دلار؛ از صرافی تا اعصاب و معیشت مردم

محمد تقی‌زاده

دوم شهریور ۱۴۰۵، روزی بود که اعداد از حیطه خشک اقتصاد کلان خارج شدند و مستقیماً به معیشت،‌ زیست‌جهان و روانِ جامعه قدم گذاشتند. وقتی درهای صرافی‌ها باز شد و عدد تازه‌ای روی تابلوهای الکترونیکی درخشید ؛ ۲۰۰ هزار تومان! شوک واردشده به افکار عمومی، فراتر از یک نوسان بازار ارز بود. اما داستان واقعی این سقوط آزاد، نه پشت شیشه‌های صرافی‌های خیابان فردوسی، که در هزارتوی شبکه‌های اجتماعی و پشت صفحه گوشی‌های هوشمند رقم خورد.

 دلارِ 200‌هزار تومانی، بالاخره یک عدد است. ممکن است با یک خبرِ سیاسی یا تزریقِ ارز، بشود 190، یا 210 یا 231در آخرین روز شهریورماه! اما آنچه دومِ شهریورِ ۱۴۰۵ در توییترِ فارسی رخ داد، فراتر از یک نوسانِ قیمتیِ ساده بود. آن روز، یک شکافِ عمیقِ اعتماد، خود را در کالبدِ کلمات عیان کرد 

در کمتر از 24 ساعت، زیست‌بوم مجازی کشور شاهد سیلی از واکنش‌ها بود. نزدیک به 27 هزار توییت با هشتگ‌ها و کلیدواژه‌های مرتبط با دلار منتشر شد. 14هزار کاربر منحصر‌به‌فرد، هر کدام به زبانِ حالِ خود، از ترس، خشم و استیصالِشان نوشتند. این نوشته‌ها در مجموع 7.5 میلیون بار دیده شدند و 370 هزار لایک خوردند. اما اگر بخواهیم از سطح اعداد بگذریم و به عمق فاجعه بنگریم، بزرگی این آمار نه به دلیل حجم داده‌ها، که به دلیل جنسِ دردی است که در پسِ آن‌ها پنهان شده است. وقتی در اقتصادی که سال‌هاست با تورم ساختاری دست‌وپنج نرم می‌کند، قیمت یک اسکناس از یک مرز روانیِ حیاتی عبور می‌کند، دیگر بحث بر سر چند هزار تومانِ بیشتر یا کمتر نیست؛ بحث بر سر این است که یک جامعه چگونه می‌تواند با آینده‌ای که هر روز مبهم‌تر و بی‌ثبات‌تر می‌شود، کنار بیاید. و وقتی این آشتی ممکن نباشد، خشم و غم، بی‌درنگ راهشان را به تایم‌لاین باز می‌کنند.

توییتر؛ از تریبون گفت‌وگو تا اتاق فریاد

بیایید با خودمان روراست باشیم: توییتر فارسی در آن روز سرنوشت‌ساز، نه محفلی برای گفت‌وگوی مدنی بود و نه تریبونی برای مناظره منطقی. این فضا بیش از آنکه شبیه به یک میدان شهر باشد، شبیه به اتاقی بود که در آن هزاران نفر هم‌زمان، یک درد واحد را به زبان‌های مختلف فریاد می‌زدند. بررسی بار عاطفی و احساسیِ این حجم از توییت‌ها نشان می‌دهد که 2 احساسِ بنیادین، سایر احساسات را بلعیده‌اند: غمِ عمیق و خشمِ انباشته. در بیش از نیمی از نوشته‌ها، آدم‌ها از آینده حرف می‌زدند، اما نه با ذره‌ای امید، که با نوعی خستگیِ مزمن. خستگیِ طبقه‌ای که سال‌هاست هر بار با خود تکرار می‌کند «بدتر از این نمی‌شود»، و هر بار با تلخی اشتباهش را اثبات می‌بیند.

اما در میان این توفانِ داده‌ها، یک نکته ظریف و در عین حال تکان‌دهنده خودنمایی می‌کرد: تقریباً هیچ‌کس در این موجِ عظیم، از «امید» به آینده‌ای درون‌زا ننوشت. مگر یک گروه خاص. در فضایی که بدنه اصلی جامعه یا عصبانی بودند یا دچار انفعالِ ناشی از ناامیدی، تنها جایی که کلمه «امید» به کار می‌رفت، توییت‌هایی بود که راه‌حلِ تمامِ بحران‌ها را در بازگشت به گذشته‌ای تاریخی جست‌وجو می‌کردند. همین یک نکته، شاید از ده‌ها صفحه تحلیلِ اقتصادی و سیاسی گویاتر باشد. وقتی در یک جامعه، انحصارِ واژه «امید» و ترسیمِ افقِ روشن، دستِ یک جریانِ سیاسیِ خاص بیافتد، یعنی بدنه‌ی اجتماعی یا زبانِ خود را برای مطالبه‌گریِ سازنده گم کرده‌اند، یا احساس می‌کنند حرفشان در ساختارِ موجود خریداری ندارد.

