شهرزادِ این روایت، قصه نمیگوید؛
«هزار و یک شب»، در دام فریب بصری
محمد تقیزاده
کمتر سریالی در سالهای اخیر شبکه نمایش خانگی به اندازه «هزار و یک شب» با کوهی از انتظار، کنجکاوی و البته پیشداوریهای مثبت پا به عرصه ظهور گذاشت. نام مصطفی کیایی که پس از موفقیت چشمگیر و بیحاشیه «همگناه» بر قله اعتماد مخاطبان و منتقدان نشسته بود، در ترکیب با حضور گروهی از بازیگران تراز اول سینمای ایران، بودجهای کلان و انتخاب عنوانی که مستقیماً به یکی از مهمترین و ریشهدارترین میراثهای روایی شرق گره خورده بود، همگی دست به دست هم دادند تا طوفانی از تبلیغات و انتظارات برپا شود. از همان روزهای نخست، این تصور در میان اهالی رسانه و مخاطبان خاص شکل گرفت که قرار است با اثری کاملاً متفاوت روبهرو شویم؛ مجموعهای که قصد دارد از قالب ملودرامهای متعارف و تکراری فاصله بگیرد و با تکیه بر معما، روایتهای تودرتو و فضایی رازآلود، فصل تازهای در تلویزیون خانگی ایران بگشاید.
اما اکنون که طوفان تبلیغات فروکش کرده، حواشی انتشار فرونشسته و آخرین قسمت سریال نیز از فیلیمو پخش شده، زمان آن رسیده تا فارغ از هیاهو، به کالبدشکافی دقیق و بیرحمانه این اثر بپردازیم.
«هزار و یک شب» را باید نه یک شکست مطلق و نه یک موفقیت بیچونوچرا، بلکه یکی از بحثبرانگیزترین، آموزندهترین و البته متناقضترین پروژههای سالهای اخیر دانست. اثری که از منظر کیفیت تولید، طراحی بصری و استانداردهای فنی بینظیر و بیرقیب است، اما در دام بزرگ «غلبه فرم بر محتوا» گرفتار آمده است. شکافی عمیق و تماشایی میان ظرفیتهای عظیم تولید و کیفیت روایت که باعث شد این سریال بیش از آنکه مخاطب را درگیر سرنوشت آدمهایش کند، او را در هزارتوی زیبایی بصری و پرسشهای بیپاسخ رها سازد.
غلبه فرم بر محتوا؛ وقتی قابهای سینمایی، بارِ روایت را به دوش نمیکشند
«هزار و یک شب» از همان قسمت نخست با وسواسی ستودنی در فرم، خود را معرفی کرد. دوربین آرام و حسابشده، طراحی صحنهی پرجزئیات و لوکس، موسیقی متن دقیق، نورپردازی کاملاً سینمایی و لوکیشنهای چشمگیر، همگی فریاد میزدند که با اثری مواجهیم که میخواهد زبان تصویری شبکه نمایش خانگی را ارتقا دهد. این انتخابها در ذات خود نهتنها قابل دفاع، بلکه برای بلوغ این مدیوم کاملاً ضروری بود؛ چرا که تکرار فرمولهای پیشپاافتاده و آپارتمانی، راهی به سوی توسعه سینمایی ندارد.
اما مسئله از جایی آغاز شد که این جهان پرزرقوبرق، از یک داستان منسجم، جاندار و کششدار تغذیه نمیکرد. مهمترین و واردترین نقد به سریال آن است که کیفیت تولید، دهها قدم جلوتر از کیفیت فیلمنامه حرکت میکند. گویی فیلمنامه نتوانسته است همپای امکانات بینظیر تولید رشد کند و بالنده شود. نتیجه این نابرابری فاحش آن شد که مخاطب به جای آنکه درگیر سرنوشت شخصیتها شود، محو تماشای زیبایی قابها و کیفیت اجرا باقی ماند.
