فیلتر ۳۶۰؛ وقتی عادل دربرابر سرمربی ناکام زانو نزد
انسداد حقیقت؛ تاوان شرافت!
میگویند دلیل از دسترس خارج شدن «فوتبال ۳۶۰»، مصاحبه با علیرضا فغانی و شکایت صداوسیما از این برنامه بوده است. وای که چه جرم نابخشودنی و بزرگی! در روزگاری که مدیران سیستم با کجسلیقگی، انحصارطلبی و سوءمدیریت، یکی از مفاخر داوری جهان و افتخار فوتبال ایران را فراری دادند تا به جای نام ایران، زیر پرچم استرالیا سوت بزند، حالا همکلام شدن با او به یک خط قرمز بزرگ تبدیل شده است! به جای آنکه بابت از دست دادن چنین سرمایه ارزشمندی شرمسار باشند، تنها رسانه مستقلی که پای درددلهای او نشسته را خفه میکنند. این یعنی فرار از آینهای که حقیقت تلخ مدیریتشان را به صورتشان میکوبد. در این میان، نقش صداوسیما و استاندارد دوگانهاش، تلخترین کمدی این روزهاست. بیش از ۴۰ روز، روی آنتن زنده شبکهای که بودجهاش از جیب همین مردم تامین میشود، مجری یک برنامه فوتبالی با وقیحانهترین الفاظ و ادبیاتی سخیف، به صورت منتقدان و مخالفان چنگ کشید و هیچ آب از آب تکان نخورد. نه شکایتی ثبت شد، نه برنامهای توقیف گشت و نه کسی نگران اخلاق شد! چرا؟ چون آن مجری، در چارچوب همان سیستمی عمل میکند که فحاشی در راستای منافعش را مجاز میداند، اما مصاحبه یک خبرنگار مستقل با یک داور بینالمللی را جرم تلقی میکند. عادل فردوسیپور باید تاوان بدهد، چون یاد نگرفته برای خوشایند مدیران، میکروفونش را به سلاحی برای ترور شخصیت دیگران تبدیل کند. این ماجرا، داستان تقابل دو دنیاست؛ دنیایی که ابتذال و فحاشی روی آنتن زنده را پاداش میدهد و دنیایی که شرافت، استقلال و روزنامهنگاری واقعی را با انسداد سرورها مجازات میکند. این خاموشی موقت، نه یک شکست، که مدال افتخاری است بر سینه عادل و سندی است تاریخی بر استیصال جریانی که حتی از یک گفتوگوی ساده هم وحشت دارد.
آریا طاری
اینجا، سرزمین بغضهای فروخورده است؛ جایی که انگار بر سردر تمام خیابانها، استودیوها، ورزشگاهها و حتی صفحات کوچک گوشیهای موبایلمان، یک تابلوی بزرگ و زنگزده کوبیدهاند؛ نقد ممنوع. ماجرای تقابل اشکهای عادل فردوسیپور و طلبکاریهای امیر قلعهنویی، دیگر فقط یک دعوای فوتبالی یا یک مجادله رسانهای نیست؛ این دقیقا نمایی مینیاتوری از درد مزمن و استخوانسوز جامعهای است که سالهاست با پدیده خفه کردن صداهای مخالف دستوپنجه نرم میکند. وقتی سایت و اپلیکیشن «فوتبال ۳۶۰» تنها با گذشت ۲۴ ساعت از خطونشان کشیدنهای یک سرمربی ناکام از دسترس خارج میشود، باید بایستیم و به یک آینه تمامقد از وضعیت امروزمان خیره شویم. باید از خود بپرسیم تا کی قرار است در این جامعه، پاسخ هر پرسش بحقی، کشیدن دوشاخه از پریز باشد؟ تا کی قرار است بهای آگاهی، تبعید و تاوان نقد، خاموشی باشد؟
