«مدیری» بلد است برند بسازد؛ اما ...
«مسعود شصتچی» و ملال تکرار
محمد تقیزاده
مهران مدیری بعد از 18 سال دوباره مسعود شصتچی را به تلویزیون آورده و از همان قسمت اول شبکههای اجتماعی را وارد بحثی دوقطبی کرد. عدهای این بازگشت را جشن گرفتند و عدهای دیگر آن را تکرار خستهکننده فرمولی دانستند که روزگاری جذاب بود. «مرد سه هزار چهره» که از جمعه 13 شهریور از شبکه 3 پخش میشود در واقع فصل سوم مجموعهای است که با «مرد هزارچهره» در سال 1387شروع شد و با «مرد دوهزارچهره» ادامه پیدا کرد. حالا بعد از یک پرش زمانی 18 ساله شصتچی از تبعید بازگشته و تلاش میکند با استخدام در یک اداره کمکخرج پدرش باشد. اما همانطور که همیشه بدشانسی رهایش نمیکند و او را وارد موقعیتهایی میکند که یکی از حساسترینشان پروندهای شبیه مذاکرات ایران و آمریکا است.
شخصیتی که دیگر لازم نیست معرفی شود
بزرگترین سرمایه این سریال از همان دقیقه اول روشن است؛ مسعود شصتچی برای مخاطب ایرانی غریبه نیست. سریال مجبور نیست او را از صفر بسازد چون چهره، لحن، دستپاچگی و حتی طرز راه رفتنش سالهاست در حافظه جمعی مخاطب تلویزیون نشسته است. همین خاطره جمعی باعث میشود قسمت اول بدون معطلی وارد ماجرا شود و مخاطب را همانجا که فصل قبل تمام شده بود پیدا کند. این استفاده هوشمندانه از نوستالژی یکی از دلایل اصلی است که در همان هفته نخست پخش، کلیپهای سریال در اینستاگرام و ایکس دست به دست شد.
اما نکته جالبتر این بود که خود کاراکتر شصتچی هم دستخوش تغییر شده. اگر در دو فصل قبلی او مردی شوکزده و سراسیمه بود که هر بار دست و پایش را گم میکرد، در این فصل نوعی خستگی و پختگی توأم با تسلیم در رفتارش دیده میشود. انگار مسعود شصتچی امروز دیگر از موقعیتهای عجیب دور و برش شگفتزده نمیشود بلکه با سکوتی آگاهانه پوچی ماجراها را نظاره میکند. این تغییر لحن شاید نشانهای باشد از اینکه مدیری هم میخواهد شخصیتش را با زمان همراه کند نه اینکه همان الگوی 18 سال پیش را بیکموکاست تکرار کند.
از ریاکاری فردی تا کاغذبازی ساختاری
یکی از تغییرات مهم این فصل که کمتر به آن پرداخته شده جابهجایی هدف انتقاد است. در «مرد هزارچهره» و «مرد دوهزارچهره» طنز بیشتر متوجه ریاکاری فردی، زودباوری آدمها و افرادی بود که سوار موج میشدند. اما در «مرد 3 هزار چهره» کانون نقد به سمت بروکراسی و کاغذبازی اداری چرخیده است. شصتچی دیگر صرفاً قربانی یک اشتباه شخصی یا سادهلوحی خودش نیست؛ اینبار چرخدندههای نظام اداری و پروتکلهای بیمعنا هستند که او را بدون هیچ شایستگیای در موقعیتهای حساس مینشانند. این تغییر رویکرد میتواند نشانه بلوغ در نگاه انتقادی سریال باشد اما همچنان جای این پرسش باقی است که آیا این نقد به اندازه کافی جسور و روشن پیش میرود یا در حد چند اشاره سربسته باقی میماند.
شوخیهایی که دیر منفجر میشوند
یکی از ویژگیهای متمایزکننده این فصل شوخیهای چندلایه است. بخشی از جوکها همان لحظه تمام میشوند اما بخش دیگری تازه بعد از پایان سکانس در ذهن مخاطب باز میشوند؛ او با خودش فکر میکند این لحن را کجا شنیده یا این اسم چرا آشناست. شوخی قسمت اول با فضای گفتوگوهای رادیویی سروش صحت و مجتبی شکوری نمونه خوبی از همین شیوه است؛ کسی که آن برنامه را دنبال کرده اشاره را میگیرد بدون اینکه سریال مستقیم توضیحش بدهد. در کنار این، اشارههای ریز به نامها و نشانههای سیاسی هم بخش پرمخاطرهتر ماجراست؛ عبارتی در دل داستان معنای خودش را دارد اما همزمان ذهن بیننده را به بیرون از قاب میبرد. همین دوپهلو بودن است که حس میدهد حرفی زده شده که در ظاهر زده نشده و دقیقاً همین حس، موتور اصلی وایرالشدن کلیپهاست.
در کنار این شوخیها مظلومیت همیشگی شصتچی هم همچنان کار خودش را میکند. مخاطب به اشتباهاتش میخندد اما دلش نمیخواهد این آدم زیر فشار دیگران له شود. این همراهی عاطفی باعث میشود شخصیت چیزی فراتر از یک وسیله خنداندن باشد و همین میتواند دلیل اصلی وفاداری مخاطبان قدیمی به این برند باشد.
