میراث هیچ

اتفاق تکراری! جدایی فرشاد احمدزاده، برخلاف ماجرای پیچیده و غریبه‌وار سرژ اوریه، قصه‌ای آشناست؛ قصه‌ای که دیگر از فرط تکرار، به یک عادت مکرر تبدیل شده است. این چهارمین باری است که فرشاد چمدان‌هایش را از رختکن سرخ‌ها برمی‌دارد و مسیر خروجی را در پیش می‌گیرد. اما این‌بار، انگار چیزی متفاوت است؛ بوی پایان بیش از هر زمان دیگری به مشام می‌رسد. فرشاد احمدزاده همواره برای هواداران پرسپولیس مصداق فرزند بازیگوش بود. پسری که تکنیکش دلربا بود، شوخی‌هایش فضای تیم را تلطیف می‌کرد و تعصبش در زمین کتمان‌ناپذیر؛ اما او هیچ‌گاه نتوانست با ماندن خو بگیرد. از همان بار اول که برای سربازی رفت، تا سودای لژیونر شدن در لهستان، تا رفتن به سپاهان و حالا این خروج نیم‌فصل در سال ۱۴۰۴، او همیشه در حال رفتن بوده است. در فوتبال حرفه‌ای، بازگشت به یک تیم بزرگ برای بار دوم هم ریسک است، چه رسد به بار چهارم. فرشاد در آخرین بازگشتش، دیگر آن جوان تر و فرز سال‌های دور نبود. او آمد تا شاید در سال‌های پایانی فوتبالش، میراثی ماندگار بگذارد، اما در ترافیک خط هافبک و زیر سایه تفکرات تاکتیکی جدید، به یک نیمکت‌نشین گران‌قیمت تبدیل شد. جدایی او در این مقطع، بیش از آنکه یک شوک فنی باشد، یک خستگی عاطفی برای سکوهاست. هواداری که هر بار با آغوش باز او را پذیرفته بود، حالا با نگاهی سرد، شاهد تکرار یک سکانس قدیمی است. تفاوت رفتن این بار فرشاد با دفعات قبل در این است که دیگر خبری از آن هیاهو و جنجال نیست. نه کسی او را خائن می‌نامد و نه کسی برای ماندنش کمپین راه می‌اندازد. این بی‌تفاوتی، دردناک‌ترین نوع جدایی برای بازیکنی است که روزگاری محبوب‌ترین سکوها بود. او در حالی می‌رود که ردپایش در نیم‌فصل اول، کم‌رنگ‌تر از هر زمان دیگری بود. فرشاد احمدزاده قربانی چرخه‌ای شد که خودش ساخته بود؛ چرخه آمدن برای رفتن. او شاید در تیمی دیگر دوباره بدرخشد، اما در تاریخ پرسپولیس، او نه به عنوان یک اسطوره ماندگار، بلکه به عنوان بازیکنی به یاد آورده می‌شود که قدر پیراهن شماره‌۱۰ و فرصت‌های بی‌شمارش را ندانست. جدایی احمدزاده، همزمان با بحران اوریه، نشان‌دهنده یک واقعیت عریان در پرسپولیس امروز است؛ فقدان ثبات. وقتی ستاره‌های بومی تیم مثل فرشاد، نمی‌توانند یا نمی‌خواهند ریشه بدوانند و تبدیل به ستون‌های باشگاه شوند، راه برای ورود توریست‌های دلاری باز می‌شود. احمدزاده می‌رود تا احتمالا در تیم دیگری به دنبال آرامش بگردد، اما او تکه‌ای از اعتبار وفاداری را هم با خود می‌برد. او نشان داد که گاهی حتی پسر پرسپولیس بودن هم برای ماندن کافی نیست، اگر قلبت همیشه برای جای دیگری بتپد یا پاهایت همیشه آماده‌ لغزیدن به سمت مقصدی جدید باشد. این‌بار، شماره ۱۰ با سری پایین می‌رود، در حالی که سکوها دیگر برای بازگشت پنجم، نای تشویق ندارند.