در اینجا با پدیدهای مواجهیم که میتوان آن را «محافظهکاری در روایت در کنار جسارت در تولید» نامید. سریال مدام وعده میدهد که حقیقتی بزرگ و تکاندهنده در پس پرده پنهان است، اما فاصله میان طرح پرسش و ارائه پاسخ چنان طولانی و فرساینده میشود که مخاطب پیش از رسیدن به پاسخ، ارتباط عاطفی خود را با داستان از دست میدهد. «هزار و یک شب» بیش از آنکه پروژهای مبتنی بر روایت باشد، پروژهای مبتنی بر تولید است؛ اثری که با تمام وجود ثابت کرد صنعت سریالسازی ایران از نظر امکانات فنی یک گام بزرگ به جلو برداشته، اما زبان رواییاش هنوز در همان نقطه پیشین درجا میزند و توانایی حمل این بارِ سنگینِ بصری را ندارد.
توهم معما؛ مرز باریک میان «تعلیق» و «تعویق»
مصطفی کیایی در این مجموعه تلاش کرد از الگوی روایت خطی و مستقیم فاصله بگیرد و چند مسیر داستانی را بهطور همزمان پیش ببرد؛ الگویی که در سریالهای معمایی جهان بسیار رایج است. اما در نظریه روایت، این شیوه زمانی موفق است که هر داستان فرعی در نهایت ضرورتی برای حضورش در روایت اصلی پیدا کند و تکهای از پازل بزرگتر را تکمیل نماید. در «هزار و یک شب»، بسیاری از خطوط داستانی بیش از آنکه مکمل یکدیگر باشند، موازی هم حرکت میکنند و مخاطب زمان زیادی را صرف آشنایی با موقعیتهایی میکند که پیوندشان با روایت اصلی یا بسیار دیر آشکار میشود یا اصلاً تعیینکننده نیست.
همین موضوع باعث شد بسیاری این سریال را با غولهای ژانر معمایی مانند Dark، Lost یا 1899 مقایسه کنند. اما این مقایسه تنها در فضاسازی و تعدد رازها صدق میکند و نه در پیچیدگی و مهندسی دقیق فیلمنامه. در آثار شاخص جهانی، هر قسمت دستکم بخشی از معما را آشکار و همزمان معمای تازهای خلق میکند تا جهان داستان غنیتر شود. اما در «هزار و یک شب»، گاه تنها بر حجم ابهام افزوده میشود، بیآنکه اطلاعات تازهای به دست مخاطب برسد.
تفاوت میان «تعلیق» و «تعویق» دقیقاً در همین نقطه آشکار میشود. تعلیق، مخاطب را مشتاق نگه میدارد و حس میکند پاسخ نزدیک است؛ اما تعویقِ بیش از اندازه، تنها زمان رسیدن به پاسخ را طولانی میکند و به فرسایش کنجکاوی و در نهایت خستگی مخاطب میانجامد. ریتم کند سریال نیز از همین عدم تعادل ناشی میشود؛ کندی زمانی به نقطه ضعف تبدیل میشود که هر قسمت اطلاعات تازهای متناسب با زمان صرفشده در اختیار مخاطب قرار ندهد و داستان به جای پیشروی، دور خود بچرخد.
شهرزادِ کیایی سکوت کرد؛ زنان به مثابه حافظان راز
شاید بتوان چالشبرانگیزترین و در عین حال عمیقترین بخش سریال را در نسبت آن با عنوانش، یعنی «هزار و یک شب» جست. انتخاب این عنوان، انتظار بازخوانی معاصر یکی از مهمترین متون روایی شرق را ایجاد میکرد. اما سریال نه اقتباس مستقیمی از آن متن است و نه شهرزادی در آن قصه میگوید.
