ایران «روابط دیپلماتیک» با آمریکا را آغاز کند

حدود هفت سال پیش بود که از روابط عمومی ساختمان مرکزی «ساواک» که الان «موزه عبرت» نامیده می‌شود، تماسی داشتم جهت مراجعه به آنجا! ابتدا کمی شوک شدم ولی در نهایت تصمیم گرفتم در تاریخ مذکور راهی آنجا شوم. تصورم این بود که حتما مراسمی هست و مرا به‌عنوان خبرنگار دعوت کرده‌اند! اما وقتی به کوچه پشتی ساختمان وزارت خارجه در میدان توپخانه رسیدم و وارد موزه شدم، لحظه‌ای فراموش‌ناشدنی را برایم رقم زد. قرار بود از پلاک پدرم روی دیواری که اسامی زندانیان و بازداشتی‌های ساواک برآن نصب شده بود، با حضور خودم رونمایی شود. حسابی سورپرایز شدم. پس‌از گذشت لحظات اولیه شروع کردم به خواندن اسامی، از همان بالا شروع می‌شد: آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله طالقانی، هاشمی‌رفسنجانی و در اداممه بیژن جزنی، مسعود رجوی و «فرخ نگهدار». همانجا بود که گفتم با فرخ نگهدار حتما مصاحبه خواهم کرد. بیش‌از هفت سال زمان برد. آن روز، ایران درگیر جنگ نبود و جمهوری اسلامی در ثبات کامل. ولی امروز دو جنگ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه را سپری کرده‌ایم و احتمال شروع جنگ ویرانگر دیگر همچنان پررنگ است. هدف من از مصاحبه با نگهدار، اجرای یک گفت‌وگوی سخت «Hard Talk» بی‌رحمانه بود؛ پرسش‌هایی عریان، بدون روتوش و سرشار از فاکتورهای به چالش کشنده که در همان فصول ابتدایی، مصاحبه‌شونده را چنان برآشفت که چندین مرتبه من را به «بی‌انصافی در طرح سوالات» متهم کرد. اما راز این گفت‌وگو! در تغییر استراتژی من نهفته بود. علی‌رغم سابقه‌ و مهارتم در به چالش کشیدنِ مستقیم و کلامیِ چهره‌های سیاسی، این‌بار ترجیح دادم پا روی پدال گازِ جدال لفظی نگذارم. و به احترام پیشینه مبارزاتی و کاریزمای فوق‌العاده محترمانه نگهدار، سبک پرسشگری‌ام را به سمتی هدایت کردم که درعین حفظ صلابتِ سوال، فاقد تنش کلامی باشد. این استراتژی از سوی من عقب‌نشینی نبود، یک تاکتیک بود؛ می‌خواستم او را در فضای امنِ گفتگو، ناگزیر به مواجهه با تناقضاتش طی سالهای اخیر کنم. می‌خواستم او را وادار کنم تا دوباره به پایه‌های فکریِ اصیل و چپ‌گرایانه‌اش -یعنی همان «اعتراض بنیادین به بی‌عدالتی»- بازگردد. چراکه سالها بود ازمنظر تکنوکراتی محافظه‌کار، اظهاراتی بعضا شگرف و تاسف‌آور بر زبان جاری می‌ساخت؛ به ویژه درباره وقایع دلخراش سال ۱۴۰۴ مقابل دوربین BBC . و انگار موفق شدم! او دوباره لباس یک چپِ عدالت‌خواه را به‌تن کرد؛ نگهدار در این متن، هم‌زمان علیه دو روی یک سکه شورید: از یک‌سو بی‌عدالتی صورت گرفته در تجاوز نظامی دونالد ترامپ و اسرائیل به خاک ایران عزیز را به‌شدت محکوم کرد، و از سوی دیگر، با همان صلابت؛ بی‌عدالتی و رفتار تبعیض‌آمیز و حذفی با مردم را به مسلخ نقد ‌برد و خواهان تجدیدنظر کامل جمهوری اسلامی در «ایدئولوژی دشمنی» با آمریکا شد. خانم‌ها و آقایان، «به‌میز سیاست خارجی توسعه ایرانی خوش آمدید.»