وقتی در یک جامعه، انحصارِ واژه «امید» و ترسیمِ افقِ روشن، دستِ یک جریانِ سیاسیِ خاص بیافتد، یعنی بدنه‌ی اجتماعی یا زبانِ خود را برای مطالبه‌گریِ سازنده گم کرده‌اند، یا احساس می‌کنند حرفشان در ساختارِ موجود خریداری ندارد

کالبدشکافی پنج‌گانه یک خشم عمومی

آیا همه این 14‌هزار نفر یک‌جور فکر می‌کردند؟ قطعاً نه. دست‌کم پنج روایت و دغدغه کاملاً متفاوت را می‌شد در این 27 هزار توییت ردیابی کرد که هر کدام پنجره‌ای به یک زخمِ کهنه در جامعه است.

بیش از 40 درصد از نوشته‌ها، نه در حال تخریبِ کلِ سیستم بودند و نه در حال ستایش از اپوزیسیون؛ آن‌ها فقط به‌شدت خسته بودند. این گروه، بحران را محصولِ مستقیمِ شکست‌های مدیریتی می‌دانستند. از مدیرانی می‌گفتند که ماه پیش با قاطعیت وعده ثبات داده بودند و حالا در برابر تابلوی صرافی‌ها سکوت اختیار کرده‌اند. آن‌ها با تلخی، قدرت خریدِ خود را با مردمِ کشوری مثل اوکراین مقایسه می‌کردند که در میانه یک جنگ تمام‌عیار فیزیکی هستند، اما تورمِشان به پای ایران نمی‌رسد. برای این گروه، بحران نه توطئه بود و نه تقدیر؛ فقط و فقط «ناتوانی» بود. و همین کلمه «ناتوانی»، شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا برای حاکمیت باشد.

حدود 25 درصد اما روایتی رادیکال‌تر داشتند. برای این دسته، دلارِ 200هزاری تنها یک عدد نبود، بلکه نشانه‌ای از بن‌بستِ مطلقِ کلِ ساختار بود. آن‌ها از دوران گذشته می‌گفتند، از ثباتِ اقتصادیِ نسل‌های پیشین که امروز تنها به یک حسرتِ تاریخی تبدیل شده است. هشتگ‌های ساختارشکنانه در کنار شعارهای ملی قرار می‌گرفت و با لحنی که آمیزه‌ای از نوستالژی و خشم بود، خواهانِ تغییرِ بنیادین بودند.

10 درصد از فضا را اما صداهای متفاوتی پر کرده بودند: تحلیل‌گرانِ فنی، فعالانِ بازار و کسانی که می‌خواستند در میان این هیاهو، منطق را حفظ کنند. آن‌ها از نرخ طلا، شاخص بورس و استراتژی‌های حفظِ ارزش دارایی می‌نوشتند. در میان آن همه فریاد، این‌ها صدای آرامِ کسانی بودند که به جای تسکینِ درد، به دنبالِ مسکنِ اقتصادی بودند. 10 درصد دیگر نیز سهمِ رسانه‌ها و خبرنگاران بود؛ نقل‌قول‌های خشک، بی‌طرفانه و گاهی متناقض از مقاماتِ داخلی و واکنش‌های بازارهای جهانی.

اما شاید تلخ‌ترین بخشِ این معادله، 10 درصدِ پایانی بود. صدای طنزِ سیاه. خاطره‌بازی با دلارِ 4هزار تومانی، شوخی با «اولین کالای خریداری‌شده با دلارِ 200‌هزاری» و میم‌هایِ اینترنتیِ گزنده. این‌ها خنده‌هایی بودند که پشت‌شان گریه‌ای طولانی نهفته بود؛ نوعی مکانیزمِ دفاعیِ روانی برای تحملِ فشاری که راهِ فراری از آن متصور نیست. جامعه‌شناسانِ رسانه می‌دانند که وقتی طنز در یک جامعه بر مسائلِ معیشتی سوار می‌شود، آن جامعه دیگر در مرحلهِ «اعتراض» نیست، بلکه در مرحلهِ «تسلیمِ همراه با تمسخر» قرار گرفته است.

