سکوت سنگین شهرکهای صنعتی قلعه حسنخان؛ از بمباران تا تعطیلی کارگاهها
اینجا دیگر بوی کار و زندگی نمیآید
سعید حسامالدین
در حاشیههای کارگرینشین تهران، آواری که بر سر طبقه کارگر فرو ریخته، تنها از جنس خشت و آهن نیست، بلکه از جنس نان، امنیت شغلی و آینده است. اکنون که در دوران یک آتشبس متزلزل به سر میبریم و هر لحظه زمزمههای شوم آغاز دوباره درگیریها در گوش شهر میپیچد، زخمهای عمیق اقتصاد بیش از پیش سر باز کردهاند. با حملات آمریکا و اسراییل، به زیرساختهای کلان اقتصادی ازجمله صنایع پتروشیمی، فولاد و کارخانههای مادر، دومینوی تعطیلی و رکود به راه افتاده است.
در این میان، صنایع کوچک و متوسط که حیاتشان به شریانهای صنایع مادر و خودروسازیها گره خورده، نخستین قربانیان این توقف تولید هستند. وقتی مواد اولیه نرسد و غولهای صنعتی متوقف شوند، کارگاههای قطعهسازی نیز یکی پس از دیگری کرکرهها را پایین میکشند.
برای لمس عمق این بحران و روایت آنچه در کف میدان میگذرد، راهی منطقه قلعه حسنخان یا همان شهرک قدس شدم؛ منطقهای با بافت عمیقاً کارگری و میزبان دو شهرک صنعتی مهم که نبض قطعهسازی و تولیدات متنوعی از مواد پلاستیکی گرفته تا محصولات آرایشی و لولههای فلزی را در خود جای داده است.
زاگرس؛ شهرکی که دیگر
بوی کار و زندگی نمیدهد
شهرک صنعتی زاگرس به دلیل مجاورت تنگاتنگ با بافت شهری قلعه حسنخان، شکلی ارگانیک و درهمتنیده با زندگی روزمره مردم دارد. اینجا مرز میان خانه و کارخانه باریک است؛ آنقدر باریک که درست در میانه شهرک صنعتی، یک هنرستان پسرانه قرار گرفته و رفتوآمد خانوادهها در لابهلای سولههای صنعتی جریان دارد.
با ورود به زاگرس، انتظار داشتم با همهمه دستگاهها، بوی روغن صنعتی و هیاهوی تعویض شیفت کارگران روبهرو شوم اما آنچه تجربه کردم، یک سکوت مرگبار بود. فضا به شدت وهمانگیز و خلوت بود گویی روح زندگی از این سولهها پر کشیده است. در ابتدا گمان کردم کارگران در دل کارگاهها مشغول به کارند اما جستوجوی بیشتر، پرده از حقیقتی تلخ برداشت. ردپای ویرانیهای جنگ در شهرک به چشم میخورد.
به گفته منابع محلی، چند کارخانه در همین محدوده، هدف حملات جنگندههای آمریکایی و اسراییلی قرار گرفته بودند. یکی از آنها، کارخانه مجهز تولید لولههای فلزی بود؛ صنعتی که نیازمند تکنولوژی پیشرفته است و بار تامین نیازهای بسیاری از کارگاههای دیگر شهرک و مناطق اطراف را به دوش میکشید. اکنون از آن خط تولید پیشرفته، چیزی جز تلی از خاکستر و آهنپاره باقی نمانده است.
اسماعیلآباد و روایت احمد؛ مسافرکشی در خیابانهای ناامیدی
مسیر را به سمت شهرک صنعتی اسماعیلآباد در همان قلعه حسنخان کج کردم. اینجا نیز اتمسفر تفاوت چندانی با زاگرس نداشت، همان سکوت، همان کرکرههای پایین کشیده و همان سایه سنگین رکود. در پرسهزنی در میان سولههای خاموش، با «احمد» روبرو شدم؛ کارگری که تا همین چند وقت پیش، در یکی از کارخانههای بزرگ قطعهسازی مشغول به کار بود و حالا به لشکر بیکاران پیوسته است.
