به چشم ببینند، به یکی از نمادینترین قابهای تاریخ این باشگاه تبدیل شد.
اما درست در روزهایی که هواداران پالاس در رویای ساختن یک سلسله قدرتمند با گلاسنر به سر میبردند، خبری شوکهکننده فوتبال انگلیس را لرزاند. الیور گلاسنر، مردی که معمار این موفقیت تاریخی بود، اعلام کرد که ماموریتش در سلهرستپارک به پایان رسیده است. او تصمیم گرفت با کارنامهای درخشان، تیمی منسجم و یک جام نقرهای اروپایی، از کریستالپالاس جدا شود. فراموش نکنیم این مربی در سالهای گذشته یک جام حذفی و یک جام خیریه هم برای پالاسیها آورد تا تاریخ باشگاه را در کل دگرگون کند. در دنیای امروز فوتبال که مربیان پس از کسب یک جام به دنبال قراردادهای نجومی و تضمینهای چندساله هستند، تصمیم گلاسنر شبیه به یک خودکشی حرفهای به نظر میرسید. اما برای کسانی که روح بزرگ این مرد اتریشی را میشناسند، این یک تصمیم کاملا منطقی بود. گلاسنر هنرمندی است که تابلوی نقاشیاش را تکمیل کرده بود؛ او نمیخواست با ماندن بیدلیل، حتی یک لکه کوچک بر روی این بوم بینقص بیندازد. خروج او در اوج محبوبیت و افتخار، از او یک اسطوره ابدی در تاریخ کریستالپالاس ساخت. او رفت، پیش از آنکه انتظارات فرساینده فصلهای آینده، شیرینی این قهرمانی را به کام هواداران تلخ کند. گلاسنر نشان داد که گاهی بزرگترین هنر یک مربی، دانستن زمان دقیق رفتن است.
امروز، الیور گلاسنر دیگر روی نیمکت سلهرستپارک نمینشیند. اما میراثی که او برای این باشگاه به جا گذاشته، بسیار فراتر از آن جام درخشانی است که در موزه باشگاه قرار گرفته. او به کریستالپالاس شخصیتی داد که سالها در جستجوی آن بود. او به پسران جوان آکادمی نشان داد که پوشیدن پیراهن این تیم، به معنای جنگیدن برای قهرمانی در اروپاست، نه دستوپا زدن برای فرار از سقوط. نام الیور گلاسنر، حالا با حروف طلا در تاریخ جنوب لندن حک شده است. مربی متفکر، جسور و بیادعایی که آمد، رویاها را به واقعیت تبدیل کرد و سپس در میان تشویقهای ایستاده هزاران هوادار عاشق، در افق ناپدید شد. کریستالپالاس تا همیشه مدیون مردی خواهد بود که به عقابها یادآوری کرد آسمان اروپا، برای پرواز آنها هرگز کوچک نیست. کلاهها را به احترام الیور گلاسنر از سر برمیداریم؛ معمار روزهای روشن، خالق زیباترین پایانبندی و مردی که نامش در قلب سلهرستپارک برای همیشه خواهد تپید.
دیدگاه تان را بنویسید