شمایل لرزان پدرسالاری

محمدحسن خدایی

اجرای تازه علیرضا معروفی در سالن استاد سمندریان مجموعه ایرانشهر به نهاد خانواده می‌پردازد و جایگاه پرقدرت پدری را نمایان می‌کند که در مواجهه با برآمدن نیروهای تازه که اینجا در شمایل زنی جوان نمود یافته، قدرتش رو به زوال گذاشته و بنابر خطایی که مرتکب شده به اجبار می‌بایست جایگاه فرادستانه پدرانه خویش را برای همیشه ترک ‌کند. 

اما این خروج مازاد چندانی ندارد و به رهایی اعضای خانواده منتهی نمی‌شود چراکه جایگاه اقتدار پدر به میانجی پسر کوچک خانواده که عشق خود را از دست داده بازتولید می‌شود تا همچنان سایه سنگین پدر و مناسبات پدرسالاری ادامه یابد. 

از این منظر نمایش «دیکته‌طور» در دام گفتار مسلطی می‌افتد که در این سال‌ها به دفعات شاهد بودیم، این‌که پدرسالاری در خانواده ایرانی دیرپا و خلل‌ناپذیر است و حتی با حذف پدر، ادامه می‌یابد و تغییر محسوسی در شرایط موجود صورت نمی‌گیرد. 

اما با رجوع به مطالعات جامعه‌شناختی که در این سال‌ها به انجام رسید و صورتبندی واقعی از وضعیت اجتماعی ارائه کرد، می‌توان به واقعیتی متفاوت اشاره کرد که در آن به این نکته اشاره دارد که به دلیل تغییرات در ارزش‌های انسانی، پدرسالاری در ایران امروز بیش از گذشته به چالش کشیده شده‌ و توان سابق را به هیچ وجه ندارد. به هر حال پدرسالاری را می‌شود در پیوندی که با ایجاد نظم اجتماعی برقرار می‌کند معنا کرد. 

رابرت. آ. جانسون در کتاب «وجد و سُرور» توضیح می‌دهد که چگونه «عقلانیت و نظم ما، تا حدودی حاصل ابتکار یهودیان در تشکیل جامعه مردسالار است؛ اما آن‌ها تنها به قیمت سرکوب تقریبأ کامل دیونیزوس، موفق به این کار شدند.» جانسون اشاره دارد که با نگاهی به تاریخ تمدن بشری می‌توان این نکته را در نظر گرفت که پدرسالاری همیشه با سرکوب عواطف ناب بشری همچون شور و احساس وارد میدان شده و میل به هرج و مرج  دیونیزوسی را کنترل کرده تا عقل معاش‌اندیش آپولونی، ساختار سلسله‌مراتبی جامعه را تداوم بخشیده و انتظام‌بخشی به امور زندگی روزمره را ممکن  کند. 

در نمایش علیرضا معروفی، پدر شخصیتی آپولونی است با عقل محافظه‌کارانه تا شیرازه خانواده از هم گسسته نشود. جالب آن‌که عامل تهدید از طریق افشای رابطه پسر کوچک خانواده با زنی غریبه بازتاب می‌یابد که می‌بایست به هر طریق ممکن از سر راه برداشته شود، چه با تطمیع و چه با خشونت. چراکه این وصلت ناپسند، مطالباتی را دامن می‌زند که شامل تصاحب قسمتی از خانه و کوچک شدن فضای قابل دسترس برای اعضای خانواده است. امری غیر قابل قبول برای پدر و پسر بزرگتر خانواده و همسرش. 

اما در این مسیر دشوار، ائتلاف‌های تازه‌ای میان شخصیت‌ها شکل می‌گیرد و منافع افراد باعث می‌شود رقیبان گذشته بدل به همکاران جدید شوند. نزاعی که در این خانواده بر سر تصاحب طبقات خانه در جریان است را نمی‌شود تنها به انگیزه‌های فردی فروکاست، آن‌چه بدیهی می‌نماید مربوط است به وضعیت عمومی جامعه‌ای که بیش از پیش مکان‌های زیستن خویش را به منطق بازار سپرده و آن را به سلاحی در دست مالکان تبدیل کرده تا مستاجران متمرد را تنبیه کنند. به عبارت دیگر، خانه دردنشان وضعیتی است که سرمایه‌داری وطنی خلق کرده و همچون فرانکشتاین آن را به جان فرودستان جامعه انداخته است.  