حمیدرضا مهدیزاده

  

فرخ نگهدارعزیز؛ ضمن تشکر بابت وقتی که در اختیار بنده و همکارانم در «توسعه ایرانی» قرار دادید، برای پرسش اول، این روزها اظهارات تند و چپ‌گرایانه یکی از بازیگران سینما در توصیف شهامت «نسل ۵۷» بابت سقوط نظام شاهنشاهی، خشم گسترده جریان‌های سلطنت‌طلب و برانداز و حتی بخش‌هایی از جامعه را برانگیخته است. در این فضا، پرسشی بنیادین افکار عمومی را به خود مشغول کرده که مایلم آن را به صراحت با شما در میان بگذارم: آیا می‌پذیرید که جریان چپ ایران و نسل باورمند به آن ادبیات، با تزریق گفتمان ضدامپریالیستی رادیکال، نقش کاتالیزور را در ایجاد دشمنی افسارگسیخته با آمریکا ایفا کرد؟ آیا تایید می‌کنید که رویدادهایی چون اشغال سفارت ایالات متحده و گروگان‌گیری دیپلمات‌های آمریکایی توسط دانشجویان خط امام، تا حد زیادی تحت تأثیر تحریکات مستمر و مداوم رهبرانی مانند شما صورت گرفت؟ و در نهایت، آیا می‌پذیرید حزب توده و چریک‌های فدایی خلق با آمریکاستیزی افراطی خود بحرانی را پایه‌گذاری کردند که امروز چهار نسل در این کشور همچنان تاوان آن را می‌دهند و ایران را در مسیری بی‌بازگشت قرار داده است؟

آیا امروز با دیدن تبعات معیشتی و روحی-روانی حاکم بر مردم ایران که ناشی از تحریم‌های نزدیک به نیم‌قرن، ویرانی‌های جنگ ۸ ساله و بحران‌های نظامیِ جنگ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه با ایالات متحده است، هنوز هم آن ستیزه‌جویی با آمریکا را قابل دفاع می‌دانید؟ آیا خود را مستحق عذرخواهی از جامعه و معترضانِ فعلی به گفتمان سال ۵۷ می‌بینید و یا همچنان بر مواضع گذشته خود پافشاری می‌کنید؟

آقای مهدیزاده، متاسفانه شما گفت‌وگو را منصفانه آغاز نکردید. 

انقلاب ۵۷ مردمی‌ترین انقلاب در تمام طول تاریخ قرن بیستم است؛ در سراسر جهان و به لحاظ گستردگی طیف حامیان انقلاب و نبودِ طیف مخالفان در صحنه سیاسی. تمام انقلاب‌ها در آستانه پیروزی، محصول صف‌آرایی انقلابیون در مقابل ضد‌انقلابیون هستند؛ «تمام انقلاب‌ها بجز انقلاب ایران.» 

ما درواقع مقاومتی از طرف مخالفین انقلاب شاهد نبودیم. حتی ساواکی‌ها و کارگزاران نظام شاهنشاهی، در ماه‌های منتهی به انقلاب؛ سرافکنده، شرمگین، فراری و منزوی بودند و خود را از چشم در چشم شدن با سایر هم‌میهنانشان پنهان می‌کردند.

انقلاب ۵۷ انقلابی بود که همه اقشار اجتماعی ایران در آن مشارکت داشتند؛ نه اینکه عده‌ای بنابه دروغ جریان سلطنت‌طلب «پنجاه وهفتی» بودند و عده‌ای ضد ۵۷. 

خیر، یک چنین صحنه‌ای اصلاً وجود نداشته است. این را می‌توانید از زبان خود ساواکی‌ها و کارگزاران و پایوران نظام سلطنتی که در آن روزها اظهار نظر کردند و حقایق را گفتند، بشنوید.

بنابراین، اینکه گویا چپ‌ها، فداییان و توده‌ای‌ها طراح این انقلاب بودند، آن را پیش بردند یا مجری و کارگزارش بودند، یک دروغ برساخته است که توسط عواملی صورت گرفته که جعل تاریخی حرفه همیشگی آن‌هاست؛ عواملی که منافع خود را مقدم برعرضه حقیقت قرار می‌دهند. 

