از سمفونی ژابی تا تونل افتخار تلخ
کابوس پادشاه
آریا طاری
گاهی اوقات سقوط یک امپراتوری با صدای مهیبی همراه نیست؛ بلکه با یک سکوت کشدار، با یک آه حسرت در دقیقه۹۴ و با قدمهای سنگین بازیکنانی آغاز میشود که میدانند تاریخ، آنها را نه برای جامهایشان، که برای زانو زدن در برابر رقیب دیرینه به یاد خواهد آورد. فصل ۲۰۲۵-۲۰۲۶ برای رئالمادرید، دقیقا چنین قصهای است؛ یک تراژدی تمامعیار که با زیباترین رویاها آغاز شد و حالا در تاریکترین کابوسها دست و پا میزند. این یادداشت، روایتی است از فصلی که قرار بود عصر جدیدی در سانتیاگو برنابئو باشد، اما به ایستگاهی رسید که شاید دردناکترین تصویر تاریخ معاصر باشگاه در آن ثبت شود؛ زدن تونل افتخار برای بارسلونا.
تابستان گذشته، وقتی خبر حضور ژابی آلونسو روی نیمکت رئالمادرید قطعی شد، بوی امید تمام خیابانهای مادرید را پر کرده بود. مردی که با بایرلورکوزن معجزه کرده بود، با آن کت و شلوارهای خوشدوخت، آرامش همیشگی و ذهن تاکتیکی درخشانش به خانه برگشته بود. برای هواداران، ژابی نماد گذار از فوتبال واکنشی به فوتبال کنشگرا و مدرن بود. آنها خواب شبهایی را میدیدند که تیمشان نهتنها میبرد، بلکه حریفان را با پرسهای سنگین و پاسکاریهای هندسی، در منگنهای از هنر و قدرت له میکند.
هفتههای ابتدایی، بوی شکوفه میداد. تیم با طراوت بازی میکرد، توپها با سرعتی سرسامآور در زمین میچرخید و به نظر میرسید ژابی در حال کوک کردن ساز یک سمفونی بینقص است. اما برنابئو هیولای بیرحمی است که صبر و حوصله نمیشناسد. با شروع مسابقات فشرده، مصدومیتهای بدموقع و افت روانی برخی ستارهها، ماشین تاکتیکی آلونسو شروع به ریپ زدن کرد. ژابی ایدههای بزرگی داشت، اما پیادهسازی آن ایدهها در رختکنی که سالها به سبک دیگری از مدیریت عادت کرده بود، زمان میبرد؛ زمانی که پرز و هواداران هرگز به هیچ مربیای نمیدهند.
تساویهای بدموقع، شکستهای غیرمنتظره در خارج از خانه و از دست رفتن ریتم بازی، خیلی زود زمزمههای انتقاد را بلند کرد. ژابی آلونسو، هافبک مقتدر دیروز، حالا روی نیمکت تنهاتر از همیشه به نظر میرسید. او قربانی پروژهای شد که نیاز به زمان داشت، اما در رئالمادرید زمان کالایی است که در هیچ بازاری یافت نمیشود. اخراج او، فقط رفتن یک مربی نبود؛ مرگ زودهنگام یک رویای تاکتیکی بود. وقتی ژابی رفت، فلورنتینو پرز به سراغ آشناترین، متعصبترین و در عین حال تنهاترین گزینه ممکن رفت؛ آلوارو آربلوا. کسی که رگهایش با خون سفید میتپد و برای دفاع از نام رئالمادرید، همیشه سینه سپر کرده است. انتخاب آربلوا، یک تصمیم تاکتیکی نبود؛ یک فریاد احساسی برای بیدار کردن غیرت بازیکنان بود. پرز میخواست با آوردن یک مادریدیسمو اصیل، آتش خاموششده رختکن را دوباره شعلهور کند.
