جنگ‌طلبی در کف خیابان

طهمورث گیلانی

بیش از پنجاه روز از آغاز نبردی که حالا در ادبیات سیاسی و رسانه‌ای به «جنگ رمضان» شهرت یافته می‌گذرد و تهران، در میانه یکی از ملتهب‌ترین و سرنوشت‌سازترین بهارهای تاریخ معاصر خود، شاهد پارادوکسی غریب و نگران‌کننده است. هر روز در حالی که عقربه‌های ساعت به عدد هفت عصر نزدیک می‌شوند، میدان انقلاب و خیابان‌های منتهی به آن، از یک گره ترافیکی ساده به کانون یک رویارویی نمادین و ایدئولوژیک تبدیل می‌شوند. انسداد مسیرها توسط حلقه‌های انسانی، حضور سنگین نیروهای انتظامی برای کنترل اوضاع و همهمه جمعیتی که در میان دود و ترافیک، شعارهای تندی را فریاد می‌زنند، تنها لایه بیرونی و فیزیکی ماجراست. آنچه در بطن این تجمعات شبانه جریان دارد، حکایت از برآمدن مدل جدیدی از یک شکاف عمیق اجتماعی است؛ شکافی میان اکثریتی که زیر بار تورم ۱۵۰ درصدی مواد غذایی و بیکاری دو میلیونی ناشی از تبعات مستقیم جنگ کمر خم کرده‌اند و اقلیتی که در میانه این بحران تمام‌عیار، همچنان با اصراری عجیب بر طبل استمرار تنش و نبرد می‌کوبند.

ادعای شگفت‌آور حمایت ۸۷ درصدی مردم از جنگ در قاب تلویزیون و صدور فرمان‌های نظامی توسط تحلیل‌گران غیرمسئول، نشان‌دهنده یک «صحنه‌گردانی» خطرناک است که نه تنها جایگاه دیپلماسی رسمی را تضعیف می‌کند، بلکه با نادیده گرفتن بیکاری میلیونی و فروپاشی معیشت، جامعه را به سمت دوقطبی‌سازی هدایت کرده و عملاً در برابر تصمیمات کلان نظام ایستاده است

مشاهدات میدانی «توسعه ایرانی» در آستانه پایان مهلت آتش‌بس، گویای فضایی دوقطبی است که بوی لجاجت، خشم و نوعی انحصارطلبی سیاسی می‌دهد. موکب‌های پذیرایی که با چای و غذا از حاضران استقبال می‌کنند، به سنگرهایی برای رجزخوانی مداحان حماسی بدل شده‌اند که با اشعاری تند، فضای میدان را ملتهب‌تر می‌کنند. اما در میان این جمعیت، گفتگوها دیگر صرفاً بر سر دفاع از کیان وطن یا مفاهیم انتزاعی نیست؛ بلکه مرزبندی‌های تندی میان «موافقان مذاکره» و «مخالفان سازش» شکل گرفته است. طیفی از حاضران، هرچند با اکراه و دلخوری، خود را مطیع تصمیمات کلان نظام و سیاست‌های ابلاغی برای پایان دادن به این تنش فرسایشی ۴۷ ساله می‌دانند و بر لزوم عقلانیت در حکمرانی تاکید دارند. اما در مقابل، جریانی رادیکال با پلاکاردهایی حاوی مضامین تند نظیر «مرگ بر سازشگر»، هرگونه حرکت دیپلماتیک را خیانت قلمداد کرده و با صدایی بلندتر از جمعیت، سعی در تحمیل اراده خود دارند. این اقلیت خاص، با چنان جدیتی خود را محق و تنها وارثان ارزش‌ها می‌پندارد که حتی توصیه‌های آرام‌بخش تریبون‌های رسمی همان مراسم را برنمی‌تابد و با خشم، سعی در تخطئه هر صدایی دارد که از صلح، مصلحت یا واقع‌گرایی سخن بگوید.

