فصل رئالیها به بدترین شکل ممکن به پایان رسید
سقوط در مونیخ
بحران هویت اکنون، رئالمادرید با یک واقعیت وحشتناک روبهروست؛ فصلی که با رویاهای چندگانه و رونمایی پرزرقوبرق از ژابی آلونسو و خریدهایش آغاز شد، حالا در ماه آوریل به پایان رسیده است. اختلاف ۹امتیازی با بارسلونا آماده در صدر جدول لالیگا، جبرانناپذیر به نظر میرسد. شکستهای بدموقع مقابل تیمهایی چون مایورکا، نشان داد که این تیم از نظر ذهنی و انگیزشی برای رقابت ماراتنگونه لیگ داخلی، فرسوده شده است. اما سرنوشت رئالمادرید چه خواهد شد؟ این باشگاه، یک موجود زنده است که از بحرانها تغذیه میکند تا قدرتمندتر بازگردد، اما بازسازی این ویرانه، نیازمند تصمیماتی بیرحمانه و بنیادین است. اولین ترکش این فاجعه، قطعا به آربلوا برخورد خواهد کرد. پرز به دنبال نامی خواهد رفت که بتواند اتوریته و نظم را به رختکنی که پر از منیتها و ستارههای بزرگ است، بازگرداند. مادرید به مربیای نیاز دارد که بتواند از امباپه، وینیسیوس، بلینگام و گولر، یک تیم بسازد، نه یک کلکسیون لوکس از بازیکنان گرانقیمت. اخراج کاماوینگا نمادی از استیصال خط میانی رئال بود. پس از پایان دوران باشکوه کروس و مودریچ، رئال هنوز نتوانسته است آن ریتم آرامشبخش و کنترلگر را در میانه میدان بازتولید کند. آنها دوندگان خوبی دارند، اما مغز متفکر ندارند. در تابستان پیش رو، پرز باید سیاست خرید مهاجمان پرزرقوبرق را متوقف کند و تمرکزش را روی ترمیم قلب دفاعی و مهندسی خط هافبک بگذارد. فراتر از مسائل تاکتیکی، رئالمادرید باید روح خود را بازیابی کند. در سالهای اخیر، این تیم همواره با اتکا به جادوی برنابئو و بازگشتهای احساسی زنده مانده بود. اما در مونیخ ثابت شد که معجزه، همیشه رخ نمیدهد. فوتبال نیازمند ساختار، برنامه و استقامت روانی ۹۰دقیقهای است. مادریدیها باید یاد بگیرند که نمیتوان همیشه روی لبه پرتگاه راه رفت و انتظار داشت که دست نامرئی تاریخ، آنها را نجات دهد. رئالمادرید از لیگ قهرمانان حذف شد. لالیگا را باخت. پروژه کهکشانی جدید، با یک شکست مهیب مواجه شد. در راهروهای برنابئو، اکنون سکوتی سنگین حکمفرماست؛ سکوتی که صدای خرد شدن غرور یک امپراتوری را در خود پنهان کرده است. کیلیان امباپه به سقف شیشهای فوتبال خیره مانده و میداند که استعداد او به تنهایی کافی نیست. ادواردو کاماوینگا احتمالا شبها با کابوس اخراج دقیقه۸۶ از خواب میپرد. و آلوارو آربلوا، مردی که میخواست تاریخساز شود، حالا در حال جمع کردن وسایلش از دفتری است که دیگر به او تعلق ندارد. جهنم مونیخ، نقطه پایانی بر یک فصل پر از توهم و اشتباه بود. اما تاریخ فوتبال به ما یادآوری میکند که رئالمادرید، ققنوسی است که به خاکستر شدن عادت دارد. آنها خواهند سوخت، درد خواهند کشید و تاوان خواهند داد تا شاید در فصلی دیگر، با درس گرفتن از زخمهای عمیق کاماوینگاها و آربلواها، دوباره بر فراز اروپا پرواز کنند. تا آن زمان، فوتبال اروپا میتواند نفس راحتی بکشد؛ پادشاه مرده است، زنده باد پادشاه جدید.
آریا طاری
صبح روز بعد از فاجعه، خورشید بر فراز مادرید با شرمندگی طلوع کرد. در خیابانهای منتهی به سانتیاگو برنابئو، دیگر خبری از آن غرور همیشگی، آن سینههای سپرکرده و آن نگاههای از بالا به پایین نبود. هوای پایتخت اسپانیا، بوی خاکستر میداد؛ خاکستر رویاهایی که در جهنم آلیانتس آرهنا، در عرض چند دقیقه شوم و نفرینشده، به باد رفت.