احمد با چهرهای تکیده، درباره روزهای تلخ تعدیل میگوید: «کارخانه ما در واقع شامل دو شرکت میشد و روی هم ۴۰۰ کارگر داشت اما چون تولید ایرانخودرو و سایپا خوابیده و قطعهای نمیخواهند، کارخانه ما هم توقف تولید زد. از آن ۴۰۰ کارگر، به ۳۸۵ نفر گفتند بروید خانههایتان تا هر وقت شرایط عادی شد خبرتان کنیم. فقط ۱۵ نفر را نگه داشتند، آن هم صرفاً برای تعمیر و نگهداری دستگاهها. در این مدت نه خبری از رد شدن بیمه است و نه از یک ریال حقوق».
وقتی از احمد درباره بیمه بیکاری میپرسم، پوزخند تلخی میزند: «بعضی از بچهها رفتند دنبال بیمه بیکاری اما من نرفتم. مبلغش آنقدر پایین است که حتی کرایه خانهام را هم کفاف نمیدهد. دربهدر دنبال کار گشتم ولی جایی کارگر نمیخواست. الان مجبورم شبانهروز با ماشینم در اسنپ کار کنم. با این حال، باز هم چرخ زندگیام نمیچرخد اما چارهای ندارم و باید شکم بچههایم را سیر کنم».
احمد از یکجانبه بودن تصمیم کارفرماها گلهمند است: «اواسط جنگ بود که کارفرما آمد و خیلی راحت گفت تا تولید به حالت عادی برنگردد، همکاری بیهمکاری. بدون هیچ حمایتی، بدون ذرهای مسئولیتپذیری ما را به امان خدا رها کردند».
«ایران قطعه» و موج اخراج؛
استیصال کارگران باسابقه
دوباره به زاگرس بازگشتم تا وضعیت کارخانههای بزرگتر را بررسی کنم. نام شرکت «ایران قطعه» که تولیدکننده قطعات صندلی برای خودروسازان است، زیاد به گوش میرسید. این کارخانه که پیشتر بین ۲۵۰ تا ۳۰۰ نیروی کار داشت، اکنون در حال اجرای پروژه سنگین تعدیل نیروست؛ طوریکه در مدت اخیر حدود ۶۰ نفر از کارگران خود را تعدیل کرده و قصد دارد مجموع تعداد نیروها را به مرز ۹۰ نفر برساند. نکته دردناک اینجاست که مدیریت علاوه بر حذف شغل، مزایای رفاهی گذشته همچون وعدههای صبحانه، ناهار، شام و حتی سرویس حملونقل را هم بهطور کامل حذف کرده است.
در حاشیههای کارگرینشین تهران، آواری که بر سر طبقه کارگر فرو ریخته، تنها از جنس خشت و آهن نیست، بلکه از جنس نان، امنیت شغلی و آینده است. اکنون که در دوران یک آتشبس متزلزل به سر میبریم و هر لحظه زمزمههای شوم آغاز دوباره درگیریها در گوش شهر میپیچد، زخمهای عمیق اقتصاد بیش از پیش سر باز کردهاند. با حملات آمریکا و اسراییل، به زیرساختهای کلان اقتصادی ازجمله صنایع پتروشیمی، فولاد و کارخانههای مادر، دومینوی تعطیلی و رکود به راه افتاده است.
در این میان، صنایع کوچک و متوسط که حیاتشان به شریانهای صنایع مادر و خودروسازیها گره خورده، نخستین قربانیان این توقف تولید هستند. وقتی مواد اولیه نرسد و غولهای صنعتی متوقف شوند، کارگاههای قطعهسازی نیز یکی پس از دیگری کرکرهها را پایین میکشند.
برای لمس عمق این بحران و روایت آنچه در کف میدان میگذرد، راهی منطقه قلعه حسنخان یا همان شهرک قدس شدم؛ منطقهای با بافت عمیقاً کارگری و میزبان دو شهرک صنعتی مهم که نبض قطعهسازی و تولیدات متنوعی از مواد پلاستیکی گرفته تا محصولات آرایشی و لولههای فلزی را در خود جای داده است.
زاگرس؛ شهرکی که دیگر
بوی کار و زندگی نمیدهد
شهرک صنعتی زاگرس به دلیل مجاورت تنگاتنگ با بافت شهری قلعه حسنخان، شکلی ارگانیک و درهمتنیده با زندگی روزمره مردم دارد. اینجا مرز میان خانه و کارخانه باریک است؛ آنقدر باریک که درست در میانه شهرک صنعتی، یک هنرستان پسرانه قرار گرفته و رفتوآمد خانوادهها در لابهلای سولههای صنعتی جریان دارد.
