قلمهای شکسته و آرزوهای برباد رفته
علیرضا کاظمیمقدم
روز خبرنگار در تقویم رسمی، معمولاً با سیل تبریکهای صوری و تجلیلهای کلیشهای همراه است، اما برای آنانی که در میانه میدان ایستادهاند، این روز بیش از آنکه بوی جشن بدهد، یادآور زخمهای عمیقی است که از تیغ سانسور و انحراف رسالت حرفهای بر پیکره اطلاعرسانی باقی مانده است. فضای حاکم بر مطبوعات امروز، با نوعی «وارونگی» بنیادین دستوپنجه نرم میکند؛ جایی که خبرنگار بهجای آنکه دیدهبان حقیقت باشد، در بسیاری از موارد به عاملی برای انتقال اخبار دستچینشده و بزککردن واقعیت بدل شده است.
یکی از روزنامهنگاران با لحنی آکنده از حسرت، وضعیت فعلی را چنین توصیف میکند: «از تبریکها خوشحال نمیشوم چون اصلاً خبرنگاری نمیکنم. خبری که واقعیت را نمیگوید، ارزش خبری ندارد. ما یک سری ربات برای انتقال اخباری هستیم که آنها میخواهند. گاهی این وسطها شیطنتهایی میکنیم که آن هم با هزار تا دغلبازی و مصیبت و حرف شنیدن است. هر چه بگوییم تکرار مکررات است، اما واقعیت این است که روز خبرنگار یادآور همین دردهاست.» باید پرده از واقعیتی برداریم که در آن شوق و ذوق اولیه برای تغییر و تأثیرگذاری، در مواجهه با ساختارهای صلب قدرت و صندلینشینانی که تنها به حفظ وضع موجود میاندیشند، به نفرت از ابزارهای نوشتن تبدیل شده است. خبرنگاری که با رویای اصلاح وارد این حرفه شده، اکنون خود را در موقعیتی میبیند که باید میان «نوشتن برای مردم» و «نوشتن برای بقا» یکی را برگزیند.
سیر تاریخی تقابل
تاریخ تمدن بشر همواره شاهد جنگی پنهان میان تلاش برای کنترل بیان و خواست انسانی برای شنیدهشدن بوده است. از زمان اختراع چاپ توسط گوتنبرگ در قرن پانزدهم، ساختارهای سانسور به موازات رشد تولید نوشتار شکل گرفتند. در انگلستان قرن هفدهم، نهادهایی چون «استار چمبر» وظیفه نظارت شدید بر محتوا را بر عهده داشتند تا اینکه در سال ۱۶۹۵، با پایان سانسور پیش از انتشار، فصلی نوین در آزادی مطبوعات گشوده شد. اما این مسیر در ایران، همواره با فراز و فرودهای دردناکی همراه بوده است. از زمان مشروطیت و اصل سیزدهم قانون اساسی که بر رد سانسور تأکید داشت، تا دوران پهلوی، مطبوعات همواره در تنگنای قدرتهای سیاسی بودهاند.
امروز اما، نوع جدیدی از سانسور بر فضای رسانهای سایه انداخته است؛ سانسوری که نه تنها از بیرون تحمیل میشود، بلکه درونی شده و به شکل «خودسانسوری» بروز میکند. خبرنگار امروز میگوید: «قبل از اینکه این کار را شروع کنم پر از شوق و ذوق بودم، حس میکردم میتوانم تأثیر بگذارم، اما نمیدانم چقدر میتوانم تأثیرگذار باشم؛ اصلاً میارزد به تحقیرهایش، از طرف یک سری آدم لاابالی که الان معلوم نیست چطور روی صندلی نشستهاند؟ خیلی وقتها مجبوریم چیزی بنویسیم یا یک جور بنویسیم که اصلاً نمیخواهیم. همه چیز تو این مملکت وارونه است، این هم روش.» این وارونگی، دقیقاً همان چیزی است که مارکس در نقد خود به ساختار دولت پروس بر آن انگشت میگذاشت.