   علیرضا معروفی به گواه آثاری که کارگردانی کرده بار دیگر در تلاش است با فشردگی زمان، چندپارگی روایت و به کار بستن ریتم تند حوادث، فرمی از اجرای تئاتر را تحقق بخشد که تلفیقی است از امور انضمامی زندگی روزمره با انتزاع صحنه‌‌. پس جای تعجب نخواهد بود که صحنه، خالی از اشیا آشنای یک زندگی متعارف باشد و در سودای دور ریختن هر آن‌چه اضافی می‌نماید. 

گروه اجرایی ترجیح داده با چیدن تعداد زیادی «آجر فشاری» بر کف سالن، بنابر ضرورت، گاهی جابه‌جایشان کرده و حال و هوای متغیر آدم‌ها را به نمایش گذارد. این انتخابی است هوشمندانه و استعاری که نسبت اعضای خانواده را با تصاحب مکان عیان می‌کند. 

به دیگر سخن در طول اجرا پدر را مشاهده می‌کنیم که بر دو ردیف آجر ایستاده و با اقتدار فرمان می‌راند.حال آن‌که دیگران بر یک ردیف آجر قرار گرفته و موقعیت فرودستی را تجربه می‌کنند. گو این‌که زن غریبه از همان ابتدا بر روی کف زمین قدم گذاشته و از آجرها فاصله دارد و از این طریق تمایزات خویش را با بقیه موکد می‌کند. 

آجرها در این نمایش همچون دال شناوری عمل می‌کنند که با اندکی جابه‌جایی نظم مستقر خانه را به چالش کشیده و از مناسبات تازه مابین افراد پرده‌برداری می‌کند. نظم ابتدایی در چینش آجرها به تدریج با آشکار شدن تنش‌ها به‌هم می‌ریزد و هارمونی جدیدی شکل می‌یابد که چندان دلنشین نیست. 

آجر در این اجرا، ارجاعی است به کالبد فیزیکی خانه و میل به تصاحبش. شخصیت‌ها با قدم گذاشتن روی حجم مکعب مستطیل آجرها که کلیت خانه را تداعی می‌کند آن را به مثابه یک جغرافیای فرادستی در نظر می‌گیرند که در صورت امکان باید فتحش کرد. اشاره‌ای استعاری به مالکیت زمین و تضادهای طبقاتی منتج از آن. آجرها تعین‌بخش مفهوم سکونت و خانه‌اند. این اشیای به ظاهر کم‌ارزش که دیوارهای خانه را بالا برده و حس مالکیت بر زمین را به افراد منتقل می‌کنند در درازنای تاریخ به یاری انسان حریص آمده و امکان سکونت را مهیا کرده‌اند. 

   بازیگرانی چون مجید رحمتی، ایمان سلگی، الهه زحمتی، کیمیا خلج، جواد موسوی و آهو شفیعی در این پروژه جمع و جور مشارکت داشته و توانسته‌اند با مهارت، نقش‌ها را بر صحنه رویت‌پذیر کنند. شیوه بازی‌ها در اغلب اجراهای علیرضا معروفی، ایستا است و شخصیت‌ها در یک وضعیت حاد دراماتیک، با بهت و خشم و گاهی سکون، در حال مکالمه با یکدیگرند. 

سیاست اجرا به دلیل فشردگی روایت، اغراق‌های کنترل‌شده‌ای را ضرورت می‌بخشد که در شکل بازی‌ها نمود می‌یابد. دیالوگ‌هایی که بی‌وقفه به گوش می‌رسد و سکوت را به امری کمیاب بدل می‌کند. از این منظر اجرا توانسته به خوبی از ظرفیت‌های بازیگران باتجربه و جوان خویش استفاده کرده و رئالیسمی اغراق‌شده را به نمایش گذارد که محصول شرایط اضطرار است.

   در نهایت می‌توان نمایش «دیکته‌طور» را قدمی رو به جلو برای کارگردان فرض گرفت و از تماشایش لذت برد. اجرایی که واجد لحن مناسبی است و بر فشردگی فضا و روایت تاکید دارد. با آن‌که از ایدئولوژی اجرا می‌توان فاصله گرفت و منتقدش بود اما به لحاظ زیباشناسی صحنه، با اجرایی استاندارد روبرو هستیم که ملال نمی‌افزاید و تا حدودی کیفور می‌کند. 

امید که علیرضا معروفی در مقام نویسنده و کارگردان در راهی که انتخاب کرده، قدم‌های بلندی بردارد و از تغییر نهراسد. گاهی علیه زیباشناسی مالوف خویشتن شوریدن می‌تواند رادیکال باشد و کنشی رو به آینده. در همان دقایقی که واقعیت اجتماعی به میانجی صورت زیباشناختی در حال آشکار شدن است. میان طبقات خانه‌ای که معلوم نیست مالکیتش با چه کسی است: پدر یا پسری که جای 

او نشسته.