کدام شواهد تاریخی ثبت‌شده وجود دارد که نشان دهد عده‌ای از ایرانیان در دوران منتهی به انقلاب بهمن ایستادند و از ارزش‌های خود در برابر ندای انقلاب دفاع کردند؟ هیچ‌کس! هیچ‌کس وجود ندارد. انقلاب بهمن تنها انقلابی است که بدون استقامت ضدانقلاب در برابر انقلاب، به پیروزی رسید.

بنابراین، ملت و مردم ایران بودند، همه مردم ایران بودند که آن تغییر را طلب کردند و رقم زدند. اگر قرار است بازنگری در آنچه برایران گذشته صورت بگیرد، باید همه اقشار سیاسی و اجتماعی کشور به این امر بپردازند، در خود بیندیشند و در آیینه نقش خود را ببینند و بازنگری کنند؛ نه اینکه عده‌ای طلبکار شوند و عده‌ای بدهکار. این یک سناریوی برساخته است و خیلی زود از هم فرو خواهد پاشید، برای اینکه به مستندات تاریخی متکی نیست.

اما درباره تبعات ۴۷ ساله ناشی از تحریم و جنگ با آمریکا، من به این قسمت از سوال شما هم شدیدا معترضم، همان‌طور که در قسمت اول هم که چپ‌ها را در مقابل بقیه مردم قرار دادید، اعتراض داشتم. به آرایش این قسمت از سوال شما هم معترضم، برای اینکه واقعیت را قلب می‌کند.

این طور نیست که تازه حالا ما به آستانه تجدیدنظر نسبت به سیاستی که در سال ۵۷ و ۵۸ نسبت به ایالات متحده آمریکا پیش بردیم و با تسخیر سفارت، نقطه چرخش بنیادین و تاریخی در مناسبات دو کشور پدید آمد، رسیده باشیم. از زمان طرح ضرورت بازسازی رابطه ایران و آمریکا تا امروز، بیش از سه دهه می‌گذرد و شما این سه دهه را کاملاً نادیده گرفته‌اید. از سه دهه پیش، یعنی از زمان جورج بوش پدر در زمان ریاست‌جمهوری آقای رفسنجانی، ما شاهد تلاش‌هایی برای عادی‌سازی رابطه ایران و آمریکا بوده‌ایم. جامعه مدنی ایران اکنون بیش از سه دهه است که خواهان بازنگری در این رابطه است. اکثریت جامعه ایرانی، بنابر بسیاری از نظرسنجی‌ها، معتقد به بازسازی و عادی‌سازی این رابطه بوده‌اند.

ولی خب، بخش‌هایی از حاکمیت جمهوری اسلامی، دولت اسرائیل و بخش‌هایی در ایالات متحده آمریکا که متحد اسرائیل هستند، به شدت علیه عادی‌سازی مناسبات کارشکنی کردند. هر زمان که امکان ایجاد یک اجماع و همگرایی میان قشرهای مختلف ایرانی در رابطه با آمریکا پدید آمده، مانع شده‌اند؛ از جمله در زمان دولت آقای خاتمی و طرح گفتگوی تمدن‌ها و تمایل دولت کلینتون به بازسازی رابطه.

این (در دوره خاتمی) برای دومین بار بود؛ بار اول در دولت جورج بوش پدر یک چنین پیشنهادی از جانب آمریکا مطرح شد و در ایران هم پاسخ مثبت گرفت، ولی خب در آن دوران منطقه دچار مسائلی شد که نتوانستیم حل کنیم. در دور دوم که دوره آقای خاتمی است، عوامل اسرائیلی و راست‌گرایان نئوکونِ آمریکایی، جورج بوش پسر را در برابر وضعیتی قرار می‌دهند که او-خواسته یا ناخواسته، که حقیقت آن را تاریخ روشن خواهد کرد- تمام تمهیدات ایرانی برای بازسازی این رابطه را نقش بر آب می‌کند و با سناریوی «محور شرارت» به میدان می‌آید. دولت خاتمی آن موقع در رأس کار بود و تمام مقدمات برای بهبود و عادی‌سازی رابطه نقش برآب شد.

