زیستن در دوزخ شخصی

محمدحسن خدایی

نمایش «شاخ بی‌سر» گرفتار فضایی کابوس‌وار است و لاجرم هر آن چیزی که واقعی به نظر آید را از کار می‌اندازد. بنابراین بحران در این اجرا مربوط می‌شود به مسئله عینیت. توگویی هر آن چه که مشاهده می‌شود و حضور در این جغرافیای جدال را معنا می‌بخشد، بیش از آنکه واقعیت داشته باشد پدیده‌ای است ملهم از منطق ذهنی شخصیت اصلی نمایش که گرفتار شیزوفرنی است. این تضاد حل‌ناشدنی مابین واقعیت و خیال تا انتهای نمایش ادامه یافته و تنها در صورتی پایان می‌یابد که رازهای مگو آشکار شده و نسبت ما به گذشته از نو صورتبندی شود. از این منظر، می‌توان نمایش محمد برهمنی را یکی از همان روایت‌های پر فراز و نشیبی دانست که رابطه انسان و خاطرات گذشته‌اش را می‌کاود و در این وادی نه چندان سرراست، هراس را بیش از اطمینان به رخ می‌کشد. اجرایی که در ساحت روانشناختی می‌ماند تا خبر چندانی از امر اجتماعی در آن نباشد. همچنان که لوکاچ در رابطه با بحران واقعیت در جهان سرمایه‌داری می‌گوید، وجود تناقض مابین ذهنیت انسان مدرن شهری با عینیت جامعه امری است غیر قابل کتمان. لوکاچ باور دارد که رسالت یک اثر هنری می‌تواند تلاش برای رفع و رجوع این تناقض باشد و نزدیک کردن این دو حوزه. اما آن چیزی که در اجرای برهمنی کمابیش دیده می‌شود فاصله‌ای است که میان امر ذهنی و واقعیت موجود در جریان است و رفع و رجوع نمی‌شود. به عبارت دیگر، ذهنیت فروپاشیده شخصیت اصلی نمایش، احاطه‌ای بر واقعیت پیرامونی ندارد و این منطق کابوس‌وار زندگی او است که این روزهایش را معنا می‌کند. در این بین، هر نوع تقلا برای فاصله‌گیری از این هاویه، محکوم به شکست است چراکه واقعیت موجود، توان تاب‌آوری در مقابل هجوم نیروهای مهاجم را نداشته و این امر ذهنی است که فرمان می‌راند. آن چیزی که شاید بتواند در مقابل منطق کابوس‌وار خاطرات گذشته مقاومت کند، از نو روایت کردن تاریخ شخصی و شاید رستگاری گذشته است. فرآیندی طاقت‌فرسا که شاید اندکی از عمق فاجعه بکاهد و گفتگو با موجودات هیولاوش ذهن بیمار همایون ادیب را امکان‌پذیر کند. 

   ماجرای نمایش در رابطه با یک استاد دانشگاه است که روزگارش را به عزلت‌نشینی در خانه گذرانده و لحظه به لحظه زندگی‌اش را همچون محاکمه‌ای ناعادلانه در نظر می‌گیرد که دیگران برای او ترتیب داده‌اند. در این دوزخ شخصی، هر چیز وحشتناک می‌توان ممکن به نظر ‌آید. وقتی گذشته به مثابه «امر سپری‌نشده» بازگشته تا ما را قضاوت کند فرجام کار عقوبتی است دردناک. در این بین «همایون ادیب» یا همان قهرمان نمایش، در دانشگاه، هملت، آنتیگون و یوکاسته تدریس می‌کند. اما چرخش روزگار او را به چنان استیصالی کشانده که واقعیت زندگی‌، چیزی نباشد به غیر از محل تاخت و تاز موجودات خیالی. حضور او در صحنه چنان است که به تناوب تماشاگران را مورد خطاب قرار دهد و آنان را به مثابه دانشجویان خود در نظر گیرد. آن چیزی که در رابطه با دانش آکادمیک این فرد می‌توان دریافت اتصالاتی است که با تراژدی‌های یونان باستان و همچنین آثار شکسپیر برقرار می‌کند. این آثار از یک منظر تفسیری، بررسی انتقادی می‌شوند تا شاید نسبت پدر با فرزندان در تراژدی‌های نام‌آشنا آشکار شود. همایون ادیب، به هملت و یوکاسته می‌پردازد تا رابطه بحرانی خود را با والدین از دست‌ رفته‌اش بازسازی کند. اما چیزی که از دل این تحقیق دانشگاهی بیرون آمده، روبرو شدن با موجوداتی است خیالی که مدعی‌اند گذشته خانوادگی همایون ادیب را بهتر از او می‌دانند. پس می‌توان گفت نمایش «شاخ بی‌سر» مانند یک روند درمانی عمل کرده و گذشته را از نو چنان تعریف می‌کند که چهره تراژیک واقعیت رخ بنماید و آگاهی همایون ادیب به حقیقت زندگی چند قدم نزدیک‌تر شود. 