در جوامع توسعهیافته، مسئولیتپذیری اولین شرط پذیرش یک جایگاه است اما اینجا ما با پدیدههای شومی روبهرو هستیم که حاضر نیستند هیچ مسئولیتی را گردن بگیرند. در این ساختار، افراد ناکارآمد نهتنها بابت شکستهایشان عذرخواهی نمیکنند، بلکه با استفاده از کلمات پرطمطراق، خود را در پشت مفاهیم ملی، ارزشی و حاکمیتی پنهان میکنند تا هیچکس جرات نکند به حریم امن بیکفایتی آنها نزدیک شود. وقتی امیر قلعهنویی با لحنی حقبهجانب، منتقدانش را وطنفروش یا غارنشین میخواند و از نهادهای قدرت میخواهد که دهان آنها را ببندند، در واقع در حال بازتولید همان تفکری است که سالهاست راه تنفس جامعه را تنگ کرده است. تفکری که میگوید: «هر کس مثل ما فکر نمیکند، هر کس ضعفهای ما را میبیند و هر کس دست روی ناکارآمدیهای ما میگذارد، دشمن است و باید حذف شود.» چرا باید یک سرمربی فوتبال، به جای پاسخگویی درباره تاکتیکهای غلط و تعویضهای اشتباهش، نقش مدعیالعموم را بازی کند؟ پاسخ ساده است؛ زیرا او به خوبی میداند در ساختاری که نقد یک جرم نانوشته است، بهترین دفاع، حمله به گلوی منتقد است. او میداند که اگر فریاد بزند و پای حاکمیت را وسط بکشد، سیستم به جای بازخواست او، سایت منتقدش را تعطیل میکند. این دردناکترین تراژدی زمانه ماست؛ جایی که پاداش شکست، ۱۴۰میلیارد تومان پول بیزبان است و پاداش حقیقتگویی، قطع شدن سرور!
لحظهای که عادل فردوسیپور در آخرین ویژهبرنامه جامجهانیاش، با چشمانی پر از اشک و گلویی پر از بغض به دوربین خیره شد و گفت: «کسی نمیتواند مرا ساکت کند»، قلب میلیونها ایرانی لرزید. آن اشکها، اشک ضعف نبود؛ آن قطرات، چکیده رنج یک نسل کامل بود که سالهاست هر بار خواستهاند حرفی بزنند، بهانهای آوردهاند تا دهانشان را ببندند. اشکهای عادل، مرثیهای بود برای تمام استعدادهایی که در این سالها به جرم متفاوت اندیشیدن طرد شدند. مرثیهای برای تمام روزنامهنگارانی که قلمهایشان شکست، برای تمام متخصصانی که جای خود را به متملقان دادند و برای تمام مردمی که خسته از این حجم از بیعدالتی، تنها به تماشای ویرانی نشستهاند. عادل فقط برای سایت خودش نمیگریست؛ او برای مفهوم آزادی بیان اشک میریخت که در این خاک، هر روز لاغرتر و نحیفتر میشود. وقتی در یک جامعه، صدای مردی که دو دهه با عشق و تخصص برای مردمش برنامهسازی کرده، اینگونه با بیرحمی خفه میشود، چه امیدی برای جوانی میماند که تازه میخواهد در این مسیر قدم بگذارد؟ پیام این خاموشی چیست؟ جز اینکه اینجا جای رشد نیست، مگر آنکه بلهقربانگو باشی!