آربلوا با قلبی پر از عشق و ذهنی پر از انگیزه آمد. او کنار خط میدوید، فریاد میزد، با داوران بحث میکرد و سعی داشت روح مبارزهجویی خودش را به ساقهای خسته ستارههای تیم تزریق کند. اما در سطح اول فوتبال اروپا، به خصوص وقتی رقیبی چون بارسلونا با یک ماشین منظم در حال جمعآوری امتیازات است، فقط غیرت و تعصب کافی نیست. آربلوا شاید یک رهبر احساسی فوقالعاده باشد، اما در شطرنج پیچیده لالیگا، تیم او از نظر انسجام تاکتیکی و برنامهریزی برای لحظات بحرانی، لنگ میزد.
آربلوا در واقع فرماندهی لشکری را بر عهده گرفته بود که پیش از رسیدن او، هم از نظر ذهنی و هم از نظر فیزیکی، در جنگهای قبلی تلفات سنگینی داده بود. او سعی کرد با چسب زخم احساسات، پیکر نیمهجان این فصل رئال را سر پا نگه دارد، اما واقعیت فوتبال، بیرحمتر از اشکها و فریادهای کنار زمین است.
برای درک عمق فاجعه این فصل، نیازی نیست به ماهها قبل برگردیم؛ کافی است به همین جمعه شب و ورزشگاه «دهلاکارتوخا» نگاه کنیم. بازی با رئالبتیس، نماد کامل تمام ناکامیهای رئال این فصل بود. رئالمادرید میدانست که هر نتیجهای جز پیروزی، یعنی امضای سند مرگ لالیگا. بازی با یک جرقه از نبوغ آغاز شد. در دقیقه۱۷، وینیسیوس جونیور با آن استارتهای ویرانگرش، تور دروازه بتیس را لرزاند. در آن لحظه، آربلوا در کنار خط مشتهایش را گره کرد و هواداران مادریدی حاضر در ورزشگاه نفس راحتی کشیدند. به نظر میرسید رئال بالاخره یاد گرفته چگونه یک بازی مهم را مدیریت کند. اما هرچه از زمان بازی میگذشت، سایه سنگین خستگی، استرس و عدم اعتمادبهنفس روی ساقهای بازیکنان رئال بیشتر حس میشد. بتیس که چیزی برای از دست دادن نداشت، حلقه محاصره را تنگتر کرد. رئال عقب نشست؛ نه یک عقبنشینی تاکتیکی برای ضدحمله، بلکه عقبنشینی از روی ترس و ناتوانی در حفظ توپ. و سپس، دقیقه۹۴ فرا رسید. لحظهای که زمان در کارتوخا متوقف شد. ارسال توپ، یک لحظه غفلت مرگبار در خط دفاعی خسته رئال و ضربه هکتور بیرین. توپ به تور بوسه زد و همراه با آن، صدای شکستن قلب میلیونها هوادار رئال در سراسر جهان به گوش رسید. تساوی یک-یک، در شبی که باید با سه امتیاز تمام میشد، حکم یک شلیک مستقیم به شقیقه امیدهای رئال را داشت. چهره بهتزده آربلوا، نگاههای خیره بلینگام به آسمان و افتادن بازیکنان روی چمن، تابلوی نقاشی یک شکست حماسی بود. فاصله هشت امتیازی با بارسلونایی که یک بازی کمتر دارد و تنها پنج هفته به پایان لیگ مانده است؛ این یعنی پایان کار.
با از دست رفتن قطعی لالیگا، یک کابوس سیاه و مهیب بر فراز سانتیاگو برنابئو سایه افکنده است؛ کابوسی که حتی فکر کردن به آن، عرق سرد بر پیشانی هر هوادار رئالمادرید مینشاند؛ الکلاسیکوی برگشت و احتمال زدن تونل افتخار (Pasillo) برای بارسلونا
حالا، با از دست رفتن قطعی لالیگا، یک کابوس سیاه و مهیب بر فراز سانتیاگو برنابئو سایه افکنده است؛ کابوسی که حتی فکر کردن به آن، عرق سرد بر پیشانی هر هوادار رئالمادرید مینشاند؛ الکلاسیکوی برگشت و احتمال زدن تونل افتخار (Pasillo) برای بارسلونا. در فرهنگ فوتبال اسپانیا، تونل افتخار یک رسم دیرینه برای احترام به تیمی است که قهرمانیاش مسجل شده است. اما وقتی پای رئالمادرید و بارسلونا در میان باشد، این رسم از یک احترام ورزشی به یک شکنجه روانی و یک تحقیر تاریخی تبدیل میشود.