 آریا طاری

نوشتن از قصه‌ای که با «بهترین» شروع شد و به «تلخ‌ترین» رسید، کار ساده‌ای نیست؛ به ‌ویژه وقتی پای دلارهایی در میان باشد که در روزهای سخت معیشت، از جیب ملتی می‌روند که فوتبال برای‌شان تنها پناهگاه باقی‌مانده از هجوم خبرهای بد است. در آن بعدازظهر داغ مردادماه، وقتی خبر امضای قرارداد با کاپیتان سابق ساحل‌عاج و ستاره‌ سابق تاتنهام و پی‌اس‌جی روی خروجی خبرگزاری‌ها رفت، انگار گرد طلا بر سر اردوگاه سرخ پاشیده بودند. مدیرعامل وقت، با لبخندی که پهنای صورتش را گرفته بود، مقابل دوربین‌ها ایستاد و با واژگانی که امروز مثل پتک بر سر هواداران فرود می‌آید، او را «بهترین خرید تاریخ فوتبال ایران» نامید. آن روزها، کسی به فکر تست‌های پزشکی پشت پرده نبود. کسی نمی‌پرسید چرا بازیکنی با این رزومه، در مسیر تهران است؟ همه در سرخوشی نام سرژ اوریه غرق بودند. ما عادت کرده‌ایم به پرستش نام‌ها؛ به اینکه فکر کنیم رزومه‌های خاک‌خورده، معجزه می‌آورند. درویش از تغییر سطح لیگ حرف می‌زد و هوادار، در رویای لایی زدن‌های او به مهاجمان حریف، قند در دلش آب می‌شد. اما حقیقت، زیر لایه‌های ضخیم تبلیغات، داشت با نیشخندی تلخ، انتظار ما را می‌کشید. 

قصه اوریه تمام شد، اما این زخم باز، همچنان عفونت خواهد کرد. او هم رفت کنار نام‌هایی مثل دیاباته، لوکادیا، استوکس و ده‌ها توریست دیگر که آمدند، ارز دولتی گرفتند، عکس‌های یادگاری‌شان را با سی‌وسه ‌پل و برج میلاد گرفتند و درنهایت، پرونده‌ای قطور در فیفا برای‌مان به جا گذاشتند

خیلی زود، ساق‌های خسته‌ی سرژ، زبان به اعتراف گشودند. او نه برای جنگیدن، که برای گذراندن دوران نقاهت گران‌قیمت به ایران آمده بود. راه رفتن‌های بی‌رمق در زمین، مصدومیت‌های مشکوک و ناگهان، بمب خبری؛ هپاتیت! اینجاست که قصه از یک ناکامی فنی، به یک تراژدی مدیریتی تبدیل می‌شود. چطور می‌شود بهترین خرید تاریخ با ویروسی در خون، از فیلترهای نظارتی عبور کند؟ چطور می‌شود پولی که با مشقت و خون‌دل، از سهم سفره‌های مردم و حق زیرساخت‌های این فوتبال عقب‌مانده تامین شده، صرف بازیکنی شود که بیش از آنکه روی چمن ورزشگاه آزادی بدود، روی تخت کلینیک‌ها دراز کشیده بود؟

تفاوت رفتن این بار فرشاد با دفعات قبل در این است که دیگر خبری از آن هیاهو و جنجال نیست. نه کسی او را خائن می‌نامد و نه کسی برای ماندنش کمپین راه می‌اندازد. این بی‌تفاوتی، دردناک‌ترین نوع جدایی برای بازیکنی است که روزگاری محبوب‌ترین سکوها بود

اوریه در ایران یک توریست اشرافی بود. او با چمدان‌هایی خالی از انگیزه آمد و حالا می‌خواهد آنها را با دلارهایی پر کند که هر سنت آن، می‌توانست چرخ یک آکادمی را بچرخاند یا مرحمی بر زخم بدهی‌های بی‌پایان باشگاه باشد.

