چرا خداداد دست از خودویرانگری برنمیدارد؟
بس کن!
آریا طاری
گاهی اوقات فرو ریختن یک کوه، با صدای مهیبی همراه نیست؛ گاهی یک کوه، یک اسطوره و یک نماد، تنها با چند ثانیه فایل صوتی، در تاریکی و خلوت یک راهرو فرو میریزد و خاکسترش چشم یک ملت را میسوزاند. آنچه پس از دیدار تراکتور و گلگهر در قالب یک وویس لورفته از خداداد عزیزی منتشر شد، فقط مجموعهای از کلمات رکیک و چاله میدانی نبود؛ آن فایل صوتی، صدای خرد شدن استخوانهای آخرین بازماندههای اعتبار مردی بود که روزگاری با فرار تاریخیاش در ملبورن، یک ملت را به آغوش هم فرستاد، اما امروز با ادبیاتش، روان همان ملت را سوهان میکشد.
برای درک عمق این فاجعه، نیازی نیست سالها به عقب برگردیم. حافظه کوتاهمدت فوتبال ایران هنوز باد کردن رگ گردن خداداد عزیزی را پس از بازی تراکتور و چادرملو در یزد فراموش نکرده است. همین چند روز پیش بود که او در قامت یک مصلح اجتماعی و یک معلم اخلاق خشمگین، جلوی دوربینها ظاهر شد و با فریاد از حرمت خانواده و ناموس بازیکنان دفاع کرد. او با حرارت میپرسید:«چرا به مادر و خواهر شجاع خلیلزاده توهین میکنید؟» مخاطب خسته از بیاخلاقیهای فوتبال، برای لحظاتی پیش خود فکر کرد که شاید غزال تیزپای سالهای دور، بالاخره به بلوغی رسیده که میتواند لنگرگاه اخلاق در این دریای طوفانی باشد. اما این سراب، تنها چند روز دوام آورد. سوت پایان بازی تراکتور و گلگهر که زده شد، نقابها افتاد. در تاریکی و خلوت پشت رختکن، همان حنجرهای که درس اخلاق میداد، به کارخانه تولید کثیفترین، سخیفترین و باورنکردنیترین الفاظ علیه امید عالیشاه و عزیزترین افراد خانوادهاش تبدیل شد. مگر میشود انسان تا این حد با خودش بیگانه باشد؟ مگر میشود فاصله ادعا تا واقعیت، فاصله جلوی دوربین تا پشت در رختکن، تا این حد نجومی و وحشتناک باشد؟ این حجم از دورویی دیگر نامش عصبانیت لحظهای نیست؛ این یک زوال اخلاقی تمامعیار است که با هیچ توجیهی تطهیر نمیشود.
اما سوالی که مثل خوره به جان مخاطب میافتد این است؛ چرا خداداد عزیزی دست از این رفتارهای اشتباه برنمیدارد؟ چرا هر بار که فکر میکنیم او به پایینترین نقطه سقوط کرده، باز هم روزنهای به سمت اعماق تاریکتر باز میکند. ریشه این خودویرانگری را باید در یک توهم تاریخی جستوجو کرد. خداداد عزیزی سالهاست که در پیلهای از مصونیت خیالی گرفتار شده است. او گمان میکند آن گل تاریخی در آذرماه ۷۶، یک چک سفیدامضای ابدی برای او صادر کرده است؛ چکی که به او اجازه میدهد تا آخر عمر، به هر کسی که دلش خواست پرخاش کند، هر ادبیاتی را به کار ببرد و به اسم رک بودن و صراحت لهجه، بیادبانهترین کلمات را نثار زمین و زمان کند. او تفاوت میان رکگویی و پردهدری را گم کرده است. خداداد فکر میکند اگر در تلویزیون به مجری بتازد، اگر در مصاحبهها همبازیان سابقش را تحقیر کند و اگر در رختکن رکیکترین فحشها را بدهد، همچنان همان پسرک عاصی و دوستداشتنی دهه ۷۰ است. اما جامعه عوض شده است. مردم امروز، قهرمانانشان را نه فقط با کیفیت ساقهایشان در گذشته، بلکه با کیفیت کلمات و رفتارهایشان در حال حاضر میسنجند. خداداد دست از این رفتارها برنمیدارد چون هرگز نخواسته بپذیرد که دوران باج گرفتن با خاطرات گذشته، به پایان رسیده است.