با ورود به زاگرس، انتظار داشتم با همهمه دستگاهها، بوی روغن صنعتی و هیاهوی تعویض شیفت کارگران روبهرو شوم اما آنچه تجربه کردم، یک سکوت مرگبار بود. فضا به شدت وهمانگیز و خلوت بود گویی روح زندگی از این سولهها پر کشیده است. در ابتدا گمان کردم کارگران در دل کارگاهها مشغول به کارند اما جستوجوی بیشتر، پرده از حقیقتی تلخ برداشت. ردپای ویرانیهای جنگ در شهرک به چشم میخورد.
به گفته منابع محلی، چند کارخانه در همین محدوده، هدف حملات جنگندههای آمریکایی و اسراییلی قرار گرفته بودند. یکی از آنها، کارخانه مجهز تولید لولههای فلزی بود؛ صنعتی که نیازمند تکنولوژی پیشرفته است و بار تامین نیازهای بسیاری از کارگاههای دیگر شهرک و مناطق اطراف را به دوش میکشید. اکنون از آن خط تولید پیشرفته، چیزی جز تلی از خاکستر و آهنپاره باقی نمانده است.
اسماعیلآباد و روایت احمد؛ مسافرکشی در خیابانهای ناامیدی
مسیر را به سمت شهرک صنعتی اسماعیلآباد در همان قلعه حسنخان کج کردم. اینجا نیز اتمسفر تفاوت چندانی با زاگرس نداشت، همان سکوت، همان کرکرههای پایین کشیده و همان سایه سنگین رکود. در پرسهزنی در میان سولههای خاموش، با «احمد» روبرو شدم؛ کارگری که تا همین چند وقت پیش، در یکی از کارخانههای بزرگ قطعهسازی مشغول به کار بود و حالا به لشکر بیکاران پیوسته است.
احمد با چهرهای تکیده، درباره روزهای تلخ تعدیل میگوید: «کارخانه ما در واقع شامل دو شرکت میشد و روی هم ۴۰۰ کارگر داشت اما چون تولید ایرانخودرو و سایپا خوابیده و قطعهای نمیخواهند، کارخانه ما هم توقف تولید زد. از آن ۴۰۰ کارگر، به ۳۸۵ نفر گفتند بروید خانههایتان تا هر وقت شرایط عادی شد خبرتان کنیم. فقط ۱۵ نفر را نگه داشتند، آن هم صرفاً برای تعمیر و نگهداری دستگاهها. در این مدت نه خبری از رد شدن بیمه است و نه از یک ریال حقوق».
وقتی از احمد درباره بیمه بیکاری میپرسم، پوزخند تلخی میزند: «بعضی از بچهها رفتند دنبال بیمه بیکاری اما من نرفتم. مبلغش آنقدر پایین است که حتی کرایه خانهام را هم کفاف نمیدهد. دربهدر دنبال کار گشتم ولی جایی کارگر نمیخواست. الان مجبورم شبانهروز با ماشینم در اسنپ کار کنم. با این حال، باز هم چرخ زندگیام نمیچرخد اما چارهای ندارم و باید شکم بچههایم را سیر کنم».
احمد از یکجانبه بودن تصمیم کارفرماها گلهمند است: «اواسط جنگ بود که کارفرما آمد و خیلی راحت گفت تا تولید به حالت عادی برنگردد، همکاری بیهمکاری. بدون هیچ حمایتی، بدون ذرهای مسئولیتپذیری ما را به امان خدا رها کردند».
«ایران قطعه» و موج اخراج؛
استیصال کارگران باسابقه
دوباره به زاگرس بازگشتم تا وضعیت کارخانههای بزرگتر را بررسی کنم. نام شرکت «ایران قطعه» که تولیدکننده قطعات صندلی برای خودروسازان است، زیاد به گوش میرسید. این کارخانه که پیشتر بین ۲۵۰ تا ۳۰۰ نیروی کار داشت، اکنون در حال اجرای پروژه سنگین تعدیل نیروست؛ طوریکه در مدت اخیر حدود ۶۰ نفر از کارگران خود را تعدیل کرده و قصد دارد مجموع تعداد نیروها را به مرز ۹۰ نفر برساند. نکته دردناک اینجاست که مدیریت علاوه بر حذف شغل، مزایای رفاهی گذشته همچون وعدههای صبحانه، ناهار، شام و حتی سرویس حملونقل را هم بهطور کامل حذف کرده است.