این لجاجت و اصرار بر تداوم جنگ، تنها به سطح میدان محدود نمانده و تا اعماق ایستگاه‌های مترو و فضاهای عمومی نیز نفوذ کرده است. در واگن‌های قطار شهری، جایی که مردم خسته از فشارهای خردکننده اقتصادی به خانه بازمی‌گردند، این گروه با فریادهای «مرگ بر مذاکره‌کننده»، فضایی از ارعاب و دوقطبی‌سازی را حاکم می‌کنند. نکته تامل‌برانگیز و هشداردهنده اینجاست که حتی هشدارهای نیروهای نظامی مستقر در محل برای حفظ نظم و جلوگیری از تداخل شعارهای این گروه با سرودهای ملی، با بی‌اعتنایی و گاه پرخاشگری سازمان‌یافته مواجه می‌شود. گویی این جریان، خود را فراتر از قانون، فراتر از نهادهای امنیتی و حتی فراتر از سیاست‌های حاکمیتی می‌بیند. این دقیقاً همان مسئله‌ای است که تحلیل‌گران اجتماعی سال‌هاست از آن به عنوان «شکاف معنادار میان ملت و یک اقلیت خاص» یاد می‌کنند؛ اقلیتی که مشخص نیست منافع ملی را در کدام آینه می‌بیند که این‌گونه با تصمیمات عالی کشور برای خروج از بحران سر ستیز دارد و اساساً معلوم نیست با چه مجوزی برای کل کشور  تعیین‌تکلیف می‌کند.

 صحنه‌گردانان تجمعات شبانه خیابان با شعارهایی علیه مذاکره و ایجاد ارعاب در فضاهای عمومی نظیر مترو، مدل جدیدی از شکاف اجتماعی را رقم زده است؛ شکافی میان توده مردمی که زیر بار تورم ۱۵۰ درصدی کمر خم کرده‌اند و گروهی خاص که منافع ملی را در استمرار جنگ و تخطئه هرگونه صدای مصلحت‌اندیشانه جستجو می‌کنند

بازوان پیشران رادیکالیسم 

و توهم آماری

در شرایطی که وضعیت بحرانی کشور و لزوم بازسازی زیرساخت‌های آسیب‌دیده بر همگان واضح است و سیاست‌گذاران ارشد نظام پس از دهه‌ها تنش، تصمیم به مدیریت بحران گرفته‌اند، صداوسیما و برخی خبرگزاری‌های خاص نظیر فارس و تسنیم، به جای ایفای نقش آرام‌بخش و تبیین واقعیت‌های اقتصادی، به محرک اصلی و بازوی پیشران این تندروی‌ها بدل شده‌اند. رسانه ملی که در دوران قطع اینترنت جهانی، فرصتی طلایی برای جذب مخاطب سرگردان و ایجاد وفاق ملی داشت، با سپردن تریبون به کارشناسانی که سوابق تحلیلی‌شان سرشار از پیش‌بینی‌های نادرست و هزینه‌زا برای کشور است، عملاً به تریبون یک جریان خاص تبدیل شده است. در یکی از همین برنامه‌ها، مجری شبکه خبر با استناد به نظرسنجی‌هایی از نهادهای نامعلوم و بدون ذکر کوچکترین جزئیات متدولوژیک، مدعی می‌شود که «اکثریت قاطع مردم ایران، یعنی ۸۷ درصد، خواستار ادامه جنگ هستند»؛ آماری که با واقعیت‌های ملموس معیشتی، صف‌های طولانی کالا و نگرانی‌های عمیق توده مردم در کوچه و بازار، فرسنگ‌ها فاصله دارد و تنها به تعمیق بی‌اعتمادی عمومی دامن می‌زند.