دوره سوم، مربوط به دوره آقای روحانی است؛ که تمام چپ‌های ایران، یعنی عمده‌ترین نیروهای چپ‌گرای ایرانی همراه با مجموعه نیروهای لیبرال و آزادی‌خواه، و طیف بزرگی از اسلام‌گرایان، موافق برجام و پشتیبان آن بودند و می‌خواستند که این گام اول در راه بهبود مناسبات ایران بشود. برجام سال‌ها پیش به نتیجه رسید و امضا شد و امید ما این بود که انجام بشود. شما الان نباید به این نیروها بگویید حالا تازه می‌خواهید دست بردارید از آمریکاستیزی‌ها و از تسخیرکردن سفارت‌خانه‌ها. شما در بسته‌بندی سوال‌تان تمام این حقایق تاریخی را نادیده گرفته‌اید!

«ایران نبود که زیر برجام زد؛ اسرائیل بود که تمهیداتی چید»  لابی یهودی در آمریکا تلاش کرد که این اتفاق بیفتد و با بخش‌های تندرو و راست‌گرایان افراطی آمریکا متحد شد تا این‌که آقای ترامپ آمد و برجام را برهم زد. اول ایران برهم نزد.

 در دوره اخیر هم دو بار مسئولین جمهوری اسلامی پای مذاکره رفتند تا این سنگ را از پیش پای ایران و آمریکا بردارند و هر دو بار هم آقای نتانیاهو خودش را به آب و آتش زد که این رابطه را برهم بزند و موفق هم شده؛ بار دوم هم با همین جنگ اخیر.

بنابراین مسئله را یک‌طرفه نبینید. البته در ایران نیروهایی بودند که مخالف عادی‌سازی، همزیستی مسالمت‌آمیز و همکاری اقتصادی بین ایران و ایالات متحده بودند و هنوز هم هستند-گرچه تضعیف شده‌اند ولی در ایالات متحده آمریکا و اسرائیل نیز همواره این نیروها بوده‌اند و روزبه‌روز هم تقویت شده‌اند. نیروهای دست‌راستی که الان در آمریکا در مسند قدرت هستند، به هیچ وجه تشابهی با نیروهایی که در زمان آقای اوباما یا حتی زمانی که کلینتون بر آمریکا حکمرانی می‌کرد، ندارند. تقصیرها را فقط متوجه کشور خودتان ندانید! واقعیت را ببینید و منصفانه قضاوت کنید.

وظیفه من به عنوان یک روزنامه‌نگار، پرسشگریِ صریح است و متأسفم اگر سوالاتم از منظر شما منصفانه به نظر نمی‌رسد.

جمهوری اسلامی ایران باید «اصل» را بر داشتن روابط مستمر و مستقرِ دیپلماتیک با ایالات متحده آمریکا قرار دهد. وقتی سفارتخانه‌ها دایر باشند، وقتی روابط دیپلماتیک نهادینه، مستقر و مستمر باشد، دیگر هیچ‌کس از شما نخواهد پرسید که آیا پای میز مذاکره می‌نشینید یا نه؛ چراکه رابطه و مذاکره یک امر عادی و جاری است و این «نداشتن رابطه و قطع مذاکره» است که یک وضعیت غیرعادی محسوب می‌شود؛ وضعیتی که باید از آن گذشت و هرچه زودتر مناسبات را برقرار کرد

با توجه به رفتار سینوسی دونالد ترامپ که ترکیبی از تهدیدهای نظامیِ شدید و چراغ‌سبزهای ناگهانی برای مذاکره است، تحلیل شما از وضعیت فعلی چیست؟ آیا ما در روزهای آینده به سمت یک رویارویی و جنگ مستقیم با تل‌آویو و واشنگتن حرکت می‌کنیم، یا این رفتارها را بخشی از استراتژی «فشار حداکثری» برای کشاندن دوباره‌ی تهران پای میز مذاکره می‌دانید؟

من ابتدا از بخش آخر سوال شما شروع کنم که می‌پرسید: «آیا این رفتارها را بخشی از استراتژی فشار حداکثری برای کشاندن تهران به پای میز مذاکره می‌دانید؟» این شیوه بسته‌بندیِ پرسش نیز محل ایراد است!