دور اول اخراجها یقه بازنشستگانی را گرفت که همچنان کار میکردند اما در دورهای جدید که همین روزهای گذشته رقم خورد، تیغ تعدیل به گردن کارگران باسابقه نیز رسید. «منوچهر» یکی از همین اخراجیهاست. او که ۶ سال از عمرش را پای دستگاههای این کارخانه گذاشته، با صدایی لرزان میگوید: «هفته گذشته خیلیها را بیرون کردند. من با ۶ سال سابقه یکدفعه بیکار شدم. حیران ماندهام چه کنم. هر در بستهای را میزنم، کار نیست. نمیدانم چطور باید توی چشم زن و بچهام نگاه کنم».
در حاشیههای کارگرینشین تهران، آواری که بر سر طبقه کارگر فرو ریخته، تنها از جنس خشت و آهن نیست، بلکه از جنس نان، امنیت شغلی و آینده است. اکنون که در دوران یک آتشبس متزلزل به سر میبریم و هر لحظه زمزمههای شوم آغاز دوباره درگیریها در گوش شهر میپیچد، زخمهای عمیق اقتصاد بیش از پیش سر باز کردهاند. با حملات آمریکا و اسراییل، به زیرساختهای کلان اقتصادی ازجمله صنایع پتروشیمی، فولاد و کارخانههای مادر، دومینوی تعطیلی و رکود به راه افتاده است.
در این میان، صنایع کوچک و متوسط که حیاتشان به شریانهای صنایع مادر و خودروسازیها گره خورده، نخستین قربانیان این توقف تولید هستند. وقتی مواد اولیه نرسد و غولهای صنعتی متوقف شوند، کارگاههای قطعهسازی نیز یکی پس از دیگری کرکرهها را پایین میکشند.
برای لمس عمق این بحران و روایت آنچه در کف میدان میگذرد، راهی منطقه قلعه حسنخان یا همان شهرک قدس شدم؛ منطقهای با بافت عمیقاً کارگری و میزبان دو شهرک صنعتی مهم که نبض قطعهسازی و تولیدات متنوعی از مواد پلاستیکی گرفته تا محصولات آرایشی و لولههای فلزی را در خود جای داده است.
زاگرس؛ شهرکی که دیگر
بوی کار و زندگی نمیدهد
شهرک صنعتی زاگرس به دلیل مجاورت تنگاتنگ با بافت شهری قلعه حسنخان، شکلی ارگانیک و درهمتنیده با زندگی روزمره مردم دارد. اینجا مرز میان خانه و کارخانه باریک است؛ آنقدر باریک که درست در میانه شهرک صنعتی، یک هنرستان پسرانه قرار گرفته و رفتوآمد خانوادهها در لابهلای سولههای صنعتی جریان دارد.
با ورود به زاگرس، انتظار داشتم با همهمه دستگاهها، بوی روغن صنعتی و هیاهوی تعویض شیفت کارگران روبهرو شوم اما آنچه تجربه کردم، یک سکوت مرگبار بود. فضا به شدت وهمانگیز و خلوت بود گویی روح زندگی از این سولهها پر کشیده است. در ابتدا گمان کردم کارگران در دل کارگاهها مشغول به کارند اما جستوجوی بیشتر، پرده از حقیقتی تلخ برداشت. ردپای ویرانیهای جنگ در شهرک به چشم میخورد.
به گفته منابع محلی، چند کارخانه در همین محدوده، هدف حملات جنگندههای آمریکایی و اسراییلی قرار گرفته بودند. یکی از آنها، کارخانه مجهز تولید لولههای فلزی بود؛ صنعتی که نیازمند تکنولوژی پیشرفته است و بار تامین نیازهای بسیاری از کارگاههای دیگر شهرک و مناطق اطراف را به دوش میکشید. اکنون از آن خط تولید پیشرفته، چیزی جز تلی از خاکستر و آهنپاره باقی نمانده است.
