محمدحسن خدایی

بعد از برگزاری جشنواره تئاتر فجر و حوادث تلخ دی ماه ۱۴۰۴، این روزها شاهد هستیم که بعضی اجراهای تئاتری، با حداقلی از تماشاگران، بر صحنه آمده‌اند و پذیرای مخاطبان محدود خویش هستند. این شاکله‌ای است کلی از موقعیت کمابیش واقعی هنرهای نمایشی کلانشهر تهران. به هر حال کلیت جامعه و مردمانش در مواجهه با تروماهای جمعی چون اعتراضات خونین دی ماه، مکانیسم‌های دفاعی را در صورت امکان بکار می‌گیرند تا شاید تاب‌آوری‌شان را نسبت به وضعیت اینجا و اکنونی‌شان افزایش داده و به لحاظ روانی، به تمامی دچار فروپاشی نشوند و توان ادامه دادن داشته باشند. بنابراین بازگشت عده‌ای از تماشاگران همیشگی تئاتر به سالن‌های نمایشی را می‌توان ذیل این مسئله توضیح داد که زندگی با تمامی فراز و فرودهایش ادامه دارد و گریزی از مواجهه با تلخی‌های روزگار نیست. صد البته تعداد این تماشاگران به نسبت گذشته کاهش یافته که بی‌شک مربوط است به بی‌انگیزگی بسیاری از مردم طبقه متوسط شهری در مشارکت فرهنگی چون تماشای تئاتر و برساختن اجتماع انسانی به واسطه پاتوق‌های هنری. همچنین در این باره می‌توان از کاهش امکانات مالی مردم در تهیه بلیت مثال آورد و آن را نتیجه مستقیم بحران اقتصاد کلان جامعه دانست. از طرف دیگر و در قسمت تولید تئاتر وقتی هزینه‌ها جهش می‌یابد و گیشه‌ها به رخوت دچار می‌شود، تدارک بعضی اجراهای تئاتری باکیفیت بیش از پیش دشوار شده و چندان که باید شاهد نخواهیم بود که فی‌المثل تکثری از فرم‌های اجرایی در دستور کار گروه‌های اجرایی قرار گیرد و خلاف‌آمد جریان محافظه‌کار گذشته باشد. اما از یاد نباید برد که از قضا در فضای پسافاجعه است که فرم‌های نو و رادیکال اجرایی اهمیت یافته و بازتابی اضطراری می‌شود از واکنش هنرمندانه به پیدا و پنهان وضعیت‌های تکین تاریخی. در نهایت امر، می‌توان این گونه گفت که افسردگی عمومی این روزهای ما، چرخه تولید تئاتر را مختل کرده و ضرورت به صحنه آوردن بسیاری از اجراهای نمایشی را بی‌معنا نموده است. 

   در این بین شاهد تعطیلی بعضی مراکز نمایشی بودیم. برای نمونه پردیس تئاتر شهرزاد مدتی است که فعالیت‌اش را متوقف کرده و یحتمل تا اوائل سال جدید این روند را ادامه خواهد داد. این مجموعه با داشتن سه سالن، پذیرای اجراهای متعددی بود که از فرآیند عرضه و تقاضای تئاتر کنار رفته‌ است. سالن‌های دیگر هم مثل قبل فعال نبوده و در نتیجه می‌توان به این واقعیت تلخ رسید که صحنه از بزرگان تئاتر تا حدودی خالی شده و اغلب اجراهای روی صحنه، کیفیت لازم را ندارند. سالن‌هایی مثل نوفل‌لوشاتو، لبخند، هما، هامون، ایرانشهر و حتی تئاتر شهر، کم فروغ‌تر از گذشته بوده و با دوران اوج خود، فاصله‌ها دارند. شنیده‌ها حاکی است که عده‌ای از گروه‌های تئاتری که مشغول تمرین و آماده‌سازی اثر تازه‌ای بودند فعلا دست از کار کشیده‌اند تا شاید ابهام وضعیت کنار رفته و بار دیگر ثبات و پیش‌بینی‌پذیری در افق پیش رو نمودار شود. در مجموع می‌توان گفت که نهاد اجتماعی تئاتر رویکرد عقلانی نسبت به ناپایداری شرایط سیاسی موجود اتخاذ کرده و مترصد این است که در فضایی آرام و بی‌تنش مشغول فعالیت شود. امری که با توجه به حوادث تلخ دی ماه و همچنین تهدیدات فزاینده بین‌المللی از جانب امریکا، تا اطلاع ثانوی در دسترس نبوده و می‌تواند بر تصمیم فعالان عرصه تئاتر تاثیر مستقیم بگذارد.