در تهران، مذاکره عموما مورد پذیرش بوده است؛ حتی در دوران‌های سخت و در مقاطع مختلف. البته به‌خصوص در ایام پس از جنگ ۱۲ روزه، ما صداهایی را از جانب برخی مسئولین کشور شنیدیم با این مضمون که «ما به عدم توسل به زور برای به مذاکره واداشتن ایران پایبندیم و اگر ایالات متحده تعهد ندهد که دیگر به ایران حمله نخواهد کرد، مذاکره را فعلاً جایز نمی‌دانیم.» به نظر من این موضع اشتباه بود، اما اگر از سال امضای برجام تا امروز روند مذاکرات را دنبال کنید، می‌بینید در اغلب موارد این ایالات متحده آمریکا بود که پای خودش را از حلقه مذاکرات برجام کنار کشید. چه قبل از جنگ ۱۲ روزه و چه تا قبل از جنگ ۴۰ روزه، این آمریکا بود که در حین مذاکرات برای برهم زدن روند آن متوسل به زور شد؛ بنابراین منصفانه نیست که در اینجا از تعبیر «کشاندن ایران به پای میز مذاکره» استفاده کنید.

من معتقدم جمهوری اسلامی ایران باید «اصل» را بر داشتن روابط مستمر و مستقرِ دیپلماتیک با ایالات متحده آمریکا قرار دهد. وقتی سفارتخانه‌ها دایر باشند، وقتی روابط دیپلماتیک نهادینه، مستقر و مستمر باشد، دیگر هیچ‌کس از شما نخواهد پرسید که آیا پای میز مذاکره می‌نشینید یا نه؛ چراکه رابطه و مذاکره یک امر عادی و جاری است و این «نداشتن رابطه و قطع مذاکره» است که یک وضعیت غیرعادی محسوب می‌شود؛ وضعیتی که باید از آن گذشت و هرچه زودتر مناسبات را برقرار کرد. ما با عربستان سعودی هم قطع رابطه داشتیم، اما تدبیر درست این بود که قبل از هر چیز به فکر احیای رابطه باشیم؛ وقتی رابطه احیا شود، دیگر اصلِ مذاکره مورد سوال قرار نمی‌گیرد.

متأسفانه در ادبیات سیاسی رایج در ایران، می‌بینیم عده‌ای که من اسمشان را «تندرو» می‌گذارم، اصل مذاکره را زیر سوال می‌برند و این روزها تبلیغ می‌کنند که گویا مذاکره یعنی تسلیم! این واقعاً یک قلبِ فاحشِ واقعیت است. باید در برابر این تمهیدات جنگ‌طلبانه ایستاد و رابطه را یک امر مستقر و مستمر تلقی کرد؛ حتی اگر در لحظه‌ای ترجیح می‌دهیم وارد گفت‌وگو و چانه‌زنی با طرف مقابل نشویم، باید آن مقطع را هرچه کوتاه‌تر کنیم.

اما درباره تحلیل من از وضعیتی که شما آن را «رفتار سینوسی دونالد ترامپ» تلقی می‌کنید و آمیزه‌ای از تهدید نظامی و چراغ سبز می‌دانید؛ ما پس از روی کار آمدن آقای ترامپ، شاهد یک تغییر فاحش و بنیادی در نحوه سیاست‌ورزی دولت ایالات متحده آمریکا هستیم. این روش، در مقایسه با آنچه دولت‌های قبلی آمریکا-به‌خصوص دولت اوباما- در قبال ایران و جهان پیش می‌بردند، یک تفاوت اساسی دارد. در دولت‌های قبلی، نهادهای مستقر بودند که تصمیم می‌گرفتند و روی آن کار می‌کردند؛ یعنی روند تدوین و تنظیم سیاست و تصمیم‌سازی سیاسی (Policy-making process) در درون نهادها، از جمله وزارت دفاع، وزارت خارجه و شورای امنیت ملی کاخ سفید پیش می‌رفت و رئیس‌جمهور یا وزیر خارجه، مجری آن تصمیمات نهادی بودند.