حضور مکرر و انحصاری چهره‌هایی چون محمد مرندی، فواد ایزدی و مصطفی خوش‌چشم در قاب تلویزیون، نشان‌دهنده رویکردی است که در آن، تحلیل جای خود را به صدور فرمان و ارعاب دیپلماتیک داده است. محمد مرندی، که مواضعش همواره با جنجال‌های بین‌المللی همراه بوده، در توئیتی که حیرت ناظران داخلی و خارجی را برانگیخت، دستور تخلیه فوری کشورهای منطقه و کشتی‌های خلیج فارس را صادر کرد، گویی او فرمانده کل قوای منطقه است. احمد زیدآبادی، روزنامه‌نگار و تحلیل‌گر سیاسی، در واکنش به این تحکم رسانه‌ای به درستی پرسید: «افرادی مانند محمد مرندی دقیقاً چه کاره این مملکت هستند که به جای اظهارنظر، دستور صادر می‌کنند؟ والله هر کس نداند، با خواندن نوشته‌های آقای مرندی می‌پندارد که او همان نقش و سمت ترامپ در آمریکا را در ایران دارد.» این نوع اظهارات از موضع تصمیم‌گیر اصلی، نه تنها جامعه را دچار خطای محاسباتی می‌کند، بلکه جایگاه نهادهای رسمی دیپلماسی و وزارت امور خارجه را نیز در عرصه بین‌الملل تضعیف می‌نماید.

از سوی دیگر، مصطفی خوش‌چشم، کارشناس پای ثابت شبکه افق، در اظهاراتی تحریک‌آمیز، مذاکرات جاری را که تحت نظر شورای عالی امنیت ملی و با نمایندگی مستقیم رئیس مجلس پیش می‌رود، به نوعی «فتنه مسئولان» تعبیر کرده است. او با نقل‌قول‌های تایید نشده و انتساب جملاتی به مقامات عالی‌رتبه، سعی در القای این مطلب دارد که هرگونه مصالحه، خروج از صراط مستقیم و خیانت به خون شهیدان است. وحید خضاب، دیگر کارشناس رسانه ملی، نیز تا آنجا پیش می‌رود که حتی پیغام دادن به طرف مقابل را پیش از «خلع سلاح کامل آمریکا» اشتباهی استراتژیک می‌خواند. این حجم از تعیین‌تکلیف برای نظام توسط مجریان و کارشناسان کم‌سواد، نشان‌دهنده نوعی هرج‌مرج رسانه‌ای و «صحنه‌گردانی» پشت‌پرده است که در آن، گردانندگان آگاهانه در پی به بن‌بست کشاندن هرگونه راهکار دیپلماتیک هستند، حتی اگر این لجاجت به قیمت نابودی کامل زیرساخت‌های حیاتی کشور تمام شود.

مشاهدات میدانی «توسعه ایرانی» از تجمعات شبانه میدان انقلاب و دیگر نقاط سطح شهر،‌ در آستانه پایان مهلت آتش‌بس؛ گویای فضایی دوقطبی است که بوی لجاجت، خشم و نوعی انحصارطلبی سیاسی می‌دهد. در میان این جمعیت، گفتگوها دیگر صرفاً بر سر دفاع از کیان وطن یا مفاهیم انتزاعی نیست؛ بلکه مرزبندی‌های تندی میان «موافقان مذاکره» و «مخالفان سازش» شکل گرفته است

هزینه‌های لجاجت؛ قربانی کردن

منافع ملی در پای توهمات اقلیت

آنچه در این میان به کلی مغفول مانده و در هیاهوی شعارهای میدان انقلاب گم شده است، سرنوشت میلیون‌ها ایرانی است که زندگی و آینده‌شان تحت تاثیر این جنگ ۴۰ روزه و تنش‌های مداوم متلاشی شده است. آمارهای غیررسمی اما تکان‌دهنده از بیکاری دست‌کم دو میلیون نفر در هفته‌های اخیر و تورم افسارگسیخته ۱۵۰ درصدی در بخش مواد غذایی حکایت دارد که لایه‌های ضعیف جامعه را به مرز نابودی کشانده است. با این حال، کارشناسان صداوسیما بدون توجه به این فجایع انسانی و اقتصادی، از لزوم کشاندن جنگ به هفته‌های آتی سخن می‌گویند تا شاید با ایجاد بحران در بازار جهانی نفت، طرف مقابل را وادار به عقب‌نشینی کنند. این نگاه که ویرانی زیرساخت‌های داخلی و رنج بی‌امان مردم را به بهای ایجاد یک بحران فرضی جهانی نادیده می‌گیرد، نشان‌دهنده عمق بی‌اطلاعی از معادلات پیچیده قدرت و بی‌تفاوتی مطلق نسبت به معیشت عمومی است.