   در این بین شاهد هستیم که اجراهایی بر صحنه‌اند و در تلاش برای تلطیف روح زخم‌خورده شهروندان عمل می‌کنند. یکی از این اجراها که «باخ» نام دارد و ماحصل کار کسی چون بهزاد عبدی، تلفیقی است مابین جهان استعلایی موسیقی باخ و عامه‌پسندی سهل‌الوصل موسیقی کوچه و بازار شهرهای ایران. بهزاد عبدی که حرفه اصلی‌اش موسیقی است، در نمایش باخ، با نگاهی به تاریخ معاصر ایران و جهان، یک فانتزی تاریخی آفریده که شخصیت باخ با حاضران یک کافه در تهران ملاقات می‌کند و فضایی تازه می‌سازد که التقاطی است از فرهنگ مدرن و مدون غربی و فرهنگ شفاهی ایرانی. حوادث این نمایش به روزهای بعد از انقلاب بهمن 57 می‌پردازد و به میانجی موسیقی و صدای حذف‌شده زنانه، روایتگری می‌شود از آن‌چه که مهندسی اجتماعی انقلابیون در رابطه با مقوله پیچیده‌ای چون موسیقی و هنر مد نظر داشت و اعمال می‌کرد. نمایش باخ با تلفیق رویا و واقعیت زندگی روزمره، روایتی از تضادها، تلاقی‌ها و همکاری‌های چند نفر است که روزگار، آنان را در مسیر یکدیگر قرار داده و مجبور کرده در قبال یکدیگر تصمیم بگیرند و روال جاری زندگی را برهم زنند. در این رویکرد شبه‌تاریخی صد البته اجرا می‌توانست بیش از این به تاریخ پر التهاب آن دوره ارجاع دهد و تعین مادی بیشتری به موقعیتی که ترسیم کرده بخشد. با آن‌که شخصیت‌ها به نسبت باورپذیرند اما گاهی احساس می‌شود بازی‌هایشان گرفتار بازتولید چارچوب‌های تثبیت‌شده گذشته است. به دیگر سخن، ژست‌های بدنی، لحن گفتار و سیر حوادث یادآور شخصیت‌های آشنای این قبیل فضاها بوده و چندان که باید امر نو را فرا نمی‌خواند. اگر شخصیت‌ها پیچیدگی بیشتری را بازنمایی می‌کردند و این موقعیت مفروض دراماتیک، بیش از این توان اتصال با امر تاریخی و اجتماعی آن دوره را ‌داشت با اثری روبرو می‌شدیم که صدای محذوف زنانه را در دل یک وضعیت ساختاری به نمایش می‌گذاشت. بدین منظور این اجرا می‌بایست از روایت کردن گذشته دست شسته و به شکل عینی، واقعه را بر صحنه رویت‌پذیر می‌کرد. با آدم‌هایی که فقط حرفی از آنان زده می‌شود اما حضور صحنه‌ای ندارند. این رویکردی است که در آثار برشت به وفور مشاهده می‌شود. تکثر زمان‌ها، مکان‌ها، آدم‌ها، همان نکته‌ای است که یک نمایش را تماشایی‌تر می‌کند.

   از دقایق خوب اجرا می‌توان به ملاقات باخ و فروغ اشاره کرد. ‌بهناز نادری در نقش فروغ، با تکیه بر صدای تربیت‌شده‌‌اش، این امکان را می‌یابد که به شخصیتی جان بخشد که میان زندگی ویران و امر خلاقانه به نوعی سرگردان است و در تلاش برای بازیابی و اجرای عاملیت زنانه‌اش وارد عمل شده. با آن‌که این ملاقات به عشق ختم نمی‌شود اما همچون پلی عمل می‌کند مابین شرق و غرب عالم. پس می‌توان فروغ یا همان دختر ارمنی این نمایش را که روزگار سختی داشته، شخصیت محوری این اثر دانست که با حضورش مناسبات مردسالارانه را افشا کرده و بر سر وفاداری به آرمان‌ انسانی خویش قربانی می‌شود. 

   بازیگرانی چون رضا جهانی، علیرضا داوری، بهزاد داوری، بهزاد عبدی، حسین میرزاییان و بهناز نادری در این اجرا مشارکت داشته و هر کدام در تلاش‌اند به واقعیت صحنه نزدیک شوند. البته می‌بایست همچنان این نکته را گوشزد کرد که در بعضی صحنه‌ها، شیوه بازی‌ها بیش از اندازه آشنا به نظر می‌آید و تکرار نقش‌های امتحان‌شده موفق آثار موفق گذشته تئاتر و سینما به نظر می‌آیند. یعنی قدم گذاشتن در وادی بی‌خطر گذشتگان.

   طراحی صحنه سعید یزدانی عزیمت به سوی یک فضای ملموس است که مابین سالن تئاتر و کافه در نوسان است. اینجا هم مسئله بر سر تصاحب مکان و کسب منفعت مادی است. انقلاب 57 باعث شد که نظم فرهنگی دوران پهلوی پایان یابد و نظمی تازه برآید که یکسره متفاوت بود و ذینفعان تازه‌ای را می‌طلبید. پس جای شگفتی نیست که بر سر کسب این مکان دعوا شود و صاحبان قدیم و جدید مقابل هم صف‌آرایی کنند. 

   در نهایت می‌توان گفت که اجرای نمایشی چون «باخ» که بر مدار اتصال دو فضای دور از هم شکل گرفته، در نگاه اول جذاب و چالش‌برانگیز است. اما نکته اینجاست که بازنمایی هر کدام از این فضاها، استلزاماتی را ضرورت می‌بخشد که حق مطلب را ادا کند و چیزی بیش از کلیشه‌های سابق از این فضاها باشد. بهزاد عبدی می‌خواهد اتصال‌دهنده این دو فضا باشد، اما به نظر می‌آید برای موفقیت در این فرایند دشوار، به بیش از این‌ها احتیاج است و فی‌المثل رویت‌پذیر کردن تقابل نیروهای سیاسی متضاد پس از انقلاب در مسئله‌ای چون موسیقی، می‌تواند امر تماشایی را بر صحنه احضار و از امر روایی فاصله بگیرد.