مهندسیِ پژواک؛ چگونه الگوریتم‌ها خشم را تقویت می‌کنند؟

حالا بیایید از محتوا فاصله بگیریم و به معماریِ این فضا بنگریم. چرا بعضی توییت‌ها ده‌هزار بار بازنشر شدند و بعضی‌ها در انزوایِ دیجیتالِ خود دفن شدند؟ 

پاسخ در یک کلمه است: «مهندسیِ پژواک». توییتر در لحظاتِ بحران، دیگر یک فضای برابر برای تبادلِ نظر نیست؛ بلکه به بلندگویی تبدیل می‌شود که صداهای خاصی را به‌صورت مصنوعی تقویت می‌کند. بررسی داده‌ها نشان می‌دهد توییت‌های منتقدِ رادیکال و سلطنت‌طلب، به‌طور میانگین 4 برابر بیشتر از نوشته‌های حامیانِ نظام بازنشر شده‌اند. این تفاوت، تصادفی یا صرفاً بازتابِ افکارِ عمومی نیست. پشتِ این اعداد، یک شبکه‌ی منظم و هدفمند نشسته است؛ حساب‌های بزرگ محتوا تولید می‌کنند، صدها حسابِ کوچک‌تر در کسری از ثانیه آن را بازنشر می‌کنند و الگوریتمِ پلتفرم نیز که ذاتاً تشنه‌یِ تعامل و خشم است، این چرخه را بی‌رحمانه تقویت می‌کند.

نگاهی به جدولِ پربازدیدترین حساب‌ها، تصویر را شفاف‌تر می‌کند. حساب‌هایی با صدها هزار دنبال‌کننده، به‌راحتی موج‌سازی می‌کنند و رسانه‌های برون‌مرزی، طبیعی‌ترین مقصدِ کسانی می‌شوند که در پیِ تفسیرِ فوریِ بحران هستند. اما شاید عجیب‌ترین و در عین حال انسانی‌ترین عددِ این واکاوی، متعلق به کاربری باشد با کمتر از هزار دنبال‌کننده. توییتی که تنها با یک شوخیِ تلخ و یک خاطره‌ی مشترکِ معیشتی منتشر شده بود، نزدیک به 140‌هزار بار دیده شد. این یک پیامِ روشن برای مهندسانِ افکار عمومی دارد: در فضای بحران، همیشه بزرگ‌ترین تریبون‌ها برنده نیستند؛ گاهی یک دردِ اصیل و بی‌پرده از کوچک‌ترین کنجِ این اتاق، بلندتر و رساتر از فریادهای سازمان‌یافته شنیده می‌شود.

حذفِ میانه؛ خطرناک‌ترین پیامدِ دوقطبی‌شدگی

شاید مهم‌ترین و در عین حال ترسناک‌ترین یافته‌ی این واکاوی، چیزی باشد که در این میان «حضور ندارد». در آن 27 هزار توییت، تقریباً هیچ صدای ملموسی از جریان‌های میانه‌رو، اصلاح‌طلبِ واقع‌بین یا حتی محافظه‌کارانِ منتقدِ درونِ حاکمیت شنیده نشد. جریانی که بتواند بگوید «بله، وضعیتِ معیشتی فاجعه‌بار است»، اما هم‌زمان بگوید «راه‌حل نیز درونِ همین ساختار و با اصلاحاتِ تدریجی پیشنهاد دهد.». 

وقتی میانه‌ی میدانِ افکار عمومی خالی بماند، دو سرِ طیف، کلِ فضا را می‌بلعند: یا وضعِ موجود با تمامِ ناکارآمدی‌هایش، یا بازگشت به گذشته‌ای ایده‌آل‌سازی‌شده. این دوقطبی‌شدنِ شدید، فقط یک چالشِ رسانه‌ای نیست؛ یک زنگِ خطرِ جدیِ اجتماعی است. زیرا وقتی فضایِ گفت‌وگو به دو قطبِ رادیکال محدود شود، هر سیاست‌گذاریِ تدریجی، هر اصلاحِ کوچک و هر تلاشِ واقع‌بینانه برای بهبودِ وضعیت، زیرِ دست و پایِ شعارهایِ مطلق‌گرایانه له می‌شود. مردمی که تشنه‌ی تأییدِ دردِ خود هستند، حوصله‌ی تحلیل‌های پیچیده و زمان‌بر را ندارند؛ و در این بازار، جریان‌هایی که ساده‌ترین (و اغلب غیرواقعی‌ترین) جواب‌ها را برای پیچیده‌ترین سؤالات بدهند، بی‌رقیبِ میدانِ توجه خواهند شد.

