درباره نمایش «بیامان؛ اشک» به کارگردانی محسن بخشی
مواجههای انتقادی با فیگورهای تاریخی
محمدحسن خدایی
تاریخ این سرزمین را میتوان به شیوههای مختلف روایت کرد و در باب رنج گذشتگان به سوگواری نشست و از خوشبختی دیگران آه حسرت کشید. بیشک یکی از کارکردهای مهم و بیبدیل هنر، حسپذیر کردن رنج دیگری است و تمنای فهم چرایی و چگونگی رخدادهای گذشته. اما کیست که نداند روایت گذشته در اغلب اوقات، امری است دشوار که بیشتر به دست فاتحان صورت گرفته و نقش مغلوبان را به حاشیه برده است. بنابراین روایت دوران ماضی و رویدادهای پیدا و پنهانش، از یک منظر فرودستانه، میتواند امری اخلاقی و انقلابی باشد و به کار فهم دقیق از گذشته آید. به هر روی، مکانیسمهای خاطره، احضار گذشته و رویتپذیر کردن بدنهایی که به هر دلیل در درازنای تاریخ، مشمول حذف شده و از گردونه روایتهای پرطمطراق رسمی به بیرون پرت شدهاند میتواند یکی از همان رسالتهای بنیادین یک اجرای تئاتری تاریخمحور باشد. اینجا مسئله مهم مربوط است به سیاست بازنمایی و فرمی که قرار است یک گروه اجرایی در قبال بدنها و روانها اتخاذ کنند. به هر حال سرزمین باستانی ایران با تاریخی چند هزار سالها هیچگاه نتوانسته بار سنگین گذشته را از شانههای نحیف خویش بر زمین بگذارد و سبکبال عازم راهی شود که اکنون ما را به آینده اتصال میدهد. پس جای تعجب نخواهد بود که رجعت به متون تاریخی، احضار فیگورهای شناختهشده ملی و میهنی، در دستور کار هنرمندانی قرار گیرد که میل دارند سنگینی حوادث تاریخی را از طرق ترومازدایی گذشته محقق کنند. نباید از یاد برد که رویکرد فاجعهباور به تاریخ گذشته، ماحصل ذهنیتی است که انسان ایرانی آن را بازتولید کرده و سودای رهایی و رستگاری را تا اطلاع ثانوی، کنار گذاشته است. با آگاهی نسبت به این وضعیت تکرارشونده، اگر روایت گذشته از طریق طنز، بتواند این سنگینی را اندکی کاهش داده و روایتی شوخطبعانه خلق کند که امکان خروج از این بنبست معرفتی و هستیشناسانه را ممکن نماید میتوان امیدوار بود به هنر تئاتر. صد البته این هنر میتواند شخصیتهایی بر صحنه آورد که بیش از انتقال رنج، در پی ساختن یک جهان ممکن هستند که علیه وضعیت ملالتبار موجود موضع انتقادی اتخاذ میکند.
با توجه به بحثی که شد حال میتوان به یکی از اجراهایی پرداخت که این شبها در سالن قشقایی مجموعه تئاتر شهر بر صحنه است و پذیرای مخاطبان آثار تجربهگرای این روزهای تئاتر پایتخت. نمایشی که «محسن بخشی» کارگردانی کرده و با فرمی اجرایی متفاوت، تلاش دارد مواجههای انتقادی و بازیگوشانه با برهههای مهمی از تاریخ ایران انجام دهد. در این میان مهدی ترکمن در مقام نویسنده، نمایشنامه «بیامان؛ اشک» را با پرداختن به دورههای مختلف تاریخی از طریق یک بدن پی گرفته و نام این بدن را «پنبهزن» گذاشته است. این اما ظاهر ماجرا بوده و در حقیقت، بدن پنبهزن، میانجی رویتپذیر کردن فیگورهایی نامآشنایی از تاریخ ما است که بر سر چهارراه حوادث حاضر شده و برگی از تاریخ این مملکت را نوشتهاند. ماجرای نمایش به پنبهزن و همسرش ناهید میپردازد که گویا رابطهشان این روزها از مدار اعتماد خارج شده و به سوظنی تمامعیار بدل گشته است. در این میان، حضور موجودی انساننما که بر بدنش حروف فارسی نگارش شده، جالب توجه است. این موجود که «دستور فارسی مرگ» نام دارد و چند باری در طول نمایش نامش بر زبان آورده میشود، بیش از آنکه واقعی باشد از جنس خیال و فانتزی است. از این منظر، نمایشنامهنویس با خلق یک شخصیت خیالی، به واسطه زبان، نمایشنامهای زبانبنیاد آفریده که در آن پنبهزن میتواند بسیاری از فیگورهای مهم تاریخی را احضار کند و مدعی شود که تمامی آنها است. از حلاج تا بسیاری از دیگرانی که نامی از آنان در تاریخ این سرزمین به ثبت رسیده است.
