غروب تلخ

 آریا طاری

گاهی اوقات در فوتبال بزرگ‌ترین دشمن یک بازیکن، اصرار او برای متوقف کردن زمان است. داستان این روزهای علیرضا جهانبخش، روایتی کلاسیک از ستاره‌ای است که نمی‌خواهد بپذیرد دوران اوجش به پایان رسیده و در تقلای حفظ یک تصویر ایده‌آل، در حال ویران کردن واقعیتی است که هر هفته در مستطیل سبز به نمایش در می‌آید. جهانبخش که روزگاری با آقای گلی در اردیویسه هلند و انتقال پر سروصدا به لیگ برتر انگلیس، نماد جاه‌طلبی و سقف‌آرزوهای یک نسل از فوتبال ایران بود، حالا در سکوت و انزوای قعر جدول ژوپیترلیگ بلژیک، یکی از تلخ‌ترین فصل‌های دوران حرفه‌ای خود را سپری می‌کند. تصمیم برای ماندن در اروپا به هر قیمتی، قماری بود که وینگر باتجربه تیم ملی تمام اعتبار خود را روی آن شرط بست. پس از پایان کار با فاینورد و سپری کردن یک تابستان طولانی و فرسایشی بدون تیم، در حالی که انتظار می‌رفت او با انتخابی منطقی‌تر به دنبال احیای فرم بازی خود باشد، جهانبخش به پیشنهاد باشگاه کم‌نام‌ونشان دندر در بلژیک پاسخ مثبت داد. انتقالی که نه از سر جاه‌طلبی ورزشی که بیشتر شبیه به دست‌وپا زدنی برای حفظ برچسب لژیونر اروپایی بود. اما آنچه در عمل رخ داد، سقوطی آزاد در تیمی بود که خود در حال سقوط است.         

اگر بخواهیم با عینک واقع‌بینی و بدون تعارفات رسانه‌ای به وضعیت جهانبخش در تیم ملی نگاه کنیم، باید به یک حقیقت تلخ اعتراف کرد؛ اگر امروز شخصی غیر از امیر قلعه‌نویی روی نیمکت تیم ملی نشسته بود، علیرضا جهانبخش ماه‌ها پیش باید با پیراهن ملی خداحافظی می‌کرد

وقتی بازیکنی با رزومه علیرضا جهانبخش راهی تیمی مانند دندر می‌شود که پیش‌فرض اصلی آن در ابتدای فصل تلاش برای بقا در لیگ است، حداقل انتظار اهالی فوتبال این است که او به ستاره بی‌چون‌وچرای تیم، رهبر رختکن و ناجی آنها در لحظات بحرانی تبدیل شود. اما آمار و ارقام، بی‌رحم‌ترین قاضیان دنیای فوتبال هستند. حضور در ۲۰ مسابقه برای دندر، آن هم تیمی که در قعر جدول دست و پا می‌زند، خروجی فاجعه‌باری برای جهانبخش به همراه داشته است. از این ۲۰‌بازی، او تنها در هشت مسابقه توانسته نظر کادر فنی را برای حضور در ترکیب اصلی جلب کند و در سایر دیدارها، صرفا به عنوان یک یار تعویضی و بازیکنی برای دقایق پایانی به میدان رفته است. میانگین ۴۴‌دقیقه حضور در هر بازی، نشان می‌دهد که او حتی در یک تیم درجه سوم اروپایی نیز نتوانسته جایگاه ثابتی برای خود دست و پا کند. 

تلخ‌تر از دقایق حضور، آمار فنی اوست. تا پایان مرحله گروهی ژوپیترلیگ، ستون گل‌ها و پاس‌گل‌های جهانبخش با دو صفر بزرگ و آزاردهنده خودنمایی می‌کرد. طلسمی که سرانجام در مرحله پلی‌آف سقوط شکسته شد؛ آن هم با یک گل از روی نقطه پنالتی و یک پاس‌گل. آیا این آمار برای بازیکنی که رویای درخشش در جام‌جهانی ۲۰۲۶ را در سر می‌پروراند، قابل قبول است؟ دندر با کسب تنها ۱۹‌امتیاز از ۳۰‌بازی مرحله گروهی، مستقیما به پلی‌آف سقوط رفت و حالا با یک برد و سه شکست در این مرحله، در آستانه یک فاجعه ورزشی قرار دارد. تیمی که برای بقا باید چشم به راه برنده پلی‌آف صعود از دسته پایین‌تر (تیم‌هایی چون لومل، بیرشوت یا رویال‌کلاب لیژ) باشد. در این میان، جهانبخش که قرار بود ناجی دندر باشد، خود در گرداب ناکامی‌های این باشگاه غرق شده است. 