متأسفانه بخشی از حاکمیت تصور می‌کند با توسل به اعدام‌های بیشتر و خشن‌تر، می‌تواند اقتدار مخدوش‌شده‌اش را احیا کند یا با تهاجم بعدی مقابله کند؛ در حالی که این روند کاملاً معکوس عمل می‌کند. اگر حاکمیت می‌خواهد ریشه پیدایش چنین اپوزیسیون عجیبی را بخشکاند، باید از طناب دار و زندانی کردن مخالفان خود امتناع کند و در رسانه‌ها به صورت روادارانه با پلتفرم و ایده‌های آن‌ها مواجه شود

در دوران ترامپ این قاعده شکسته شده و حکمرانی به جای «نهادی» بودن، «فردی» شده است. افرادی مثل آقای ویتکوف یا آقای کوشنر که اساساً مبتنی بر تصمیمات نهادهای مستقر حرکت و عمل نمی‌کنند، مجری این سیاست‌ها و فرمان‌بردار اوامر شخص آقای ترامپ شده‌اند. خود آقای ترامپ هم این مناسبات و مذاکرات میان ایران و آمریکا را از طریق شبکه اجتماعی خودش یا مصاحبه‌های سرپاییِ دمِ‌دری مدیریت می‌کند! بنابراین در چنین سیاست‌ورزی فردمحوری، ما قطعاً شاهد نوسانات سینوسی و غیرقابل‌پیش‌بینی خواهید بود.

در این سیستم، تصمیم‌سازی‌های سیاسی به‌شدت در معرض فشارهای بیرونی قرار می‌گیرد؛ از جمله فشارهای اسرائیل و آیپک، فشارهای کمپانی‌های نفتی و تسلیحاتی، و همچنین فعالیت لابی‌های عربی (عربستان، امارات و قطر) در واشنگتن. در مدل سیاست‌ورزی آقای ترامپ، هر لابی و عاملی که تندتر بدود، برنده است. جمهوری اسلامی ایران باید در مواجهه با این وضعیت، حداکثر هماهنگی را در نظام نهادهای تصمیم‌ساز خود پیشه کند و اجازه ندهد این نوسانات سینوسیِ طرف مقابل، منجر به آشفتگی در سیاست ایران شود.

اگر بخواهم خیلی بی‌طرفانه ارزیابی کنم، باید بگویم طبیعی است که پس از ضربات جنگ ۴۰ روزه، اختلاف‌نظرها و تفاوت دیدگاه‌ها در جمهوری اسلامی وجود داشته باشد و حتی رشد کند؛ اما اگر این اختلاف‌نظرها و ناهمسازی‌های نیروها و جناح‌های مختلف در ایران را با آشفتگی‌های نظام تصمیم‌گیری در آمریکا مقایسه کنیم، یک تفاوت محسوس می‌بینیم. به نظر می‌رسد تصمیمات طرف ایرانی در مقایسه با تصمیماتی که در کاخ سفید اتخاذ می‌شود، از انسجام و همخوانی بیشتری برخوردار است.

فضای پسااعتراضات دی‌ماه، شکاف بین مردم و حاکمیت را تا مرز رویدادی مشابه انقلاب ۵۷ تعمیق بخشید؛ اما وقوع جنگ ۴۰ روزه و مواجهه ایرانیان با تهدید خارجی، ورق را برگرداند. علیرغم شادی اولیه‌ی برخی جریان‌های برانداز، ما در داخل کشور شاهد یک سکوت و تأمل گسترده مردمی در قبال رفتار حاکمیت بودیم. حتی در پدیده‌ای معکوس، شاهد بودیم که بخشی از دختران و پسرانِ معتقد به پوشش اختیاری، در تجمعات شبانه کنار مردان و زنان باورمند به پوشش سنتی و اجباری ایستادند.

انقلاب ۵۷ مردمی‌ترین انقلاب در تمام طول تاریخ قرن بیستم است؛ در سراسر جهان و به لحاظ گستردگی طیف حامیان انقلاب و نبودِ طیف مخالفان در صحنه سیاسی. تمام انقلاب‌ها در آستانه پیروزی، محصول صف‌آرایی انقلابیون در مقابل ضد‌انقلابیون هستند؛ «تمام انقلاب‌ها بجز انقلاب ایران.» ما درواقع مقاومتی از طرف مخالفین انقلاب شاهد نبودیم. حتی ساواکی‌ها و کارگزاران نظام شاهنشاهی، در ماه‌های منتهی به انقلاب؛ سرافکنده، شرمگین، فراری و منزوی بودند و خود را از چشم در چشم شدن با سایر هم‌میهنانشان پنهان می‌کردند