پارگیِ «قرارداد نانوشته»

جامعه‌شناسانِ سیاسی از اصطلاحی حرف می‌زنند به نام «قراردادِ روانی». قراردادی نانوشته اما عمیقاً ریشه‌دار میانِ مردم و حاکمیت: شهروندان تحملِ سختی‌ها و محدودیت‌های سیاسی را می‌پذیرند، به این شرط که حاکمیت حداقل‌هایی از ثبات، امنیت و رفاهِ معیشتی را برایشان تضمین کند. وقتی این قرارداد، بارها و بارها از سویِ مدیران نقض شود، ناامیدی دیگر مسئلهِ یک فرد یا یک قشرِ خاص نیست؛ بلکه به «آنومی» و حسِ مشترکِ یک نسل تبدیل می‌شود. و فضای مجازی، بی‌رحمانه‌ترین آینه برای بازتابِ این حسِ مشترک است.

دوم شهریور، توییتر فارسی دقیقاً همین آینه‌ی تاب‌خورده بود. در فضای قطبی، هر کس فقط آن چیزی را می‌بیند و می‌خواند که باورهای قبلی‌اش را تأیید کند. هر توییت، توییتِ قبلی را تصدیق می‌کند و هر بازنشر، مُهرِ تأییدی است بر روایتی که از پیش انتخاب شده است. و در این اتاقِ پژواک، صداهای آرام‌تر، تحلیلی‌تر و واقع‌بینانه‌تر، ذره‌ذره در هیاهویِ خشم خفه می‌شوند.

حکمرانی در عصرِ «تایم‌لاین»

پیامِ این موجِ عظیم برای سیاست‌گذاران و تصمیم‌گیران، پیامی روشن و بی‌پرده است: در دنیایی که شهروندان بخشِ عظیمی از ساعاتِ بیداری و زیستِ اجتماعی‌شان را در شبکه‌ها می‌گذرانند، بحرانِ اقتصادی دیگر فقط در اتاق‌های دربسته‌ی بانک مرکزی یا جلساتِ سرانِ قوا حل نمی‌شود؛ بحران باید در «تایم‌لاین» هم پاسخ داده شود. 

نه با بخشنامه‌های خلق‌الساعه، نه با فیلترینگِ صورت‌مسئله، و نه با بیانیه‌های خشک و بی‌روحِ اداری. پاسخ باید با زبانی باشد که دردِ مردم را انکار نکند. با روایتی که وعده‌های الکی و تاریخ‌مصرف‌گذشته ندهد. با نقشه‌راهی که کوتاه‌مدت، شفاف و قابل‌سنجش باشد. و شاید مهم‌تر از همه، درکِ این نکته باشد که باید میانِ «ناراضیِ معیشتی» و «براندازِ ایدئولوژیک» تفکیک قائل شد. خیلی از آن 14‌هزار نفری که در آن روز توییت زدند، لزوماً در پیِ تغییرِ کلِ نظام نبودند؛ آن‌ها فقط می‌خواستند کسی صدایِ خستگی‌شان را بشنود و سفره‌ی خالی‌شان را به رسمیت بشناسد. وقتی دردِ معیشتی و مطالبه‌ی سیاسی یکی انگاشته شوند، دقیقاً همان اتفاقی می‌افتد که جریان‌های رادیکال آرزویش را دارند: ریخته شدنِ همه‌ی ناراضی‌ها در یک سبدِ بزرگ.

جنگی که سرِ اعداد نیست

دلارِ 200‌هزار تومانی، بالاخره یک عدد است. ممکن است با یک خبرِ سیاسی یا تزریقِ ارز، بشود 190، یا 210 یا 231در آخرین روز شهریورماه! اما آنچه دومِ شهریورِ ۱۴۰۵ در توییترِ فارسی رخ داد، فراتر از یک نوسانِ قیمتیِ ساده بود. آن روز، یک شکافِ عمیقِ اعتماد، خود را در کالبدِ کلمات عیان کرد. و در غیابِ روایت‌های میانه‌رو و صداهایِ همدل، میدانِ افکار عمومی به‌تمامی به دستِ کسانی افتاد که ساده‌ترین جواب‌ها را داشتند؛ حتی اگر آن جواب‌ها، هیچ شباهتی به واقعیتِ پیچیده‌ی امروزِ ایران نداشته باشند.

در عصرِ شبکه‌های اجتماعی، نبردِ اصلی دیگر سرِ قیمت‌ها و اعداد نیست؛ نبرد سرِ «ذهن‌ها» و «روایت‌ها»ست. و در این میدان، هر روایتی که زود‌تر برسد، انسانی‌تر حرف بزند و دردِ مخاطبش را به جای انکار، به رسمیت بشناسد، برنده‌ی این نبرد خواهد بود. به شرط آنکه در آن سوی میدان، هنوز گوشِ شنوایی برای شنیدنِ این فریادهای دیجیتال باقی مانده باشد.