تمنای دشوار درام تاریخی

محمدحسن خدایی

دوران قجری برای بسیاری از درام‌نویسان وطنی، وسوسه‌ای است همیشگی که بار دیگر سودای اتصال با امر تاریخی را ممکن کنند و گوشه‌ای از گذشته این ملک و مملکت را به میانجی یک روایت پر رمز و راز تماشایی، عینیت بخشیده و حرف خود را از طریق وصل شدن به دوران ماضی، در لفافه بزنند و چندان که باید گرفتار ممیزی و محدودیت‌ نشوند. 

سلسله قاجاریه با تمامی دستاوردها و شکست‌هایش، فاصله‌ای امن با اینجا و اکنون ما دارد و سروکله زدن با شخصیت‌های قجری، چندان حساسیت‌ برنمی‌انگیزد. پس به راحتی می‌توان به نقد ساختارهای قدرت در ایران پرداخت و قاجاریه را مستمسک این قضیه کرد. اما آیا تمامی دوران‌های تاریخی این امکان را به هنرمندان می‌بخشند که ژست انتقادی گرفته و نقد قدرت کنند؟ پاسخ تا حدودی منفی است.

 برای نمونه به دوران پهلوی بپردازیم که روایت کردن‌اش حساسیت‌های پیدا و پنهانی را موجب می‌شود که مشکل‌ساز است. به نظر می‌آید این دوره در تاریخ ما ایرانیان، بیش از اندازه نزدیک اکنون است و نمی‌توان به راحتی به آن پرداخت و دچار محدودیت‌هایی نشد. 

در این زمینه کافی است به حوادث تلخ دی ماه گذشته و مواضع جنگ‌طلبانه عده‌ای از اپوزسیسون سلطنت‌طلب رجوع کنیم که چگونه دوران پهلوی را به شکل ایدئولوژیک عاری از نقاط منفی دانسته و سودای بازگشت به سلطنت را به هر قیمت ممکن در ذهن می‌پرورانند. پس جای تعجب نخواهد بود که این روزها نوشتن از دوران پهلوی بیش از پیش دشوار شده باشد و کمی عقب‌تر رفتن در تاریخ برای نویسندگان همچون بدیلی راهگشا به نظر آید. به دیگر سخن، رویت‌پذیر کردن انسان ایرانی دوران پهلوی به راحتی انسان دوران ناصری نیست و بی‌شک ملاحظاتی را می‌طلبد که دشوار می‌نماید. 

پس وقتی به تماشای نمایش فراموشخانه سهاب محبعلی می‌نشینیم و با جهان پیشنهادی شیده غفاریان در مقام نمایشنامه‌نویس مواجه می‌شویم، چرایی انتخاب این دوره تاریخی مطرح می‌شود وقتی‌که این حوادث هم‌اکنون می‌تواند اتفاق بیافتد. 

     از یاد نبریم که این روزها نوشتن از دوران قاجاریه در تئاتر، به امری پیش‌بینی‌پذیر بدل شده است. آن هم با عنایت به آثاری که به این دوره پرداخته و ذهنیت ما را سامان داده‌اند. با همان الگوهای تکرارشونده‌ای که این دوره را به یک خاندان سلطنتی در حال زوال تقلیل می‌دهد و قاطبه مردم عادی را کنار می‌گذارد. 

به نمایشنامه‌های برشت که مراجعه کنیم انبوه مردمان کوچه و بازار را مشاهده می‌کنیم که مشغول کنش و واکنش در نسبت با ساختارهای سیاسی جامعه‌اند. اما شوربختانه در اغلب درام‌های قجری نویسندگان وطنی، همه چیز بر مدار شازده و زیردستان‌اش بنیان می‌یابد. درام‌هایی که مفاهیمی چون اختگی، خشونت‌ورزی و سواستفاده از قدرت، در کنار روابط مبتنی بر فساد زیردستان در مواجهه با دستورات ناعادلانه فرادستان را بازتاب می‌دهند آن هم در غیاب مردم کوچه و بازار. 

شیده غفاریان کمابیش در همان مسیری حرکت می‌کند که در این چند دهه از درام تاریخی دوران قجری شاهد بودیم. او روایتی شبه‌تاریخی می‌سازد از یک خاندان قجری که به زعامت شازده نبیل، زنان را به اسارت می‌گیرد تا تروماهای زندگی‌اش را از طریق اتصال اندام‌های زنانی که به قتل می‌رساند، علاج کند. رویکردی خشونت‌بار برای بازگشت مادری که سال‌ها می‌شود مرده است. یک ایده فرانکشتاینی که به ایده شر گشوده می‌شود و مکانیسم‌های سرکوب را در قبال زنان شازده بکار می‌بندد. 

صد البته شیده غفاریان از یاد نمی‌برد که در مقابل قدرت قاهره زورمندان، مقاومت محذوفان شکل خواهد گرفت و در این عمارت در حال ویرانی، زنان با تخیل‌ورزی رادیکال‌شان، علیه مکر قدرت وارد عمل شده و واقعیت ملال‌انگیز زندگی روزمره را نفی کرده و جهانی تازه را طلب می‌کنند. 

   اما چرا فراموشخانه را نمی‌توان یک درام تاریخی تمام عیار دانست؟ پاسخ را با توجه به نکاتی که لوکاچ در رمان تاریخی بیان می‌کند می‌توان جستجو کرد. 