اگر بخواهیم با عینک واقع‌بینی و بدون تعارفات رسانه‌ای به وضعیت جهانبخش در تیم ملی نگاه کنیم، باید به یک حقیقت تلخ اعتراف کرد؛ اگر امروز شخصی غیر از امیر قلعه‌نویی روی نیمکت تیم ملی نشسته بود، علیرضا جهانبخش ماه‌ها پیش باید با پیراهن ملی خداحافظی می‌کرد. فوتبال حرفه‌ای بر پایه اصل اساسی شایسته‌سالاری استوار است. پیراهن تیم ملی، پاداشی است برای عملکرد درخشان بازیکنان در عرصه باشگاهی، نه یک حق انحصاری که به واسطه افتخارات گذشته رزرو شده باشد. با این حال، در دوران سرمربیگری امیر قلعه‌نویی، جهانبخش از نوعی مصونیت ویژه برخوردار بوده است. حتی در روزهایی که او ماه‌ها بدون تیم بود و دور از شرایط مسابقه قرار داشت، نامش در لیست دعوت‌شدگان به چشم می‌خورد. این اصرار بر استفاده از جهانبخش در حالی صورت می‌گیرد که ترافیک در پست وینگر تیم ملی به بالاترین حد خود رسیده است. نام‌هایی چون محمد محبی، مهدی قایدی و علی قلی‌زاده در کنار استعدادهای جوان‌تری مانند محمدمهدی محبی، امیرحسین حسین‌زاده و مهدی هاشم‌نژاد، همگی با آمادگی بالا پشت درهای تیم ملی یا روی نیمکت در انتظار فرصت هستند. حضور بازیکنی که در دندر بلژیک حتی توانایی فیکس بازی کردن ندارد، در ترکیب اصلی تیم ملی ایران، نه‌تنها عدالت ورزشی را زیر سوال می‌برد، بلکه انگیزه نسل جدید را برای درخشش و رسیدن به پیراهن ملی سرکوب می‌کند. این حمایت تمام‌قد کادرفنی، به جای آنکه به جهانبخش کمک کند، او را در یک حباب غیرواقعی قرار داده است؛ حبابی که باعث شد او ضعف‌های مبرم خود در رده باشگاهی را نادیده بگیرد و تصور کند جایگاهش در تیم ملی تا ابد تضمین شده است. 

اگر جهانبخش به جای اصرار بر ماندن در اروپا، با یک تصمیم شجاعانه به لیگی بازمی‌گشت که در آن به او به چشم یک رهبر نگاه می‌شد، شاید امروز هم از لحاظ روانی در شرایط بهتری قرار داشت و هم از لحاظ فنی می‌توانست مهره‌ای موثرتر برای تیم ملی باشد