اما ریتم هنوز مشکل اصلی است
در کنار این نقاط قوت، بزرگترین ایراد قسمتهای ابتدایی همان چیزی است که به نظر میرسید مدیری به آن مبتلا شود؛ کندی ریتم. اشتباهی که به نظر میرسد از همان طراحی سریال شروع شده این است که روایت یک مجموعه 15 قسمتی با سریالهای 90 شبی قدیمی یکسان در نظر گرفته شده. قسمت دوم هم بهجای اینکه سریع وارد موقعیت تازه شود همچنان روی همان خط داستانی قسمت اول مکث میکند. این کشدار شدن، برای مخاطبی که این روزها عادت به سریالهای تندتر و فشردهتر پلتفرمها دارد، آزاردهندهتر از همیشه به نظر میرسد.
دیالوگمحور بودن هم که زمانی امضای طنز مدیری بود حالا کمی کهنه جلوه میکند. بخشی از دیالوگهای ابتدایی سریال نه طنز خاصی دارند و نه در پیشبرد روایت نقشی بازی میکنند؛ صرفاً پرکننده زمان هستند. حتی برخی کنایههای اجتماعی مثل اشاره به قیمت شیرینی، آنقدر که باید برای مخاطب امروزی که با موج تورم زندگی میکند تلخ و برنده نیستند و بیشتر شبیه یک شوخی روزمره سطحی از کار درآمدهاند.
نکته دیگری که در وجوه تصویری اثر بیشتر به چشم میآید ضعف در قاببندی و کارگردانی بصری است. دوربین بیشتر وقتها ثابت میماند، از حرکات پن و تیلت خبری نیست و نورپردازی هم یکدست و تخت است؛ چیزی که حس یک تولید کاملاً تلویزیونی و بدون میزانسن خاص را منتقل میکند. در کنار این، شخصیتپردازی برخی کاراکترهای فرعی هم هنوز روی کلیشههای قدیمی میچرخد؛ برای نمونه تنها ویژگی مشخص مادر شصتچی این است که با هر اتفاقی اشک میریزد و این تکرار بهجای اینکه خندهدار باشد بعد از چند بار تکرار کارکردش را از دست میدهد.
بازگشتی که با یک تناقض همراه شد
مساله دیگر چالش سیاسی بخشی از حاشیههای خبری این سریال است که ربطی به خود داستان ندارد و به یک ویدئوی قدیمی از مدیری برمیگردد؛ جایی که او چند سال پیش گفته بود نمیخواهد حتی یک فریم از تصویرش در هیچ شبکهای پخش شود. همان کلیپ این روزها دوباره از بایگانی بیرون آمده و در کنار خبر پخش سریال تازهاش بازنشر میشود، گاهی با لحنی طعنهآمیز. این تناقض بهخودیخود ربطی به کیفیت هنری سریال ندارد اما بخشی از فضای گفتوگو درباره بازگشت مدیری را شکل داده و نشان میدهد بخشی از مخاطبان این بازگشت را نهفقط از منظر هنری بلکه از منظر یک موضعگیری قدیمی هم میسنجند.
چرا اینقدر پرسروصدا شد
اگر بخواهیم عامل اصلی وایرالشدن قسمتهای اول را در یک جمله خلاصه کنیم باید گفت مدیری چیزی به مخاطب داده که هم بشود به آن خندید، هم دربارهاش حرف زد و هم برایش برای دیگران فرستاد. ترکیب حافظه جمعی، شوخیهای چندلایه و کنایههای قابلرمزگشایی دقیقاً همان موادی است که یک محتوا را روی پلتفرمهای اجتماعی به گردش درمیآورد؛ حتی اگر خود سریال بهعنوان یک اثر کامل هنوز نقاط ضعف جدی داشته باشد.
حرف آخر...
«مرد سه هزار چهره» سریالی است که در همان قدم اول ثابت کرد مدیری هنوز بلد است یک برند کمدی قدیمی را دوباره زنده کند و مخاطب را پای تلویزیون بنشاند. تغییر مسیر نقد از فرد به ساختار و پختگی تازه شخصیت اصلی نشان میدهد سازندگان تلاش کردهاند این فصل صرفاً تکرار مکانیکی دو فصل قبل نباشد. اما در کنار این تلاش، سریال هنوز درگیر همان مشکلاتی است که بخش زیادی از تولیدات تلویزیونی امروز ایران با آن دستوپنجه نرم میکنند؛ ریتم کند، دیالوگهای اضافه، قاببندی بیروح و شخصیتهای فرعی کلیشهای. برای مخاطبی که این روزها با سریالهای فشرده و تندِ پلتفرمها بزرگ شده، این کاستیها بهسادگی قابل چشمپوشی نیستند.
با این همه نباید فراموش کرد که آثار مدیری سابقه معروفی در جانگرفتن تدریجی دارند؛ سریالهایی که با قسمتهای ابتدایی کند شروع میشوند و کمکم موقعیتها جا میافتند. بنابراین قضاوت نهایی درباره «مرد سه هزار چهره» هنوز زود است. آنچه مسلم است اینکه این فصل، برخلاف بسیاری از تولیدات مشابه، توانسته دوباره اسم شصتچی را سر زبانها بیندازد؛ حالا باید دید در قسمتهای آینده این نوستالژی به یک اثر مستقل و قابل دفاع تبدیل میشود یا فقط در حد یادآوری خاطرهای خوش از دهه هشتاد باقی میماند.
دیدگاه تان را بنویسید