یک سال پیش، پس از آنکه عزیزی روی آنتن زنده از ادبیاتی بهشدت زننده استفاده کرد، هشدار دادیم. در همان زمان او را در کفه ترازویی گذاشتیم که سمت دیگرش علی دایی نشسته بود. گفتیم که چرا دایی هر روز در قلب مردم بزرگتر میشود و خداداد هر روز آب میرود. علی دایی هم به اندازه خداداد و شاید بسیار بیشتر از او، بیمهری دید، فحش شنید، قضاوت شد و تحت فشار قرار گرفت. اما واکنش دایی چه بود؟ سکوت باوقار، فاصله گرفتن از حاشیههای سمی، پرداختن به تجارت و دغدغههای اجتماعی و ایستادن در کنار مردم در روزهای سخت. دایی فهمید که اسطوره بودن، نیازمند مراقبت است. نیازمند گذشتن از منیتهاست. اما خداداد چه کرد؟ او در هر چاله آب گلآلودی پرید. به هر دعوای سخیفی ورود کرد. جلوی هر دوربینی نشست تا دیده شود و برای دیده شدن، از هیچ کنایه و پرخاشگری زشتی دریغ نکرد. امروز ثابت شد که مقایسه یک سال پیش چقدر تلخ و چقدر دقیق بود. اصالت را نمیتوان با فریاد زدن به دست آورد؛ اصالت چیزی است که در خلوت و در پشت درهای بسته خود را نشان میدهد، دقیقا همان جایی که خداداد نشان داد از آن بویی نبرده است.
بخش ترسناکتر این ماجرا، ابعاد اجتماعی آن است. ما درباره یک پیشکسوت خانهنشین حرف نمیزنیم؛ ما درباره کسی صحبت میکنیم که مدرسه فوتبال دارد. او در جایگاه یک معلم، یک استعدادیاب و یک الگو برای نسل آینده قرار گرفته است.
کدام پدر و مادری با شنیدن این فایل صوتی، حاضر است جگرگوشهاش را به دست سیستمی بسپارد که در راس آن، چنین هیولای خفتهای حضور دارد؟ اگر این فوتبال بیدر و پیکر، نهادی به نام کمیته اخلاق داشت که کارش چیزی بیشتر از صدور بیانیههای بیاثر بود، صبح فردای انتشار این فایل صوتی باید پروانه فعالیت مدرسه فوتبال او لغو میشد. کسی که نمیتواند ابتداییترین خشم خود را کنترل کند و ناموس دیگران را به رکیکترین شکل ممکن در یک محیط ورزشی به لجن میکشد، کوچکترین صلاحیتی برای آموزش الفبای فوتبال به فرزندان این سرزمین ندارد.
ما دیگر از خداداد عزیزی عصبانی نیستیم؛ ما عمیقا برای او و برای خودمان غمگینیم. غزال تیزپای ما سالهاست که مرده است. او در همان استادیوم کریکتگراوند ملبورن ماند و هرگز به ایران برنگشت. این مردی که امروز میبینیم، تنها سایهای است که با دستهای خودش، تبر به ریشه خاطرات یک ملت میزند. خداداد با این فایل صوتی، تیر خلاص را به پیکر نیمهجان اعتبارش شلیک کرد. او نشان داد که گاهی بزرگترین دشمن یک قهرمان، نه رقبای درون زمین، که زبان و افکار مسموم خودش در بیرون از زمین است. خداحافظ آقای عزیزی؛ تو با دستهای خودت، خودت را از چشم و قلب این مردم تبعید کردی.
دیدگاه تان را بنویسید