نازنین دشتی

این یک روایت پُردرد و احساسی از سرنوشت تیمی است که نامش استقلال است، اما این روزها وابسته‌ترین و بی‌سرپناه‌ترین تیم این فوتبال لقب گرفته است. گزارشی از روزهایی که آبی‌ها، آوارگی را در کوله‌پشتی خود از شهری به شهر دیگر می‌برند. در ادبیات، بزرگان همیشه در قصرهای باشکوه سکنی می‌گزینند، اما در جغرافیای فوتبال ایران، پادشاه آبی‌قبا مدتی است که خانه‌به‌دوش شده است. غمی در واژه‌ آوارگی نهفته است که تنها یک استقلالی آن را با تمام وجود حس می‌کند؛ وقتی می‌بیند تیمی با ده‌ها میلیون هوادار و ویترینی پر از جام، برای پیدا کردن یک تکه چمن که بشود روی آن دوید، باید به جای نقشه تاکتیکی، نقشه‌ی راه‌های ایران را روی میز بگذارد.

همه چیز از آن روزی شروع شد که آزادی، آن دژ استوار و پیر، غرق در داربست و سیمان شد. خانه‌ای که دهه‌ها فریادهای «استقلال، استقلال» را در سینه‌اش حبس کرده بود، حالا به یک کارگاه ساختمانی تبدیل شده که گویی خیال تمام شدن ندارد. مسئولان وعده‌ لیگ بعد را می‌دهند؛ جمله‌ای که مثل نمک بر زخم هواداران می‌نشیند. لیگ بعد یعنی یک سال دیگر دربه‌دری، یعنی یک سال دیگر غربت در قلب وطن. استقلال بدون آزادی، مثل سربازی است که بدون زره به میدان جنگ فرستاده شده باشد. آن ابهت، آن ترس ریخته شده در دل رقبا، حالا جای خود را به خستگی سفرهای مداوم داده است.

وقتی در آزادی بسته شد، نگاه‌ها به سمت تختی چرخید. اما تختی، این روزها بیشتر به یک زمین مرغوب کشاورزی شباهت دارد تا استادیوم فوتبال! چمنی که قرار بود میزبان تکنیک ستاره‌های استقلال باشد، حالا چنان ناهموار است که بازیکنان باید پیش از پاس دادن، به فکر حفظ سلامت مفاصل خود باشند.

کمی آن‌طرف‌تر، شهر قدس را داشتیم؛ خانه‌ای که آنقدر به آن فشار آوردند و آنقدر از گرده‌اش کار کشیدند که چمنش مثل یک قالی کهنه و نخ‌نما، دیگر جانی برای میزبانی ندارد. استقلال ماند و یک سوال بزرگ؛ کجا بازی کنیم که شأن نام بزرگمان حفظ شود؟

همین دیروز بود که استقلال در یزد، روبه‌روی همنام خوزستانی‌اش ایستاد. یزد شهر زیبایی است، اما برای استقلال، بوی غربت می‌داد. چرا باید تیمی که قلبش در تهران می‌تپد، برای میزبانی به دل کویر پناه ببرد؟ حالا که سکوها خالی است و فوتبال در سکوت مطلق برگزار می‌شود، چه فرقی می‌کند که در یزد باشی یا تهران؟

اما درد اصلی جای دیگری است؛ جایی فراتر از مرزها. وقتی کنفدراسیون فوتبال آسیا، حق میزبانی را از تیم‌های ایرانی گرفت، استقلال مجبور شد خانه‌اش را به امارات ببرد. تصور کنید؛ بازی در ورزشگاه‌های شیک دوبی و ابوظبی، اما بدون آن شور آبی، بدون آن لرزه‌ای که هواداران در استادیوم ایجاد می‌کردند. استقلال در آسیا هم تبعیدی شد تا تراژدی این فصل، کامل شود.

خبر رسیده استقلالی‌ها دیگر طاقتشان تمام شده است. آن‌ها درخواست داده‌اند که از هفته‌های آینده، به تهران برگردند و در ورزشگاه کوچک دستگردی (پاس) به مصاف رقبا بروند. آن‌ها می‌خواهند بازی هفته بیستم مقابل شمس‌آذر را همین‌جا برگزار کنند. این درخواست، بوی یک تسلیم تلخ را می‌دهد. تیمی که عادت داشت در حضور ۱۰۰هزار نفر لرزه بر اندام آسیا بیندازد، حالا به یک ورزشگاه کوچک در اکباتان پناه می‌برد تا فقط در خانه‌اش باشد. دستگردی برای استقلال مثل یک اتاق کوچک اجاره‌ای است برای کسی که پیش‌تر در قصری زندگی می‌کرده؛ کوچک است، دلگیر است، اما هرچه هست، در شهر خودش است.

استقلال ساپینتو امروز مدعی قهرمانی است، اما این مدعی بودن در تبعید، طعم واقعی‌اش را ندارد. بازیکنان خسته‌اند از فرودگاه‌ها، از هتل‌ها و از زمین‌هایی که شباهتی به فوتبال ندارند. هوادار استقلال امروز فقط یک چیز می‌خواهد؛ اینکه تیمش را در خانه ببیند، حتی اگر سکوها خالی باشد، حتی اگر ورزشگاه کوچک باشد.

آقایان مسئول! صدای خرد شدن استخوان‌های این تیم زیر بار آوارگی را نمی‌شنوید؟ استقلال خانه‌اش را می‌خواهد؛ حتی اگر آن خانه، فقط یک ورزشگاه محلی در قلب تهران باشد.