ترامپ در تدارک بازآفرینی مدل ونزوئلا در اردوگاه ناتو است؛
گرینلند؛ کانون منازعه بیسابقه فراآتلانتیکی
رامین پرتو
حمله نظامی ایالات متحده به ونزوئلا و بازداشت و انتقال نیکولاس مادورو به خاک آمریکا، تنها یک عملیات امنیتی یا تاکتیکی محدود نبود؛ این اقدام به سرعت به نمادی از بازگشت سیاست خارجی مبتنی بر «زور عریان» در دولت دوم دونالد ترامپ تبدیل شده است؛ رخدادی که نه تنها آمریکای لاتین، بلکه اروپا و حتی معادلات ژئوپلیتیکی در قطب شمال را نیز تحتتأثیر قرار داد. در چنین فضایی، گمانهزنیها درباره تکرار «مدل ونزوئلا» علیه سایر مناطق حساس جهان شدت گرفته و خیلی زود نام گرینلند به عنوان هدفی بالقوه در کانون توجه قرار گرفت.
ترامپ نشان داده است که از اقدامات شوکآور و پرریسک ابایی ندارد و موفقیت نسبی در ونزوئلا میتواند او را به تکرار چنین الگویی ترغیب کند اما باید دانست که حمله به گرینلند بهمعنای رویارویی مستقیم با متحدان اروپایی و ایجاد شکافی عمیق در ناتو خواهد بود
اظهارات صریح و کمسابقه مقامات ارشد دولت ترامپ، بهویژه استیون میلر، معاون رئیس دفتر کاخسفید، عملاً این گمانهزنیها را به سطحی جدید رساند. میلر با زیر سؤال بردن مشروعیت حاکمیت دانمارک بر گرینلند و تأکید بر اینکه «هیچکس برای آینده گرینلند با آمریکا وارد جنگ نخواهد شد»، تصویری آشکار از رویکرد امپریالیستی دولت دوم ترامپ ارائه داد؛ رویکردی که در آن معاهدات بینالمللی، حاکمیت ملی و حتی اتحادهای سنتی، تنها تا جایی معتبر هستند که با منافع تعریفشده واشنگتن همراستا باشند.
چرا واشنگتن
بهدنبال گرینلند است؟
تحلیل پیوند میان عملیات نظامی آمریکا در ونزوئلا و تمرکز ناگهانی بر گرینلند، بدون درک منطق کلان سیاست خارجی دولت دوم ترامپ ممکن نیست. ترامپ پس از بازگشت به کاخ سفید، بهصراحت نشان داده است که به نظم لیبرال پس از جنگ سرد باور ندارد و جهان را عرصه رقابت قدرتهای بزرگ میبیند؛ جهانی که به تعبیر استیون میلر «با زور، سلطه و قدرت اداره میشود». ونزوئلا در این چارچوب، نمونهای آزمایشی بود؛ چراکه این کشور با منابع عظیم نفتی، دولتی که سالها تحت تحریم قرار داشت و جامعهای که بهدلیل فشارهای اقتصادی آسیبپذیر شده بود به عنوان یک دولت خطرناک برای آمریکا معنا شده بود. دولت ترامپ با حمله نظامی، ربایش رئیسجمهور و اعمال کنترل عملی بر اقتصاد ونزوئلا، این پیام را مخابره کرد که ایالات متحده آماده است برای تأمین منافع خود، حتی از نقض آشکار منشور سازمان ملل نیز ابایی نداشته باشد. تکرار مداوم این گزاره از سوی میلر که «ایالات متحده، ونزوئلا را اداره میکند»، دقیقاً در همین چارچوب قابل فهم است.
با تمام این تفاسیر سوال اصلی این است که چرا گرینلند؟ این جزیره خودمختار دانمارکی، با جمعیتی اندک اما منابع معدنی بالقوه غنی، موقعیتی استراتژیک در قطب شمال دارد. ذوب یخهای قطبی، مسیرهای جدید کشتیرانی، رقابت فزاینده چین و روسیه در شمالگان و اهمیت نظامی این منطقه، همگی گرینلند را به نقطهای کلیدی در معادلات آینده امنیت جهانی تبدیل کردهاند. از نگاه ترامپ، کنترل گرینلند نهتنها یک مزیت ژئوپلیتیکی، بلکه ابزاری برای تثبیت «سلطه آمریکا در نیمکره غربی و فراتر از آن» است.
در این میان، موفقیت نسبی عملیات ونزوئلا، جسارت سیاسی ترامپ را افزایش داده است. او اکنون میبیند که حتی پس از ربایش یک رئیسجمهور مستقر، واکنش جامعه بینالمللی عمدتاً به بیانیههای انتقادی محدود مانده و هزینه عملی سنگینی متوجه واشنگتن نشده است. همین تجربه، ایده استفاده از «اهرم نظامی» برای تحمیل خواستهها در گرینلند را از یک خیالپردازی به گزینهای واقعی در میز تصمیمگیری کاخ سفید تبدیل کرده است!
اروپا و ناتو:
اتحاد در آستانه آزمون تاریخی
واکنش اروپا به لفاظیها و تهدیدهای دولت ترامپ درباره گرینلند، ترکیبی از نگرانی، خشم و تلاش برای مهار بحران بوده است. دانمارک، بهعنوان کشوری که گرینلند بخشی از قلمرو آن محسوب میشود، این اظهارات را تهدیدی مستقیم علیه حاکمیت ملی خود و حملهای آشکار به یکی از اعضای ناتو تلقی میکند؛ تا جایی که مته فردریکسن، نخستوزیر دانمارک، صراحتاً هشدار داده است که تصرف گرینلند توسط آمریکا میتواند به معنای پایان اتحاد نظامی ناتو باشد؛ هشداری که عمق بحران بالقوه را نشان میدهد.
