نگاهی به نقاط ضعف و قوت یکی از بهترین سریالهای نمایش خانگی ایران:
رازِ اقبال عمومی؛ چرا مخاطب پای «وحشی» ماند؟
محمد تقیزاده
در میان انبوه سریالهایی که هر سال از شبکه نمایش خانگی سرازیر میشوند، معدود آثاری هستند که نه تنها مخاطب را پای خود مینشانند، بلکه تبدیل به یک «رویداد» میشوند. «وحشی» ساخته هومن سیدی، بیشک یکی از همان معدود آثار است. سریالی که خیلی زود، خود را در کنار غولهایی مثل «شهرزاد» فصل یک، «زخم کاری» فصل اول و «پوست شیر» جا داد و به یکی از پنج سریال پربینندهترین ویاودیهای یک سال اخیر تبدیل شد
اما این حجم عظیم از بیننده و موجِ بیسابقهی وایرال شدنِ سکانسهای این سریال در شبکههای اجتماعی، از کجا نشأت میگیرد؟ آیا با یک شاهکار بینقصِ سینمایی روبهرو هستیم یا با ملغمهای از کلیشههای جذاب که در فصل دوم از هم فرو میپاشد؟ به عنوان یک نگارنده و منتقد که روند این سریال را از نخستین قابهای تاریکِ معدن تا سکانسهای پایانیِ پرحاشیهاش دنبال کردهام، معتقدم «وحشی» یک «متن مرکزی» و یک نمونهی مطالعاتیِ درخشان برای درکِ فرمولِ موفقیت و در عین حال، آسیبشناسیِ سریالسازی در ایران است.
بخش اول: زیباییشناسیِ تباهی (نقاط قوت و رازِ تسخیرِ مخاطب)
پیش از آنکه تیغِ نقد را بر پیکرهی فصل دوم و حفرههای فیلمنامه بکشیم، باید به این پرسش پاسخ دهیم: چرا «وحشی» تا این حد دیده شد؟ پاسخ را نباید در بینقص بودنِ اثر، بلکه در «هوشمندیِ مهندسیِ تعلیق» و درکِ فیلمساز از روانشناسیِ تودهها جستجو کرد.
۱. جواد عزتی و سمفونیِ ویرانیِ یک انسانِ معمولی
موتور محرکهی سریال و شاید بزرگترین دلیلِ پربیننده شدنِ آن، حضورِ بلامنازعِ جواد عزتی در نقش «داوود اشرف» است. عزتی در اینجا صرفاً بازی نمیکند؛ او مفهومِ «درماندگیِ آموختهشده» را زندگی میکند. داوود در فصل اول، نه یک قهرمانِ کاریزماتیک است و نه یک شرورِ بالفطره. او کارگری است ساده، صلحجو و به شدت معمولی که در چرخدندههای جبرِ محیطی، نابرابریهای بیرحمانهی اجتماعی و یک سیستمِ قضاییِ انعطافناپذیر خرد میشود. مخاطبِ ایرانی که خود روزمره با فشارهای اقتصادی و ساختاری دستوپنجه نرم میکند، در چشمانِ خسته و مستأصلِ داوود، بازتابی از رنجهای خود را میبیند. عزتی با کنترلِ دقیقِ احساسات، بازیِ مینیمال و انتقالِ آشوبِ درونی از طریقِ میمیکهای ریز و تنفسهای بریده، توانست سمپاتیِ عظیمی ایجاد کند. تبدیل شدنِ او از یک انسانِ اخلاقمدار به موجودی خشن، در فصل اول به قدری ارگانیک و باورپذیر طراحی شده بود که تماشاگر، با وجود آگاهی از اعمالِ مجرمانهی او، همچنان در دادگاهِ ذهنِ خویش، داوود را تبرئه میکرد.