پس از جام ملت‌های آسیا ۲۰۲۳ و ناکامی دوباره تیم ملی در شکستن طلسم قهرمانی، به نظر می‌رسید تغییر نسل، هرچند به صورت قطره‌چکانی، در حال وقوع است. با دور شدن احسان حاج‌صفی از دایره تفکرات کادرفنی، بازوبند کاپیتانی به صورت پیش‌فرض بر بازوی علیرضا جهانبخش بسته شد. برای بازیکنی که در جام‌های جهانی ۲۰۱۴، ۲۰۱۸ و ۲۰۲۲ حضور داشت، بستن بازوبند کاپیتانی در جام‌جهانی ۲۰۲۶ در قاره آمریکا، می‌توانست باشکوه‌ترین سکانس برای پایان دادن به دوران فوتبال ملی‌اش باشد. جهانبخش تمام برنامه‌های ذهنی و ورزشی خود را بر پایه این رویا استوار کرده بود. ماندن در اروپا با وجود تمام تحقیرها در دندر، تحمل نیمکت‌نشینی‌ها و فشارهای رسانه‌ای، همه و همه بهایی بود که او برای حفظ این جایگاه می‌پرداخت. او می‌خواست به عنوان لژیونر و کاپیتان اول ایران قدم به آوردگاه ۲۰۲۶ بگذارد. اما فوتبال، ورزشی است که سناریوهای خود را بدون توجه به آرزوهای بازیکنان می‌نویسد. بازگشت غیرمنتظره و ناگهانی احسان حاج‌صفی به جمع ملی‌پوشان، تمام معادلات را برای جهانبخش به هم ریخت. حاج‌صفی که در لیگ یونان توانست دوباره فرم قابل قبولی از خود ارائه دهد، بار دیگر به تیم ملی فراخوانده شد تا سلسله مراتب رختکن دوباره دچار تغییر شود. حالا جهانبخش در موقعیتی به شدت متناقض و دراماتیک قرار گرفته است. او از یک سو می‌داند که به احتمال فراوان مسافر آمریکا خواهد بود و چهارمین جام‌جهانی خود را تجربه می‌کند (رکوردی بی‌نظیر برای یک بازیکن ایرانی)، اما از سوی دیگر، رویایی که ماه‌ها با آن زندگی کرده بود، یعنی جلوتر از همه هم‌تیمی‌ها وارد شدن به زمین با بازوبند کاپیتانی، در حال دود شدن و رفتن به هواست. با حضور حاج‌صفی، بازوبند به صاحب قدیمی‌اش بازمی‌گردد و جهانبخش در آخرین و شاید مهم‌ترین تورنمنت زندگی‌اش، باید به نقش نفر دوم رختکن قناعت کند؛ آن هم در شرایطی که حتی حضور فیکس او در ترکیب اصلی، به دلیل فرم ضعیف بدنی و فنی‌اش، با انتقادات گسترده افکار عمومی و رسانه‌ها مواجه است. 

داستان این فصل علیرضا جهانبخش، فراتر از ناکامی یک بازیکن در یک لیگ اروپایی است؛ این یک مطالعه موردی در روانشناسی ورزشی است. ترس از رها کردن، ترس از بازگشت به فوتبال داخلی (مثلا لیگ برتر خلیج فارس) و پذیرفتن این واقعیت که دوران حضور در سطح اول فوتبال اروپا به پایان رسیده، باعث شد تا او تن به انتقالی بدهد که ذره‌ذره اعتبار ورزشی او را می‌تراشد. اگر جهانبخش به جای اصرار بر ماندن در اروپا، با یک تصمیم شجاعانه به لیگی بازمی‌گشت که در آن به او به چشم یک رهبر نگاه می‌شد، شاید امروز هم از لحاظ روانی در شرایط بهتری قرار داشت و هم از لحاظ فنی می‌توانست مهره‌ای موثرتر برای تیم ملی باشد. اما او مسیر سخت و بی‌رحمانه را انتخاب کرد؛ مسیری که در آن تماشاگران دندر او را به چشم یک خرید ناموفق می‌بینند و منتقدان داخلی فوتبال ایران، او را نماد بی‌عدالتی در دعوت به تیم ملی. 

روزهای تلخ ستاره‌ای که قرار بود سقف آرزوهای ما باشد، هشداری است برای تمام ستارگان آینده فوتبال ایران؛ دانستن اینکه چه زمانی باید از یک رویای دست‌نیافتنی دست کشید، به اندازه تلاش برای رسیدن به آن رویا، نیازمند شجاعت است. خداحافظی با ژوپیترلیگ با طعم تلخ سقوط، از دست دادن بازوبند کاپیتانی تیم ملی، و تبدیل شدن به نماد انتقادات از کادرفنی؛ اینها دستاوردهای فصلی است که جهانبخش می‌خواست در آن ثابت کند هنوز تمام نشده است. اما گاهی اوقات، اصرار بیش از حد برای اثبات زنده بودن، تنها روند مرگ یک افسانه ورزشی را دردناک‌تر و طولانی‌تر می‌کند. جام جهانی ۲۰۲۶ شاید آخرین پرده از نمایش جهانبخش باشد، اما نمایشی که دیگر بوی قهرمانی و شکوه نمی‌دهد، بلکه تنها تلاشی است برای بقا در صحنه‌ای که مدت‌هاست نورافکن‌هایش را از روی او برداشته است.