اسماعیلآباد و روایت احمد؛ مسافرکشی در خیابانهای ناامیدی
مسیر را به سمت شهرک صنعتی اسماعیلآباد در همان قلعه حسنخان کج کردم. اینجا نیز اتمسفر تفاوت چندانی با زاگرس نداشت، همان سکوت، همان کرکرههای پایین کشیده و همان سایه سنگین رکود. در پرسهزنی در میان سولههای خاموش، با «احمد» روبرو شدم؛ کارگری که تا همین چند وقت پیش، در یکی از کارخانههای بزرگ قطعهسازی مشغول به کار بود و حالا به لشکر بیکاران پیوسته است.
احمد با چهرهای تکیده، درباره روزهای تلخ تعدیل میگوید: «کارخانه ما در واقع شامل دو شرکت میشد و روی هم ۴۰۰ کارگر داشت اما چون تولید ایرانخودرو و سایپا خوابیده و قطعهای نمیخواهند، کارخانه ما هم توقف تولید زد. از آن ۴۰۰ کارگر، به ۳۸۵ نفر گفتند بروید خانههایتان تا هر وقت شرایط عادی شد خبرتان کنیم. فقط ۱۵ نفر را نگه داشتند، آن هم صرفاً برای تعمیر و نگهداری دستگاهها. در این مدت نه خبری از رد شدن بیمه است و نه از یک ریال حقوق».
وقتی از احمد درباره بیمه بیکاری میپرسم، پوزخند تلخی میزند: «بعضی از بچهها رفتند دنبال بیمه بیکاری اما من نرفتم. مبلغش آنقدر پایین است که حتی کرایه خانهام را هم کفاف نمیدهد. دربهدر دنبال کار گشتم ولی جایی کارگر نمیخواست. الان مجبورم شبانهروز با ماشینم در اسنپ کار کنم. با این حال، باز هم چرخ زندگیام نمیچرخد اما چارهای ندارم و باید شکم بچههایم را سیر کنم».
احمد از یکجانبه بودن تصمیم کارفرماها گلهمند است: «اواسط جنگ بود که کارفرما آمد و خیلی راحت گفت تا تولید به حالت عادی برنگردد، همکاری بیهمکاری. بدون هیچ حمایتی، بدون ذرهای مسئولیتپذیری ما را به امان خدا رها کردند».
«ایران قطعه» و موج اخراج؛
استیصال کارگران باسابقه
دوباره به زاگرس بازگشتم تا وضعیت کارخانههای بزرگتر را بررسی کنم. نام شرکت «ایران قطعه» که تولیدکننده قطعات صندلی برای خودروسازان است، زیاد به گوش میرسید. این کارخانه که پیشتر بین ۲۵۰ تا ۳۰۰ نیروی کار داشت، اکنون در حال اجرای پروژه سنگین تعدیل نیروست؛ طوریکه در مدت اخیر حدود ۶۰ نفر از کارگران خود را تعدیل کرده و قصد دارد مجموع تعداد نیروها را به مرز ۹۰ نفر برساند. نکته دردناک اینجاست که مدیریت علاوه بر حذف شغل، مزایای رفاهی گذشته همچون وعدههای صبحانه، ناهار، شام و حتی سرویس حملونقل را هم بهطور کامل حذف کرده است.
دور اول اخراجها یقه بازنشستگانی را گرفت که همچنان کار میکردند اما در دورهای جدید که همین روزهای گذشته رقم خورد، تیغ تعدیل به گردن کارگران باسابقه نیز رسید. «منوچهر» یکی از همین اخراجیهاست. او که ۶ سال از عمرش را پای دستگاههای این کارخانه گذاشته، با صدایی لرزان میگوید: «هفته گذشته خیلیها را بیرون کردند. من با ۶ سال سابقه یکدفعه بیکار شدم. حیران ماندهام چه کنم. هر در بستهای را میزنم، کار نیست. نمیدانم چطور باید توی چشم زن و بچهام نگاه کنم».
به گفته منوچهر، بسیاری از اقوام و دوستانش در این شهرکها به همین سرنوشت دچار شدهاند: «آنهایی که ماشین دارند، مثل احمد رفتهاند اسنپ اما من که ماشین ندارم، چه کنم؟ پروسه بیمه بیکاری هم که هفتخوان رستم است و در نهایت پولی به دستت میدهد که فقط هزینه زنده ماندن است نه زندگی کردن».
طاهره و هراس پنهان در خط تولید
فضای قلعه حسنخان با ترکیبی از بوی باروت روزهای گذشته و ترس بیکاری آینده، سنگین شده است. در این میان، حتی آنهایی که هنوز کار میکنند نیز حال و روز خوشی ندارند. «طاهره» یکی از کارگران زنی است که در یکی از کارگاههای قطعهسازی همچنان مشغول کار است.
