نزاع بر سر اندکی پول بود و چند متر آپارتمان

محمدحسن خدایی

در آخرین روزهای تابستان، در اوج گرفتن دوباره منازعات جنگی ایران و امریکا، سخن گفتن از تئاتر بیش از پیش دشوار شده و دیگر نمی‌توان مثل قبل، به راحتی در این باب به نقد و تحلیل پرداخت و از کیفیت اجراها نوشت و نگران وضعیت عمومی جامعه نشد. 

به هر حال زمانه عجیبی است و تمرکز بر موضوعاتی چون مصرف فرهنگی طبقات متوسط شهری  در این وانفسای معیشت، می‌تواند امری بی‌فایده باشد و منتقدان را از ادامه مسیر پر فراز و نشیب خویش منفک کند. 

اما با تمامی این حرف و حدیث‌ها، این هفته به یکی از اجراهایی خواهیم پرداخت که از قضا به مردمان طبقه متوسط شهری می‌پردازد و هستی‌شناسی اجتماعی‌ آنان را در نسبت با قسمتی از فرودستان جامعه معنا می‌کند. 

این اجرا که «طبقه اضافی ۲» نام گرفته و به شکل آیرونیکی، گویا اشاره دارد به طبقه اجتماعی و تعداد طبقات خانه، قصد دارد با روایتی پر تنش مابین آدم‌ها، بر این نکته تکیه کند که گویا تضادهای طبقاتی به مرحله حساسی رسیده و حتی در سطح محله، امید چندانی برای حل و فصل مسالمت‌آمیز تضادها وجود ندارد. بنابراین یک مراسم ساده خواستگاری می‌تواند بدل به چنان منازعه‌ای عظیمی ‌شود که شیرازه امور را از هم بگسلاند و کیان خانواده‌ها را تهدید کند. 

شوربختانه در این مراسم عجیب و غریب خواستگاری، خبر چندانی از ارزش‌های ناب بشری مشاهده نمی‌شود و آن واقعیتی که عیان است، نمایان شدن لایه‌ای باورنکردنی از عدم اعتماد میان حاضرین و مواجهه با سویه‌های خطرناکی از افشاگری. به دیگر سخن، تماشاگران به تماشای چیزی یکسره متفاوت نشسته‌اند که مبتنی بر زوال و تباهی روابط انسانی است. 

اجرا اما نمی‌تواند نگاه عمیقی داشته باشد و فی‌المثل نه آن چنان که مارکسیست‌ها از تغییر اجتماعی مراد می‌کنند و جامعه را محل بروز آن می‌دانند. یعنی تحولاتی که روابط تولید را شامل می‌شود و مبتنی است بر تغییرات در ارزش‌ها، نگرش‌ها و باورها. از دل این فرآیند همه جانبه است که روابط اجتماعی تازه‌ای پدیدار می‌شود که علیه نظم قدیم عمل کرده و نیروهای مادی جامعه را از نو صورتبندی می‌کند. این روابط تولید را می‌توان به نوعی نافی روابط تولید قدیم دانست که در صورت فراگیری، منجر به یک انقلاب اجتماعی پیشرو می‌شود که امیدبخش و تعیین کننده است. 

اما چیزی که در این نمایش آشکار شده بازتولید یک جامعه هنجارگریز بی‌اخلاق است که نمی‌شود ازش دفاع کرد و آرزوی زیستن در آن را داشت. این‌که دو خانواده به شکل همزمان به مراسم خواستگاری یک دختر دعوت شده و بر سر انتخاب یک گزینه، به رقابت و جدال بپردازند همان نکته‌ای است که در طول اجرا، با لحن کمیک پی گرفته می‌شود. 

ماحصل برگزاری این مراسم پر تعداد به لحاظ حضور آدم‌ها، نمایان شدن روابط خصمانه و خارج از عرفی است که به شلوغی روایت و صحنه دامن می‌زند و تمامی نیروهای پیش‌برنده یک اجرای تئاتری را مصروف امور بیهوده‌ای می‌کند که معلوم نیست چرا در یک بازه زمانی بسیار کوتاه می‌بایست طرح شده و فضای کلی نمایش را به بیراهه برند. 

   مشکل اساسی نمایش «طبقه اضافی 2» نداشتن استراتژی است. اجرا سرگردان است میان کمدی یا انتقادی بودن. وقتی آدم‌های نمایش، بی‌وقفه کلام بر زبان رانده و دیگران را خطاب می‌کنند بی‌آن‌که به درستی شناسانده شده باشند، همین اتفاقی خواهد افتاد که بر سر این نمایش آمده است. یعنی امر تماشایی به محاق رفته و «فضاسازی»، امری دست نیافتنی می‌شود. 