شکست چهار بر سه در مونیخ (و 6 بر چهار در مجموع)، صرفا یک حذف تلخ از لیگ قهرمانان اروپا نبود؛ این فروریختن یک ایدئولوژی بود. این صدای خرد شدن استخوانهای تیمی بود که زیر بار توقعات بیرحمانهی خود، کمر خم کرد. رئالمادرید، نماد مقاومت در شبهای اروپایی، تیمی که تاریخش با واژه «بازگشت» گره خورده است، در مونیخ نه به بایرن که به شیاطین درونی خودش باخت. این یادداشت، کالبدشکافی یک فروپاشی دراماتیک است؛ واکاوی تیمی که ستارگانش در آسمان میدرخشیدند، اما پاهایش در باتلاق واقعیت گیر کرده بود.
گیوتین کاماوینگا
برای درک عمق فاجعه مونیخ برای مادریدیها، باید به سراغ آن لحظه مهلک رفت؛ به نقطه صفر مرزی فروپاشی. تا دقیقه۸۶، رئالمادرید با نتیجه سه بر دو پیش بود. طرح تاکتیکی آلوارو آربلوا، با وجود تمام انتقادات، تا آن لحظه شبیه به یک شاهکار بینقص کار میکرد. آردا گولر با دبل خیرهکنندهاش، نقش یک قاتل خاموش را بازی کرده بود و رئال، با چنگ و دندان از اندوختهاش دفاع میکرد. استرس، چونان طنابی ضخیم، گلوی مونیخ را میفشرد و به نظر میرسید پادشاه در حال بازگشت به تخت سلطنت است.
اما در فوتبال، فاصله بین «حماسه» و «سقوط»، گاهی کمتر از یک ثانیه است. ادواردو کاماوینگا، جوان درخشانی که در میانه میدان همواره نماد ظرافت و قدرت بود، ناگهان تسلیم فشار خردکننده ماشین بیرحم فوتبال مدرن شد. یک تکل ساده در زمین حریف و بعد حمل بیمورد توپ برای چند ثانیه کوتاه، نه یک خطای تاکتیکی که یک خودکشی ذهنی بود. وقتی کارت زرد دوم و سپس کارت قرمز از جیب داور خارج شد، سکوتی مرگبار نیمکت رئال را فرا گرفت. آن کارت قرمز، صرفا خروج یک بازیکن نبود؛ پاره شدن شریان حیاتی تیمی بود که ۹۰دقیقه با آخرین قطرات توانش جنگیده بود. فوتبال، در بیرحمانهترین فرم خود، نشان داد که چگونه روان خسته یک جوان در زیر فشارهای میلیاردی صنعت ورزش، میتواند در یک لحظه تسلیم شود.
کاماوینگا با چشمانی اشکبار زمین را ترک کرد، اما او فقط خودش را اخراج نکرد؛ او ناخواسته، درهای قلعه را به روی لشکریان تشنه خون باواریا باز کرد. گلهای لوئیس دیاز و مایکل اولیسه در دقایق ۸۹ و ۹۴، صرفا تیرهای خلاصی بودند بر پیکر تیمی که روحش در همان دقیقه۸۶، همراه با کاماوینگا از زمین بیرون رفته بود. اخراج احساسی و از سر استیصال آردا گولر پس از سوت پایان بازی هم، تنها تکمیلکننده این تابلوی تراژیک و نشاندهنده فروپاشی کامل روانی اردوی مادرید بود.
پادشاه تنها
یکی از تلخترین و در عین حال فلسفیترین جنبههای بحران فعلی رئالمادرید، وضعیت کیلیان امباپه است. تابستان گذشته، وقتی او پس از سالها کشمکش، بالاخره پیراهن سفید کهکشانیها را بر تن کرد، پرز و هواداران گمان میکردند که قطعه گمشده پازل تسلط مطلق بر اروپا و جهان را پیدا کردهاند.