او از شرایط استثمار پس از آغاز بحران پرده برمیدارد: «گذشت آن روزهایی که مزایایی مثل پول ناهار و اضافهکار داشتیم. الان همهچیز قطع شده. جرات هم نداریم حرف بزنیم یا به شرایط اعتراض کنیم چون شمشیر اخراج بالای سرمان است».
طاهره از ترفندهای جدید کارفرماها برای فرار از پرداخت حقوق کامل میگوید: «روزهای اول جنگ که کارخانه تعطیل شد، حقوق دادند اما حالا میگویند آن مرخصیهای اجباری که به خواست کارفرما بود، از مرخصیهای استحقاقیمان کسر میشود! حتی بینالتعطیلیها را بدون رضایت ما به حساب مرخصی میگذارند. تازه در کارخانههای اطراف، کارفرماها سیستم جدیدی پیاده کردهاند و به کارگر میگویند فقط هفتهای دو تا سه روز بیاید تا حقوق کمتری بدهند. عملاً کارگر را در حالت استندبای نگه داشتهاند».
تاوان بحران بر دوش طبقه کارگر
گشتوگذارم در میان سولههای ساکت زاگرس و اسماعیلآباد، پرده از یک حقیقت عریان برمیدارد: در این ساختار اقتصادی، بحرانها همواره روی شانههای طبقهای آوار میشود که کمترین سهم را از روزهای رونق برده است. وقتی چرخدندهها میچرخیدند و سودهای کلان به جیب صاحبان سرمایه سرازیر میشد، سهم امثال «احمد»، «منوچهر» و «طاهره» تنها دستمزدهایی بود که به زحمت برای بقا کفاف میداد اما امروز که ترکشهای جنگ و رکود، تولید را متوقف کرده، اولین چیزی که قربانی میشود، معیشت کارگران است.
در روزهای جنگ، دولت و دستگاههای تبلیغاتی مدام از شعارهایی چون «وحدت ملی»، «اقتصاد مقاومتی» و «سربازان جبهه تولید» میگفتند تا کارگران را برای چرخاندن چرخهای لرزان اقتصاد در میدان نگه دارند. کارگران هم در میدان ایستادند و پشت تولید را خالی نکردند اما حالا در دوران پس از جنگ، بار اصلی بحران بر دوش طبقه کارگر افتاده؛ کارگرانی که بدون حمایت و به امان خدا رها شدهاند.
انفعال وزارت کار در برابر اخراجهای دستهجمعی، کسر مرخصیهای اجباری و قراردادهای یکطرفه، نشان میدهد که این نهاد چندان برای صیانت از حقوق نیروی کار طراحی نشده، بلکه عملکردش هموار کردن مسیر برای کارفرمایانی است که میخواهند ضررهای ناشی از بحران و جنگ را مستقیماً از سفره کارگران جبران کنند.
سکوت امروز در شهرکهای صنعتی زاگرس و اسماعیلآباد، تنها صدای خرابی چند دستگاه یا توقف موقت خط تولید نیست؛ این صدا، آهنگ تلخ یک تضاد طبقاتی است؛ صدایی که میگوید در منطق حاکم بر این کارخانهها، «وحدت» یعنی کارگر در سود شریک نباشد اما در خسارت و آوار جنگ، در صف اول بایستد. اینجا سودها همواره خصوصی است اما هزینه بحرانها، تنها از جیب کسانی پرداخت میشود که چیزی جز نیروی کارشان برای فروش ندارند.
به گفته منوچهر، بسیاری از اقوام و دوستانش در این شهرکها به همین سرنوشت دچار شدهاند: «آنهایی که ماشین دارند، مثل احمد رفتهاند اسنپ اما من که ماشین ندارم، چه کنم؟ پروسه بیمه بیکاری هم که هفتخوان رستم است و در نهایت پولی به دستت میدهد که فقط هزینه زنده ماندن است نه زندگی کردن».
طاهره و هراس پنهان در خط تولید
فضای قلعه حسنخان با ترکیبی از بوی باروت روزهای گذشته و ترس بیکاری آینده، سنگین شده است. در این میان، حتی آنهایی که هنوز کار میکنند نیز حال و روز خوشی ندارند. «طاهره» یکی از کارگران زنی است که در یکی از کارگاههای قطعهسازی همچنان مشغول کار است.