مارکس و روح سانسور
در بررسی ریشههای فلسفی مخالفت با سانسور، اندیشههای کارل مارکس جایگاهی ویژه دارد. مارکس که خود روزنامهنگاری پرشور بود، در مواجهه با قوانین سختگیرانه زمانهاش، به نقد مفهوم «فروتنی در جستوجوی حقیقت» پرداخت. او معتقد بود که حقیقت نیازی به فروتنی در برابر قدرت ندارد. مارکس استدلال میکرد که وقتی قانون بهجای اعمال عینی، «نیت» و «عقیده» افراد را مجازات میکند، دولت به ابزاری برای جنگ یک حزب علیه حزبی دیگر تبدیل میشود. در چنین فضایی، نویسنده در ترس و تردیدی دائمی به سر میبرد و مطبوعات از حق انتقاد محروم میشوند.
مارکس شرط نخست آزادی مطبوعات را در این میدانست که این امر، «کاسبی» نباشد. او در مقالهای مشهور مینویسد: «آیا مطبوعاتی که خود را همسطح شغل میداند، آزاد است؟ طبیعتاً، نویسنده برای زنده بودن و نوشتن باید درآمد داشته باشد، اما بههیچوجه نباید برای کسب درآمد و امرار معاش بنویسد. نویسندهای که مطبوعات را در حد یک وسیله امرار معاش مادی تنزل میدهد، برای این بردگی درونی مستوجب کیفری بیرونی، یعنی سانسور است؛ یا فراتر، همان وجودش کیفرش است.» این نگاه، بهخوبی تبیین میکند که چرا امروز بسیاری از خبرنگاران از کلمات خود متنفرند؛ چرا که کلمات آنها نه از سر تحقیق، بلکه تحت فشار ساختارهای اقتصادی و سیاسی تولید میشوند که روزنامهنگار را به یک «کارگر کلمه» تقلیل داده است.
آرزوهای بر باد رفته
ایده انحراف روزنامهنگاری تنها به مسائل سیاسی محدود نمیشود، بلکه ریشه در منطق بازار نیز دارد. انوره دو بالزاک در شاهکار خود، «آرزوهای بر باد رفته»، به شکلی هوشمندانه ایده انحراف روزنامهنگاری را که برآمده از تجاریشدن مطبوعات و کالاسازی «کلمه» در پاریس قرن نوزدهم بوده، نشان میدهد. بالزاک در این اثر نشان میدهد که روزنامهنگاری که در ابتدا رسالتی روشنگرانه، آگاهیبخش و ریشه در کشف حقیقت داشت، با گسترش صنعت چاپ و غلبه منطق بازار به یک بنگاه تجاری سودمحور تبدیل شد. در این فضا، سنجه ارزشگذاری یک مقاله یا خبر، نه صداقت و کشف حقیقت، بلکه میزان فروش، تعداد مشترکان و سود مالی ناشران و سرمایهگذاران تلقی میشود.
رسانههای زرد و نشریات زردنامه در این نمایش، نقش پیادهنظام این نظام فاسد را ایفا میکنند. «آرزوهای بر باد رفته» به زیبایی بیان میکند که چگونه این مطبوعات با اتکا به جنجالآفرینی، شایعهسازی، نقد سفارشی و تخریب شخصیتها یا ترور شخصیتی، توجه مخاطبان را به تسخیر درمیآورند. در این روزنامهها، نقد یک کتاب یا نمایش، ارتباطی با کیفیت واقعی اثر ندارد؛ بلکه نقد مثبت به بالاترین قیمت فروخته میشود و نقد منفی برای باجخواهی یا تخریب رقیب، به سفارش مشتری به نگارش درمیآید. این دقیقاً همان «مالهکشی» و وارونگی است که خبرنگار امروز از آن رنج میبرد؛ جایی که قلم بهجای جراحی دردهای جامعه، به ابزاری برای معامله بدل شده است.