۲. فرمالیسمِ سیدی؛ خفقان در قابهای بسته
هومن سیدی در کارگردانی «وحشی»، استانداردهای بصریِ نمایش خانگی را چند پله ارتقا داده است. استفاده از نورپردازیهای سایهدار (کیاروسکورو)، کادربندیهای تنگ و خفقانآور، و انتخابِ هوشمندانهی لوکیشنها (مانند اتمسفرِ گرم و آزاردهندهی معدن که استعارهای از درونِ تاریک و سرکوبشدهی قهرمان است) همگی در خدمتِ انتقالِ فشارِ روانی به مخاطب هستند. حذف تیتراژ ابتدایی، شروع طوفانی با اعتصاب کارگران و کاتهای ناگهانی، نشان از جسارتِ فرمیِ فیلمساز دارد. این زبانِ بصریِ منسجم، به مخاطب القا میکند که در حالِ تماشای اثری با مختصاتِ سینمایِ جهانی است.
۳. قلابِ تعلیق و تغییرِ ژانرِ ارگانیک
فصل اول، با یک شروعِ دلهرهآورِ اجتماعی آغاز میشود اما به شکلی غافلگیرکننده و با ریتمی تند، به یک تریلرِ جنایی و معمایی شیفت میکند. سیدی به جای اتکا به دیالوگهای طولانی و شعارزده، اطلاعات را قطرهچکانی به بیننده میدهد. پایانبندیِ ملتهبِ فصل اول، با آن فریادِ درخشانِ داوود روی تختِ بیمارستان و مراسمِ خاکسپاری، همچون پتکی بر ذهنِ تماشاگر فرود آمد و او را برای فصل دوم تشنه نگه داشت. همین پایانبندیِ مهیب بود که رکوردِ تماشای سریال را در شبکههای اجتماعی و ویاودیها جابهجا کرد.
بخش دوم: سقوط در ورطهی تکرار (نقاط ضعف و گسستِ منطقِ روایی)
با وجود تمامِ دستاوردهای فصل اول، «وحشی» در فصل دوم آن رمق و جذابیت سیزن نخست را ندارد هرچند که فضاسازی بسیار درخشانی در خلق موقعیت های دلهره اور میکند که در تاریخ سریال سازی ایران بدیع است.. اگر بخواهیم با نگاهی فرمال و محتوایی به این سقوط بپردازیم، ضعفهای سریال را میتوان در چند سرفصلِ اساسی کالبدشکافی کرد.
۱. فقدانِ ضرورتِ روایی؛ دنبالهای برای درآمدزایی نه قصهگویی
بزرگترین ضربهای که «وحشی» دریافت میکند، از ناحیهی موجودیتِ فصل دومِ آن است. فصل دوم، پیوندِ ارگانیک و دراماتیکِ مستدلی با فصل اول ندارد. گویی فیلمساز و تهیهکننده، مسحورِ موفقیتِ تجاریِ فصل نخست شده و تصمیم گرفتهاند بدونِ داشتنِ یک ایدهی مرکزیِ تازه، داستان را کِش بدهند. در حالی که فصل اول بر پایهی یک منطقِ علی-معلولیِ قدرتمند (تبدیلِ انسانِ بیگناه به مجرم بر اثر جبر) استوار بود، فصل دوم به چرخهای از تکرارِ موقعیتهای فرسایشی تقلیل مییابد. اگر نامِ سریال عوض میشد، شاید تماشاگرِ تازهوارد حتی متوجه نمیشد که این اثری در ادامهی قصهی قبلی است.
۲. فروپاشیِ منطقِ شخصیتها و مرگِ سمپاتیک!
شخصیتپردازی که نقطهی درخشانِ سریال بود، در فصل دوم به پاشنهی آشیلِ آن تبدیل میشود. داوود اشرف که در فصل اول قربانیِ شرایط بود، در فصل دوم با ورود خودخواسته به دنیای جرم و جنایت و پذیرش پیشنهادهای غیرمنطقی، سمپاتیِ مخاطب را از دست میدهد. تصمیماتِ او (مانند پیگیری وسواسگونه و غیرمنطقیِ شخصیت رها یا نقشههای خام برای فرار از کشور) هیچ سنخیتی با آن کارگرِ باهوش و محتاطِ فصل اول ندارد. قهرمان داستان دیگر رشد نمیکند، بلکه در یک آشفتگیِ رفتاریِ مداوم دستوپازده و به جای کُنشگریِ منطقی، صرفاً به ابزاری در دستِ نویسنده برای خلقِ بحرانهای مصنوعی تبدیل میشود.