او از شرایط استثمار پس از آغاز بحران پرده برمیدارد: «گذشت آن روزهایی که مزایایی مثل پول ناهار و اضافهکار داشتیم. الان همهچیز قطع شده. جرات هم نداریم حرف بزنیم یا به شرایط اعتراض کنیم چون شمشیر اخراج بالای سرمان است».
طاهره از ترفندهای جدید کارفرماها برای فرار از پرداخت حقوق کامل میگوید: «روزهای اول جنگ که کارخانه تعطیل شد، حقوق دادند اما حالا میگویند آن مرخصیهای اجباری که به خواست کارفرما بود، از مرخصیهای استحقاقیمان کسر میشود! حتی بینالتعطیلیها را بدون رضایت ما به حساب مرخصی میگذارند. تازه در کارخانههای اطراف، کارفرماها سیستم جدیدی پیاده کردهاند و به کارگر میگویند فقط هفتهای دو تا سه روز بیاید تا حقوق کمتری بدهند. عملاً کارگر را در حالت استندبای نگه داشتهاند».
تاوان بحران بر دوش طبقه کارگر
گشتوگذارم در میان سولههای ساکت زاگرس و اسماعیلآباد، پرده از یک حقیقت عریان برمیدارد: در این ساختار اقتصادی، بحرانها همواره روی شانههای طبقهای آوار میشود که کمترین سهم را از روزهای رونق برده است. وقتی چرخدندهها میچرخیدند و سودهای کلان به جیب صاحبان سرمایه سرازیر میشد، سهم امثال «احمد»، «منوچهر» و «طاهره» تنها دستمزدهایی بود که به زحمت برای بقا کفاف میداد اما امروز که ترکشهای جنگ و رکود، تولید را متوقف کرده، اولین چیزی که قربانی میشود، معیشت کارگران است.
در روزهای جنگ، دولت و دستگاههای تبلیغاتی مدام از شعارهایی چون «وحدت ملی»، «اقتصاد مقاومتی» و «سربازان جبهه تولید» میگفتند تا کارگران را برای چرخاندن چرخهای لرزان اقتصاد در میدان نگه دارند. کارگران هم در میدان ایستادند و پشت تولید را خالی نکردند اما حالا در دوران پس از جنگ، بار اصلی بحران بر دوش طبقه کارگر افتاده؛ کارگرانی که بدون حمایت و به امان خدا رها شدهاند.
انفعال وزارت کار در برابر اخراجهای دستهجمعی، کسر مرخصیهای اجباری و قراردادهای یکطرفه، نشان میدهد که این نهاد چندان برای صیانت از حقوق نیروی کار طراحی نشده، بلکه عملکردش هموار کردن مسیر برای کارفرمایانی است که میخواهند ضررهای ناشی از بحران و جنگ را مستقیماً از سفره کارگران جبران کنند.
سکوت امروز در شهرکهای صنعتی زاگرس و اسماعیلآباد، تنها صدای خرابی چند دستگاه یا توقف موقت خط تولید نیست؛ این صدا، آهنگ تلخ یک تضاد طبقاتی است؛ صدایی که میگوید در منطق حاکم بر این کارخانهها، «وحدت» یعنی کارگر در سود شریک نباشد اما در خسارت و آوار جنگ، در صف اول بایستد. اینجا سودها همواره خصوصی است اما هزینه بحرانها، تنها از جیب کسانی پرداخت میشود که چیزی جز نیروی کارشان برای فروش ندارند.
دور اول اخراجها یقه بازنشستگانی را گرفت که همچنان کار میکردند اما در دورهای جدید که همین روزهای گذشته رقم خورد، تیغ تعدیل به گردن کارگران باسابقه نیز رسید. «منوچهر» یکی از همین اخراجیهاست. او که ۶ سال از عمرش را پای دستگاههای این کارخانه گذاشته، با صدایی لرزان میگوید: «هفته گذشته خیلیها را بیرون کردند. من با ۶ سال سابقه یکدفعه بیکار شدم. حیران ماندهام چه کنم. هر در بستهای را میزنم، کار نیست. نمیدانم چطور باید توی چشم زن و بچهام نگاه کنم».
