«بیست و یک»؛ میان تعلیق و سکون

محمد تقی‌زاده

در سال‌هایی که بخش عمده‌ای از سریال‌های ایرانی برای جلب مخاطب به فرمول‌های امتحان‌پس‌داده تکیه می‌کنند؛ فرمول‌هایی که بر تعقیب و گریز، شوک‌های پی‌درپی، افشای تدریجی هویت قاتل و پیچش‌های داستانی استوارند، «بیست و یک» از همان نخستین دقایق اعلام می‌کند قصد ندارد در این زمین بازی کند. بهنام بهزادی، فیلمسازی که از نخستین آثارش علاقه خود را به مشاهده، سکوت، روابط انسانی و روایت‌های آرام نشان داده بود، این بار نیز همان جهان ذهنی را به دل یک داستان جنایی آورده است؛ انتخابی که هم بزرگ‌ترین امتیاز سریال است و هم منشأ مهم‌ترین انتقادهایی که به آن وارد شده است.

«بیست و یک» برخلاف الگوی کلاسیک آثار پلیسی، نه با کشف یک جسد آغاز می‌شود و نه با تعقیب یک مظنون. زنی جوان وارد اداره پلیس می‌شود و با آرامشی غیرمنتظره اعتراف می‌کند که چهارده نفر را ربوده است. همین اعتراف، موتور محرک داستان را روشن می‌کند؛ اعترافی که بیش از آنکه پاسخ باشد، خود به بزرگ‌ترین پرسش سریال تبدیل می‌شود.

از همین نقطه، روایت مسیر متفاوتی را انتخاب می‌کند. دیگر مسئله این نیست که «قاتل کیست؟» بلکه سؤال اصلی این است که «آیا باید این اعتراف را باور کرد؟»، «انگیزه این زن چیست؟» و «حقیقت دقیقاً کجاست؟». تغییر این زاویه دید، مهم‌ترین تصمیم روایی سریال است؛ تصمیمی که «بیست و یک» را از بسیاری از تولیدات متداول شبکه نمایش خانگی جدا می‌کند.

تعلیقی که از دانستن آغاز می‌شود

در اغلب آثار جنایی، مخاطب همراه کارآگاه قدم‌به‌قدم به حقیقت نزدیک می‌شود. اما بهزادی بازی را برعکس می‌کند. او مهم‌ترین اطلاعات را از همان ابتدا روی میز می‌گذارد و بعد مخاطب را وادار می‌کند درباره همان اطلاعات تردید کند. این همان چیزی است که می‌توان آن را «تعلیق شناختی» نامید؛ تعلیقی که نه از پنهان کردن اطلاعات، بلکه از بی‌اعتماد کردن مخاطب به اطلاعات موجود شکل می‌گیرد. هرچه داستان جلوتر می‌رود، مرز میان حقیقت و دروغ باریک‌تر می‌شود و هر اعتراف تازه، بیش از آنکه پاسخ باشد، سؤال تازه‌ای می‌آفریند. همین ویژگی باعث شده «بیست و یک» بیش از آنکه به الگوی آشنای سریال‌های پلیسی نزدیک باشد، به تریلرهای روان‌شناختی شباهت پیدا کند؛ آثاری که در آنها ذهن شخصیت‌ها به اندازه خود جرم اهمیت دارد.

ادامه جهان سینمایی بهنام بهزادی

برای کسانی که سینمای بهنام بهزادی را دنبال کرده‌اند، فضای «بیست و یک» چندان غافلگیرکننده نیست. بهزادی همواره به جای حادثه، به آدم‌ها علاقه داشته است. حتی زمانی که به سراغ موقعیت‌های بحرانی می‌رود، تمرکز اصلی‌اش بر واکنش شخصیت‌هاست، نه خود حادثه. در «بیست و یک» نیز همین نگاه حفظ شده است. داستان جنایی، بیش از آنکه هدف نهایی باشد، ابزاری است برای ورود به ذهن شخصیت‌ها؛ جایی که ترس، خاطره، احساس گناه، دروغ و حقیقت به هم گره می‌خورند. به همین دلیل، اگر کسی انتظار یک سریال پر از تعقیب، تیراندازی و پیچش‌های هر ده دقیقه یک‌بار را داشته باشد، احتمالاً با فضای اثر ارتباط برقرار نخواهد کرد. اما مخاطبی که به روایت‌های شخصیت‌محور علاقه دارد، احتمالاً در همان قسمت‌های ابتدایی جذب جهان آرام و کنترل‌شده سریال می‌شود.