این آشفتگی در مورد شخصیت «رها جهانشاهی» (با بازی نگار جواهریان) به مراتب اسفناکتر است. رها که در ابتدا قرار بود نمایندهی قانون، دیسیپلین و روزنهی امیدِ داوود باشد، در فصل دوم دچار یک دگردیسیِ باسمهای و سقوطی توجیهناپذیر به دامِ اعتیاد و بزهکاری میشود. ابهام در انگیزههای او، به جای آنکه به جذابیتِ دراماتیکِ کاراکتر کمک کند، او را به شخصیتی گنگ، غیرقابلِ درک و فاقدِ کارکردِ رواییِ مؤثر تبدیل کرده است.
۳. افتِ ریتم و سندرومِ بحرانسازیِ جعلی
یکی از نقدهای جدیِ وارد بر ساختارِ روایتِ فصل دوم، کند شدنِ آزاردهندهی ریتم است. نویسندگان برای جبرانِ کمبودِ مصالحِ داستانی، به خلقِ بحرانهای پیدرپی و بیربط روی میآورند. آنها پیش از آنکه بحرانِ قبلی حل شود، چالشِ جدیدی بر سر راه کاراکترها قرار میدهند و این ریتمِ پرتنشِ اما توخالی، باعث بروز باگهای منطقیِ فراوانی در فیلمنامه شده است. سریال در بسیاری از لحظات، میانِ یک درامِ روانشناختیِ عمیق و یک اکشنِ جناییِ دستچندم، سرگردان است. دوربینِ سیدی بیش از حد روی چهرهی آشفتهی جواد عزتی مکث میکند و این «سندرومِ کلوزآپ»، پس از مدتی کارکردِ حسیِ خود را از دست داده و به یک تزئینِ خستهکننده بدل میشود.
۴. بحرانِ اصالت؛ ادای دین یا کپیبرداریِ استرلیزه؟
بحثِ اقتباس و تقلید، همواره سایهای سنگین بر آثارِ هومن سیدی بوده است و «وحشی» نیز از این قاعده مستثنی نیست. سریال که با الهام از داستانِ واقعیِ «علیاشرف پروانه» (معروف به مایکل اسکافیلد ایرانی) ساخته شده، در بسیاری از لحظات به ورطهی بازتولیدِ خامِ آثارِ موفقِ داخلی و خارجی میافتد.
در سطح کلان، روندِ تبدیل شدنِ یک مردِ مستأصل به یک هیولای بزهکار، به شدت تداعیکنندهی خطِ داستانیِ «والتر وایت» در بریکینگ بد (Breaking Bad) است. فضای جنایی و کمدیِ سیاه نهفته در برخی سکانسها، تلاش دارد اتمسفرِ شاهکارِ برادران کوئن یعنی فارگو (Fargo) را بازسازی کند. از سوی دیگر، تمرکز بر زندان و نقشههای فرار، ناخودآگاه اثر را در سایهی فرار از زندان (Prison Break) قرار میدهد.
اما مشکلِ اصلی، الگوبرداری از این شاهکارها نیست؛ مشکل اینجاست که فیلمساز، این عناصر را بدونِ بومیسازیِ عمیقِ فرهنگی و روانی، به هم چسبانده است. برخی منتقدان به درستی اشاره کردهاند که سیدی، اتمسفرِ جناییِ آثارِ محمدحسین مهدویان، فرمِ اجتماعیِ اصغر فرهادی (که حتی شروع سریال را با فیلم قهرمان مقایسه میکنند) و فضاسازیِ نئونوآر را ترکیب کرده تا جهانِ «وحشی» را بسازد. حتی موتیفهایی چون خشونتِ طبقاتی، انسانهای حاشیهنشین و فضاهای چرک و صنعتی، تکرارِ مکرراتِ جهانِ بصریِ خودِ سیدی در فیلم «مغزهای کوچک زنگزده» است. این حجم از وامگیری، سریال را از اصالت تهی کرده و در فصل دوم، آن را به یک کلاژِ سینمایی تقلیل میدهد تا یک اثرِ مؤلف.