امباپه قرار بود نهتنها یک گلزن، که یک ناجی موعود باشد. اما واقعیت فوتبال، بار دیگر به تئوری «خرید موفقیت با پول و ستاره» پوزخند زد. امباپه از نظر فردی، کارنامهای درخشان بر جای گذاشته است. او در لالیگا گل زد، در لیگ قهرمانان درخشید و حتی در مونیخ، در دقیقه۴۳ یک گل حیاتی را به ثمر رساند تا نشان دهد در شبهای بزرگ، مرد میدان است. اما مشکل اینجا بود که رئالمادرید، در زیر سایه سنگین نام او، هویت تیمی خود را گم کرد. حضور امباپه در دو فصل اخیر، توازن تاکتیکی تیمی که پیش از این بر پایه فداکاری گروهی و کار تیمی بنا شده بود را بر هم زد.
یکی از تلخترین و در عین حال فلسفیترین جنبههای بحران فعلی رئالمادرید، وضعیت کیلیان امباپه است. امباپه قرار بود نهتنها یک گلزن، که یک ناجی موعود باشد. اما واقعیت فوتبال، بار دیگر به تئوری «خرید موفقیت با پول و ستاره» پوزخند زد
او در لالیگا میدرخشید، اما تیم در برابر مایورکا امتیاز میداد؛ او در اروپا گل میزد، اما خط دفاعی تاب مقاومت در برابر حملات حریف را نداشت. امباپه تبدیل به پادشاهی شد که روی تپهای از خاکستر ایستاده است. درخشش فردی او، نتوانست سرپوشی بر ضعفهای ساختاری تیمی بگذارد که در میانه میدان فاقد یک رهبر طراح بود و در خط دفاعی، شکنندهتر از همیشه نشان میداد. رئالمادرید متوجه شد که یک فوقستاره، هرچقدر هم که بزرگ باشد، نمیتواند جور فقدان یک سیستم منسجم را بکشد. تراژدی امباپه در این فصل این است که او بهترین خودش بود، اما در تیمی که بدترین نسخه سالهای اخیرش را ارائه میداد.
ژنرال محکوم به مرگ
هیچکس در مادرید به اندازه آلوارو آربلوا، طعم گس این شکست را با تمام وجودش حس نمیکند. او که روزگاری سرباز وفادار همین باشگاه بود، حالا در قامت سرمربی، لبه تیز شمشیر فلورنتینو پرز را روی گردن خود احساس میکند. آربلوا پیش از بازی برگشت، با آن جمله مغرورانه که «اگر تیمی بتواند بایرن را در مونیخ شکست دهد، آن تیم رئال است»، قمار بزرگی کرد. او میخواست با این جنگ روانی، جسارت را به رگهای بازیکنانش تزریق کند. و انصافا، تا دقیقه۸۶، او برنده این قمار بزرگ بود.
نقشه او برای کنترل میانه میدان و استفاده از ضربات مهلک گولر و امباپه، بینقص اجرا شد. اما در رئالمادرید، تقریبا موفق شدن هیچ ارزشی ندارد. تاریخ این باشگاه را فاتحان مینویسند، نه کسانی که تا آستانه فتح رفتند و در ثانیههای آخر لغزیدند. برای آربلوا، از دست دادن لالیگا با اختلاف 9امتیازی نسبت به بارسلونا، گناهی نابخشودنی بود که تنها با قهرمانی در اروپا پاک میشد. حالا با حذف از چمپیونزلیگ، او دیگر هیچ سپر دفاعیای ندارد.
هیچکس در مادرید به اندازه آلوارو آربلوا، طعم گس این شکست را با تمام وجودش حس نمیکند. او که روزگاری سرباز وفادار همین باشگاه بود، حالا در قامت سرمربی، لبه تیز شمشیر فلورنتینو پرز را روی گردن خود احساس میکند
در ساختار مدیریتی رئال، مربیای که فصل را بدون جام بزرگ به پایان برساند، مانند ژنرالی است که در جنگ شکست خورده؛ محاکمه او کوتاه و حکمش قطعی است. آربلوا قربانی عدم توازن تیمی شد که به او تحویل داده بودند؛ تیمی پر از مهاجمان طراز اول، اما خالی از هافبکهای متفکر و مدافعان رسوخناپذیر. با این حال، در فرهنگ مادریدیسمو، مربی همیشه اولین مقصر است. او در کنار خط طولی آلیانتس آرهنا، در حالی که فروپاشی تیمش را در عرض چند دقیقه تماشا میکرد، احتمالا میدانست که در حال تماشای آخرین سکانسهای دوران حضورش روی نیمکت داغ برنابئو است.
دیدگاه تان را بنویسید