شخصیت‌هایی که قضاوت درباره آنها 

آسان نیست

یکی از مهم‌ترین دستاوردهای سریال، فاصله گرفتن از شخصیت‌پردازی مطلق‌نگر است. در بسیاری از آثار جنایی داخلی، مرز میان پلیس و مجرم کاملاً روشن است؛ یکی نماینده عدالت و دیگری تجسم شر.اما «بیست و یک» چنین تقسیم‌بندی ساده‌ای را نمی‌پذیرد. سرگرد صدر نه یک قهرمان شکست‌ناپذیر است و نه پلیسی که صرفاً براساس غریزه همه چیز را کشف می‌کند. او انسانی است با تردیدها، اشتباه‌ها و محدودیت‌های خودش. از سوی دیگر، الناز نیز صرفاً زنی خطرناک یا شرور تصویر نمی‌شود. هرچه داستان پیش می‌رود، لایه‌های تازه‌ای از شخصیت او آشکار می‌شود و مخاطب بارها میان همدلی و سوءظن سرگردان می‌ماند.این خاکستری بودن شخصیت‌ها، یکی از مهم‌ترین عوامل حفظ کشش داستان است؛ زیرا سریال اجازه نمی‌دهد مخاطب خیلی زود درباره هیچ‌کس به نتیجه قطعی برسد.

بازی‌هایی که بر سکوت تکیه دارند

یکی از نقاط قوت انکارناپذیر سریال، هدایت بازیگران است. بهنام بهزادی همواره علاقه داشته بازی‌های اغراق‌آمیز را حذف کند و احساسات را از دل سکوت و جزئیات بیرون بکشد. سعید آقاخانی در نقشی ظاهر شده که فاصله زیادی با تصویر آشنای او در آثار کمدی دارد. بازی او بر خویشتنداری، نگاه‌ها و واکنش‌های کنترل‌شده استوار است. شخصیت سرگرد صدر بیش از آنکه با فریاد یا خشونت شناخته شود، با دقت، سکوت و تردید تعریف می‌شود؛ رویکردی که به شخصیت باورپذیری بیشتری بخشیده است. در سوی دیگر، شادی مختاری شاید دشوارترین نقش سریال را بر عهده دارد. الناز شخصیتی است که باید همزمان مرموز، آسیب‌دیده، خطرناک و قابل ترحم باشد. مختاری تلاش کرده این تعادل را بدون اغراق حفظ کند و در بسیاری از صحنه‌ها نیز موفق عمل می‌کند. او با کمترین تغییر در لحن، نگاه یا حالت چهره، وضعیت روانی شخصیت را منتقل می‌کند و همین کنترل، رازآلود بودن الناز را تقویت کرده است.

کارگردانی؛ اقتصاد در اجرا

«بیست و یک» از نظر اجرا نیز همان جهان آشنای بهنام بهزادی را ادامه می‌دهد. دوربین آرام است، قاب‌ها خلوت‌اند و موسیقی تنها در لحظه‌هایی وارد می‌شود که ضرورت دراماتیک داشته باشد. این انتخاب شاید برای بخشی از مخاطبان کم‌هیجان به نظر برسد، اما در خدمت جهان داستان قرار دارد. سکوت در این سریال فقط فقدان صدا نیست؛ بخشی از روایت است. بسیاری از تنش‌ها نه از طریق موسیقی یا تدوین تند، بلکه از دل مکث‌ها، نگاه‌ها و فاصله میان شخصیت‌ها ساخته می‌شوند.چنین اجرایی البته ریسک بزرگی هم دارد؛ زیرا اگر ریتم روایت برای لحظه‌ای از کنترل خارج شود، همان سکوت‌هایی که قرار است تعلیق بسازند، به سکون تبدیل می‌شوند.

خشونتی که دیده نمی‌شود، 

اما احساس می‌شود

یکی از ویژگی‌های قابل توجه سریال، پرهیز از نمایش مستقیم خشونت است. در روزگاری که بسیاری از آثار جنایی برای ایجاد هیجان به تصاویر خشن متکی هستند، «بیست و یک» مسیر متفاوتی را انتخاب می‌کند. ترس در اینجا بیشتر محصول ابهام است تا نمایش خون. اضطراب از دل سکوت، بازجویی‌ها، اتاق‌های بسته و ذهن آشفته شخصیت‌ها بیرون می‌آید. همین موضوع باعث شده خشونت در سریال کارکرد روانی پیدا کند، نه صرفاً بصری.این رویکرد، اثر را به برخی تریلرهای روان‌شناختی نزدیک می‌کند؛ آثاری که بیش از هر چیز، مخاطب را درگیر فضای ذهنی شخصیت‌ها می‌کنند.

اما ریتم، پاشنه آشیل سریال است

با وجود همه امتیازها، تقریباً پرتکرارترین نقدی که به «بیست و یک» وارد شده، ریتم کند آن است.کند بودن ذاتاً ضعف محسوب نمی‌شود. بسیاری از شاهکارهای سینمای جهان نیز ریتمی آرام دارند. مسئله زمانی آغاز می‌شود که این آرامش با پیشرفت دراماتیک همراه نباشد. در برخی قسمت‌ها، گفت‌وگوها بیش از اندازه طولانی می‌شوند، بازجویی‌ها اطلاعات تازه‌ای ارائه نمی‌کنند و داستان برای دقایقی درجا می‌زند. در چنین لحظاتی، احساس می‌شود روایت بیش از آنکه در حال پیشروی باشد، صرفاً زمان را پر می‌کند. اگرچه این وضعیت در همه قسمت‌ها یکسان نیست، اما به اندازه‌ای تکرار می‌شود که بتوان آن را یکی از ضعف‌های ساختاری سریال دانست.