بیایید کمی از هیاهوی استادیوم فاصله بگیریم و به خیابان برگردیم. به همان خیابانی که هوادار پرسپولیس در آن، صورتش را با سیلی سرخ نگه می‌دارد. به جوانی که برای خریدن یک پیراهن فیک باشگاه، باید چند روز اضافه‌کاری بایستد. حالا به رقم قرارداد اوریه نگاه کنید؛ ۶۰۰‌ هزار دلار! وقتی این عدد را در نرخ ارز این روزها ضرب می‌کنیم، به عددی می‌رسیم که هوش از سر هر شنونده‌ای می‌برد. این پول، قیمت عرق ریختن نبود؛ قیمت نشستن روی نیمکت، تماشای بازی‌ها با گرمکن و در نهایت، یک خداحافظی طلبکارانه بود. غم‌انگیز است که در جامعه‌ امروز ایران، فوتبالِ دولتی‌اش به راحتی آب خوردن، ثروت ملی را به پای کسی می‌ریزد که حتی زحمت یک بازی متعصبانه را به خود نداد.  اوریه، نماد شکاف عمیقی است که بین مدیریت نمایشی و واقعیت تلخ جامعه وجود دارد. مدیرانی که با پول مردم، برای خود اعتبار لحظه‌ای می‌خرند و وقتی نوبت پاسخگویی می‌رسد، یا نیستند یا تقصیر را به گردن تقدیر می‌اندازند. 

اما این پایان داستان نبوده و نیست. حالا او رفته است. بدون حتی یک گل زده، بدون یک پاس گل به یادماندنی، بدون آنکه حتی نامش در قلب کسی حک شود. اما او نرفته که فراموش شود؛ او رفته تا از دور، با اهرم فیفا، گلوی باشگاه را بفشارد. 

جمله «کل پولم را می‌خواهم» مثل نمک بر زخم هواداران است. او حق قانونی‌اش را می‌خواهد؛ همان حقی که مدیران نابلد در بندهای قرارداد به او هدیه دادند. او می‌داند که اینجا سرزمین قراردادهای ترکمانچای است. می‌داند که مدیریت در اینجا، یک دوی امدادی است که هر کس، کوهی از بدهی را به نفر بعدی می‌سپارد و در نهایت، این بیت‌المال است که باید جریمه‌ نادانی‌ها را بپردازد. 

تصور اینکه برای هر دقیقه‌ حضور بی‌ثمر او در زمین، چند خانواده می‌توانستند سال‌ها زندگی آبرومندی داشته باشند، لرزه بر اندام هر آدم منصفی می‌اندازد. اوریه، گران‌ترین بازیگر یک تئاتر کمدی-تراژیک بود که کارگردانش، مدیریت وقت باشگاه بود. 

قصه اوریه تمام شد، اما این زخم باز، همچنان عفونت خواهد کرد. او هم رفت کنار نام‌هایی مثل دیاباته، لوکادیا، استوکس و ده‌ها توریست دیگر که آمدند، ارز دولتی گرفتند، عکس‌های یادگاری‌شان را با سی‌وسه ‌پل و برج میلاد گرفتند و درنهایت، پرونده‌ای قطور در فیفا برای‌مان به جا گذاشتند.  بهترین خرید تاریخ، حالا به درس عبرت تاریخ تبدیل شده است. درسی که به ما می‌گوید نام‌های بزرگ، لزوما قلب‌های بزرگ ندارند. درسی که می‌گوید مدیریت هیجانی، دشمن شماره یک سرمایه‌های ملی است. 

فردا دوباره تیترهای زرد از خریدهای جدید خواهند نوشت. دوباره کسی پیدا می‌شود که بگوید «این یکی فرق دارد». اما تا زمانی که سیستم نظارتی و وجدان مدیریتی بیدار نشود، هر اوریه‌ای که می‌رود، اوریه دیگری در راه است تا دلارهای نیمه‌جان این اقتصاد را در چمدانش بگذارد و به ریش سادگی ما بخندد.

اوریه، نه یک بازیکن، که یک آینه بود. آینه‌ای که در آن، زشتی مدیریت رابطه-محور و بی‌انضباطی مالی را به وضوح دیدیم. او حالا در خانه‌اش نشسته و منتظر پیامک واریز دلارهایی است که می‌توانست سقف مدرسه‌ای در سیستان یا داروی بیماری در خراسان باشد. فوتبال ما، پیش از آنکه به ستاره نیاز داشته باشد، به حیا و تخصص 

نیاز دارد.