تضاد میان اشتیاق و واقعیت
آنچه در تحریریههای امروز میگذرد، تضادی دردناک میان «عشق به جستوجو» و «اجبار به سکوت» است. خبرنگاری که روزی با شوق تأثیرگذاری وارد این حرفه شده بود، اکنون خود را در محاصره محدودیتهایی میبیند که تکرار مکررات شدهاند. او با صراحتی تکاندهنده میگوید: «گاهی خوشحالم از پیگیری یک موضوع، گاهی از نوشتن یه سری مطالب و از تکتک کلماتشان متنفرم، از خودم متنفرم، از کیبورد متنفرم، از فایل ورد ویندوز متنفرم. دیگر قلم و کاغذ نیست وگرنه از اینها هم متنفرم. از محدودیتها گفتن تکراری شده. کاش زبانها بسته نبود، کاش قلمها نمیشکست. هیجانش، جستوجو، تحقیق کردنش، دنبال یک موضوع و سرنخی رفتن را دوست دارم اما باز هم میگویم کاش میتوانستم بنویسم.»
این نفرت، نه از ذات نوشتن، بلکه از «مسخ شدن» کارکرد رسانه نشأت میگیرد. اثر بالزاک آینه تمامنمای وضعیت امروزه رسانههاست، چه در ایران و چه دیگر نقاط جهان؛ در این سمفونی منحرفانه، روزنامهنگاری به ابزاری تأثیرگذار در دست قدرتمندان، آریستوکراتها، سیاستمداران و بانکداران بدل شده تا سلطه خود را بر جامعه تثبیت کنند. طبقه حاکم با خریدن سهام روزنامهها یا پرداخت رشوه به سردبیران، افکار عمومی را بر اساس منافع سیاسی و اقتصادی خود شکل میدهند؛ احزاب سیاسی نیز برای سرکوب رقبای خود از قلم نوین روزنامهنگاران استفاده کرده و هرگاه اراده کنند رقبای خود را با بهرهمندی از هجمه رسانهای ویران میکنند.
روزنامهنگاری اسیر قدرت و ثروت
روزنامهنگاری بهجای آنکه «رکن چهارم دموکراسی» و اهرمی برای مهار قدرت باشد، خود به اهرم افکارسازی، تثبیت قدرت ثروتمندان و ابزار سرکوب نرم در دست حاکمان تبدیل میگردد. مارکس در برابر استدلالهای کلیشهای مخالفان که مدام از «ناپختگی مردم» برای داشتن مطبوعات آزاد سخن میگفتند، معتقد بود که بلوغ اجتماعی در خلأ به دست نمیآید، بلکه آزادی مطبوعات خود فرآیندی آموزشی است. اما وقتی خبرنگار میگوید «ما یک سری ربات هستیم»، در واقع به سلب اراده و اندیشه از حرفه خود اشاره دارد.
حسرت نوشتن از «درد مردم» و «فقر»، در واقع تمنای بازگشت به رسالت اصلی مطبوعات بهعنوان وجدان بیدار جامعه است. خبرنگار در حسرت این است که بتواند در روزنامهای که دست رفقا و اطرافیانش میرسد، از دردهای واقعی، از جنگ و جنایت و از گریههای مردم بنویسد. اما علیالحساب، این حسرتها با اوست. واقعیت این است که روز خبرنگار، پیش از آنکه زمان تبریک باشد، زمان تأمل بر این پرسش است که «آیا واقعاً کاری که انجام میدهیم مفید است؟» پاسخ به این پرسش، در گرو شکستن ساختارهای وارونهای است که کلمات را به بند کشیدهاند. تا زمانی که قلمها نه برای مصلحت و سود مالی، بلکه برای حقیقت بچرخند، خبرنگار با نفرت به کیبوردش خواهد نگریست. حفظ آزادی مطبوعات نیازمند فهم دقیق تاریخ، آگاهی اجتماعی و شجاعتی است که خبرنگاران هر یک به زبانی از آن سخن میگویند؛ شجاعتی برای بازپسگیری کلمه از مسلخ قدرت و ثروت.
دیدگاه تان را بنویسید