در هزار و یک شب کلاسیک، شهرزاد با «قصه گفتن» زندگی خود را نجات میدهد؛ روایت برای او ابزار بقاست و حقیقت از دل انبوهی از قصهها بیرون میآید. اما در هزار و یک شبِ مصطفی کیایی، «قصه گفتن» جای خود را به «مدیریت اطلاعات» داده است. زنان این سریال برخلاف شهرزاد، با «نگفتن»، «پنهان کردن» و «کنترل اطلاعات» تعادل قدرت را تغییر میدهند. زن در این روایت بیش از آنکه راوی باشد، «حافظ راز» است.
اگرچه این ایده ظرفیت بالایی دارد و نشان میدهد زنان سریال صرفاً در نقشهای کلیشهای مادر یا همسر ظاهر نشدهاند و در پیشبرد داستان نقش دارند، اما این نقش بیشتر از جنس «دارنده اطلاعات» است تا «کنشگر». آنان اغلب حامل گذشتهاند، نه سازنده آینده. علاوه بر این، شخصیتپردازیها نیز قربانی معما شدهاند. برخلاف «همگناه» که موتور محرک آن روابط انسانی و همدلی با شخصیتها بود، در اینجا روابط انسانی در خدمت پیشبرد معما قرار گرفتهاند. شخصیتها بیش از آنکه انسانهایی با تناقضهای ملموس باشند، به ابزارهایی برای انتقال اطلاعات تبدیل شدهاند. این دوگانگی ژانری باعث شده تا مخاطبِ علاقهمند به معما از ریتم کند خسته شود و مخاطبِ ملودرام نیز نتواند به دلیل انبوهی از رازها، با شخصیتها پیوند عاطفی برقرار کند.
پایان یک آزمون بزرگ، آغاز یک ضرورت
در سریالهای معمایی، پایانبندی تنها نقطه پایان روایت نیست؛ بلکه آزمونی است برای سنجش اعتبار تمام مسیری که مخاطب طی کرده است. «هزار و یک شب» در بسیاری از قسمتها به جای خلق یک کشف مهم یا چرخش تعیینکننده، صرفاً بر ابهامهای موجود افزود و همین مسئله سبب شد تا بخشی از مخاطبان در میانه راه از قطار سریال پیاده شوند.
با این حال، قضاوت درباره «هزار و یک شب» نباید به دوگانه ساده «موفق» یا «ناموفق» تقلیل یابد. ارزش و اهمیت این مجموعه در آن است که مرزهای تولید را جابهجا کرد و جسارت تجربهگرایی را به نمایش گذاشت. مصطفی کیایی نشان داد که میتوان از فضای آشنای ملودرام اجتماعی فاصله گرفت و وارد قلمرویی پرریسکتر شد.
اما بزرگترین درسی که «هزار و یک شب» برای صنعت سریالسازی ایران به جا میگذارد این است: ارتقای استانداردهای فنی، بدون ارتقای همزمان استانداردهای روایت، هرگز نمیتواند به خلق اثری ماندگار منجر شود. دوربینهای سینمایی، دکورهای باشکوه و جلوههای بصری خیرهکننده میتوانند مخاطب را برای تماشای قسمت اول میخکوب کنند، اما آنچه او را تا قسمت آخر همراه نگه میدارد، تنها و تنها «انسجام فیلمنامه» و «شخصیتهای باورپذیر» است.
«هزار و یک شب» سریالی بود با آرزوهایی بزرگتر از دستاوردهایش. اثری که ثابت کرد نمایش خانگی ایران از نظر «بدن» و کالبد فنی، رشدی چشمگیر داشته است، اما برای رسیدن به «روانی» در تراز همان تصویر، هنوز راهی طولانی در پیش دارد. اگر این تجربه گرانبها منجر به بازنگری جدی در جایگاه فیلمنامهنویسی و درک این واقعیت شود که «متن»، همچنان پادشاه بلامنازع هر روایتی است، آنگاه میتوان امیدوار بود که «هزار و یک شب» بیش از آنکه پایان یک قصه باشد، آغاز مسیری تازه و بالغتر در تلویزیون خانگی ایران خواهد بود.
دیدگاه تان را بنویسید