    به لحاظ اجرایی صحنه چنان طراحی شده که یادآور عمارت‌های باشکوه طبقه اشراف باشد. یک فضای نفوذناپذیر که با راه‌پله‌ای به طبقات بالایی وصل شده و محل عبور و مرور است. همایون ادیب تنها در انتهای نمایش است که بعد از کشف حقیقت، قدم به این مسیر دشوار گذاشته و از صحنه خارج می‌شود. خروج او بی‌شباهت نیست به آرامشی که افراد پس از مرگ نصیب می‌برند. علاوه بر این راه‌پله، یک وان حمام در صحنه تعبیه شده که می‌تواند به منظور تطهیر، تهدید و غرق شدن در دریای خزری باشد که نهنگ نداشته و اکنون به واسطه عبور همایون ادیب از حلقه آتش، به این دارایی نائل شده است. از این باب می‌توان گفت طراحی صحنه این نمایش، با آنکه تهاجمی به نظر می‌آید و به نسبت اجراهای دیگر، قیمت گزافی دارد اما به مثابه مکانی برای تسکین و تهذیب عمل می‌کند. همچنان‌که نورپردازی در خدمت سیاست‌های اجرایی کارگردان بوده و تلاش دارد یک فضای اکسپرسیونیستی را چنان برسازد که تماشایی و غافل‌گیرکننده باشد. همانطور که بیان شد اجرا گشوده به امر ذهنی و جهان کابوس‌واری است که نمی‌تواند به تمامی زیر سیطره زندگی ملالت‌بار روزمره باشد. همچنان‌که نورپردازی به وقت حضور بازیگرانی چون محمد برهمنی، سارا رسول‌زاده، مهدی یگانه و علیرضا حق‌پرست، بنابر منطق دراماتیک صحنه، تغییر کرده و حضور بدن‌ها را از طبیعی بودن منفک می‌کند. بی‌شک یکی از نقاط مثبت اجرا، حضور بازیگرانی است که با تمامی نیرو پا به صحنه گذاشته و تلاش دارند در خدمت اجرا باشند. اغلب بازی‌ها ترکیب متنوعی است از حالات و عواطفی که به فراخور منطق لحظه تغییر می‌کند و تماشاگران را به کیف می‌رساند. در این زمینه می‌توان گفت بازیگران این نمایش نمره قابل قبولی دریافت کرده‌اند.

   در نهایت می‌توان گفت نمایش «شاخ بی‌سر» برای محمد برهمنی پروژه دشواری است که با تمرین و ممارست بسیار توانسته به انجامش برساند. اما شاید بیشترین زاویه‌ای که می‌شود با کلیت اجرا داشت، متن نمایشنامه‌ای است که محمود خسروپرست نوشته و یک فضای ذهنی را چنان اصالت بخشیده که خبر چندانی از واقعیت اجتماع در طول اجرا دیده نشود. ارجاعاتی که به هملت و یوکاسته و دیگران می‌شود در بسیاری از دقایق چیزی بیش از یک یادآوری نبوده و به نظر می‌آید اگر این ارجاعات حذف شده و روایت هملت و یوکاسته بدون نام بردن از آنان مورد استفاده قرار گیرد، بتوان اجرایی خودبسنده به صحنه آورد که مجبور نباشد مدام از نام فیگورهای ادبی استفاده کند. در این سال‌ها چه بسیار اجراهایی که بر صحنه رفت و قرار بود خوانشی تازه از آثار مهمی چون هملت شکسپیر باشد. اما ماحصل این قبیل تلاش‌ها آن چیزی نبود که انتظارش می‌رفت. محمود خسروپرست در مقام نمایشنامه‌نویس می‌تواند بدون نام‌های خاص، جهان خویش را بسازد و بر مدار خودبسندگی بایستد. اما هر چه هست نمایش «شاخ بی‌سر» اثری است که برای به صحنه آمدنش زحمت بسیار کشیده شده و شاید پرسش از ارزش افزوده‌ای که این تلاش تولید می‌کند بیش از اندازه سودمحورانه تلقی شود.