تصور کنید؛ ورزشگاه سانتیاگو برنابئو، معبد مقدس مادریدیها. روزی که قرار بود روز انتقام و اثبات برتری باشد، حالا ممکن است به روزی تبدیل شود که بازیکنان مغرور رئالمادرید، کسانی مثل وینیسیوس، فدریکو والورده با آن تعصب مثالزدنیاش و جود بلینگام، مجبور شوند در دو ردیف بایستند، دست بزنند و ورود بازیکنان بارسلونا را به زمین خوشآمد بگویند. تصور عبور گاوی، پدری، لامین یامال و دیگر ستارههای کاتالان از میان تونلی که پادشاهان سقوطکرده مادرید برایشان ساختهاند، یک تصویر آخرالزمانی برای هواداران رئال است. این دیگر یک شکست فوتبالی نیست؛ این خرد شدن استخوانهای غرور باشگاهی است که خودش را بزرگترین نهاد ورزشی جهان میداند.
برای تیمی که فصل را با رویای تسخیر اروپا و اسپانیا با ژابی آلونسو آغاز کرد، رسیدن به نقطهای که آلوارو آربلوا باید شاگردانش را مجبور کند تا برای رقیب خونین خود تونل افتخار بزنند، یک تراژدی شکسپیری است. در آن لحظه، سکوت برنابئو کرکنندهتر از هر سوت و اعتراضی خواهد بود. آن دست زدنهای اجباری، صدای سیلیهایی است که سوءمدیریت، اشتباهات محاسباتی و فشارهای روانی در طول این فصل بر صورت باشگاه نواخته است.
رئالمادرید در تاریخ پرافتخار خود روزهای تلخ کم ندیده است. آنها بارها زمین خوردهاند و قویتر برخاستهاند. دیانای این باشگاه با کلمه بازگشت گره خورده است. اما فصل ۲۰۲۶-۲۰۲۵، فصلی نیست که به این زودیها فراموش شود. این فصل، جای زخمی عمیق بر پیکره مادریدیسمو باقی خواهد گذاشت. داستان ژابی آلونسویی که با هزاران امید آمد و با قلبی شکسته رفت؛ داستان آلوارو آربلوایی که خود را فدای باشگاه کرد اما در گرداب بحران غرق شد؛ و داستان ثانیههای نحسی مثل دقیقه۹۴ بازی با بتیس که امتیازات را یکی پس از دیگری ربودند.
اگر الکلاسیکوی پیشرو در دو هفته پیشرو به مراسم تونل افتخار تبدیل شود، آن شب، پیراهن سفید رئالمادرید، سنگینتر از هر زمان دیگری بر تن بازیکنان احساس خواهد شد. مادریدیها این فصل را باختند، نه فقط در جدول ردهبندی، بلکه در جنگ اعصاب، در جنگ استراتژی و در نهایت در نبرد حفظ غرور.
این پایان دنیا برای رئالمادرید نیست؛ فردا خورشید دوباره طلوع خواهد کرد و پرز به فکر ساختن کهکشان جدیدی خواهد افتاد. اما تلخی این فصل، تلخی این سقوط آزاد از قله رویاهای ژابی تا قعر دره تونل افتخار، تا سالها در کام هواداران این تیم باقی خواهد ماند. مرثیهای که نتهایش با اشک و حسرت نوشته شده و با صدای دستزدنهای اجباری در برنابئو، به
پایان میرسد.
دیدگاه تان را بنویسید