۵. خشونتِ الصاقی به جای عمقِ فلسفی
در فصل دوم، خشونت از یک ابزارِ روایی برای نشان دادنِ خشونتِ ساختاریِ جامعه، به یک هدف تبدیل میشود. فیلمساز به وضوح مرزِ میانِ نمایشِ واقعیتِ خشن و «رمانتیزه کردنِ خشونت» را گم میکند. به نظر میرسد هومن سیدی به جای پرداختن به ریشههای روانشناختیِ سقوطِ داوود، به نمایشِ عریانِ درگیریها و فضاهای تاریک علاقهمند شده است. این رویکرد، هستهی مرکزیِ داستان را که نقدِ بیعدالتی و ناکارآمدیِ سیستمها بود، کمرنگ کرده و اثر را به یک ویترینِ بصری از سیاهیِ محض تبدیل میکند.
۶. پایانبندیِ نصفهونیمه؛ فرار از پاسخگویی
شاید تیرِ خلاص بر پیکرِ سریال، نحوهی جمعبندیِ آن در قسمت آخر فصل دوم باشد. پرسشِ فلسفی و جامعهشناختیِ بزرگی که در طولِ سریال مطرح شد این بود: «آیا جبرِ محیطی به تنهایی میتواند از یک انسانِ پاک، یک هیولای وحشی بسازد؟» تماشاگر انتظار داشت در پایان، تقابلی عمیق میان «قانون»، «اخلاقِ فردی» و «فشارِ طبقاتی» را نظارهگر باشد. اما فیلمنامه در نهایت، با یک رویکردِ تقلیلگرایانه، تمامِ تقصیرها را به گردنِ «انتخابهای آگاهانه برای فرار از مسئولیت» میاندازد. این چرخشِ ناگهانیِ موضعِ اخلاقیِ سریال، به همراهِ رها کردنِ چندین خردهروایت و گرههای ناگشوده، پایانبندی را به تجربهای ابتر و نارضایتبخش تبدیل کرد.
کلامِ آخر: تراژدیِ یک موفقیتِ زودهنگام
در نهایت، سریال «وحشی» نمونهی بسیار جذاب و قابلمطالعهای در سینما و شبکهی نمایش خانگیِ ایران است؛ اثری که نشان میدهد چگونه یک «اجرای قدرتمند» میتواند یک «متنِ ضعیف» را نجات دهد و آن را به پربینندهترین اثرِ سال تبدیل کند.
«وحشی» از همان قسمتِ اول، در بخشِ قصه، شخصیتپردازی و منطقِ روایی میلنگید. اما در فصل اول، تازگیِ فضا، قاببندیهای چشمنواز هومن سیدی و مهمتر از همه، حضورِ خیرهکنندهی جواد عزتی، چشمِ ما را بر روی این ضعفها بست. در فصل دوم، زمانی که آن تازگیِ اولیه از بین رفت و قصه نیاز به عمقِ بیشتری داشت، ضعفِ متون و شخصیتپردازیهای سطحی خودشان را با شدتِ بیشتری نشان دادند و قدرتِ بازیگران نیز دیگر نتوانست این بارِ کج را
به منزل برساند.
«وحشی» ثابت کرد که مخاطبِ ایرانی به شدت تشنهی تماشای تصاویرِ باکیفیت، فرمِ سینمایی و بازیهای درخشان است و اگر اثری این عناصر را در بالاترین سطح ارائه دهد، میتواند حتی با یک فیلمنامهی پر از ایراد، تا مدتها در صدرِ لیستِ پربینندهترینها باقی بماند. اما برای ماندگار شدن در تاریخِ سینما و تلویزیون، زیباییِ تصویر هرگز نمیتواند جای خالیِ یک قصهی استخواندار و شخصیتهای عمیق را پر کند.
دیدگاه تان را بنویسید