از منظر حقوقی، حمله آمریکا به گرینلند بهمنزله حمله به یکی از اعضای ناتو است و ماده پنجم این پیمان، سایر اعضا را ملزم به واکنش جمعی میکند اما با این حال، واقعیت سیاسی پیچیدهتر از این است، چراکه بسیاری از کشورهای اروپایی بهشدت به همکاری نظامی و اطلاعاتی با آمریکا وابستهاند
در سطحی گستردهتر، رهبران فرانسه، آلمان، ایتالیا، اسپانیا، لهستان و انگلیس با صدور بیانیههای مشترک تأکید کردهاند که گرینلند «متعلق به مردم آن» است و هرگونه تغییر در وضعیت این جزیره باید با احترام کامل به حاکمیت دانمارک و اصول منشور سازمان ملل صورت گیرد. این موضعگیریها نشان میدهد که اروپا، برخلاف برخی اختلافات درونقارهای، در برابر تهدیدی که بنیان نظم فراآتلانتیکی را نشانه رفته، به وحدت نسبی رسیده است.
اما پرسش اساسی اینجاست که اگر ترامپ واقعاً فرمان مداخله نظامی علیه گرینلند را صادر کند، ناتو چه خواهد کرد؟ از منظر حقوقی، حمله آمریکا به گرینلند بهمنزله حمله به یکی از اعضای ناتو است و ماده پنجم این پیمان، سایر اعضا را ملزم به واکنش جمعی میکند. با این حال، واقعیت سیاسی پیچیدهتر است. بسیاری از کشورهای اروپایی بهشدت به همکاری نظامی و اطلاعاتی با آمریکا وابستهاند و رویارویی مستقیم با واشنگتن، سناریویی پرهزینه و بیسابقه خواهد بود.
اظهارات محتاطانه مارک روته، دبیرکل ناتو، که بر آمادگی گرینلند برای استقرار نیروهای بیشتر آمریکایی تأکید میکند، نشاندهنده تلاش برای یافتن راهحلی میانه است؛ راهحلی که از یکسو نگرانیهای امنیتی آمریکا را در قالب همکاری ناتو پاسخ دهد و از سوی دیگر، مانع از فروپاشی اتحاد شود. با این حال، تداوم لفاظیهای ترامپ و میلر، این توازن شکننده را به شدت تهدید میکند و ناتو را در آستانه بحرانی قرار میدهد که شاید بزرگترین آزمون تاریخ آن باشد.
چین و روسیه، تماشاگران نگران
یا بازیگران فعال؟
در سوی دیگر این معادله، چین و روسیه قرار دارند؛ دو قدرتی که ترامپ بهطور مداوم حضور آنها را بهعنوان تهدیدی علیه امنیت گرینلند و قطب شمال مطرح میکند. پکن، از طریق سخنگوی وزارت خارجه خود، این روایت را رد کرده و واشنگتن را متهم کرده است که از «تهدید چین» بهعنوان بهانهای برای پیشبرد منافع خودخواهانه استفاده میکند. چین در ظاهر، موضعی محتاطانه اتخاذ کرده و بر گفتوگو و احترام به حاکمیت کشورها تأکید دارد، اما در عمل، تحولات گرینلند را با دقت زیر نظر دارد؛ چراکه هرگونه تغییر در موازنه قدرت در قطب شمال، مستقیماً بر منافع بلندمدت پکن تأثیر میگذارد.
روسیه نیز، با لحنی کنایهآمیز و انتقادی، رفتار آمریکا را نشانهای از استانداردهای دوگانه غرب میداند. اظهارات مقامات روس درباره «تصمیمِ گرفته شده برای سرنوشت گرینلند» و اشاره به احتمال تکرار این سناریو در کانادا، نشان میدهد که مسکو این بحران را فرصتی برای برجستهکردن شکافهای درون اردوگاه غرب میبیند. از نگاه روسیه، هرگونه اقدام یکجانبه آمریکا علیه گرینلند، مشروعیت اخلاقی غرب در انتقاد از اقدامات روسیه در مناطق دیگر را بیش از پیش تضعیف خواهد کرد.
اما سوال نهایی این است که تا چه حد احتمال دارد دولت دوم ترامپ واقعاً فرمان مداخله نظامی علیه گرینلند را صادر کند؟ پاسخ به این پرسش، به توازن میان هزینهها و منافع بستگی دارد. از یکسو، ترامپ نشان داده است که از اقدامات شوکآور و پرریسک ابایی ندارد و موفقیت نسبی در ونزوئلا میتواند او را به تکرار چنین الگویی ترغیب کند. از سوی دیگر، حمله به گرینلند بهمعنای رویارویی مستقیم با متحدان اروپایی و ایجاد شکافی عمیق در ناتو خواهد بود؛ شکافی که حتی از منظر منافع راهبردی آمریکا نیز میتواند بسیار پرهزینه باشد.
در مجموع، به نظر میرسد دولت دوم ترامپ، گرینلند را بیش از آنکه هدف حتمی برای مداخله نظامی بداند، بهعنوان اهرمی برای فشار سیاسی، امتیازگیری و بازتعریف روابط قدرت در غرب به کار گرفته است. با این حال، تجربه ونزوئلا نشان داده است که فاصله میان لفاظی و اقدام، در سیاست خارجی ترامپ میتواند بهطرز خطرناکی کوتاه باشد؛ واقعیتی که گرینلند، اروپا و کل نظم بینالمللی را در وضعیتی از عدم قطعیت و نگرانی دائمی قرار داده است.
دیدگاه تان را بنویسید