به نظر شما، آیا جمهوری اسلامی پس از عبور از این بحران‌ها و در صورت دستیابی به یک توافق احتمالی با ایالات متحده و غرب، به سمت یک حکمرانی عقلانی‌تر و به‌رسمیت‌شناختن تنوع سیاسی و عقیدتی شهروندان (در داخل و حتی خارج از کشور) حرکت خواهد کرد؟ یا اینکه سیستم پس از توافق نیز همچنان به بازتولید برخوردهای ایدئولوژیک و امنیتی با جامعه ادامه داده و به تعمیق هرچه بیشتر این شکاف انباشته میان ملت و حاکمیت خواهد پرداخت؟

پاسخ به این سوال، به‌شدت تحت تأثیر این است که شما از نظر رویکردهای سیاسی به کدام طایفه و طیف تعلق داشته باشید؛ به براندازهای طرفدار حمله نظامی و جناح افراطیِ براندازی در ایران، یا به جناح‌های تحول‌طلب، گذارطلبِ مسالمت‌جو و اصلاح‌طلبانه درون سیستم. تعلقی که شما به هر یک از این طیف‌ها دارید، تقریباً پاسخ شما را به این سوال رقم می‌زند.

کسانی که معتقد به براندازی مسلحانه هستند و باور دارند که جنگ خارجی باید بیاید تا تکلیف این رژیم را روشن کند، اصلاً نمی‌توانند تصور کنند که اگر جنگ نباشد، دودمان آن‌ها برباد نخواهد رفت یا آن‌ها را از دمِ تیغِ بی‌دریغ نخواهند گذراند. همین تلقی در سال ۱۳۶۷ هم در ذهن بسیاری از فعالینی که در آن زمان سرنگونی‌طلب بودند، حاکم بود. در سال ۶۷، وقتی جنگ ایران و عراق می‌خواست تمام شود، همین موج، موجب شد فکر کنند اگر جنگ تمام بشود، رژیم جمهوری اسلامی هجمه خواهد آورد و تمام آن‌ها را از دم تیغ بی‌دریغ خواهد گذراند. متأسفانه این تلقی در درون خودِ جمهوری اسلامی ایران هم در آن زمان حاکم بود.

من همین صحنه را در غزه هم دیدم؛ به محض اینکه آتش‌بس شد، کسانی که به نوعی در برابر حماس قد علم کرده بودند، همه از دم تیغ بی‌دریغ گذرانده و در ملأعام اعدام شدند. در سال ۶۷ هم همین اتفاق برای ایرانیان افتاد؛ اما به غلط. چون درآن زمان، بخش‌های چپ و میانه‌رویِ مخالف جمهوری اسلامی، هرگز نه از صدام حمایت کرده بودند و نه در جنگ در سمت طرف مقابل ایستاده بودند؛ توده‌ای‌ها و فدایی‌ها همگی مدافع کشور و مخالف صدام بودند، ولی با این حال آن‌ها را هم یک‌سره به قتلگاه بردند و کشتار ۶۷ را رقم زدند.

اکنون نیز اقلیتی از جامعه ایرانی فکر می‌کند که اگر جنگ تمام بشود، سرکوب و تیرهای چراغ‌برق و این مسائل میدان‌دار خواهند بود. در مقابل، بخش‌هایی که در دفاع از میهن شرکت داشته‌اند، عمدتاً فکر می‌کنند که برداشته شدن این شرایط جنگی، نسبت به تداوم جنگ، کمک بیشتری به گشایش فضای سیاسی خواهد کرد.

شخصاً فکر می‌کنم احتمال اینکه نیروهای تندرو در درون حکومت پس از پایان جنگ عقب‌نشینی کنند و نیروهای میانه‌رو حوزه عمل بیشتری پیدا کنند، بیشتر خواهد بود تا اینکه ما شاهد یک فشار و خفقان مشابه سال ۱۳۶۷ باشیم. البته این یک پیش‌بینی است

من شخصاً فکر می‌کنم احتمال اینکه نیروهای تندرو در درون حکومت پس از پایان جنگ عقب‌نشینی کنند و نیروهای میانه‌رو حوزه عمل بیشتری پیدا کنند، بیشتر خواهد بود تا اینکه ما شاهد یک فشار و خفقان مشابه سال ۱۳۶۷ باشیم. البته این یک پیش‌بینی است. این نبرد برسر اینکه با مخالفین و معاندین چه باید کرد، یکی از اصلی‌ترین موضوعات کشاکش در ساختار قدرت جمهوری اسلامی ایران است. این اعدام‌هایی که قبل از جنگ ۴۰ روزه صورت نمی‌گرفت -یا خیلی به‌سختی صورت می‌گرفت- و امروز با سهولت بیشتری صورت می‌گیرد، نشان‌دهنده تداوم تمهیداتی است که از جانب جریان‌های تندرو به کشور تحمیل می‌شود.