خبرگزاری‌هایی نظیر تسنیم و فارس نیز با تیترهایی که بوی باروت و خون می‌دهد، فضای روانی جامعه را در وضعیت آماده‌باش جنگی دائم نگه می‌دارند. فارس با انتشار مطالبی نظیر «به پاکستان نروید» یا ادعای بن‌بست در مذاکرات اسلام‌آباد، عملاً در مسیر مخالف سیاست‌های رسمی و ابلاغی کشور گام برمی‌دارد. در همین حال، چهره‌های تندرویی چون رائفی‌پور، با ادبیاتی انتقام‌جویانه از «خون‌خواهی به اندازه کل تاریخ» سخن می‌گویند؛ گویی بقای سرزمین و زندگی روزمره مردم، در اولویت‌های چندم این جریان قرار دارد. این افراد که خود را مالک مطلق حقیقت و تنها مفسران صراط مستقیم می‌دانند، با لجاجتی عجیب بر طبل جنگ می‌کوبند، در حالی که در صورت وقوع فاجعه نهایی، خود و خانواده‌هایشان به واسطه رانت‌های اطلاعاتی و اقتصادی، کمترین آسیب را خواهند دید و این توده مردم هستند که باید هزینه این «توهمات قهرمانانه» را بپردازند.

در حالی که سیاست‌گذاران ارشد نظام پس از دهه‌ها تنش، مسیر پایان دادن به بحران ۴۷ ساله را برگزیده‌اند، میدان انقلاب به تسخیر اقلیتی درآمده است که با لجاجتی عجیب، خود را محق‌تر از نهادهای تصمیم‌ساز کشور می‌دانند

تضاد عمیق میان مواضع رسمی نظام که توسط شورای عالی امنیت ملی ابلاغ می‌شود و آنچه از آنتن صداوسیما و تجمعات شبانه میدان انقلاب و دیگر نقاط سطح شهر به گوش می‌رسد، نشان‌دهنده یک گسست خطرناک، سازمان‌یافته و نگران‌کننده است. اگر قرار است سیاست‌های کلان کشور بر پایان تنش، حفظ بقای ملی و بازگشت به ریل توسعه استوار باشد، حضور این «صحنه‌گردانان» که در خیابان و رسانه بر طبل نبرد می‌کوبند، چه معنایی جز کارشکنی سیستماتیک در مسیر تصمیمات حاکمیتی دارد؟ این اقلیت پرصدا و برخوردار، امروز برای اکثریتی تعیین‌تکلیف می‌کنند که زیر بار تهدید، فقر و ناامنی، تنها خواهان بازگشت ثبات و عقلانیت به فضای کشور هستند. لجاجتی که امروز در قاب تلویزیون و کف خیابان دیده می‌شود، نه نشانی از اقتدار ملی، که علامتی از یک شکاف عمیق ساختاری است که اگر توسط سیاست‌گذاران ارشد مهار نشود، هزینه‌های جبران‌ناپذیری را بر پیکره ایران و منافع ملی آن تحمیل خواهد کرد. این گزارش، بازتاب صدای لرزان مردمی است که در میان هیاهوی طبل‌زنان جنگ، نگران فردای سرزمینی هستند که لجاجت یک اقلیت خاص، آن را به لبه پرتگاه کشانده است. بی‌تردید تاریخ قضاوت خواهد کرد که در روزهای بحران، چه کسانی در کنار مردم ایستادند و چه کسانی برای بقای تفکر رادیکال خود، منافع یک ملت را به مسلخ بردند.