در طول نمایش چه شخصیت پنبهزن، چه ناهید و چه دستور فارسی مرگ، تنها به زبان آرکائیک صحبت نکرده و مدام به زبان امروزی، منظور خود را به طرف مقابل میرسانند. این گسست زبانی میان گذشته و اکنون، زبان مفخم نمایشنامههای ایران باستان را به سخره گرفته و شخصیتها را برای تماشاگران ملموس میکند. این گسست در روایت گذشته و حال، آنجا به حد نهایی خود میرسد که دو بازیگر اجرا یعنی محمد خالقی و مهدی سلیمان، ناگهان در میانه، از نقش خود فاصله گرفته و همانطور که استراحتی کوتاه میکنند از قمقههایی که در دست دارند مایعات مینوشند. تمهیدی جالب که بر نمایشی بودن وضعیت تاکید دارد و شکلی از «ازجادرفتگی» را به نمایش میگذارد.
محسن بخشی علاوه بر کارگردانی، طراحی صحنه نمایش را هم بر عهده داشته و سازهای عظیم طراحی کرده که تمامی صحنه را دربرگرفته است. این سازه که راهی به خروج ندارد و یادآور نقاشیهای موریس اشر هلندی است به شکل استعاری اشاره به سرنوشت تراژیک پنبهزن دارد. مردی که تاب داغ ننگ بر پیشانی را ندارد و به پیشنهاد «دستور فارسی مرگ» از خانه میگریزد تا آبها از آسیاب بیفتد و زندگی به روال عادی بازگردد. اما شوربختانه نمیتواند قدمی به پیش گذاشته و از این وضعیت برزخی خارج شود. سالها میگذرد و فرجام کار پنبهزن، تبدیل شدن به درخت سروی است که بنابر گفته ناهید و دستور فارسی مرگ نه سایه دارد و نه میوهای. او باید از ریشه کنده شود تا سدی مقابل وزش نسیم بهاری نباشد. اینجا پنبهزن از زمین فاصله گرفته و وجه استعلایی به خود میگیرد.
به لحاظ اجرایی، طراحی نور «آندیا اسلامی»، همچنین طراحی لباس «مونا طالب» و آهنگسازی و طراحی صدای «بابک کیوانی»، در خدمت ایده اجرایی کارگردان است. یعنی ساختن یک اتمسفر انتزاعی که رگههایی از گذشته را به شکل شاعرانه بازتاب میدهد و محصول یک جهان التقاطی پسامدرنیستی است که خوشبختانه به ابتذال تن نمیدهد.
در نهایت میتوان گفت نمایش «بیامان؛ اشک» یک موقعیت مفروض انسانی را پیشنهاد میدهد که تا حدودی از انضمامی بودن فاصله گرفته و لاجرم به فضای نمادین نزدیک میشود. وقتی قرار بر این است که شخصیت پنبهزن اتصال تمامی آن کسانی باشد که علاوه بر اهمیت تاریخی، رنجی مفرط کشیدهاند، میتوان حدس زد که این اجرا قصد ندارد تنها واقعیت یک دوره مشخص تاریخی را بازنمایی کند و تصور دقیق یک دوره مشخص باشد. پس ژستهای اغراقشده و زبان آهنگین و گسسته، یک فضای اکسپرسیونیستی میسازد که به میانجی گفتار شاعرانه، در تلاش است چند موقعیت تاریخی را کنار هم قرار دهد و از نو سرهمبندی کند. همکاری محسن بخشی و مهدی ترکمن به اجرایی راه برده که آزمونی است از ظرفیتهای زبانی آنگاه که قصهگویی غایت نهایی نیست. موقعیتی که ساخته میشود، بیش از این میتوانست قصهای را تعریف کند و موقعیت خود را بسط و گسترش دهد تا سیر تطور شخصیتها، انضمامیتر به نظر آید. اینکه یک مرد پنبهزن به درختی سرو بدل شود میتواند جالب توجه باشد اما سپردن تمامی این فرآیند دشوار به امر زبانی، ناگزیر به تغافل از بدنمندی شخصیتها منجر خواهد شد. نمایش «بیامان؛ اشک» نشان داده که با اجرایی مسالهمحور روبرو هستیم که میل دارد گذشته تاریخی ما را از نو خطاب کند اما به دام تروما نیفتد اما راهی که انتخاب کرده توگویی به تمایززدایی از وضعیتهای تاریخی منجر شده است. از یاد نبریم که موفقیت یا شکست یک اجرا از برای روایتمندی تاریخ گذشته، در کنار مسائل بوطیقایی، به ذهنیت جمعی مردمان اینجا و اکنون ما هم ربط دارد. اگر چشمانداز آینده، چندان روشن نبوده و نگاه حسرتبار به گذشته عمومیت یافته باشد، بیانگری تاریخ گذشته امر دشواری است که همچون قدم گذاشتن در حلقه آتش میتواند همه چیز را بسوزاند و خاکستر کند بیآنکه چیزی باقی مانده باشد.
دیدگاه تان را بنویسید