وقتی شخصیت‌های یک نمایش، مدام حرافی می‌کنند و بی‌توجه به قصه و کلیت ماجرا، هر چه نمایشنامه‌نویس ترجیح داده را بر زبان می‌رانند با اجرایی مواجه خواهیم بود که همه چیز را با کلام می‌خواهد رفع و رجوع کند. 

البته ناگفته نماند که به وقت تماشا کردن، با کمی توجه و تمرکز، می‌توان روند امور را در این نمایش متوجه شد اما تماشاگر این قبیل اجراها چه گناهی دارد که فقدان فضاسازی را با انبوهی کلمات با ربط و بی‌ربط جبران کند و دم برنیاورد. 

سلمان سامنی در مقام نویسنده و کارگردان نتوانسته مانند بعضی آثار قبلی خویش، دست به شخصیت‌پردازی قابل فهمی بزند که آدم‌های نمایشش هویت اجتماعی مشخص داشته باشند. می‌دانیم که در مطالعات جامعه‌شناختی، هویت اجتماعی افراد بر مولفه‌هایی چون باورهای مذهبی، طبقه اجتماعی، رده سنی، میزان تحصیلات و سبک زندگی استوار است. 

در این نمایش با آن‌که به این موارد اشاراتی کوتاه می‌شود اما به هیچ وجه کفایت نمی‌کند که برسازنده هویت اجتماعی این افراد باشد. از یاد نبریم که در صحنه مربوط به مراسم خواستگاری، شانزده نفر به طور همزمان بر صحنه حاضر بوده و مشغول مکالمات مجادله‌آمیزند. کار در ادامه به لودگی و خنداندن به هر قیمت می‌رسد و ریتم کلی اجرا از دست می‌رود.  وقتی سه خانواده در یک اتاق کوچک، کنار یکدیگر قرار گرفته و به تدریج از احترام کاذب اولیه به مچ‌گیری و افشاگری انتهایی می‌رسند می‌توان حدس زد که چنته گروه اجرایی از ساختن موقعیت‌های متکثر چه میزان خالی بوده است. 

اجرا می‌توانست از مصرف این حجم از کلمات روزمره که فاقد نزاکت اجتماعی است، حذر کرده و بر ساختن موقعیت دراماتیکی تاکید کند که با سکوت به دست می‌آید. اما این فرصت از کف می‌رود تا با اجرایی بیش از اندازه شلوغ روبرو ‌شویم که بسیاری از آدم‌هایش حضوری نالازم بر صحنه دارند و به نظر می‌آید اینجا هستند تا ضعف‌های روایت را لاپوشانی کنند و گاهی چیزکی بگویند و مثلا کاری کرده باشند.

   در نهایت می‌توان گفت اجرایی که سلمان سامنی در سالن یک مجموعه تئاتر مهرگان تدارک دیده میل دارد کمدی اجتماعی باشد اما به دلایلی که ذکر شد، ناتوان از این مسئله است و بیشتر به کمدی‌هایی می‌ماند که هدفشان خنده است و بس. همچنان‌که نوع بازی‌ بازیگران چندان استاندارد نبوده و یادآور تقلیدی بودن نقش‌های تثبیت‌شده است. 

به نظر می‌آید اجرا تا رسیدن به منزل مقصود راه درازی در پیش دارد و شکل روایت و پلاتی که طراحی شده، نتوانسته به روایتی منسجم منتهی شود که همذات‌پنداری مخاطبان را برانگیزد. با آن‌که گروه مدت زمان طولانی در کنار هم بوده اما بنیان کار، گویا چندان که باید بر مناسبات درستی بنا نشده است. 

برای نمونه چرخش انتهایی روایت، واقعیت‌هایی که دو برادر بر زبان آورده و از صحنه خارج می‌شوند به مثابه چرخش‌های دراماتیکی عمل می‌کند که ناگهانی بوده و با منطق کلی اجرا جور در نمی‌آید. 

این اجرا به دراماتورژی متن احتیاج دارد تا درست روایت شود. کنار هم قرار دادن چند بازیگر و خلق یک موقعیت نه چندان دقیق دراماتیک، همان مشکلی است که این نمایش با آن روبرو شده است.  وقتی قصه بازتابی از سیر تحول شخصیت‌ها نیست و مدام شاهد بالا و پایین‌شدن‌های رفتاری بی‌دلیل آنان هستیم، می‌توان این گونه بیان کرد که تئاتر این روزهای ما مشکل نمایشنامه دارد و تا این مسئله حل نشود، هستی‌اش چیزی بیش از دورهمی‌های دوستانه بدون مازاد نخواهد بود. 

امید که سلمان سامنی در مسیری که انتخاب کرده، بیش از این با سنت‌های تئاتری این کشور وارد گفتگو شود و از آنان بیاموزد. راه دشوار است و وقت به غایت اندک و این حقیقتی است انکارنشدنی که جماعت تئاتری بهتر است در نظر گیرد.