غلبه دیالوگ بر تصویر

نکته دیگری که گاه به ضرر سریال تمام می‌شود، وابستگی زیاد آن به دیالوگ است. بخش مهمی از اطلاعات از طریق گفت‌وگو منتقل می‌شود؛ در حالی که سینما و سریال بیش از هر چیز هنر تصویر هستند. در برخی صحنه‌ها، می‌شد بخشی از اطلاعات را از طریق میزانسن، حرکت دوربین، طراحی صحنه یا حتی سکوت شخصیت‌ها منتقل کرد. این وابستگی به کلام باعث شده بعضی سکانس‌ها حالتی توضیحی پیدا کنند و از ظرفیت تصویری روایت فاصله بگیرند.

شخصیت‌های فرعی؛ 

ظرفیت‌هایی که کامل شکوفا نمی‌شوند

هرچند دو شخصیت اصلی با دقت طراحی شده‌اند، اما همه شخصیت‌های فرعی از چنین امتیازی برخوردار نیستند. برخی از آنها تنها در حد پیشبرد روایت باقی می‌مانند و گذشته یا انگیزه‌هایشان چندان پرداخت نمی‌شود. در نتیجه، جهان داستان گاهی از نظر شخصیت‌پردازی نامتوازن به نظر می‌رسد. اگر این شخصیت‌ها فرصت بیشتری برای رشد پیدا می‌کردند، احتمالاً روابط میان آدم‌های داستان نیز عمق بیشتری می‌یافت.

تعلیقی که همیشه 

در یک سطح باقی نمی‌ماند

ایده آغازین سریال یکی از جذاب‌ترین ایده‌های سال‌های اخیر در ژانر جنایی ایران است، اما حفظ همان سطح از تعلیق تا پایان هر قسمت، کار دشوارتری بوده است. پس از شوک اولیه، سریال در برخی مقاطع با افت کشش مواجه می‌شود و همه اپیزودها به یک اندازه غافلگیرکننده نیستند. این افت البته به معنای از بین رفتن جذابیت داستان نیست، اما نشان می‌دهد ایده اولیه به تنهایی برای حفظ ضرباهنگ کافی نیست و روایت در میانه مسیر به گره‌های دراماتیک بیشتری نیاز دارد.

تجربه‌ای برای همه مخاطبان نیست

شاید مهم‌ترین ویژگی «بیست و یک» این باشد که اساساً برای همه ساخته نشده است. سریال نه می‌خواهد با ریتم تند مخاطب را سرگرم کند و نه به دنبال خلق شوک‌های لحظه‌ای است. همین ویژگی باعث شده گروهی از مخاطبان آن را اثری جسورانه و متفاوت بدانند و گروهی دیگر آن را بیش از حد کند و کم‌حادثه توصیف کنند. این دوگانگی اتفاقاً نشان می‌دهد بهزادی توانسته هویت مستقلی برای اثر خود ایجاد کند؛ هویتی که ممکن است مورد پسند همه نباشد، اما به‌سادگی هم قابل جایگزین کردن نیست.

پیش‌بینی نهایی نگارنده

تا پایان هفت قسمت نخست، «بیست و یک» ثابت کرده است که قصد ندارد صرفاً نمونه‌ای دیگر از سریال‌های جنایی رایج باشد. ساختارشکنی در روایت، شخصیت‌های چندوجهی، فضاسازی روان‌شناختی، بازی‌های کنترل‌شده و کارگردانی دقیق، مهم‌ترین نقاط قوت آن هستند؛ ویژگی‌هایی که نشان می‌دهند بهنام بهزادی بیش از آنکه به قواعد بازار فکر کند، در پی ساختن جهانی منطبق با نگاه شخصی خود بوده است.

در مقابل، ریتم کند، غلبه دیالوگ بر تصویر، افت مقطعی تعلیق و پرداخت نه‌چندان کامل برخی شخصیت‌های فرعی، مانع از آن می‌شود که بتوان از همین حالا «بیست و یک» را در زمره بهترین سریال‌های جنایی سال‌های اخیر قرار داد.

قضاوت نهایی البته به پایان داستان وابسته است. بسیاری از آثار معمایی، ارزش واقعی خود را در قسمت پایانی آشکار می‌کنند؛ جایی که مشخص می‌شود آیا تمام نشانه‌های پراکنده به تصویری منسجم ختم می‌شوند یا خیر. اگر «بیست و یک» بتواند در ادامه، گره‌های روایی خود را با همان دقتی که در آغاز ایجاد کرده باز کند، احتمالاً به یکی از مهم‌ترین تجربه‌های ژانر جنایی در شبکه نمایش خانگی ایران تبدیل خواهد شد؛ اثری که بیش از هیجان، بر تردید، روان انسان و پیچیدگی حقیقت تکیه کرده و نشان داده است که هنوزهم می‌توان قواعد آشنای ژانر را به چالش کشید، بی‌آنکه الزاماً به فرمول‌های رایج تن داد.