به گفته منوچهر، بسیاری از اقوام و دوستانش در این شهرکها به همین سرنوشت دچار شدهاند: «آنهایی که ماشین دارند، مثل احمد رفتهاند اسنپ اما من که ماشین ندارم، چه کنم؟ پروسه بیمه بیکاری هم که هفتخوان رستم است و در نهایت پولی به دستت میدهد که فقط هزینه زنده ماندن است نه زندگی کردن».
طاهره و هراس پنهان در خط تولید
فضای قلعه حسنخان با ترکیبی از بوی باروت روزهای گذشته و ترس بیکاری آینده، سنگین شده است. در این میان، حتی آنهایی که هنوز کار میکنند نیز حال و روز خوشی ندارند. «طاهره» یکی از کارگران زنی است که در یکی از کارگاههای قطعهسازی همچنان مشغول کار است.
او از شرایط استثمار پس از آغاز بحران پرده برمیدارد: «گذشت آن روزهایی که مزایایی مثل پول ناهار و اضافهکار داشتیم. الان همهچیز قطع شده. جرات هم نداریم حرف بزنیم یا به شرایط اعتراض کنیم چون شمشیر اخراج بالای سرمان است».
طاهره از ترفندهای جدید کارفرماها برای فرار از پرداخت حقوق کامل میگوید: «روزهای اول جنگ که کارخانه تعطیل شد، حقوق دادند اما حالا میگویند آن مرخصیهای اجباری که به خواست کارفرما بود، از مرخصیهای استحقاقیمان کسر میشود! حتی بینالتعطیلیها را بدون رضایت ما به حساب مرخصی میگذارند. تازه در کارخانههای اطراف، کارفرماها سیستم جدیدی پیاده کردهاند و به کارگر میگویند فقط هفتهای دو تا سه روز بیاید تا حقوق کمتری بدهند. عملاً کارگر را در حالت استندبای نگه داشتهاند».
تاوان بحران بر دوش طبقه کارگر
گشتوگذارم در میان سولههای ساکت زاگرس و اسماعیلآباد، پرده از یک حقیقت عریان برمیدارد: در این ساختار اقتصادی، بحرانها همواره روی شانههای طبقهای آوار میشود که کمترین سهم را از روزهای رونق برده است. وقتی چرخدندهها میچرخیدند و سودهای کلان به جیب صاحبان سرمایه سرازیر میشد، سهم امثال «احمد»، «منوچهر» و «طاهره» تنها دستمزدهایی بود که به زحمت برای بقا کفاف میداد اما امروز که ترکشهای جنگ و رکود، تولید را متوقف کرده، اولین چیزی که قربانی میشود، معیشت کارگران است.
در روزهای جنگ، دولت و دستگاههای تبلیغاتی مدام از شعارهایی چون «وحدت ملی»، «اقتصاد مقاومتی» و «سربازان جبهه تولید» میگفتند تا کارگران را برای چرخاندن چرخهای لرزان اقتصاد در میدان نگه دارند. کارگران هم در میدان ایستادند و پشت تولید را خالی نکردند اما حالا در دوران پس از جنگ، بار اصلی بحران بر دوش طبقه کارگر افتاده؛ کارگرانی که بدون حمایت و به امان خدا رها شدهاند.
انفعال وزارت کار در برابر اخراجهای دستهجمعی، کسر مرخصیهای اجباری و قراردادهای یکطرفه، نشان میدهد که این نهاد چندان برای صیانت از حقوق نیروی کار طراحی نشده، بلکه عملکردش هموار کردن مسیر برای کارفرمایانی است که میخواهند ضررهای ناشی از بحران و جنگ را مستقیماً از سفره کارگران جبران کنند.
سکوت امروز در شهرکهای صنعتی زاگرس و اسماعیلآباد، تنها صدای خرابی چند دستگاه یا توقف موقت خط تولید نیست؛ این صدا، آهنگ تلخ یک تضاد طبقاتی است؛ صدایی که میگوید در منطق حاکم بر این کارخانهها، «وحدت» یعنی کارگر در سود شریک نباشد اما در خسارت و آوار جنگ، در صف اول بایستد. اینجا سودها همواره خصوصی است اما هزینه بحرانها، تنها از جیب کسانی پرداخت میشود که چیزی جز نیروی کارشان برای فروش ندارند.
دیدگاه تان را بنویسید