لوکاچ اعتقاد دارد یک درام خوب تاریخی، دیالکتیک عام و خاص را بی‌وقفه مدنظر داشته و به مفهوم «تمامیت» اهتمام می‌ورزد. تمامیتی که یک دوره تاریخی را از ساحات مختلف بازتاب می‌دهد و فهمی از کلیت یک عصر را در ذهن حک می‌کند. امر اجتماعی، امر سیاسی، زیبایی‌شناسی یک دوره، در کنار امر تاریخی و علمی. 

نمایش فراموشخانه با آن‌که اشاراتی به شیوه تولید مادی این خاندان می‌کند و فی‌المثل از پرورش زالو می‌گوید اما همچنان بیش از اندازه درخودمانده و ذهنی باقی می‌ماند و معلوم نمی‌کند شیوه غالب این دوره چیست. جهان وهمی که در طول نمایش به مخاطبان انتقال می‌یابد، عینیت اجتماعی را تا حدود زیادی به محاق برده و معلوم نمی‌دارد این خاندان عجیب، چه نسبتی با کلیت دوران قجری دارند. این‌که اشارات کوتاهی به این مسئله می‌شود نمی‌تواند کافی باشد و نتیجه این نقصان، نمایشی است از یک دوره تاریخی بی‌آن‌که خبری از امر تاریخی باشد.

   سهاب محبعلی در مقام کارگردان بعد از اجراهایی چون «لوبوتومی»، «راهنمای جامع هیولاشدن»، «موشمرگی» و «آئورا»، این بار به فضای ایرانی رجوع کرده و توانسته اجرایی انضمامی را تدارک بیند که تغییر قابل توجهی در کارنامه هنری او محسوب می‌شود. اما به نظر می‌‌آید در فرآیند تولید، اندکی شتاب باعث شده، بعضی صحنه‌های نمایشنامه، در مرحله اجرا، بیش از اندازه فشرده شود و فهم مناسبات شخصیت‌ها را برای تماشاگران سالن حافظ، دچار نوسان کند. از قضا این قبیل فضاهای پر رمز و راز که در مناطق دور افتاده از شهر اتفاق می‌افتد، به سکوت و طمانینه فزاینده‌ای احتیاج دارد تا حقیقت صحنه خود را به تدریج  آشکار کند. 

اجرای فراموشخانه اگر با آهستگی مسیر پیش روی خود را طی کند، موفق‌تر عمل کرده و رضایت تماشاگران را بیش از این جلب خواهد کرد. در این بین، به نظر می‌آید طراحی صحنه نمایش، با آن ایستایی بیش از اندازه‌اش، اشیایی چون میز اداری، صندلی و وان حمام را از ابتدا تا انتهای نمایش در یک نقطه ثابت نگه می‌دارد تا تخیل مخاطبان بسته بماند. نتیجه این انتخاب‌های بحث‌برانگیز، در ماحصل اجرا نمایان شده است. به عبارت دیگر، متن نمایشنامه ظرفیت‌های خوبی را پیشنهاد می‌دهد که شیوه اجرایی نمی‌تواند آن‌ها را عملیاتی کند. 

   اما با تمامی این نکات ذکر شده، فراموشخانه قدمی است رو به جلو برای این کارگردان تجربه‌گرا. از یاد نبریم که تمایل سهاب محبعلی به عنوان نویسنده و کارگردان، در تلفیق فضای ذهنی شخصیت‌ها با عینیت زندگی روزمره، اغلب به خلق آثاری اکسپرسیونیستی منتهی می‌شد که بیش از آن‌که بیان‌گر باشد روایت‌گر بود. اما در اجرای فراموشخانه، تلاش شده این مرزبندی امر ذهنی و امر عینی به تمامی مخدوش نشود تا هر دو فضا از دست نرود. 

به نظر می‌آید محبعلی همچنان در رویکرد اکسپرسیونیستی خویش ثابت قدم باشد اما نکته اینجاست که او هنوز توان عبور از مرزهایی که برای خود ترسیم کرده را ندارد. یک اکسپرسیونیسم تهاجمی که علیه واقعیت صلب اجتماع شورش کند و همچون ماشین جنگی، علیه امور تثبیت‌شده روزمره وارد عمل شود حلقه گمشده‌ای است که این کارگردان می‌تواند در پی‌ آن باشد. 

  بازیگرانی چون علی حیدری، آیلار نوشهری، امیرعلی زمانیان، آرمین افتخارزاده، کتایون سلطانی، زهرا نادری، پرنیا عسگری، کهنوش امیری، مهلا رمضان‌پور، سارا رضایی، آیدا نوروزی، علیرضا پرتوی، امیرحسین لاری، امین ناظرفرد، ساجده باقری، غزل حاجی، نور حسنپور، فاطمه فلاح‌زاده و حنا یزدانی در این پروژه تئاتری مشارکت داشته و تلاش دارند در خدمت سیاست‌های اجرایی کارگردان باشند. 

این اجرا ترکیبی است از بازیگران حرفه‌ای و آماتور. به نظر می‌آید آماتورها حضور پر حرف و حدیثی دارند. همان ارواحی که گاهی سروکله‌شان پیدا می‌شود و قرار است فضای وهمناک این عمارت قدیمی را انتقال دهند در این مسیر چندان موفق عمل نمی‌کنند.

   در نهایت می‌توان گفت اجرای فراموشخانه همچون کشتی غول‌پیکری است که با نیمی از توان موتورهای اقیانوس‌پیمایش دل به دریا زده و با آن‌که شتابناک به پیش می‌رود شعاع حرکتش محدود بوده است. این کشتی همچنان تا یافتن مسیر درست، گرفتار امواج سهمگین ویرانگر خواهد بود. اما آیا کشتی‌بان امواج را تاب خواهد آورد و در میانه راه، سکان را رها نخواهد کرد؟ باید ماند و تماشا کرد.