سوال اساسی اینجاست؛ تا کی قرار است این رویه ادامه پیدا کند؟ تاریخ پر است از افرادی که فکر میکردند با شکستن قلمها و بریدن زبانها میتوانند حقیقت را برای همیشه دفن کنند. اما آیا موفق شدند؟ بستن وبسایت «فوتبال ۳۶۰» و از دسترس خارج کردن اپلیکیشن آن، شاید در کوتاهمدت صدای عادل و تیمش را محدود کند، اما آیا میتواند عشق مردم به او را هم فیلتر کند؟ آیا آقای قلعهنویی و حامیانش میتوانند افکار عمومی را هم از دسترس خارج کنند؟ حقیقت این است که وقتی شما مجاری رسمی و نیمهرسمی نقد را مسدود میکنید، خشم و نارضایتی را از بین نبردهاید، بلکه آن را به لایههای عمیقتر و تاریکتر جامعه هل دادهاید؛ جایی که روزی با شدتی ویرانگرتر فوران خواهد کرد. ما در عصری زندگی میکنیم که آگاهی، دیگر در انحصار فرستندههای تلویزیونی یا مجوزهای دولتی نیست. هر گوشی موبایل، یک رسانه است و هر شهروند، یک گزارشگر. در چنین زمانهای، تلاش برای نصب تابلوی نقد ممنوع، نهتنها نشانه اقتدار نیست، بلکه نماد بارز ترس و استیصال است. ترس از روشنایی، ترس از شفافیت و ترس از روبهرو شدن با چهره واقعی خود در آینه جامعه.
امروز ما شاهد تقابل دو تفکر هستیم. تفکر اول، تفکری است که بقای خود را در حذف دیگران میبیند. این تفکر، هیچ ابایی ندارد که پس از یک شکست مفتضحانه، در چشمان میلیونها انسان زجرکشیده زل بزند و از پاداشهای نجومیاش دفاع کند. تفکری که با گردنکلفتی میگوید حق ماست و اگر کسی اعتراض کند، سریعا برچسب ضدوطن به او میچسباند. اما تفکر دوم، تفکری است که ریشه در خاک دارد. تفکری که عادل فردوسیپور نماد امروز آن است. کسی که میتوانست با یک کرنش ساده، با یک سکوت مصلحتی و با کمی چشمپوشی بر حقیقت، بهترین برنامهها را در بهترین ساعتهای صداوسیما داشته باشد. او میتوانست عزیزدردانه مدیران باشد، اما ترجیح داد عزیز دل مردم بماند. او شرافتش را به صندلیهای لرزان قدرت نفروخت و بهای این ایستادگی را با اشک و خون دل میپردازد. این تقابل، تقابل نور و تاریکی است. شاید امروز، زور تاریکی بیشتر به نظر برسد؛ شاید امروز آنها بتوانند سرورها را خاموش کنند، درهای استودیو را ببندند و با غرور روی صندلیهایشان لم بدهند اما تاریخ، دادگاه بیرحم و عادلی است.
آقایان! تابلوی نقد ممنوع شما، دیگر برای این جامعه کارکردی ندارد. شما میتوانید سایتها را ببندید، میتوانید بودجهها را قطع کنید و میتوانید با استفاده از اهرمهای قدرت، هر صدای مخالفی را غارنشین بنامید اما بدانید که این جامعه، دیگر به خواب نخواهد رفت. بیداری، فرایندی غیرقابلبازگشت است. اشکهای عادل فردوسیپور، بذر آگاهی و مقاومتی است که در دل این خاک کاشته میشود. او به ما یادآوری کرد که حتی در اوج فشار، حتی وقتی تمام راهها را بستهاند، نباید تسلیم شد. باید ایستاد، باید بغض کرد، اما نباید ساکت شد. جامعهای که نقد نشود، جامعهای که عیبهایش در بوق و کرنا نشود، میپوسد و فرو میریزد. دفاع از عادل، امروز دیگر دفاع از یک مجری ورزشی نیست؛ دفاع از حق نفس کشیدن در فضایی است که هر روز مسمومتر از دیروز میشود. ما در کنار این اشکها میایستیم تا به بانیان این انسداد ثابت کنیم که عشق، شرافت و حقیقت، با هیچ دکمهای خاموش نمیشوند. شما میتوانید یک سایت را از دسترس خارج کنید، اما دستتان هرگز به قلبهای ما نخواهد رسید. این مسیر، تا روزی که تابلوی نقد ممنوع شکسته شود و صدای حق بر تمام این هیاهوهای پوچ چیره گردد،
ادامه خواهد داشت.
دیدگاه تان را بنویسید