اما از طرف دیگر، همین مصاحبه‌ای که شما با من انجام می‌دهید، یا تلاش‌هایی که برای گشایش اینترنت صورت می‌گیرد، یا تلاش‌هایی که برای آزادی زندانیان سیاسی انجام می‌شود، همگی اقداماتی است که برای فراهم کردن شرایط جهت یک گذار نرم به دوران پساجنگ اتخاذ می‌شود. من این سیر دوم را به‌خصوص در لایه‌های پیرامون دولت، قدرتمندتر و گسترده‌تر از سیر اول می‌بینم؛ یعنی سیر اولی که می‌گوید جمهوری اسلامی به جز اعدام، طناب دار و کشتار، چاره‌ای برای برون‌رفت کشور از بحران‌های پس از جنگ ندارد. من فکر می‌کنم تندروها اکنون در موضع دستِ‌پایین قرار دارند و به احتمال زیاد، پس از جنگ هم «دستِ‌پایین‌تر را خواهند داشت.»

و به عنوان پرسش آخر؛ توصیه مشخص، ملموس و راهبردی «فرخ نگهدار» در این موقعیت حساس و تاریخی به مقامات جمهوری اسلامی چیست؟

توصیه مشخص و عملی من به حاکمیتِ جمهوری اسلامی ایران در این موقعیت، در قالب پاسخ به مطالباتی است که امروز بسیاری از طیف‌های منتقد و مصلح در ایران مطرح می‌کنند؛ در رأس این خواسته‌ها سه موضوع حیاتی قرار دارد:

۱. نه به اعدام: متأسفانه بخشی از حاکمیت تصور می‌کند با توسل به اعدام‌های بیشتر و خشن‌تر، می‌تواند اقتدار مخدوش‌شده‌اش را احیا کند یا با تهاجم بعدی مقابله کند؛ در حالی که این روند کاملاً معکوس عمل می‌کند. اگر حاکمیت می‌خواهد ریشه پیدایش چنین اپوزیسیون عجیبی را بخشکاند، باید از طناب دار و زندانی کردن مخالفان خود امتناع کند و در رسانه‌ها به صورت روادارانه با پلتفرم و ایده‌های آن‌ها مواجه شود.

۲. آزادی زندانیان سیاسی: من حدس می‌زنم لایه‌هایی در حکومت با قطور کردن پرونده‌ها، در تدارک مجازات‌های گسترده برای گذشته افراد هستند. حتی بخشی از معترضینی که در همین شرایطِ تهدید خارجی، از درون ویترین زندان‌ها فریادهای رسا در دفاع از میهن سر دادند، همچنان در بند نگه داشته شده‌اند. گام دوم، آزادی فوری این سرمایه‌هاست.

 بخش‌هایی از حاکمیت جمهوری اسلامی، دولت اسرائیل و بخش‌هایی در ایالات متحده آمریکا که متحد اسرائیل هستند، به شدت علیه عادی‌سازی مناسبات کارشکنی کردند. هر زمان که امکان ایجاد یک اجماع و همگرایی میان قشرهای مختلف ایرانی در رابطه با آمریکا پدید آمده، مانع شده‌اند؛ از جمله در زمان دولت آقای خاتمی و طرح گفتگوی تمدن‌ها و تمایل دولت کلینتون به بازسازی رابطه

۳. آزادی اینترنت و رفع فیلترینگ: اگر جمهوری اسلامی ایران بخواهد با شهروندان خود با مهربانی و آشتی برخورد کند، حتماً باید اینترنت را آزاد کند. این اقدام هم به رونق اقتصادی کشور کمک حیاتی می‌کند و هم رابطه شکسته و آسیب‌دیده‌ی شهروندان با حاکمیت را ترمیم خواهد کرد.

فرخ نگهدار، ممنون از شما.